رفتن به مطلب

خاطرات میتینگ تابستونه رشت و حومه و همین دور و ورا


ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در
کدوم خاطرات ددی جون؟؟:w02:

مامانای 30 آبجی و داداشام و میگی؟:w02:

 

اونا هم جزوشن. :icon_redface:

  • Like 3
  • پاسخ 379
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

* v e n o o s * مهمان
ارسال شده در
تو چه قیافه ارامش بخشی داشتی:icon_redface: اصلا فکر نمیکردم :icon_redface: عین بازیگرای نقش خوب که ارومن:icon_redface::icon_redface::icon_redface::icon_redface::icon_redface:

واقعا!! (2331).gif

ارسال شده در

باز نمیتونم نقل قول گیرم!:icon_pf (34):

به ظاهر افراد توجه نکن:ws28::ws28::ws28:

  • Like 2
ارسال شده در

:w58:

منو شیطونی؟اصلا بهم میخوره؟:w58:

والا!

  • Like 3
ارسال شده در
یکی تو ارومی یکی من

تو کجاش آرومی؟:w000::w000::w000:

منو بگی باز یه چیزی!:4chsmu1:

  • Like 3
* v e n o o s * مهمان
ارسال شده در
باز نمیتونم نقل قول گیرم!:icon_pf (34):

به ظاهر افراد توجه نکن:ws28::ws28::ws28:

(2332).gif

این نقش فرشته ها تو فیلما هستا خیلی قیافشون ارومه اونجوری بودی:icon_redface: همچین به دل مینشستی:icon_redface:

 

نه خودشم خیلی اروووم بود یعنی میگم دریغ از یه کلمه:icon_redface: خندش حرکاتش همه اروم بود عین فرشته مهربونا:icon_redface:

ای وای (2596).gif

یکی تو ارومی یکی من

(285).gif

ارسال شده در
من، مینا صنایعی، میلاد حسابدار، سمیرا زیست شناس، ونوس مهراز، هدا شهرساز و دوست سمیرا

 

اینا افرادی بودن که لطف کردن امروز لطف کردن و اومدن سر قرار رشتیا

میلاد از تهرون کوبید اومد فومن و ازونجا هم سر قرار بقیه یاد بگیرن

 

 

خب حدودا یه ماه پیش مینا بهم گفت پایی یه قرار بزاریم

منم بش گفتم من حالشو ندارم خودتون هماهنگ کنین به منم بگین بیام

 

گذشت و زیر و بمایی که داشت تا بلاخره قرار شد یکشنه امروز ساعت 6 عصر پارک ملت جنب خونه میراث ملی

 

:ws3: منم که خدای آدرس دادن به همشون آدرس دام که بیاین کجا ولی همه م و گور شدن :hanghead:

 

به مینا اس دادم که راه افتادم

بعد کلی بالا پایین کردن تو خونه دنبال جورابم آخرم پیداش نکردم با صندل رفتم

محل قرار من و مینا و میلاد میدان شهرداری روبروی ساختمون موزه پست مرکزی رشت بود

بعد 5 دقیقه میلاد اومد من در همون نگاه اول شکارش کردم

بعد کلی خوش و بش:guntootsmiley2: مینا اومد اونم خودم شکارش کردم ( قابل توجه بهار و شقی تیپش کلی فرق کرده بود و شامل دوره تکامل دختران دانشجو شده بود این بشر )

 

راه افتادیم و یه تاکسی گرفتیم به سمت چهار راه گلسار تا هدا شهرساز رو که تازه رشتی شده شکار کنیم

ما اینور خیابون هدا اونور

حالا من هی بال بال میزنم که منو ببینه میبینه ولی عکس العمل نشون نمیده

آخرش زنگ زدم بیا اینور دیگه بریم

(آخه بلد نبود منم واسه اینکه بتونه بشناسه بهش گفتم زیر تلوزیون واسته که ما پیداش کنیم)

 

پیاده راه افتادیم سمت پارک و اونجا واستادیم

تا ونوس رو همونجا دیدیمش

انقد که این بچه ساکته

فک کنم زبونشو دانشگاه جا گذاشته بود اومده بود :ws3:

 

بعد چن مین حموم آفتاب و بخور گرفتن

سمیرا و رفیقش اومدن (الان هرچی فک میکنم اسم رفیقش یادم نمیاد ولی هرچی بود خانوم خوش برخوردی بود)

پیاده راه افتادیم من میگم بریم آکواریوم رو ببینیم کنارش بشینیم

مینا میگه خالی نبند آکواریوم نداره اینجا

رفتیم و آکواریوم رو زیارت کردیم و یکم اونورتر از دریاچه پارک رو چمنا نشستیم

یه ساعتی گپیدیم و مرده همه انجمنو شستیم :ws3: (مینا متخصص این قسمته)

سمیرا همش میگفت مدیریت چقد سخته منم که دس تنها

دلم سوخت میخواستم برم دوباره کنکور بدم زیست بخونم :ws3:

 

