رفتن به مطلب

خاطرات میتینگ تابستونه رشت و حومه و همین دور و ورا


ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در
به به داش میلاد خودمون چطوره؟

فدایی داری داداش حمید

جات خالی رفتیم اونجا حسابی تهرونی بازی در آوردیم

  • Like 2
  • پاسخ 379
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال شده در

:ws28:

آره بچه ها از دستت شاکین:دی!!!!

چه خبرا؟

  • Like 2
ارسال شده در
من از این کارا بلد نیستم :w13:

تا میومدیم یه چی بگیم این مینا و سمیرا شروع میکردن به حرف زدن

باورتون نمیشه اگه اتمی هم بودن خیلی این قدر نمیتونستن بحرفن:ws43:

:icon_redface::icon_redface::icon_redface:

 

فدایی داری داداش حمید

جات خالی رفتیم اونجا حسابی تهرونی بازی در آوردیم

ولی بنظرم خیلی خاکی بودی افاده ای بودی همونجا میگفتم بهت:ws3:

  • Like 2
ارسال شده در
a5ff4f44f1d5461835726814f91b89ed.gif

  • Like 2
* v e n o o s * مهمان
ارسال شده در
نشته بودم وسط لونه مورچه ها این سربازاشون منو به قصد کش گاز میگرفتن منم چلو بچه ها رو نمیکردم دیگه نتونستم تحملش کنم:ws3:

آخییییی, بیچاره لونه مورچه ها:hanghead: اصلا که رو نکردی :ws3:

تا میومدیم یه چی بگیم این مینا و سمیرا شروع میکردن به حرف زدن

باورتون نمیشه اگه اتمی هم بودن خیلی این قدر نمیتونستن بحرفن:ws43:

موافقم (1913).gif

 

a5ff4f44f1d5461835726814f91b89ed.gif

باز اومد (2332).gif

ارسال شده در

تو باز اومدی!

نبودی خوشنود بودیما

  • Like 1
* v e n o o s * مهمان
ارسال شده در
تو باز اومدی!

نبودی خوشنود بودیما

من چرا با تو همگروه شدم:icon_pf (34):

بدو یه لوگو طراحی کن (2232).gif

ارسال شده در
فدایی داری داداش حمید

جات خالی رفتیم اونجا حسابی تهرونی بازی در آوردیم

به به:ws3:

میبینم که به به :ws3:

پس مظلوم نماییت مال میتینگ تهران بود؟:banel_smiley_4:شنیدم رفتی مورچه بازی:ws3:

  • Like 2
ارسال شده در
به به:ws3:

میبینم که به به :ws3:

پس مظلوم نماییت مال میتینگ تهران بود؟:banel_smiley_4:شنیدم رفتی مورچه بازی:ws3:

نه اینجا هم مظلوم بود

اینقد مظلوم بودددددد

هی جو صمیمی کردیم یخش اب شه نشد که:ws3:

 

هر چند مین یه تیکه میپروند اساسی:ws3: مورچه ها پی اون رفتن :ws44: اما اینقدر گازش گرفتن یه صدا از این در نیومد:ws3:

  • Like 3
ارسال شده در

از تهرون شروع میکنم

ساعت 11 بود تاپیدم که من راه افتادم و جدی جدی همون موقع رفتم و ترمینال و اتوبوس اردبیل و شب و خواب و دم صبح و فومن و پرنه هم پر نمیزد

به چه مصیبتی ساعت 5 صبح خودمن رسوندم دِه پدر بزرگمینا و حدود 5کیلومتر تو شب تو جنگل بین سگ های اهالی ده رفتم تا ساعت 6 صبح رسیدم خونه این از به خونه رسیدنمون

یه شنبه صبح رفتم رشت خونه اقوام و اوناهم کلی تحویلمون گرفتن که بعد سالیانی رفتم خونشون (بنده خداها چه خیال باطلی داشتن)

با امین هماهنگ کردم با هم بریم

  • Like 2
ارسال شده در

ساعت 5:30 با امین تو شهرسازی بودیم که مینا امد و سلام واحوال پرسی و رفتیم دنبال تاکسی

تو پیاده رو حفاظ گذاشته بودن مینا میگفت از رو حفاطا بپریم بریم 0ما که این کارو نکردیم)

بعد تو میدون گلسار داشتیم رد میشدیم که مینا رفت از خط عابر عبور کنه (نه به اون حفاظا نه به این خط عابر)

تو گلسار امین و بال بال زدناش و هدا و سلام احوال و پیاده تا پارک و ونوس و سلام و انتظار

منتظر سمیرا بودیم که دختر پسر داشتن میومدن سمتمون که یکی گفت سمیرا امد (من که نمیدونم کی بود)بعد دیدیم نه بابا سمیرا نیست که 2تا دختر با لباسای محلی و با یه فلاک چای داشتن میومدن طرفمون

که دوباره یکی گفت دیگه سمیرا امد(قرار بود چای پای سمیرا باشه)که ناگهان سمیرا از میون سبزه ها پرید بیرون و سپیده هم دنبالش

  • Like 3
ارسال شده در

تو سبزه ها یه جایی رو پیدا کردیم همه نشستن و من از همه جا بیخبر روی لونه مورچه ها نشستم

خدا به روزتون نیاره از همون اول مینا شروع کرد به حرفیدن و امین هم که پایه این سمیرا هم همکاری خوبی داشت باهاش

تا اینا نفس کم میاوردن یه تیکه ای این وسط مینداختم و دوباره مینا شروع میکرد

سپیده بنده خدا ما رو به زور میشناخت این مینا و سمیرا هم که قربونش.ن برم تو غیبت هیچ کسی رو جا نزاشتن و پرشون به پر همه بچه های انجمن خورد و یکی دو نفری هم که جا موندن امین جان زحمتشونو کشید

