رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

رفتم بودم دوش بگیرم از وقتی که وارد حموم شدم یه حس بدی داشتم.....:icon_razz:

 

احساس میکردم یه چیزی سر جاش نیست.....خلاصه احساس راحتی نداشتم دیگه......:sad0:

 

در طول زمانی هم که تو حموم بودم داشتم به این قضیه فکر میکردم.....تا اینکه خواستم از حموم بیام بیرون......بعد متوجه شدم ایراد از چی بوووووود:whistle:

 

 

موقعی که خواستم دمپایی رو در بیارم فهمیدم اونو لنگه به لنگه پام کردم....:icon_pf (34):

 

 

یعنی آخرشه هااااا....تو سن 21-20 سالگی دمپایی لنگه به لنگه بپوشی....واسه خودم متأسف شدم:sad0:

لینک ارسال
  • پاسخ 2.5k
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

پست های محبوب

امروز اومدم برم تو ی مغازه، نفهمیدم در شیشه ایش بسته است. با کله رفتم تو در :/

چند روز پیش اومدم شرکت قرار داشتم با یه شرکتی زود میخواستم برم ، اومدم وسیله هامو گذاشتم رو میز سریع جمع و جور کردم که برم. همکارمم اومد همون لحظه تو اتاق ، یه سلام و علیکی کردم وسیله هارو جمع کردم ر

این اتفاق برای من هم افتاده؛ شیشه که خیلی تمیز باشه، دیده نمی شه.

پریروز افطاری دعوت بودم خونه یکی از دوستان مذهبی دوران دبیرستان ام. چون پارسال نرفته بودم امسال گفتم زشته نرم. سالی یکبار هم که بیشتر دور هم جمع نمیشیم. خلاصه آقا ما رفتیم. بعد کلی ماچ و بوسه و احوالپرسی نشستیم سر سفره افطار منتظر اذان. شروع کردیم با بچه های قدیمی چرت و پرت گفتن! من خیلی تشنه ام بود و کل روز رو تو آفتاب بودم، یهو برگشتم گفتم "وای که چقدر تشنمه! کی اذان میزنن پس!"

دیدم دوستم برگشت یه لیوان شربت داد دستم.

من گفتم "حالا بذار اذان بزنه! :whistle:"

اونم گفت : "بیخیال ما ناراحت نمیشیم!ولی قبل از اینکه شربت رو بخوریش اون آدامس رو از دهنت دربیار تا نپره تو گلوت ":banel_smiley_4:

نگو از اون موقع که اومده بودم آدامس تو دهنم بود و داشتم میجوئیدم نفهمیده بودم :ws3:

منم خیلی خونسرد لیوان رو گرفتم و تا تهش خوردم :w02:

لینک ارسال
پریروز افطاری دعوت بودم خونه یکی از دوستان مذهبی دوران دبیرستان ام. چون پارسال نرفته بودم امسال گفتم زشته نرم. سالی یکبار هم که بیشتر دور هم جمع نمیشیم. خلاصه آقا ما رفتیم. بعد کلی ماچ و بوسه و احوالپرسی نشستیم سر سفره افطار منتظر اذان. شروع کردیم با بچه های قدیمی چرت و پرت گفتن! من خیلی تشنه ام بود و کل روز رو تو آفتاب بودم، یهو برگشتم گفتم "وای که چقدر تشنمه! کی اذان میزنن پس!"

دیدم دوستم برگشت یه لیوان شربت داد دستم.

من گفتم "حالا بذار اذان بزنه! :whistle:"

اونم گفت : "بیخیال ما ناراحت نمیشیم!ولی قبل از اینکه شربت رو بخوریش اون آدامس رو از دهنت دربیار تا نپره تو گلوت ":banel_smiley_4:

نگو از اون موقع که اومده بودم آدامس تو دهنم بود و داشتم میجوئیدم نفهمیده بودم :ws3:

منم خیلی خونسرد لیوان رو گرفتم و تا تهش خوردم :w02:

 

 

نوتی جان (:دی) اذان برا شما میزنه؟ برا ما میگن. :texc5lhcbtrocnmvtp8

لینک ارسال

داشتم آماده میشدم با خانواده بریم بیرون، موهامو اتو کشیدم .

