رفتن به مطلب

ارسال های توصیه شده

در ادامه ی همون تحقیقات پست قبل...من کیس رو شناختم....:ws3:

بعد دوستم گفت خوب چه طور آدمیه؟ :ws52:

طرف خیلی شخصیت آرومی داشت....خیلی مثبت... و...:w16:

من و این دوستم هم دوتاییمون شرو شیطونیم...برگشتم گفتم: خوبه...فقط یه کم شیر برنجه...:banel_smiley_4:

حالا ما همیشه می گفتیم فلانی که آرومه شیر برنجه یا ماست موسیره...:ws28:

گفتم : وای خاک تو سرم...اینو به دوستت نگیا..:icon_pf (34):.. بگو شخصیت لایت و آرومی داره....:ws28:

لینک به دیدگاه

سر کلاس که می رفتیم یه پسری بود که نمی دونم روی چه حسابی این قدر با من پسر خاله بود ! که من رو به اسم کوچیک صدا می کرد:banel_smiley_4: ، اونم یه مدلی که هرکس می شنید این با من این طوری حرف می زنه فکر می کرد راستی راستی خبریه ! :icon_pf (34):(آش نخورده و دهن سوخته )

خلاصه یه روز از پشت سر بلند صدا کرد : سپیده

من رو می گی ؟!:w58:

استاد :icon_razz:

بچه ها :ws3:

یعنی دوست داشتم سرش رو بکنم :w000:

من هم در جواب گفتم : شما هر وقت آداب صدا کردن یه خانوم رو یاد گرفتین می تونین با من صحبت کنین در ضمن ...... (نام خانوادگیم رو گفتم) هستم نه سپیده :vahidrk:

خلاصه که اون روز سر کلاس حسابی تابلو شدیم :4564:

یه هفته بعدش یکی از دوستام گفت دارم با دوستم می رم بیرون بیا با هم بریم ؛ خرید تو (یعنی من ) رو هم انجام می دیم

من هم که از همه جا بی خبر نمی دونستم این دختره چه طوریه :banel_smiley_4:

رفتیم؛ فکر کن وسط راه ،افتاد همین دختره (دوست دوستم) دنبال یه ماشینه که چه تیکه های جیگری توش هستن و فلان :w58::icon_pf (34):

حالا فکر کن صدای ضبط هم بلند

یعنی از کارا و حرکات دختره چشمام 4 تا شده بود

اول خودم رو زدم به اون راه اما دیدم نه انگار اوضاع خرابه !

دختره رفت کنار ماشین پسرا و به پسره گفت : ماشین خوشگلی دارین مثل صاحبشه :w02:

یعنی باورم نمی شد که یه دختر بتونه این کار رو بکنه و چنین حرفی بزنه :whistles:

فقط برای 5 ثانیه چشم تو چشم پسره که شدم دوست داشتم سرم رو بذارم همون جا بمیرم با این آبرو ریزی :4564:

اون پسره هم اولش انگار باورش نمی شد :w58:

اون 2 تا پسره دیگه ای هم که توی ماشینش بودن هر دو از بچه های دانشگاه اما ترم بالایی بودن :icon_razz:

پسره : اااااااا.... خانوم فلانی (به اسم فامیل صدام کرد) . به شما نمی خوره با این دوستا بگردین :ws3:

(و الباقی داستان که دیگه به درد اینجا نمی خوره :hanghead: )

 

پ.ن : سوتی بود :w02:اما بیشتر برای من بر باد رفتن یه ذره آبرویی بود که با گند کاری هام همه رو به باد داده بودم .... :5c6ipag2mnshmsf5ju3:sad0:

لینک به دیدگاه

رفته بودم یه فروشگاه ورزشی کفش بخرم بعد از اینکه فیش رو گرفتم رفتم صندوق و پول رو گذاشتم رو میز ، منتظر بودم که باقیه پولم رو بهم بده که یهو یه قاشق چای خوری گذاشت رو میز ، منم فکر کردم به جای باقیه پولمه و برش داشتم، بعد یه صدایی از پشت سرم اومد که : خااانم لطفا" قاشق رو بدین برم بشورم:whistle:

لینک به دیدگاه

دوستم رو بعد از مدتها دیدم تو یه مراسمی کلی احساسات که خوبی. ازدواجش رو تبریک اینا

بهم میگه من خواهرشم

پ.ن:خواهر دوستم بود:ws28:

