Astraea 25354 ارسال شده در 6 اسفند، 2010 تا بود اشک روان از آتش غم باک نیست برق اگر سوزد چمن را جویبار آسوده است 2
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 6 اسفند، 2010 مائیم و می و مطرب واین گنج خراب جان و دل و جام و جامه پر درد و شراب فارغ ز امید رحمت و بیم و عذاب آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب 2
Sarab68 94 ارسال شده در 6 اسفند، 2010 تو را گفتم به دریا می سپارمبه موج بی سر و پا می سپارم من جبرئیل سوختهبالم،نگاه کن، معراج چشمهای شما آتشم زدند با اجازه بزرگترا...بی ادبی نباشه..منم هستم:w73: 1
chame 1435 ارسال شده در 6 اسفند، 2010 مائیم و می و مطرب واین گنج خراب جان و دل و جام و جامه پر درد و شراب فارغ ز امید رحمت و بیم و عذاب آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب با تو حکایتی دگر این دل ما بسر کند شام سیاه قصه را با یاد تو سحر کند من جبرئیل سوختهبالم،نگاه کن، معراج چشمهای شما آتشم زدند با اجازه بزرگترا...بی ادبی نباشه..منم هستم:w73: دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد که مرد عاقل آن باشد که از تنها بپرهیزد 2
Sarab68 94 ارسال شده در 6 اسفند، 2010 مائیم و می و مطرب واین گنج خراب جان و دل و جام و جامه پر درد و شراب فارغ ز امید رحمت و بیم و عذاب آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب به انصاف بنشین سپس داوری کن درین خسته مرداب نیلوفری کن 3
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 6 اسفند، 2010 در دهر هر آنکه نیم نانی دارد از بهر نشست آشیانی دارد نه خادم کس بود نه مخدوم کسی گو شاد بزی که خوش جهانی دارد 2
Sarab68 94 ارسال شده در 6 اسفند، 2010 با تو حکایتی دگر این دل ما بسر کندشام سیاه قصه را با یاد تو سحر کند دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد که مرد عاقل آن باشد که از تنها بپرهیزد درین خسته مرداب نیلوفری کن زمین را بسوزان و خاکستری کن 1
Sarab68 94 ارسال شده در 6 اسفند، 2010 در دهر هر آنکه نیم نانی دارد از بهر نشست آشیانی دارد نه خادم کس بود نه مخدوم کسی گو شاد بزی که خوش جهانی دارد دلا در عشق تو صد دفترستم, که صد دفتر ز کونین ازبرستم 1
کتایون 15177 ارسال شده در 6 اسفند، 2010 دل ز هر نقش گشته ساده مرا دو جهان از نظر فتاده مرا تا چو مجنون شدم بيابانگرد ميگزد همچو مار، جاده مرا ... 2
chame 1435 ارسال شده در 6 اسفند، 2010 دلا در عشق تو صد دفترستم, که صد دفتر ز کونین ازبرستم من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید. دل ز هر نقش گشته ساده مرادو جهان از نظر فتاده مرا تا چو مجنون شدم بيابانگرد ميگزد همچو مار، جاده مرا ... آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند 2
Sarab68 94 ارسال شده در 6 اسفند، 2010 دل ز هر نقش گشته ساده مرادو جهان از نظر فتاده مرا تا چو مجنون شدم بيابانگرد ميگزد همچو مار، جاده مرا ... ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس خاموش کن صدارا، نقاره می زند طوس 1
کتایون 15177 ارسال شده در 6 اسفند، 2010 ديدن روي تو ظلم است و نديدن مشکل است چيدن اين گل گناه است و نچيدن مشکل است ... 2
کتایون 15177 ارسال شده در 6 اسفند، 2010 ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس خاموش کن صدارا، نقاره می زند طوس سبکروان به زميني که پا گذاشتهاند بناي خانهبدوشي به جا گذاشتهاند ... 2
کتایون 15177 ارسال شده در 6 اسفند، 2010 دل را کجا به زلف رسا ميتوان رساند؟ اين پا شکسته را به کجا ميتوان رساند؟ ... 3
Sarab68 94 ارسال شده در 6 اسفند، 2010 من نگویم که مرا از قفس آزاد کنیدقفسم برده به باغی و دلم شاد کنید. آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند دانی که راسزد صفت پاکی آن که ود را به زشتی نیالاید 2
chame 1435 ارسال شده در 6 اسفند، 2010 دانی که را سزد صفت پاکی آن کو وجود خویش نیالاید دانی که راسزد صفت پاکیآن که ود را به زشتی نیالاید جالبه نه؟ دوست آن باشد که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی 3
Sarab68 94 ارسال شده در 6 اسفند، 2010 دل را کجا به زلف رسا ميتوان رساند؟اين پا شکسته را به کجا ميتوان رساند؟ ... دیدی ای دل که غم عشق باماچه کرد با یار دلدار وفادار چه کرد 2
ارسالهای توصیه شده