RAPUNZEL 10430 ارسال شده در 1 آبان، 2011 بچه ها ژون دروووووووووووود فراوان:dancegirl2: ببشخید دیر کردم دیشب اومدم از خستگی دچار سرگیجه شدم صبحم اومدم یه کار واسم پیش اومد نشد خاطرمو تعریف کنم:w963: خاطره هاتونو خوندم جالب توصیف کرده بودید:Ghelyon: خوب من شرو میکنم به گفتن: دیروز قرار داشتیم منم یونی بودم با دوستم عضو جدید سپیده کلاسم ساعت 3.5 تموم شد ولی سپیده کلاس داشت رفتم خونه عینا مرده متحرک بودم تازه خستگیم داشت در میرفت که این سپیده زنگید گفت من سر کوچتونم!!!! ما هم بدیو بدیو اومدیم سوار آژانس شدیم رسیدیم پارک مینا هی اس میداد میگفت یه پسر چاق دیدی امینه بعد من زنگیدم گفت تا 2 دقیقه دیگه میرسیم ما هم رفتیم تو پارک چرخ زدیم بعد مینا زنگید گفت ما زیر ساختمون قدیمیه بنای تاریخی هستیم منم همون موقع دیدمشون پشت درختا بودن بعد رفتم سلام و احوال پرسی :w36:دخترا همه خودشونو معرفی کردن امینو که تو پسرا میشناختم از رو عکسش فقط میلادو دو دل بودم گفتم شاید شب که من نبودم یکی دیگه از بچه ها هم قرار بوده بیاد که گفتم شماااااااااا:w963: گفت به نظرت کی میتونم باشم؟ گفتم میلاد گفت اوهوم بعد راه افتادیم من اولش اصلا احساس راحتی نمیکردم خوب پشت کامپیوتر آدم راحت تره تا یه نفرو از نزدیک ببینه بعد رفتیم یه جا وسط آب خونه خونه بود مینا گفت بریم اونجا بشینیم من دیدم هیچ راهی به اونجا نداره گفتم قاعدتا باید شنا کنیم برسیم اونجا دیگه جایی برا نشستن نبود رفتیم وسط چمنا ولو شدیم یهو امین گفت بچه ها معرفی میکنم نفر هشتممون اومد یهویی دیدم یه پیرزنه داره میاد ترکیدیم از خنده یه آبشار کثیف اونجا بود بو میداد هی آبش میپاشید تو سرو صورتمون اولش جو خیلی سنگین بود :w888:ولی مینا دختر بسیار گرم و صمیمی هست با صحبتای شیرینش جو رو از حالت سنگینی در آورد :persiana__hahaha:منم شرو کردم به حرف زدن آقا اعتراف میکنم پشت سر همه بچه ها حرف زدیم به قول قدیمیا گوش همتون دیروز میخاریده احتمالا به جز من و مینا و امین بقیه همه رو سایلنت بودن امین گیر داده بود هی میگفت آهنگ بذارید میلاد بیاد وسط :icon_pf (34): ولی خدا وکیلی من میگفتم پر حرفم مینا منو تو حرف زدن فیتیله پیچ کرد... سپیده که دوست خودم بود ذاتا بچه آرومیه :flowerysmile: ونوس خیلی دختر مهربون و محجوبی بود:flowerysmile: خوشم اومد ازش حالا بچه اومده بود صورتشو خشک کنه یه دستمال کاغذی چسبیده بود بهش من افتاده بودم رو سرش دستمال کاغذیه رو بردارم بچه وحشت کرد:banel_smiley_52: هدا هم یه دختر بانمک و آروم بود خیلیم خوب مونده بود:flowerysmile: امین پسر بسیار مهربون و خوش برخوردی بود:flowerysmile: میلاد ولی دقیقا برعکس شیطونیایی که اینجا میکنه خیلی آروم بود اونم پسر خیلی خوبی بود خان داداشمه دیجههه:flowerysmile: بعد سیپید خدافظی کرد رفت بقیمون رفتیم یه چیز بخوریم این میلاد همش تو راه منو اذیت میکرد میگفت بورو چایی بریز:w589: یه بار نزدیک بود با کیفم بزنم ناکارش کنم رفتیم یه جا میلاد واسه همه بستنی خرید من دیدم دارم از تشنگی هلاک میشم گفتم بستنی نمیخورم رفتم آب معدنی بگیرم ونوس و هدا هم میخواستن هی دعوامون شد که کی حساب کنه یهو امین اومد و همممونو شرمنده کرد :girl_blush2:حساب کرد بعد رفتیم نشستیم زنبورا دنبال هدا کرده بودن میخواستن نیشش بزنن اونم هی فرار میکرد:w42: میلاد هی میگفت برو چایی بریز این بار نزدیک بود آب معدنی بریزم روش:ubhuekdv133q83a7yy7 بعد ونوس و هدا خداحافظی کردن رفتن من و مینا و میلاد و امین قرار بود تا چهار راه پیاده بریم ولی انقد این مینا حرف زد یهو به خودمون اومدیم دیدم وسط شهرداری این همه راه رو پیاده اومدیم آبرو شرافتمون رفت خاله و عمو دایی معلوم نیس مارو دیدن ندیدن :shame: تو راه صورت میلاد هی عرق میکرد هیچکی دستمال کاغذی نداشت بهش بده امین رفت تو داروخونه با یکی ازین دستمال کاغذیای بزرگ اومد عین مجلس ختم به هممون تعارف کرد مینا تخته گاز حرف میزد منم یکم همراهیش کردم امینم کم و بیش حرف میزد ولی میلاد همچنان سایلنت بود :babygirl:ومن اون وسط حقیقت میرزا بودنم رو اعتراف کردم:banel_smiley_90: خلاصه رسیدیم شهر داری و من خداحافظی کردم باهاشون رسیدم خونه :icon_pf (44): دیگه جنازه متحرک شده بودم از بس گرم بود گرمازده شدم :mornincoffee::45645: 11