خلاصه بلند شدیم دوباره بریم یخ در بهشتی که من قول داده بودمو بخوریم

ولی چیزی جز یه بستنی سنتی آبکی گیرمون نیومد

تا مغازه داره بستنیا رو بریزه تو ظرف من و سمیرا و ونوس و مینا رفتیم آب بگیریم که تشنگی رفع کنیم

من به سوپریه میگم ازینا پول نگیر مغازه داره میگه تا جایی که مردا هستن زنا پول نمیدن (آخه یکی نی بگه من یه تعارفی کردم :sigh:)

بعد خلاصه نمیخواست از خودمم پول بگیره به زور پولشو دادیم بهش :smiley (18):

 

من تا اومدم دیدم میلاد پول بستنیا رو داده

دمشس گرم شرمندمون کرد

از خجالت آب شدیم آخه مهمونمون بود

 

رفتیم نشستیم بستنی بخوریم که زنبورا به هدای قصه ما حمله کردن و هدا بدو و زنبورا بدو

خلاصه بستنیا که آبکی هم بودنو نصفه گذاشتیم (فک نکنین واس خاطر هدا پا شدیما، دیدیم زنبورا دارن خط و نشون میکشن واسمون دیگه مام گفتیم در بریم:banel_smiley_52:)

 

بعدش رفتیم داخل همون خونه میراث روستایی که یه سری ازین چیز میزایی که محلیای چین ساختن و به اسم سوغاتی گیلان مد شده رو آویزون کردن به در و دیوار

خلاصه یه خانومی اومد که انگار تازه مشت خورده بود توی فکش و گفت بچه رشتین یا نه

مام همه گفتیم آره جون آبای

پرسید چیزی از این خونه میدونین؟

گفتیم نه تازه اومدیم زیارت

گفت این خونه قدمتش بیشتر از 80 ساله و توی یکی از روستاهای لاهیجان بوده که منتقلش کردن اینجا برای بازدید عموم یا عموش نمیدونم

 

بعدش اومدیم بیرون و هدا و ونوس خدافظی کردن و رفتن

همینجا ازشون تشکر میکنم که اومدن خیلی خوش گذشت بهمون با حضورشون :flowerysmile:

اگه شوخی کردیم فقط واسه خنده بوده و بس

 

 

بعدش من و سمیرا و میلا و مینا پیاده راه افتادیم اولش قرار بود تا چهار راه گلسار پیاده بریم ولی یهو دیدیم چهار راهو رد کردیم دیه ندیک پیچ سعدی شدیم

همین حین میلاد گفت کسی دستمال کاغذی نداره هیشکی نداشت

منم رفتم تو یه داروخونه گفتم خانوم یه رول بهم بدین (:ws28:) ولی گفت تموم کردیم بعدش یه دستمال کاغذی گرفتم دیگه

آوردم و خیراتش کردیم تو محل

 

پیاده اومدیم تا خود شهرداری

در طول مسیر من و مینا هی کل کل میکنیم سر رشته و مینا آخرش اعتراف کرد همیشه نمره هاش میره رو نمودار تا 12 رو بگیره :ws47:

 

بعدش رسیدیم سر اعلم الهدی و موعد بای بای با سمیرا بچه رو هنگ کردندوندیم از بس دری وری گفتیم

بعدش همه به من تیکه میپروندن ای پدر نقشه خوانی ایران نقشه رو بخون واسمون

 

 

بعدش رفتیم سبزه میدون و مینا آدرس چپکی داده بهمون میگه اون خیابونو میبینی اعلم الهدی هستش میری اونجا تاکسی سوار میشی (خطاب به میلاد ولی یکی نیست بگه ای پدر نقشه خوانی جهان شایدم مادرش اعلم الهدی رو که پیاده گز کرده بودیم تا رسیدیم سبزه میدون) :ws28::ws28::ws28::ws28:

 

 

بعدش من و میلاد پیاده اومدیم تا دانای علی جاتون خالی کلی دری وری گفتم مخش سوت کشیده بود و تفاوت حسابدار و حسابرس رو هم یاد گرفتم :ws3::ws3::ws3:

 

بعدش هرچی تاروف کردم نیومد خونمون و رفت یخسازی که بره خونشون

این بود خاطره ما

خیلی بهمون خوش گذشت

دست همگی درد نکنه

زیاد دری وری گفتم ببخشید

:ws47::ws47::ws47::ws47:

امین آواتار تو کهربا یکیه؟؟؟

تا الان فکر میکردم کهربا نوشته.....هی میگفتم اون که رشتی نیست....اون که دختره چرا گفته پسر...........:ws47::ws47::ws47::ws47:

  • Like 4
* v e n o o s * مهمان
ارسال شده در

کاربران در حال دیدن موضوع: 5 نفر (5 عضو و 0 مهمان) ven000s_68, Artiiist, hamid_shahrsaz, RAPUNZEL+, خانوم بهار+

 

 

سمیرا اومد :ws3:

* v e n o o s * مهمان
ارسال شده در
سمیرا خیلی باحال بودا اصلا میومد چیزی تعریف کنه ادم میترکید

 

کاش همکلاسیم بود:ws3:

 

دوستش اما ساکت بود:w16:

 

ایهیم :w16:

