niaz 9807 ارسال شده در 28 آبان، 2010 تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقیبنگر که ز خون تو به هر گام نشان است تا چند زنم به روی دریاها خشت بیزار شدم ز بُت پرستان کِنشت خیام که گفت دوزخی خواهد بود که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت 2
shanli 294 ارسال شده در 28 آبان، 2010 توبه کردم ز شور و بیخویشتنی عشقت بشنید از من به این ممتحنی از هیزم توبهٔ من آتش بفروخت میسوخت مرا که توبه دیگر نکنی 3
moh@mad 5513 ارسال شده در 29 آبان، 2010 يوسف گم گشتهي ما زير بند زلف توست گه گهي ما را خبر زان زلف خم در خم فرست 2
niaz 9807 ارسال شده در 29 آبان، 2010 يوسف گم گشتهي ما زير بند زلف توستگه گهي ما را خبر زان زلف خم در خم فرست ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است رو شاد بِزی اگر چه بر تو ستمی است 2
Afsaneh.M 19633 ارسال شده در 30 آبان، 2010 تو كه از صورت حال دل ما با خبري غم دل با تو نگويم كه نداني دردم.... 2
niaz 9807 ارسال شده در 30 آبان، 2010 تو كه از صورت حال دل ما با خبريغم دل با تو نگويم كه نداني دردم.... می نوش به خرمی که این چرخ کهن ناگاه تو را چو خاک گرداند پست 1
moh@mad 5513 ارسال شده در 30 آبان، 2010 تا کي چو باد سربدواني به واديم اي کعبهي مراد ببين نامراديم 1
niaz 9807 ارسال شده در 30 آبان، 2010 تا کي چو باد سربدواني به واديماي کعبهي مراد ببين نامراديم مَی خور چو ندانی از کجا آمده ای خوش باش و ندانی به کجا خواهی رفت 1
moh@mad 5513 ارسال شده در 30 آبان، 2010 تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه 1
niaz 9807 ارسال شده در 30 آبان، 2010 تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه هر چند که رنگ و روی زیباست مرا چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا 1
moh@mad 5513 ارسال شده در 30 آبان، 2010 آنچه بر عاشق دلخسته روا دانستی فلک آخر سرت آورد که حقت این است 1
niaz 9807 ارسال شده در 30 آبان، 2010 آنچه بر عاشق دلخسته روا دانستی فلک آخر سرت آورد که حقت این است تا چند زنم به روی دریاها خشت بیزار شدم ز بُت پرستان کِنشت 1
niaz 9807 ارسال شده در 30 آبان، 2010 تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک باور مکن که دست ز دامن بدارمت تو غره بدان مشو که مَی نخوری صد لقمه خوری که مَی غلام است آن را :icon_pf (44)::icon_pf (44): 1
moh@mad 5513 ارسال شده در 30 آبان، 2010 آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا 1
niaz 9807 ارسال شده در 30 آبان، 2010 آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرابی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ابر آمد و زار بر سَرِسبزه گریست بی باده ی گُلرنگ نمی باید زیست این سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزه ی خاک ما تماشاگه کیست 1
moh@mad 5513 ارسال شده در 31 آبان، 2010 تا بر آن عارض زیبا نظر انداخته ام خانه عقل به یک بار برانداخته ام به جفا از در خود دور مگردان ما را تا بجویم دلی را که در انداخته ام 1
niaz 9807 ارسال شده در 31 آبان، 2010 تا بر آن عارض زیبا نظر انداخته امخانه عقل به یک بار برانداخته ام به جفا از در خود دور مگردان ما را تا بجویم دلی را که در انداخته ام می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه بسیار بتابد و نیابد ما را 1
moh@mad 5513 ارسال شده در 31 آبان، 2010 الا یا ایها الساقی ادرکاسا و نا ولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها 2
بوف کور 476 ارسال شده در 31 آبان، 2010 الا یا ایها الساقی ادرکاسا و نا ولهاکه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها انرا که بوی عنبر زلف تو ارزوست چون عود گو بر اتش سودا بسوز ساز 1
ارسالهای توصیه شده