 

بعدش میخواستم تافت بزنم، اشتباهی حشره کش رو برداشتم بدون اینکه نگاش کنم ، تا میتونستم خالی کردم رو موهام hanghead.gif

لینک ارسال

يعني سوتي دادم نافرم ميشه اسمشو حماقتم گذاشت!icon_pf%20%2834%29.gif:banel_smiley_4:

داشتيم ميوه مي خورديم يه خوشه انگور برداشتم بخورم ديدم خيلي بزرگه:ws38:...چاقو رو برداشتم يه تيكه شو ببرم؛ آروم آروم روي ساقه اش مي كشيدم ببره، مي بينم اتفاقي نمي افته:ws52:!!!تمام قدرتمو جمع كردم چاقو رو سريع كشيدمicon_pf%20%2834%29.gif بعد فكر مي كنم چرا دستم داره مي سوزه:sad0:؟!؟!...متوجه شدم در كمال حماقت تيغه چاغو رو برعكس گرفته بودمicon_pf%20%2834%29.gif، دست خودمو به زيبايي تمام بريدم!!!:sad0:TAEL_SmileyCenter_Misc%20%28305%29.gif

اين بود سوتي ما:ws3:تا سوتي هاي بعد شما رو به خدا مي سپارم:a030:

لینک ارسال
من بعضی شبا بلند می شم متکام رو می زنم زیر بغلم و راه می افتم می رم توی اتاق برادرم کنارش می خوابم :ws37:؛ جالب اینه که این عمل رو هم کاملا غیر ارادی انجام می دم! :w58:

(این عادت از بچگی برامون موند که البته برادرم ترک کردم اما من ......:5c6ipag2mnshmsf5ju3)

خلاصه دیشب هم یکی از همین شبا بود :mornincoffee:

خوابیدم اما توی خواب می دیدم با یکی دعوام شده من هم یکی محکم زدم در گوش طرف :3384s:

اما از صدای سیلی که زدم خودم هم از خواب پریدم :banel_smiley_52:

اول فکر می کردم توهمه :wow:

اما وقتی دیدم برادرم دستش رو گذاشته روی صورتش و داره با چشمای گرد شده و مبهوت من رو نگاه می کنه :sad0::w58:فهمیدم اون سیلی رو توی واقعیت خوابوندم زیر گوش برادر بیچاره ام :cry2:(الهی بگردم براش :hanghead:)

 

پ.ن: خدایی که خیلی جنبه داشت اگر من بودم که اتاق رو روی سرش خراب می کردم :4chsmu1:

مثل این اتفاق واس مامان و بابا منم افتاده

یک شبی مامانم خواب بود و تو خواب میحرفهconnie_26.gif

که بابا از خواب بیدار میشهsad.gif

بابام میاد مامانم بیدار کنه که همون موقع مامانم که پشتش به بابام بود میچرخه محکم میزنه تو گوش بابام3384.gif

بابام==========>17.gif

مامانم بعد ضربه بیدار میشه میبینه که بابام بیدار خیلی طلبکارانه میگه تو هنوز نخوابیدی

مامانم====>:banel_smiley_4:

بابام====>:w58::sad0:

 

بابام وقتی ببینه مامانم چیزی یادش نی هیچی بهش نمیگه اما تا خود صبح بیدار میمونه :w58:oregonian_wellduh.gif

 

فردا اون روز که تعریف کرد .من و مامانم=======>:ws28::ws28:

بابام====>:banel_smiley_4::hanghead::sad0:

لینک ارسال

یه سوتی تعریف کنم یعنی در حد لیگ افغانستان!!!

 

جلسه اول کلاس زبان تخصصی بوود و استاد داشت متن رو ترجمه میکرد،رسید جایی که ترجمش میشد انرژی هسته ای!!!