لینک به دیدگاه

همین الان ی سوتی دادم اونم جلو کی سوتی گیر معروف سارا..:whistle: ی دانه خر خرفت یکی از دوستام بهم کادو داده بود ..تو اتاقم بود:ws3: به سارا میگم بیا عکس خره رو بهت از تو گوشیم نشون بدم.. یدفه یادم میفته خب خود خره رو بیارم نشونش بدم..!!!!:|

 

سارا: :persiana__hahaha:

 

من: :184::w589:

لینک به دیدگاه

با دختر داییم رفتم عطر فروشی(از اینا که عطر سی سی میریزن تو شیشه) ،تو عطر فروشی شلوغ بود هی دختر داییم میگفت بگو بیاد عطر ما رو بده بریم منم گفتم برو جلو بگو دیگه:w000:، رفت جلو؛ همزمان با اون چند تا دختره دیگه هم جلو بودن ، دختر داییم گفت اقا منم پشتش بودم گفتم زهر مار اقا بمون بیاد دیگه:whistles: در همین حین یکی از اون دخترا که جلو بود برگشت منو خصمانه برای یه دقیقه نگاه کرد زوم کرده بود منم گفتم بله؟با دختر داییمم در همین دختر دایی گرامی گفت من نگفتم اقااااااا این خانوم گفت

من: از شرمندگی داشتم میمردم همش معذرت خواهی میکردم دختره هم هی چشاشو کج میکرد میگفت خدا ببخشه:hanghead:

لینک به دیدگاه

من از زمانی که خودم رو یادم میاد که روی 2 پا ایستادم تا به این سن ، شاید 10 بار هم دامن نپوشیده باشم :w58:(دیگه خیلی حداکثرش رو گفتم !)

کلا از دامن بدم میاد؛ چون دردسر داره و جلوی دست و پای آدم رو می گیره و خلاصه اصلا راحت نیستم :5c6ipag2mnshmsf5ju3

چند روز پیش مراسمی پیش اومد که مجبور شدم دامن بپوشم :icon_pf (34):

جلوی خونه مادر بزرگم یه جوی آب پهن (کمتر از 2 متر) رد می شه که من هر بار به جای این که دور بزنم و از روی پل رد بشم ترجیه می دم از روی جوی بپرم ! :w02:

بعد از چند سال این دیگه شده عادتم که البته هر بار هم مامانم کلی توبیخم می کنه که مثلا تو دختری ...! :vahidrk:

اون روز هم اصلا حواسم به این نبود که مثلا با این دامن تنگی که من پوشیدم مسلما پام اون قدر باز نمی شه که از جوی رد بشم :banel_smiley_4:

یعنی همین اومدم بپرم حس کردم یکی از پاهام وسط زمین و هوا معلق موند و افتادم توی جوی :ws28:

حالا فکر کن به خاطر اون مراسم کلی آدم جلوی در ورودی ایستاد بودن و با این حرکت من فقط چشما گرد شده و چهره ها مبهوت نگاه می کردن که چی شد :w58:

حالا از همه این ها گذشته ، خودم از شدت خنده نمی تونستم از جام بلند بشم :icon_pf (34):

این بار به جای هر کس دیگه ای خودم از خودم پرسیدم که : "سپیده تو کی قراره بزرگ بشی؟" :vahidrk:

لینک به دیدگاه

با یکی از بچه ها رفتیم یه مازه خوشگل و مشکل و با کلاس

 

اول از پشت شیشه یه دیدی زدیم م م م م دیدیم کسی مغازه نیست ت ت

 

گفتم شاید مغازه بسته باشه

 

رفتیم جلو در که یه هو دیدیم در برقیش باز شد ما رفتیم تو

 

دیدم کسی تو مازه نیست

 

گفتم نـــــــــــــیــــــــــــســـــــــــت صاحبش

 

لولو خوردتش :w58:

 

 

یه هو دیدم یکی از پشت یه دیوار اومد گفت بفرمایید

 

دوستم رو بگی نزدیک بود فرار کنه از خنده صاحبش شنیده بودددد :whistle:

 

 

 

 

گفتم عععععععع انگار لولو نخوردش و برگردوندش :w58:

 

 

 

پسره شنیده بود این طور بود :icon_razz:

 

اونم نامردی نکرد یه کم سر به سرمون گذاشت:sigh:

 

پرسیدم فلان جنس فلان جنس برقی این مارک دارید

 

گفت اصلا چی هست این مارک

 

گفتی هیچی یه مارکه خوردنیه :w58:

 

خلاصه تا بیام بیرون کلی سر به سرمون گذاشت

 

:hanghead:

