سمندون 19440 ارسال شده در 23 مهر، 2010 دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس, كه چنان زو شده ام بى سر و سامان كه مپرس. كس به اميد وفا ترك دل و دين مكناد, كه چنانم من ازين كرده پشيمان كه مپرس ... بسیار این شعر رو دوست دارم سرمایهٔ عقل سر دیوانگیست دیوانهٔ عشق مرد فرزانگیست آنکس که شد آشنای دل از ره درد با خویشتنش هزار بیگانگیست 1
گـنـجـشـک 24371 ارسال شده در 23 مهر، 2010 تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت ازرده ی گزند مباد 2
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 23 مهر، 2010 در خلاف آمد عادت بطلب کام که من کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم 1
سمندون 19440 ارسال شده در 23 مهر، 2010 من همت باز دارم و کبر پلنگ زان روی مرا نشست کوه آمد و سنگ روزی، روزی گر دهدم چرخ دو رنگ بر پر تذرو غلطم و سینهٔ رنگ 2
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 23 مهر، 2010 گر به دیوان غزل صدرنشینم چه عجب سالها بندگی صاحب دیوان کردم 3
niaz 9807 ارسال شده در 23 مهر، 2010 گر به دیوان غزل صدرنشینم چه عجب سالها بندگی صاحب دیوان کردم معلوم نشد كه در طربخانه ي خاك نقّاش ازل بهر چه آراست مرا 2
گـنـجـشـک 24371 ارسال شده در 23 مهر، 2010 درویش را نباشد برگ سرای سلطان ماییم و کهنه دلقی که اتش در ان توان زد 2
سمندون 19440 ارسال شده در 23 مهر، 2010 در دایرهای که آمد و رفتن ماست او را نه بدایت نه نهایت پیداست کس می نزند دمی در این معنی راست کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست 1
تینا 15116 ارسال شده در 23 مهر، 2010 تو را من چشم در راهم شباهنگام که میگیرد در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی و زان دل خستگانت راست انبوهی فراهم تو را من چشم در راهم 2
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 23 مهر، 2010 محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست گفت مستی زان سبب افتان و خیزان میروی گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست 3
سمندون 19440 ارسال شده در 23 مهر، 2010 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم در دهر چه صد ساله چه یکروزه شویم در ده تو بکاسه می از آن پیش که ما در کارگه کوزهگران کوزه شویم 2
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 23 مهر، 2010 ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالی است. حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالی است 2
سمندون 19440 ارسال شده در 23 مهر، 2010 تو را ز حال پریشان ما چه غم دارد اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد 4
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 23 مهر، 2010 دل عاشق به پیغامی بسازد خمارآلوده با جامی بسازد مرا کیفیت چشم تو کافی است ریاضت کش به بادامی بسازد 4
niaz 9807 ارسال شده در 23 مهر، 2010 دل عاشق به پیغامی بسازد خمارآلوده با جامی بسازد مرا کیفیت چشم تو کافی است ریاضت کش به بادامی بسازد در اصل ز انديشه ي دوري فرياد در هجر ز درد ناصبوري فرياد 5
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 23 مهر، 2010 دل تو کی ز حالم با خبر بی کجا رحمت باین خونین جگر بی تو که خونین جگر هرگز نبودی کی از خونین جگرها با خبر بی 3
گـنـجـشـک 24371 ارسال شده در 24 مهر، 2010 یک شبی پروانگان جمع آمدند در مضیفی طالب شمع آمدند جمله می گفتند می باید یکی کو خبر آرد ز مطلوب اندکی 5
niaz 9807 ارسال شده در 24 مهر، 2010 یک شبی پروانگان جمع آمدند در مضیفی طالب شمع آمدند جمله می گفتند می باید یکی کو خبر آرد ز مطلوب اندکی يك جرعه ي مي ز ملك كاوس به است از تخت قباد و ملكت طوس به است هر ناله كه زندي به سحرگاه زند از طاعت زاهدان سالوس به است 3
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 24 مهر، 2010 ته که ناخواندهای علم سماوات ته که نابردهای ره در خرابات ته که سود و زیان خود ندانی بیاران کی رسی هیهات هیهات 3
ارسالهای توصیه شده