هر چی میگذره تنها تر و منزوی تر میشم ....
هر چی سنم بیشتر میشه نه تنها دوست ها و آدم های اطرافم بیشتر نمیشن بلکه کمتر و کمتر هم میشن...
من که از بچگی میل به تنهایی داشتم ولی هر وقت هم تلاش کردم از این انزوا بیام بیرون طوری شد که شدید تر توش فرو رفتم ...
الان که در آستانه ی ورود به 33 سالگی توی این جزیره ی لعنتی کنار ساحل نشستم و دارم این پست رو میزارم به معنای واقعی کلمه مفهوم انزوا و تنهایی رو درک میکنم ...
همدم این روز های من کتاب هایی هستن که الان یکیشون تو دستمه ... .
گاهی وقتی به زندگیم نگاه میکنم یاد رمان های کافکا میوفتم...
تنهایی یه حرفِ برای تو
اما واسه من کل دنیامه
تو بال وا کردی از این برزخ
من روزگارم دور پاهامه...