رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

* v e n o o s * مهمان
بچه های کلاس با هم رفته بودن رستوران افشین پیروانی , بعد این دوست ما (بهارک) نمیدونسته … یهو افشین پیروانی رو میبینه تو چشاش مستقیم نگاه میکنه با ذوق و صدای بلند میگه : ااااااااااااااااااا ِ مهدوی کیا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قیافه افشین : icon_neutral.gif :|:|

قیافه بقیه : =)))))))))))

بیچار افشین پیروانی:ws28:

 

دقیقا ؛ این اتفاق برا بابای من افتاد؛ سال 83-84 بود،ساعت 5 صبح . بابام تو سالن انتظار فرودگاه شیراز بود که یه آقایی میاد رو صندلی میشینه، 4-5 تا دختر هم میان باهاش هی عکس میگیرن، بابام تعجب میکنه، میگه حتما بازیگری ، بازیکنی ،شخص معروفیه، :ws38:میره کنارشو و موبایلشو در میاره از این گوشی سامسونگایی که تازه اومده بود ؛ با افشین پیروانی عکس میگیره،بعد میپرسه : شما بازیکن فوتبالید ؟ :ws38: بیچاره پیروانی : :banel_smiley_4:

 

وقتی بابام برامون تعریف کرد شدید دلمون براش سوخت :ws28:

لینک ارسال
  • پاسخ 2.5k
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

پست های محبوب

امروز اومدم برم تو ی مغازه، نفهمیدم در شیشه ایش بسته است. با کله رفتم تو در :/

چند روز پیش اومدم شرکت قرار داشتم با یه شرکتی زود میخواستم برم ، اومدم وسیله هامو گذاشتم رو میز سریع جمع و جور کردم که برم. همکارمم اومد همون لحظه تو اتاق ، یه سلام و علیکی کردم وسیله هارو جمع کردم رفتم ، بعد دو ساعت همکارم زنگ زد گفت سوییچ منو ندیدی ؟؟ شاکی شدم گفتم از من میپرسی ؟ گفت ببین دست تو نیست ، گفتم نه بابا سوییچ تو پیش من چکار میکنه آخه و کلی خنده تمسخر آمیز زدم و سوژه ش کردم که گم کردیو این حرفا ، یهو دست کردم جیبم دیدم تو جیبمهه :icon_pf (34)::ws28: هیچی دیگه تا برگردم 5 ساعت طول

این اتفاق برای من هم افتاده؛ شیشه که خیلی تمیز باشه، دیده نمی شه.

مامان افشین پیروانی مامای من و داداشم بوده:w02:

 

................

 

دختره توی برنامه شماهم دعوتید داشت میگفت وقتی آقا جعفر (شوهرش ) میخواست بیاد خواستگاریم بعد که فهمیدم موهاش بلنده گفتم نه نه اصلا و از این چرت و پرتها:w000:

بعد 5 مین بعدش میگه میخواست بیاد مامانمو ببینه گفتم برو موهات و کوتاه کن من که باهاش مشکلی ندارم خیلی هم هنریه:w58: ولی صددرصد مامانم مخالفت میکنه:banel_smiley_4::banel_smiley_4:

 

یعنی من موندم با این حرفش جو زده :whistle:

لینک ارسال

امروز رفته بودیم بیرون شهر ناهار

یه جایی بود از داخلش رودخونه رد میشد

آبجیم برگشت بگه بریم کنار آب عکس بگیریم ..جاش گفت بریم کنار آب آب بگیریم:w58::ws28:

لینک ارسال

اصلن امروز یه وضعی بودها

شده بودیم مثل اون قضیه که جک های تکراری داشتند با شماره میگفتند همشون متوجه میشدند.....:whistle:

 

یه آقایی رو دیدند یاد یه جک افتادند و من میدونستم آروم برای باقیه تعریف کردم

آبجی دارم ضایع بلند بلند گفتش:icon_pf (34):

یعنی اینقدر امروز سوتی دادیم و منحرفانه حرف زدیم خودمون دیگه نمیدونستیم چکار کنیم تا بیشتر ضایع نشیم:ws28:

لینک ارسال

تو دانشگاه يه استاد داشتيم خيلي باحال بود،يه روز تا ساعت ٦:٣٠عصر باهاش كلاس داشتيم وهمگي خسته شده بوديم،آخر كلاس حضور غياب ميكرد رسيد به اسم دوستم گفت خانوم فلاني،تو همون لحظه يكي از دوستام شيطنت كرد باگوشيش صداي گربه گذاشت،هممون شروع به خنديدن كرديم،اين استاد بنده خدا نفهميده بود صداي گربس فكر كرده بود خانوم فلاني گفته بله،بهمون گفت خانوما چرا ميخنديد من اگه سرمو از رو ليست بالا نميارم ماله اينه كه صداي همتونو ميشناسم،اينو كه گفت كلاس منفجر شد رفت رو هوا،بنده خدا آخرشم نفهميد بچه ها به چي ميخنديدن......