لینک به دیدگاه

دیشب خونه ی پدر بزرگم همه داشتند راجع به قیمت دلار که باعث گرون شدن خیلی از چیزا شده بحث میکردن.بحث طلا هم شد

 

اومدم اظهار نظر کنم گفتم میدونی دلار شده گرمی چقدر؟؟:whistle:

لینک به دیدگاه

دیروز رفتم خط لب بگیرم

 

گفتم مداد classic میخوام..بعد رفت مداد مشکی آورد (واسه چشم)

منم گفتم نه آقا من لب میخوام :ws3:

فکر نکنم دیگه برم اون لوازم آرایشیه :ws3:

لینک به دیدگاه

آخ آخ این تاپیک سوتی اومد بالا باز یاد کار روز دیروزم افتادم :icon_pf (34):

 

قضیه از این قرار بود که ......

خاله ام تقریبا یک ماهیه که خونه اشون رو عوض کرده اما من توی تمام این مدت اصلا وقت نکرده بودم حتی یه سر بهش بزنم !:5c6ipag2mnshmsf5ju3

خلاصه که چند روز پیش که زنگ زد و کلی گلایه کرد و ناراحت بود

من هم قول دادم که توی هفته حتما برم بهش یه سری بزنم :ws37:

جمعه از پیش داییم تصمیم گرفتم برم خونه اشون

با این که می دونم خیلی حرکت بدیه اما قبلش زنگ نزدم چون می دونستم حتما تهیه و تدارک می بینه :5c6ipag2mnshmsf5ju3

خب من از بهشت زهرا آدرس رو نمی دونستم (مخصوصا که اون روز به خاطر دفاع مقدس مسیرهای اصلی بهشت زهرا رو بسته بودن :icon_razz:)حالا فکر کن هر چی می گشتم آدرس رو پیدا نمی کردم ! :icon_pf (34):

آخر از یه افسره پرسیدم : من می خوام برم یوسف اباد از اینجا کدوم مسیر رو باید برم ؟

ماموره : مقصدتون کجاست ؟ :ws52:

من : خونه خاله ام

افسره : :w58: ..... بله ، منظورم اینه که خونه خاله اتون کجاست :w02:

من : :icon_pf (34):

خلاصه که با کلی دردسر آخر رسیدم به مقصد :banel_smiley_4:

رفتم جلو می بینم یا خدا این که برجه من هم که زنگشون رو نپرسیدم :icon_pf (34):

می خواستم زنگ بزنم به خاله ام آنتن نداشتم

خلاصه که آستین هام رو زدم بالا و یکی یکی زنگ ها رو زدم :ws28:

به زنگ دهم یازدهم رسیده بودم که دیدم یکی بوق زد و از پشت سرم صدا زد : چه عجب چشممون به جمالت روشن شد !

پسر خاله ام از آسمون رسیده بود :hapydancsmil:

لعنتی نمی دونم چه طوری ذهنم رو می خونه ؛ با خنده گفت : چیه زنگ رو نمی دونستی همه رو با هم فشار دادی ......... زنگ 18 رو بزن مامان خونه است :ws3:

خلاصه که زنگ رو زدم و رفتم اما حالا نمی دونستم کدوم طبقه می شن :ws52:

حساب کردم که توی هر طبقه 5 واحده پس با این حساب می شه 3 طبقه بالا تر :w16:

سوار آسانسور هم که شدم همون طبقه 3 رو فشار دادم :icon_pf (34):و پیش خودم که حساب می کردم حدس زدم که خونه اشون کدوم واحد باید باشه :a030:

از آسانسور که اومدم بیرون یه در باز دیدم و با توجه به محاسبات توی آسانسور :banel_smiley_4:مطمئن بودم که همین واحده

زنگ رو زدم : خاله جونم کجاست ؟ :(87):

رفتم تو : قهر نکن دیگه .... یه دنیا معذرت واقعا نشد بیام :5c6ipag2mnshmsf5ju3

وسط حال : چه خونه خوشگلی .... خیلی خیلی مبارک باشه :hapydancsmil:باز که همه لوازمت رو عوض کردی !

