tiba* 797 ارسال شده در 19 آبان، 2010 سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش شنیدهام سخنی خوش که پیر کنعان گفت فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر کنایتیست که از روزگار هجران گفت 1
Astraea 25354 ارسال شده در 19 آبان، 2010 تا چند کشم غصهٔ هر ناکس را وز خست خود خاک شوم هر کس را کارم به دعا چو برنمیآید راست دادم سه طلاق این فلک اطلس را 1
tiba* 797 ارسال شده در 19 آبان، 2010 این کوزه چو من عاشق زاری بوده است در بند سر زلف نگاری بودهست این دسته که بر گردن او میبینی دستیست که برگردن یاری بودهست 1
Astraea 25354 ارسال شده در 19 آبان، 2010 تا بشكفد به گلشن دلها گل امید ما را به فیض لطف نسیم صبا ببخش ما را امید عفو تو مغرور كرد و بس گرشد خطا، بدین سخن بیریا ببخش 2
tiba* 797 ارسال شده در 19 آبان، 2010 در ديده به جاي خواب آب است مرا زيرا كه به ديدنت شتاب است مرا گويند بخواب تا كه به خوابش بيني اي بيخبران چه جاي خواب است مرا 3
Astraea 25354 ارسال شده در 19 آبان، 2010 آدمی هـــرگــز نمی بینــد ز سنگینــی گـزند از سبک مغزی بشر چون سنگ پیش پا شود گر نداری معــــــرفت,ساکت نشین و دم مزن پستــه بی مغــز گر لب وا کند رســــوا شود 2
Astraea 25354 ارسال شده در 19 آبان، 2010 یکدم نمیرود که نه در خاطری ولیک بسیار فرق باشد از اندیشه تا وصول 2
hamid_hisystem 6612 ارسال شده در 19 آبان، 2010 لاله ساغرگیر و نرگس مست و برما نام فسق داوری دارم بسی یارب که را داور کنم 1
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 19 آبان، 2010 میروم کوه به کوه کولبارم حسرت جامدانم گل تنهاییِ غم آشنایم خلوت راه من دور و دراز با خود امشب غم و آوارگی خویش برم. 1
tiba* 797 ارسال شده در 19 آبان، 2010 مبهوت در این جهان چون برهوت مبهوت آه ای پدر مگر گندم چقدر شیرین بود؟ و سیب سرخ وسوسه حوا را در دامن فریب چرا افکند؟ نفرین به دیو وسوسه نفرین به هوشیاری. 2
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 19 آبان، 2010 یک لحظه نشد خیالم آزاد ازتو ... یک روز نشد خاطرم شاد از تو ... دانی که ز عشق تو چه شد حاصل من.. یک جان و هزار گونه فریاد از تو . ... 4
moh@mad 5513 ارسال شده در 19 آبان، 2010 یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور 4
eshagh_kh 466 ارسال شده در 19 آبان، 2010 رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شب گرد مبتلا کن یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور 4
niaz 9807 ارسال شده در 27 آبان، 2010 نیست در شهر نگاری که دل ما ببردهم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند دارنده چو ترکیب طبایع آراست از بهر چه پس فکندش اندر کم و کاست 3
Astraea 25354 ارسال شده در 28 آبان، 2010 تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است 3
ارسالهای توصیه شده