ارسال شده در
:ws37:
  • Like 1
ارسال شده در
:ws47::ws47::ws47::ws47:

امین آواتار تو کهربا یکیه؟؟؟

تا الان فکر میکردم کهربا نوشته.....هی میگفتم اون که رشتی نیست....اون که دختره چرا گفته پسر...........:ws47::ws47::ws47::ws47:

:ws3: عهههههههه

من میگم چرا با آواتارم احساس غریبی میکنم

  • Like 3
* v e n o o s * مهمان
ارسال شده در
:ws37:

حمید اینجا؛ حمید آنجا ؛ حمید همه جا (1820).gif

بجا اینکارا یه لوگو طراحی کن (2332).gif

ارسال شده در
اونا هم جزوشن. :icon_redface:

:w02:

این نقش فرشته ها تو فیلما هستا خیلی قیافشون ارومه اونجوری بودی:icon_redface: همچین به دل مینشستی

 

نه خودشم خیلی اروووم بود یعنی میگم دریغ از یه کلمه:icon_redface: خندش حرکاتش همه اروم بود عین فرشته مهربونا:icon_redface:

:w16::w16::w16:

دقیقا شبیه شخصیت خوبای فیلمهای ایرانی بودیfeeldaluvsmiley.gif

  • Like 3
ارسال شده در

 

 

نشستیم دیگه به تنهایی مخ همشونو خوردم:4chsmu1:گاهگاهی سمیرا کمک میکرد:4chsmu1: هدا و ونوس که واقعا دریغ از یه کلمه:banel_smiley_4:

 

شایدم ما به بنده خداها اجازه حرف زدن نمیدادیم:ws3:

اینم بگو که شما درمورد موضوعات تخصصی گیلانی صحبت میکنید.....معلومه من حرفی واسه گفتن نداشتم:banel_smiley_4:

 

:ws3::ws3::ws3:friaresmilley.gif

  • Like 3
* v e n o o s * مهمان
ارسال شده در
:w02:

 

:w16::w16::w16:

دقیقا شبیه شخصیت خوبای فیلمهای ایرانی بودیfeeldaluvsmiley.gif

 

 

(1956).gif

 

 

تازشم من هدا تو جمع درسته کم حرف زدیم؛

 

اما تو راه هی اون حرف میزد هی من؛تلافی کردیم (279).gif

ارسال شده در
رفتیم یه جایی توش قایق الاچیغ بود گفتم نمیشه بریم اونتو بشینیم سمیرا هم گفت شنا کنیم بریم(سوتی اولو همین جا دادم:ws3:)

 

 

 

میدونم از هیجان بود ... اما خب آلاچیق درسته:ws3:

 

بچه ها خیلی جالب بود نوشته هاتون .. آدم قشنگ میتونه تصویرشم ببینه..

 

نذاشتید که من بیام... اگه من میومدم یکم زیاد تر حرف میزدم .. اونوقت هیچ کس دیگه خاطره ای نداشت:ws3:

  • Like 2
* v e n o o s * مهمان
ارسال شده در
میدونم از هیجان بود ... اما خب آلاچیق درسته:ws3:

 

بچه ها خیلی جالب بود نوشته هاتون .. آدم قشنگ میتونه تصویرشم ببینه..

 

نذاشتید که من بیام... اگه من میومدم یکم زیاد تر حرف میزدم .. اونوقت هیچ کس دیگه خاطره ای نداشت:ws3:

خب چرا نیومدی؟؟؟!! (1820).gif

کی نذاشت (2330).gif

ارسال شده در
خب چرا نیومدی؟؟؟!! (1820).gif

 

کی نذاشت (2330).gif

 

 

من اومده بودم مسافرت همون طرفای شما .. اگه میتینگ شنبه بود میتونستم بیام...

 

اماااااااااااااااا. به من گفتن نیا اصلا شهرمونو کثیف میکنی... چون پوست پفک مینداری:w58:

 

هیییییییییی روزگار:ws44:

  • Like 2
ارسال شده در

:ws3: خاطره ها ته کشید؟

سمیرا که گفت داره مینویسه

میلادم که تا بره تهرون خبری نیست از خاطره

:ws3: منتظر باشین جنایتهامون علیه بشریت رو بشه

  • Like 3
* v e n o o s * مهمان
ارسال شده در
من اومده بودم مسافرت همون طرفای شما .. اگه میتینگ شنبه بود میتونستم بیام...

 

اماااااااااااااااا. به من گفتن نیا اصلا شهرمونو کثیف میکنی... چون پوست پفک مینداری:w58:

 

هیییییییییی روزگار:ws44:

 

آخی،

 

خب چرا پوست پفک میریزی؛

 

اما کاش میومدی

 

:ws3: خاطره ها ته کشید؟

سمیرا که گفت داره مینویسه

میلادم که تا بره تهرون خبری نیست از خاطره

:ws3: منتظر باشین جنایتهامون علیه بشریت رو بشه

 

یادش بخیر،

چند باری نم نم بارون میومد رو صورت منو سمیرا ؛ (فواره اون استخره):ws3:

این سمیرا هم هی بال بال میزد صورتش خیس نشه (122).gif

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • اضافه کردن...