 

استاد هم اینجا گفت حق مسلم ماست!!

 

بعد یه لحظه نگاه کردم به بغل دستیم دیدم نوشته حق میلم ماستw58.gif:ws28:

 

بعد یهویی گفتم عهههههههه این نوشته حق مسلم ماست!!

 

استادw58.gif

 

بچه هاw58.gif:ws28:

 

بسیار سوژه خنده شد این بنده خدا!!

 

بعدش استاد شروع کرد اینو سوژه کردن و آخر هم بهش گفت بابا این رمش پایینه:ws28:

 

پسره هم بهش برخورد رفت درسو حذف کرد!!

 

اما منو که میبینه میگمه تقصیر تويه کل کلاس فهمیدن:whistle:

لینک ارسال

ترم 1بودم. هنوز حال و هوای مدرسه و دبیرستان تو سرم بود. جلسه ی دوم کلاس ریاضی عمومی بودو رفتیم سر کلاس. از قضا استاد{ خانوم قطبی روحش شاد( بچه ها اشکشو در آوردن دیگه نیومد سر کلاس:ws28::ws28:)} نیومده بود! از اونجایی که من زبونم از همه دراز تر بودwhistle.gif منو فرستادن که پیگر شم. رفتم دفتر گروه حسابداری به مدیر گروهشون گفتم: ببخشید؟ خانوم قطبی نمیان امروز؟؟ پرسید خانوم قطبی کیه؟ گفتم: (( دبیر ریاضي:girl_blush2:)) یخورده نگام کردو گفت:نه. برو الان زنگ تفریحو میزنم!!!!!:sad0:w821.gif:there:

لینک ارسال

یه سوتی دادم خودم هنوز اندر کفش موندم بخدا

دو شب پیش خواب دیدم باردارم دیگه نزدیکای صبح بود از خواب بیدار شدم ولی خوابم یادم بود اروم از جام بلند شدم مثل این زنهای حامله راه میرفتم تا به بچه آسیب نرسه:w58: حدود بیست دقیقه تو اشپزخونه کار کردم ولی مراقب بودما:w58: یهو دیدم دو تا پسرا بیدار شدن و اومدن تو هال من و میگی دقیقا اینجوری شده بودم:w58: عه من بچه دارم؟:hanghead: بعد یادم اومد اره بابا اونا خواب بود باردارم و بچه ندارم

بعدش انقدر خندیدم روده بر شدم از سوتیم :ws28:

لینک ارسال

وای یه سوتی دادم تو کلاس جبر سال سوم دبیرستان هیچ وقت یادم نمیره:icon_pf (34):

یه نفر پا تخته داشت درس جواب میداد وتمرین حل میکرد (تخته کلاسمون دوتا به هم چسبیده بود و تو هر بار دوتا تمرین حل میشد یکی رو اون یکی. یکی دیگه هم رو دومی)

منو دوستام هم که احساس کردیم مطالب برامون مهم نیست دور هم کنگره راه انداختیم:ws3:

همین طور که گرم حرف بودیم دیدم دبیرمون گفت کی این سوال را حل میکنه:ws38:

من هم فقط سرم را بالا کردم اولین سوال را دیدم که فوق العاده آسون بود :w16:(حالا نگو سوال مد نظر اونور تخته بود که اصلا حل نمیشد:icon_pf (34)::whistle:)

بعد کمی گذشت کسی چیزی نگفت و من پیش خودم گفتم عجب خرایی هستن اینا بابا سوال به این راحتی:w58:

بعد با کمال آرامش دستما بلند کردم و گفتم آقا من بیام حل کنم :gnugghender:

دبیرمون با یه ذوقی بنده خدا گفت باریکلا بیا بببینم چطوری حل کردی:w02:

منم رفتم پا تخته انقدر گیج بودم که جواب سوال آسونه را پاک کردم دوباره همونا نوشتم گفتم بفرما تموم شد:banel_smiley_4::ws3: (تو دلم گفتم چه جوابا شبیه بودا:ws52:)