لینک ارسال

یه بار نزدیکی های ونک تو یه ترافیک بدجور گیر کرده بودم یهو انداختم تو یه کوچه فرعی و گازش رو گرفتم ملت هم خیال کردن من بلدم مثل اسب راه افتادن دنبال من!

یکم اینور اونور پیچیدم آخر خوردم به بن بست خیلی ریلکس ماشین رو ته کوچه پارک کردم رفتم تا نیم ساعت بعد اون ماشینها داشتن سر و ته میکردن که ازکوچه در بیان :))

لینک ارسال

یادمه هفت هشت سالم بود....یه پسر عمه داشتم که خیلی لوس وننر بود........

وقتی با بچه های فامیل بازی میکردیم چون سریع گریه میکرد بازیش نمیدادیم...اونم فورا به مامانش گزارش میداد و بازیمونو بهم میریخت.....

 

منم یه روز تصمیم گرفتم تلافی این کاراشو سرش در بیارم....

الان که یادم میوفته خندم میگیره....

بهش گفتم یه بازی جدید..مثلا تو کوری منم میخوام از خیابون ردت کنم و رو صندلی بشونمت....

چشماشو بست و من دستشو گرفتم...یکم اینور اونور بردمش و گفتم حالا بپر رو صندلی.....اون بیچاره هم پرید...اما نه رو صندلی....یه شاخه شکسته درخت که تو زمین فرو کرده بودم....وای وای....وقتی پرید رو نوک چوبه....چنان جیغی کشید که تا ده تا کوچه اونطرف تر صداش میرسید....چشمتون روز بد نبینه....خون بود که از ماتحت پسر عمه بدبخت ما سرازیر شده بود........

گمون کنم بدونین چه بعد از اون ماجرا چه کتک مفصلی خوردم....

اما هنوزم بعد از اون همه سال پشیمون نیستم..

لینک ارسال

سگ سگارو توی افسانه میتی کامان که یادتونه؟ یا بار داشتیم اسم و فامیل بازی میکردیم حرف هم "ض" بود پسر دائیم که بچه کلاس سومی بود نوشته بود: نام :ضُمبه نام خانوادگی: ضمبه زاده حیوان:ضمبه رنگ: ضمبه ای شغل: ضمبه فروش اشیا: ضمبه پلاستیکی !

لینک ارسال

(این داستان کاملا واقعیه)

من اعتراف میکنم که مامانم انقد منو ترسونده بود که اگه یه پسر متلک انداخت جواب نده وگرنه لج میکنن و اینا!

پسرای محله ی ما هم فهمیده بودن که هرکار کنن من هیچ عکس العملی نشون نمیدم واسه همین یه بار که داشتم با دوستم از مدرسه میومدم یکیشون خیلی شیک اومد سوار کولم شد. تصور کن که از یور دوستم هی داد میزد میگفت برو پایین، رها ببین رو کولته، فحش میداد پسره رو میزد از یه ور من به نقطه ای از دوردستها خیره شده بودم و همه ذهنم رو گذاشته بودم رو اینکه عکس العملی نشون ندم و با کمال خونسردی و طوری که انگار دوستم توهم گرفتدش طرف رو تا جایی که دوستم بندازدش حمل کردم... .

اون روز گذشت ولی تا مدتها به هرکول محله معروف شده بودم و انگشت نمای اراذل محله :|

لینک ارسال

چند وقت پیش توی اتوبان قم کاشان با ماشین داشتم میرفتم ، دیدم اوتوبان خلوته ، پلیس هم نیست .

گاز ماشین رو گرفتم ، 140،150 تا می رفتم .

داشتم همینطوری می رفتم ، یهو نمی دونم پلیس کنترل نامحسوس از کجا پیداش شد ؟! گفت بزن بغل .

منم زدم بغل و مدراکم رو برداشتم ، رفتم بیشه پلیسه ، سلام کردم بهش گفتم : جناب سروان جوونی کردم ، اگه می شه جریمه نکن .