p mehdi q 6226 ارسال شده در 1 آبان، 2011 آخی، خب چرا پوست پفک میریزی؛ اما کاش میومدی من تو عمرم پوست شکلات هم رو زمین ننداختم آخه اینا همه بهونه شون بود .. چون من قبلش رفته بودم مازندران میخواستن تلافی کنن ممنون .. ایشالا دفعه ی بعد برای رو کم کنی بعضیا هم که شده میام:icon_pf (44): 2
RAPUNZEL 10430 ارسال شده در 1 آبان، 2011 من نمیدونم این پستو 20 بار ارسال کردم نمیدونم چرا نمیومد هی ارور میداد دیوانهه شدم بابا :icon_pf (34): بشه ها ژون من دارم میرم خونهی مامانبزرگ فهلا بای :flowerysmile: 3
am in 25041 سازنده ارسال شده در 1 آبان، 2011 همرو وللش سمیرا به جرم مولتی یوزر بودن اخراج میشه :ws3::ws3: 4
am in 25041 سازنده ارسال شده در 1 آبان، 2011 من نمیدونم این پستو 20 بار ارسال کردم نمیدونم چرا نمیومد هی ارور میداد دیوانهه شدم بابا :icon_pf (34):بشه ها ژون من دارم میرم خونهی مامانبزرگ فهلا بای :flowerysmile: دچار بیماری مسری انجمن پیچی شدی فک کنم دیروز از من گرفتی:ws3: خوش بگذره 2
* v e n o o s * مهمان ارسال شده در 1 آبان، 2011 بچه ها جووووونی ؛بچه ها جوووووووونی یه خبر داغه داغ میدونین چرا دیروز داداش رضا (rezamtjame) نیووووومد چون چون؛ رفته بودن بله برون؛ عروس خانوم هم بله رو گفتن؛ داداشی جونم؛یه عاااااااااااااااااااااالمه تبرییییییییییییییییییییک میگم؛ ایشالله خوشبخت بشین و به پای هم پیر بشین
خانوم بهار 3412 ارسال شده در 1 آبان، 2011 رضا ام تی خودمون؟:w42: نه باباااااااااااااا؟!!!! آخیییییییییییییییییی داداش مهلبونی مبارک باشهههههههههههههه:w14: 2
Nightingale 10531 ارسال شده در 1 آبان، 2011 بچه ها جووووونی ؛بچه ها جوووووووونی یه خبر داغه داغ میدونین چرا دیروز داداش رضا (rezamtjame) نیووووومد چون چون؛ رفته بودن بله برون؛ عروس خانوم هم بله رو گفتن؛ داداشی جونم؛یه عاااااااااااااااااااااالمه تبرییییییییییییییییییییک میگم؛ ایشالله خوشبخت بشین و به پای هم پیر بشین انقدر شنیدم قضیه رو خوشحال شدم که حدو حساب نداشت بازم تبریک داداش رضا :aghosh::flowerysmile: 3
hodaa 5489 ارسال شده در 1 آبان، 2011 هدا هم یه دختر بانمک و آروم بود خیلیم خوب مونده بود:flowerysmile: سمیرااااااااااااااااا......این یهنی من پیرم؟؟:vahidrk: :ws3: 3
am in 25041 سازنده ارسال شده در 1 آبان، 2011 سمیرااااااااااااااااا......این یهنی من پیرم؟؟:vahidrk: :ws3: نه میخواست بگه ترشیدی، دی::w02: 3
am in 25041 سازنده ارسال شده در 1 آبان، 2011 منم همینجا به داش رضای گل و بلبل تبریککککککککککککککککککک میگمممممممممممم دست راستش رو سر جوونای این انجمن 2
hamid_shahrsaz 28933 ارسال شده در 1 آبان، 2011 :w330::w330::w330::w14::shad::w330::w42::w42::Laie_28::connie_24::connie_24::w31::w31::2rqfst4::2rqfst4: 3
hodaa 5489 ارسال شده در 1 آبان، 2011 منم همینجا به داش رضای گل و بلبل تبریککککککککککککککککککک میگممممممممممممدست راستش رو سر جوونای این انجمن گمونم اشتباها اینجا پست دادی:persiana__hahaha: برو بچه.....اینجا جاش نی:persiana__hahaha: 5
am in 25041 سازنده ارسال شده در 1 آبان، 2011 گمونم اشتباها اینجا پست دادی:persiana__hahaha:برو بچه.....اینجا جاش نی:persiana__hahaha: نخیرم درست دادم اینجا خبرشو دیدم همینجام تبریک گفتم 3
hodaa 5489 ارسال شده در 1 آبان، 2011 نخیرم درست دادماینجا خبرشو دیدم همینجام تبریک گفتم آخه آدم جلو 4تا غریبه میاد میگه خواهر من ترشیدست؟:vahidrk: یه چیزایی باید تو چارچوب خانواده باقی بمونه 2
am in 25041 سازنده ارسال شده در 1 آبان، 2011 آخه آدم جلو 4تا غریبه میاد میگه خواهر من ترشیدست؟:vahidrk:یه چیزایی باید تو چارچوب خانواده باقی بمونه باش 1
ارسالهای توصیه شده