چهره ی دبیرمون==>:w58:

چهره ی دوستام==>:w58:

چهره ی من==>:banel_smiley_4:

بعد از 10 ثانیه

چهره ی همه ==>:ws28::ws28::ws28:

چهر ه ی من==>:sad0::icon_razz:

اینم نتیجه حرف زدن تو کلاس:ws3:

لینک ارسال

آبجیم داره برای ماموریت میره اسپانیا داداشم بهش میگه یه پسرت بگو بیاد ببینیش از کانادا بعد میگه خرجش بالاست میگه خب با اتوبوس بیاد... فکرکن ازقطب شمال تا اروپا با اتوبوس:whistle:

لینک ارسال

:hanghead:

 

یه سوتی دادم....فقط بین خودمون بمونه هاااا.......:5c6ipag2mnshmsf5ju3

 

امروز از صبح با یکی از بچه ها داشتم بیوشیمی میخوندم.....مغزم کاملا هنگ بود........ساعت 6 راه افتادم سمت خونه.....حدود ساعت 6:30د رسیدم خونه

 

ولی یه اتفاق عجیب افتاد.....خونمونو پیدا نمیکرددددم:icon_pf (34):

 

میدونستم خیابونو درست اومدم ولی در خونمونو پیدا نمیکردم......:sad0:

 

به مامانم زنگ زدم میگم مامان من گم شدم تو خیابون خودمون......:4564:

 

میگه چرا؟:w58:

 

میگم در خونه رو پیدا نمیکنمممممم:4564:

 

 

بهم گفت: واقعا برات متأسفم....امروز در خونه رو رنگ کردن.......در مشکیه در خونه خودمونه.......:icon_razz:

 

 

:hanghead:

 

خووووووووو آدم خوب....قبلش به آدم خبر بدیه ه ه ه ه:whistle:

لینک ارسال

یعنی گاهی وقتا یه کارایی می کنم که خودم هم از فکر کردن بهشون خجالت می کشم :hanghead:

 

این جمعه تنهایی رفتم پیش داییم :hanghead:

از اون جایی که تنها هم بودم راحت یه 4-5 ساعتی نشستم پیشش و گریه کردم :sigh:

وقتی می خواستم برگردم دیدم اصلا چشمام باز نمی شه که بخوام رانندگی کنم :imoksmiley:

رفتم به سمت دستشویی عمومی بهشت زهرا و به همین در اول هم که رسیدم رفتم تو

داشتم صورتم رو آب می زدم که دیدم یه پسره از در دستشویی کنار دستم اومد بیرون

اول یه کم توی شوک من رو نگاه کرد و بعد هم سرش رو انداخت پایین و زود رفت بیرون :wow:

یه پدر و پسر اومدن تو دیدم باباهه چپ چپ نگاه می کنه

من : وای یعنی قیافه ام این قدر تابلو شده که همه این طوری نگام می کنن :5c6ipag2mnshmsf5ju3

دوباره دو تا پسره دیگه که مشکی هم تنشون بود اومدن تو

یه لحظه فقط یه لحظه پیش خودم حس کردم یه چیز دیگه ای به جز قیافه ام مشکل داره :w58:

یه دفعه برگشتم طرف اون 2 تا پسرا و گفتم : خجالت نمی کشین توی بهشت زهرا هم دست از این کارا بر نمی دارین

این جا مگه دستشویی مردونه نداره که اومدین این جا ؟!:3384s:

اون دوتا پسرا فقط شوکه من رو نگاه می کردن :w58:

یکیشون : خانوم شما انگار حالتون زیاد خوب نیست اما باید بگم ......... :JC_thinking:

من : می خوام نگی برو بیرون تا به نگهبانی اطلاع ندادم :vahidrk:

یه دفعه همون آقاهه که پسر کوچولوش رو برده بود دستشویی و رفته بود بیرون دوباره برگشت و به اون پسرا گفت که برن بیرون و بعد هم خودش رفت و یه خانومه پشت سرش اومد تو

