niaz 9807 ارسال شده در 21 مهر، 2010 چقد معنا داره این روزها دریاب که از روح جدا خواهی رفت در پرده اسرار فنا خواهی رفت می نوش ندانی از کجا آمدهای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت تا زهره و مه در آسمان گشت پديد بهتر ز مي ناب كسي هيچ نديد من در عجبم ز مي فروشان كا يشان به زانكه فروشنده چه خواهند خريد 2
سمندون 19440 ارسال شده در 21 مهر، 2010 دل خسته و زار و ناتوانم ز غمت خونابه ز دیده میبرانم ز غمت هر چند به لب رسیده جانم ز غمت غمگین مانم چو باز مانم ز غمت 1
گـنـجـشـک 24371 ارسال شده در 21 مهر، 2010 تو قرص ماهی و من برکه ای که می خشکد خود این خلاصه ی غمهای روزگار منست 1
گـنـجـشـک 24371 ارسال شده در 21 مهر، 2010 شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شرو شورش 5
سمندون 19440 ارسال شده در 21 مهر، 2010 هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا معلوم نشد که در طربخانه خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا 4
farzaneh.y 2170 ارسال شده در 21 مهر، 2010 آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست؟ خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد؟ کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد؟ لعلی ار کان مروت بر نیامد سالهاست تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟ شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد؟ گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد؟ صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد؟:ws44::ws44::ws44: 3
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 22 مهر، 2010 دارم ز جان اي مهلقا مهر تو پنهان در بغل باشد مرا از فرغتت داغ فراوان در بغل در كنج عزلت سربرم دور از رقيبان دغل هر شب خيالت را كِشم اي ماه تابان در بغل 3
MH.Sayyadi 14584 ارسال شده در 22 مهر، 2010 لاله داغدیده را مانم کشت آفت رسیده را مانم دست تقدیر از تو دورم کرد گل از شاخ چیده را مانم نتوان بر گرفتنم از خاک اشک از رخ چکیده را مانم... 2
Miladt 3681 ارسال شده در 22 مهر، 2010 محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد قصه ماست که در هر سر بازار بماند 2
گـنـجـشـک 24371 ارسال شده در 22 مهر، 2010 دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست 3
niaz 9807 ارسال شده در 22 مهر، 2010 دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهرکز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست زاهد،خوشدل كه ترك ِ دنيا كرده مِي خواره خجل كه معصيت ها كرده ترسم كه كند اميد و بيم آخر كار ناكره چو كرده،كرده چون ناكرده 3
گـنـجـشـک 24371 ارسال شده در 22 مهر، 2010 همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم و تو در دلم نشستی 4
niaz 9807 ارسال شده در 22 مهر، 2010 همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم و تو در دلم نشستی يا رب به كرم به من درويش نگر در من منگر در كرم خويش نگر 2
گـنـجـشـک 24371 ارسال شده در 22 مهر، 2010 روزها فکر من اینست و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم زکجا آمده ام امدنم بهر چه بود به کجا میروم اخر ننمای وطنم 3
سمندون 19440 ارسال شده در 22 مهر، 2010 مگذار که غصه در میانت گیرد یا وسوسههای این جهانت گیرد رو شربت عشق در دهان نه شب و روز زان پیش که حکم حق دهانت گیرد 2
farzaneh.y 2170 ارسال شده در 22 مهر، 2010 روا نباشد اگر ز من کناره جویی که من ز بهر تو از جهان کناره کردم... 2
niaz 9807 ارسال شده در 22 مهر، 2010 روا نباشد اگر ز من کناره جوییکه من ز بهر تو از جهان کناره کردم... مسلمانان مرا وقتي دلي بود كه با وي گفتمي گر مشكلي بود به گردابي چو مي افتادم از غم به تدبيرش اميد ساحلي بود 2
farzaneh.y 2170 ارسال شده در 22 مهر، 2010 در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما پاینده باد خاک ایران ما 2
ارسالهای توصیه شده