پلیسه گفت : باید جریمه بشی تا دیگه تخلف نکنی ، منم گفتم حداقل یه کمربند واسم بنویس )اون موقع 4 تومن بود ( .

پلیس برگشت گفت : شیشلیک خوردی ، می خوای قیمه حساب کنی ؟

لینک ارسال

آآآآآآآآآآآا ... دوستامون شاکی زنگ زدن به مامانم این چه کاریه کردی ؟ خجالت نمی کشی ؟ چرا تلویزیون مصاحبه کردی در انتخابات شرکت می کنیم و رای می دیم اصلح رو انتخاب می کنیم ... حتما شرکت می کنیم ، و ... آآآآآآآآآآآآآآآآ اول فکر کردیم تشابه قیافه بوده بعد که همه گفتن نه خودت بودی و مشخصات لباسی دادن و یک درصد هم شک نداریم

من و بابام هم شاکی شاکی

من که می خواستم شاخه شاخه موهامو بکنم ...

تازه مامانم یادش اومد سال 80 در زمان انتخابات آقای خاتمی باهاش مصاحبه کردن و خیلی هم مسلط جواب داده و حالا از آرشیو بعد از 11 سال کشیدن بیرون و دارن پخش می کنن یعنی آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ... خودش ناراحت میگه آبروم رفت زنگ بزنم به روابط عمومی صدا و سیما بگم این خانوم سه سال هست فوت کرده چطوری تو انتخابات امسال شرکت کرده ، فعلا که تلفنای خونه رو جواب نمیده و داره زیر لب یه چیزایی میگه ، فکر کنم داغونه

لینک ارسال

من کلآ زیاد سوتی کلامی نمی دم ولی اعتراف می کنم از بچگی با کلمه "پست پیشتاز" مشکل داشتم.(کلماتی که میبینید اشتباه املایی نیست!! کل مکالمه ابتدایی من سی ثانیه هم طول نکشید!!)

امروز رفتم اداره پست خیلی هم عجله داشتم به اولین باجه که رسیدم گفتم:آقا ببخشید,"پشت پیستاژ!!!" کجاست؟

بنده خدا خیلی عادی گفت:کجا بهت آدرس دادن؟

_:نمیدونم,اداره شماست از من میپرسی؟

_:آخه من باید بدونم "پیستاژ" کجاست که بگم "پشتش"کجاست!!(بیچاره فکر کرد دارم آدرس می پرسم و "پیستاژ" هم اسم جاییه)

_:شما نمیدونی قسمت "پیشتاز"کجاست؟

_:تو میخوای بری "پشت" "پیشتاز" چکار کنی؟اونجا کسی رو راه نمیدن!

_:آقای محترم من "پشت" جایی نمیخوام برم,میخوام برم"پشت پیستاژ"...

یارو که دیگه کلافه شده بود بلند شد گفت:چی میگی بابا تو؟!!"پشت" کجا میخوای بری؟!!

منم شاکی گفتم:میخوام این لامصب رو با پست اکسپرس بفرستم

یارو یه سه ثانیه ای تو چشای من نگاه کرد......دیگه نتونست جلو خودش رو بگیره,افتاده بود کف زمین عین سوسک برعکس شده از خنده دست و پا میزد!!!

منم هم خندم گرفته بود هم مثه این بچه ها که تازه زبون باز میکنن و نمیتونن منظورشون رو برسونن عصبی شده بودم

رفتم پیدا کردم این خراب شده کذایی رو کارم رو انجام دادم دارم میرم بیرون,یارو منو دید دوباره زد زیر خنده,صدام کرد گفت بیا جلو,رفتم جلو آروم در گشم میگه:جون مادرت یه بار دیگه بگو "پست پیشتاز"!!!!

منم یه نفس عمیق کشیدم,تمرکز کردم,با یه مکث طولانی گفتم.............: "پشت پیستاژ"!!!!!

از زور ناتوانی میخواستم گریه کنم!!!