من و هدا و سپیده که اینایی که غیبتشونو شنیدیم نمیشناختیم ونموسم که میشناخت هیچی نمیگفت و به غول خودش برامون کلاس میزاشت

پاشودیم بریم دنبال یخ در بهشت که وسط پارک رسیدیم ونوس و هدا جلوتر از ما بودن که ونوس برگشت گفت بچه ها خداحافظ:imoksmiley:(این تنها جمله کاملی بود که از ونوس شنیدم)یه حو گشت از پشت درختا پیچید جلومون:icon_pf (72):

اما تا صندوق پر بود کاری به کارمون نداشت و من هنوز هنگ جمله ونوس بودم:icon_pf (34):

رفتیم و بستنی و زنبور و هدا و خانه قدیمی و ونوس هدا بای بای و پیاده روی و مینا و سمیرا دوباره میحرفیدن

تو شهرداری مینا خودش کفت که فکش درد گرفته و دیگه نمیتونه حرف بزنه کلا روز خوبی بود به اون همه عرق و گرمیش میارزید

امین:خیلی پسر خوب و آقایی بود کلی باحاش حال کردم

مینا:اگه نبود اینقدر خوش بهمون نمیگذشت اما درعوض اگه نبود ما هم میتونستیم بحرفیم

سمیرا:آباجی خودم فقط تو چای کم گذاشت وگرنه که همه چی خوب بود

ونوس:خاخور ساکت و مظلوم نما تر از من من مونده بودم این بچه زبونش کجاست

هدا:تنها کسی که کلا حرف نمیزد بنده خدا مونده بود ما کی هستیم

سپیده:عضو جدیدی که تو 2هفته اول عضویت میتینگ و تجربه کرد

میلاد::ws43:

  • Like 3
* v e n o o s * مهمان
ارسال شده در
ونوس:خاخور ساکت و مظلوم نما تر از من من مونده بودم این بچه زبونش کجاست

 

 

عهههههه مظلوم نما!!!!! (2332).gif

 

خب مظلومم دیگه؛ نما چرا (279).gif

اینهمه من اونجا حرف زدم ؛گفتم کاش میرفتیم پارک حشمت؛

بریم یخ بهشت بخوریم و برام کادو بگیرین و....

اینارو نشنیدی (2330).gif

ارسال شده در
از تهرون شروع میکنم

ساعت 11 بود تاپیدم که من راه افتادم و جدی جدی همون موقع رفتم و ترمینال و اتوبوس اردبیل و شب و خواب و دم صبح و فومن و پرنه هم پر نمیزد

به چه مصیبتی ساعت 5 صبح خودمن رسوندم دِه پدر بزرگمینا و حدود 5کیلومتر تو شب تو جنگل بین سگ های اهالی ده رفتم تا ساعت 6 صبح رسیدم خونه این از به خونه رسیدنمون

یه شنبه صبح رفتم رشت خونه اقوام و اوناهم کلی تحویلمون گرفتن که بعد سالیانی رفتم خونشون (بنده خداها چه خیال باطلی داشتن)

با امین هماهنگ کردم با هم بریم

دیگه اون اتوبوسا رو سوار نشو ببین بهت گفتم چرا:banel_smiley_4:

ارسال شده در
عهههههه مظلوم نما!!!!! (2332).gif

 

خب مظلومم دیگه؛ نما چرا (279).gif

 

اینهمه من اونجا حرف زدم ؛گفتم کاش میرفتیم پارک حشمت؛

 

بریم یخ بهشت بخوریم و برام کادو بگیرین و....

 

اینارو نشنیدی (2330).gif

از هر ده تا پست 5 تاش واسه توهه اونجا چرا ساکت بودی:ws3:

 

هر چند خودتم گفتی کلاس میزارم:ws28:

* v e n o o s * مهمان
ارسال شده در
از هر ده تا پست 5 تاش واسه توهه اونجا چرا ساکت بودی:ws3:

 

هر چند خودتم گفتی کلاس میزارم:ws28:

:ws3:

ارسال شده در
عهههههه مظلوم نما!!!!! (2332).gif

 

خب مظلومم دیگه؛ نما چرا (279).gif

 

اینهمه من اونجا حرف زدم ؛گفتم کاش میرفتیم پارک حشمت؛

 

بریم یخ بهشت بخوریم و برام کادو بگیرین و....

 

اینارو نشنیدی (2330).gif

پارکحشمت

بستنی

یخدربهشت

کادو

اینا کلمه هستن گفتم جمله ایکه درست ازت شنیدم این بود:ws3:

  • Like 1
* v e n o o s * مهمان
ارسال شده در
پارکحشمت

بستنی

یخدربهشت

کادو

اینا کلمه هستن گفتم جمله ایکه درست ازت شنیدم این بود:ws3:

 

خب تو قالب جمله گفته بودما, (122).gif

خودت که یه کلمه هم در نیومد ازت, (1170).gif

یه بار آروم گفتی به سمیرا چایی بریزه؛ یه بارم گفتی اونا کفترای من نیستن؛ یه بارم میوه (1913).gif

ارسال شده در

شما همچنان دارین خاطره تعریف می کنین؟؟؟ :4chsmu1:

  • Like 1
ارسال شده در
خب تو قالب جمله گفته بودما, (122).gif

 

خودت که یه کلمه هم در نیومد ازت, (1170).gif

 

یه بار آروم گفتی به سمیرا چایی بریزه؛ یه بارم گفتی اونا کفترای من نیستن؛ یه بارم میوه (1913).gif

معلوم شد گوشاتم مثل زبونت جامونده بود :ws28:

خداییش چای بهم ندادید ناراحت شدم:w00:

  • Like 1
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • اضافه کردن...