خانومه : عزیزم اینجا دستشویی مردونه است ، دستشویی زنونه درش اون سمته :there:

من رو می گی :icon_pf (34):

فقط توی اون لحظه به این فکر می کردم که چه طوری از جلوی اون پسرا که اون طوری هم سرشون داد کشیدم و جوش آوردم رد بشم :w768:

واقعا نمی دونم چه فکری پیش خودم کردم که حس نکردم شاید خطا از من باشه که اشتباه اومدم نه از اون همه مردی که با شوک و تعجب نگاهم می کردن :banel_smiley_4:

لینک ارسال

با دوستامون رفته بودیم بیرون...یهو یکیشون گفت بچه ها واستید برم بنزین بزنم.... گفتم ببخشید شیشه هاتون رو بالا بکشید من به بوی بنزین حساسیت دارم جالم تهوع میشه.

بعد آرین دوستمون با خواهرم گرم صجبت بود...گفت باشه...اما باز شیشه ی سمت اون پایین بود.... بعد اونی که رفته بود بنزین بزنه گفت آرین جان اون شیشت..نه؟ گفت آره خب.:w16:..گفت بکش بالا تا مهناز حالش بد نشده...گفت باشه و بعد باز با خواهرم حرفید:w58:...دوباره اون یکی گت: بابا شیشه رو بکش بالا دیگه.:w000:..اه اصلاَ نمی خواد...بنزین زدیم رفتیم...راحت باش آرین...:banel_smiley_4:

بنده خدا آرین این شکلی شد : :5c6ipag2mnshmsf5ju3 گفت آآهان...مهناز.... حالت تهوع...بنزین....:icon_pf (34):

 

 

یه کم بعدش داشتیم 4 تایی تو پارک قدم می زدیم...یهو یکی گفت: بچه ها دفعه ی بعد توپ بیاریم والیوال بازی کنیم!!! من و خواهرم هم سریع سوتی رو گرفتیم گفتیم والی؟؟؟؟؟ :icon_pf (34):گفت: هان؟ وال!.:ws3:...گفتیم والی؟:w02: آهــــــان بال!!! دیگه نمی گفت بریم والیبال بازی کنیم...می گفت بریم بدمینتون بازی کنیم بهتره :ws28:

لینک ارسال

تابستون ترم 4 بود و واسه تعطیلات برگشته بودم ولایت.:ws3:یکی از دوستای قدیمی بابا (Mr. Armaan:ws28:)برا اولین بار اومده بود خونمون. بعد کلی گفت و گو یهو برگشت به من گفت: خب سحر خانوم؟ تو دانشگاه چندتا پسر تور زدی تا حالا؟؟ :w02: من====>>:w58: بابا====>>:w58: مامان====>>:w58: شوکه شده بودم . اومدم بگم چطور مگه؟؟ زبونم نچرخید گفتم: چه مرگته؟؟:w000::icon_pf (34): حالا: من====>>:girl_blush2: بابا====>>:w58: مامان====>>:184: آقای آرمان====>>:wow:

لینک ارسال

الان که کامپیوتر روشن میکردم هرچی پسوردشو میزدم هی خطا میداد.:ws38:

2تا پسورد دیگم امتحان کردم دیدم هی پیام میداد:whistles:

برگشتم سر برادرم( که تازه اومده بودخونه و اصولا کاری بکار سیستم نداره)داد زدم کی اینو دستکاری کرده؟؟

اونم میگفت کی میشه پسوردشو عوض کرد و اینا از منم هی انکار... ریستارتشم کردم.

تازه یادم اومد پسورد ریمو کردم:ws37:

لینک ارسال

مامانم رفته بود خرید نمک خریده بود.رو کابینت یک شیشه بود که به اندازه یک لیوان تهش نمک بود.به منم گفت نمک رو بریز تو شیشه.الان تازه فهمیدم مامان اشتباه کرده و ته شیشه شکر بوده نه نمک :banel_smiley_4:

لینک ارسال

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...