بماند که اون بنده خدا داشت خودش رو خراب میکرد دیگه

لینک ارسال

سلام آقا همه بهم میگن زیاد چونه میزنم تو خرید

حالا ما با دوستامون رفته بودیم بیرون یکی از دوستای من می خواست برا خواهرزادش یه عروسک بگیره از این جدیدا که شکل گوسفند تو این کارتونه هست

فروشنده می گفت 4000 تومن منم گفتم 3000 تمون بده برداریم هر کار کردیم کوتاه نیومد یهو من گفتم آقا دو تا برداریم 6000 تومن میدی گفت نه . اصرار کردیم قبول کرد

آقا خریدیم داشتیم تو راه یکم می رفتیم که به دوستم گفتم خوب شد دو تا گرفتیم الان میری میدی به خواهرزادت میزاره کنار هم بعدن یه گله میشه

یهو دوست من گفت إإإإإإ برا چی دوتاشو بدم یکیش که خودت خریدی برا خواهرزادت منم گفتم نه من دو تا گرفتم که بتوینم چونه بزنیم ازش کم کنیم خوب شد دیگه 2000 تومن چونه زدیم

گفت إی بدبختی من دو تا میخام چیکار همون یکی منم گفتم نه من نمیخام آقا برگشتیم بهش یکیشو پس دادیم ولی همون 3000 تومنو دادیم

از اون به بعد میگن بهم برو چندتا از هر چیزی بگیر تا چونه بزنی دیووونه:icon_pf (34):

لینک ارسال

امروز سر آز الکترونیک بودیم..جلسه آخر بود.. ی هم گروهیه پسر داشتیم که اکثرا غایب بود..:banel_smiley_4: نمدونم عذاب وجدان گرفته بود چی بود میخواست ی آزمایشو حتما ببنده و جواب بگیره..:icon_pf (34):

 

حالا منو دوستم هی میگیم بیخیاااال باباااا..اونم هی میگفت نه نه ببندیم..:mrsbeasley:

 

خلاصه همینجور که نشسته بودیم یهو ی نوری دیدم.. آقا مقاومتو سوزوند..اونم نه از نوع معمولی..قشنگ شعله ور شد.. عین شمع:w58: حالا اون هی فوت میکرد من میخندییییییییدمممم..:ws28:

لینک ارسال

یه جایی هست نزدیک محل زندگی ما بعد برای قحطی زده ها همش کمک جمع میکنه و اینا :ws3: من رفتم بعد از کلی که حس انسان دوستانگی بهم دست داده بودش برم کمک کنم که یک در دنیا صد در آخرت خیر ببینم :hanghead: خلاصهههههههههه با تمام اعتماد به نفس رفتم یه خانومه بودش گفتم ببخشید این صندوق کمک به قحطی زادگان !!! کجاست با کلی حس انسانیت و اینا گفتم :girl_angel: بعدش خانومه یه نگاهی کرد بهم با یه لبخند ملیح از اونا هستا آدم دلش میخواد در آن لحظه به یاد ماندنی خودش رو دار بزنه ها :4564: گفت قحطی زادگان رو نمیدونم اما صندوق کمک به قحطی زدگان اینجاست :ws28:

لینک ارسال

دیروز با استادمون رفته بودیم گردش بعد دوربینشو داد بهم گفت ازم عکس بگیر!!

 

بعد گفت آها دوربین رو بده تنظیمش کنم

 

منم دوربینو دادم حالتشو گذاشته بود روی کودک و حیوان!!!:banel_smiley_4:

لینک ارسال

دیروز یه سوتی دادم تیم ملی icon_pf%20(34).gif

 

تو پارک با دوستان راه میرفتیم که یهو تلفنم زنگ زد

 

منم که معمولا شماره ناشناس برنمیدارم ! اما دیدم شماره خونه اس . گفتم دیگه از خونشون که کسی مزاحم نمیشه :ws52:

 

این شد که اینبار با یه حس بدی تلفن برداشتم . :banel_smiley_4: گفتم الو و دیدم صدای دختره ، صدا هم خیلی بد میومد اصلا نفهمیدم چی داره میگه :whistle:

 

منم سریع بدون توجه به اینکه طرف داشته چی میگفته گفتم : ببخشید خانوم اشتباه گرفتید ! w58.gif یهو طرف گفت یعنی چی اقای ... اشتباه گرفتید ؟ خانوم ... هستم hanghead.gif

 

حالا طرف همکارمم بود :sad0: دوستام تا یه ساعت رو زمین پارک افتاده بودن :ws28:

 

امشب سر شام یه سوتی عمم داد اینم بگم خالی از لطف نیست

 

من در حال دوغ خوردن بودم که عمه خانوم شروع کرد به حرف زدن :

 

به به چه دوغیم هست این ابعلی ، گازدار و ترش و سرررد ، حالا اسم دوغه چیه ؟ w58.gif

 

یعنی هرچی دوغ تو دهنم بود ریخت تو سفره و از خنده روده بر شدم :ws28:

لینک ارسال

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...