اما هیچ خبری نبود!!!! :th_scratchhead:

روسریم رو در آورده بودم و داشتم مانتوم رو در میاوردم که یه صدای غریبه از پشت سرم گفت: شما ؟! :w58:

اول واقعا شوکه شدم :ydm47612zsesgift969 اما بعد فکر کردم هر کی باشه از من که به خاله ام نزدیک تر نیست که تازه این قدر هم گستاخه :vahidrk:

من : دختر بابام ؛ شما ؟ :3384s:

پسره : :w58:....... من هم پسر بابام ......:banel_smiley_4: می شه بگین دختر بابا توی خونه من چی کار می کنه ؟ :icon_razz:

من : چی ؟! خونه شما ؟ :icon_pf (34):

پسره : فکر کنم دیگه :banel_smiley_4:

من : :sad0:

(الهی بمیری سپیده که یه روز هم نمی ذاری لای کار در بره که گند پشت گند می زنی :4564:)

من : مممممممممممم .......... :JC_thinking:مثل این که اشتباه اومدم :1111:

پسره (یعنی معلوم بود از پررویی من داره از خنده منفجر می شه :hanghead:) : اگر بگین با کی کار دارین شاید بتونم راهنماییتون کنم . :w02:

همون موقع رسیده بودم جلوی در که با پسر خاله ام که از بالا داشت می اومد رو در رو شدم :5c6ipag2mnshmsf5ju3

پسر خاله ام : پس تو کجایی ؟ :w58: :w000:

بدبخت چشماش 6 تا شده بود .... فکر کن روسریم و کیفم که زیر بغلم ، نصف دکمه های مانتوم باز .... اصلا یه وضعی :ws28:

حالا فکر کن همون طوری هم رفتم جلوی خاله ام :ws47:

یه ربع بعد زنگ در رو زدن و وقتی پسر خاله ام برگشت و گل و شیرینی رو دستش دیدم تازه یادم افتاد که گل و شیرینی رو هم همونجا جا گذاشتم و اومدم :sigh:

 

پ.ن : پسرا آخه این چه عادت مزخرفیه که از در می رین بیرون در رو نمی بندین پشت سرتون :w000: آخرش هم یکی مثل من رو می ندازین توی دردسر :vahidrk:

.

.

.

.

 

:4chsmu1:

لینک به دیدگاه

:ws3:

 

خواهر زاده سه سالم یه شعر بلده که اول براتون مینویسم

 

از بالا پایین ..............افتادم زمین

 

صورتم شده ..............خونین و مالین

 

و....

 

خلاصه این دخمل شیطون ما اصلا عادت نداره رو زمین راه بره هر چی که رو زمین باشه و ارتفاع داشته باشه از رو اونا راه میره

 

دیشبم رو دسته مبل نشسته بود بابام بهش گفت : بابایی برو اون بالا بشین(منظور بابام قسمت تاج دار مبل بود):icon_pf (34):

 

خواهرزادم یه نگاهی به بابام کرد پر از حرفهای نگفته....:icon_razz:

 

بعدشم بهش گفت: من برم بالا....میوفتم پائین....صورتم میشه ....خونین و مالین!!:icon_razz:

 

 

بابام::w58:

 

خواهرزادم::icon_razz:

 

من و سایرین::ws28::ws28:

 

 

پ.ن:حاضرم شرط ببندم بابام تا حالا تو عمرش اینجوری ضایع نشده بود اونم توسط یه بچه 3 ساله:ws28:

لینک به دیدگاه

سوتی دادم تیم ملی...:icon_pf (34):

 

بابا بزرگم خدا بیامرزتش فوت کرده....دیشب عروسی پسر یکی از رفیقاش بود...پدر داماد هم رو حساب رفاقتی که داشت بابای منم دعوت کرده بود ولی چون بابام شب کار بود من جاش رفتم...

 

تو راه که داشتم میرفتم پیش خودم میگفتم برم اونجا چیکار کنم آخه کسی رو نمیشناسم که...آدرس تالار هم بلد نبودم ولی به زور پیداش کردم...

 

حالا نگو تالارش دو تا سالن جدا داره با دو تا مراسم جدا...منم یه خورده زود رسیدم بی خبر از همه جا رفتم تو سالن نشستم...یه نیم ساعت گذشت دیدم ای بابا چرا هیشکی رو نمیشناسم...سمت چپ رو نگاه میکنم همه غریبه...سمت راست نگاه میکنم همه غریبه...پیش خودم میگم مگه میشه آخه من کسی رو نشناسم،یه دوتا همشهری نباید باشه که آشنا در بیایم...خلاصه تنها نشسته بودم حوصلم سر رفت گفتم بزار برم بیرون یه هوا بخورم...

 

همین که رفتم بیرون دیدم یه نفر صدام میکنه منم خوشحال برگشتم دیدم یکی از آشناهاست که میگه سید اینجا هم دعوتی مگه...اینو که گفت فهمیدم اشتباه اومدم با کلی خجالت اومدم بیرون...:icon_pf (34):

 

ولی به این آشنامون گفتم که اومده بودم یکی از رفیقامو ببینم...:ws3:

 

 

ولی خدایی دمشون گرم با این که غریبه بودم کلی بهم حال دادن تو عروسی...جاتون واقعا خالی خیلی حال داد...

لینک به دیدگاه

این سوتی مال دوستمه.

 

چکیده پایان نامه رو که نوشته بودیم به جای اینکه صفحه اول بذارش . تو قسمت نتیجه گیری گذاشته بودش:ws3:.

 

که خوشبختانه استاد به رومون نیاورد.شایدم ندیده بودش

لینک به دیدگاه

این سوتی نیس ولی جالبه

 

خواهرم معلمه امسال مدرسش عوض شده روز اول مهر رفته مدرسه جدید که با یک صحنه وحشتناک مواجه شده:sad0:

 

بله رفته دیده مدیر مدرسه شاگرد سابق خودشه:w58: خلاصه روز اولی خانم مدیر برداشته به خواهر ما گفته یادته یه بار درس بلد نبودم با خط کش زدی رگ دستم باد کرد:icon_razz:

حالا خواهر من قیافش شده اینطوری:no:

خانم مدیر هم شده اینطوری:gnugghender:

منم شدم اینطوری:ws3:

لینک به دیدگاه

این سوتی هم مال دیشبه.

 

میخواستم به فرناز (خواهرم) بگم بیشتر بدانید هم باید برای کنکور میاد.

 

بجاش گفتم برای کنکور باید این گفتگوی آزادم بلد باشی.ازش سوال میاد.:icon_pf (34):

لینک به دیدگاه

امروز سوار اتوبوس واحد شدم که یه پیرمرد خیلی پیر فکر کنم شیرین 80 سالا داشت:ws38:

اومد کنارم نشست و من بهش یه نگاه کردم اونم بهم نگاه کرد:w02:

بعد به هم گفت Hello:w02: من ::w58: پیرمرد:بهت میگم Hello:w000: من که حسابی شکه شده بودم گفتم Hello:5c6ipag2mnshmsf5ju3

بعد بهم گفت How are you?:w02: من که دیدم خیلی انگار پیرمرد باحاله گفتم:w02: I'm find thank you and you ,baby

بعد با یه دادی گفت : مگه من دوست دخترتم بهم میگی baby:w000: من::w58:

پیر مرد:بی حیا مگه خودت ناموس نداری به من تیکه میندازی :w000: من : حاج آقا ببخشید اشتباه گرفتم:w58::5c6ipag2mnshmsf5ju3

منا بگو دیگه مجبور شدم از دست این پیرمرد پیاده بشم و تو این گرمامنتظر یه اتوبوس دیگه بشم:icon_razz:

ت ن : با بزرگ تر از خودت شوخی نکن حتی شما دوست عزیز:ws3:

لینک به دیدگاه

دیشب منو داداشمو خواهرم نشسته بودیم گپ میزدیم یهو دختر خالم برام یه اس داد از اونجایی که این دختر خالم اخر بچه مثبتاس منم اصلا فکر نکردم که شاید بلد باشه بی ادبی هم اس بده:ws3:خلاصه تا اس اومد بلند خوندمش به نظر خودم خنده دار بود ولی اصلا تشخیص ندادم که فوق العاده بی ادبیه خلاصه من اسو خوندم دیدم هیچ کس عکس العملی نشون نداد فرداش که داشتم دوباره میخوندمش دیدم پیش داداشم چه گندی زدم:whistle:

لینک به دیدگاه

صبح 3 مهر بوود ساعت 4.30 صبح از خواب پا شدم برم دانشگاهw000.gif

 

آماده شدم و ساعتم رو بستم و آماده بوودم تا سالی جدید رو شروع کنم:a030:

 

رفتم تو اتوبوس دوستم برام جا گرفته بوود

 

خلاصه نشستم

 

بعد دیدم دوستم داره بد به ساعتم نگاه میکنه!!

 

متوجه نکته خاصی نشدم و خوابیدم تا رسیدم دانشگاه

 

اومدم ساعت رو ببینم دیدم عه چرا نزدیک 12 ظهرهw58.gif

 

خوب دقت کردم دیدم عههههههههه ساعتم رو بر عکس بستم:ws28:

 

به دوستم میگم آرش توی اتوبوس دیدی ساعت منو؟؟

 

گفت آره دیدم گفتم خدایا چرا اینطوریه ساعت،بعدم گفتم حتما خواب آلودم هنگ کردمw58.gif

 

--------------

 

دوسته من دارم:banel_smiley_4:

لینک به دیدگاه

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...