ArAm 29 ارسال شده در 24 مهر، 2010 تا مگر همچو صبا باز به كوي تو رسم حاصلم دوش بجز ناله ي شبگير نبود... 3
marjan17 4150 ارسال شده در 24 مهر، 2010 دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند 3
Afsaneh.M 19633 ارسال شده در 24 مهر، 2010 دل خسته ام از اينجا از آدماي دنيا همين امروز و فردا دل ميزنم به دريا 2
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 24 مهر، 2010 ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم وین یکدم عمر را غنیمت شمریم فردا که ازین دیر فنا درگذریم با هفت هزار سالگان سر بسریم 2
Afsaneh.M 19633 ارسال شده در 24 مهر، 2010 من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی 2
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 24 مهر، 2010 یک چند بکودکی باستاد شدیم یک چند به استادی خود شاد شدیم پایان سخن شنو که ما را چه رسید از خاک در آمدیم و بر باد شدیم 2
گـنـجـشـک 24371 ارسال شده در 25 مهر، 2010 مژده بده مژده بده یار پسندید مرا سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا کعبه منم قبله منم سوی من آرید نماز کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا 2
سمندون 19440 ارسال شده در 25 مهر، 2010 الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها 1
farzaneh.y 2170 ارسال شده در 25 مهر، 2010 افلاک که جز غم نفزايند دگر ننهند به جا تا نربايند دگر ناآمدگان اگر بدانند که ما از دهر چه می کشيم نايند دگر 1
سمندون 19440 ارسال شده در 25 مهر، 2010 ایوللللللل با خال بود روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد ابر از رخ گلزار همیشوید گرد بلبل به زبان حال خود با گل زرد فریاد همیکند که می باید خورد 2
farzaneh.y 2170 ارسال شده در 25 مهر، 2010 دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمیگیرد ز هر در میدهم پندش ولیکن در نمیگیرد میان گریه میخندم که چون شمع اندر این مجلس زبان آتشینم هست لیکن در نمیگیرد 1
Ali.Akbar 9300 ارسال شده در 25 مهر، 2010 دل خون شد و كس محرم اين راز نيافت در روي زمـيـن هــم نـفـسـي بــاز نيافت 1
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 25 مهر، 2010 تا کی غم آن خورم که دارم یا نه وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه پرکن قدح باده که معلومم نیست کاین دم که فرو برم برآرم یا نه 2
گـنـجـشـک 24371 ارسال شده در 26 مهر، 2010 هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم 3
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 26 مهر، 2010 مائیم که اصل شادی و کان غمیم سرمایهی دادیم و نهاد ستمیم پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم آئینهی زنگ خورده و جام جمیم 2
Ali.Akbar 9300 ارسال شده در 26 مهر، 2010 مست گشتم ز ذوق دشنامش یا رب آن می بهست یا جامش طرب افزاترست از باده آن سقطهای تلخ آشامش بهر دانه نمیروم سوی دام بلک از عشق محنت دامش آن مهی که نه شرقی و غربیست نور بخشد شبش چو ایامش 2
سمندون 19440 ارسال شده در 26 مهر، 2010 شمع رویت را دلم پروانهای است لیک عقل از عشق چون بیگانهای است 1
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 26 مهر، 2010 تو بدری و خورشید تو را بنده شدهست تا بندهی تو شدهست تابنده شدهست زان روی که از شعاع نور رخ تو خورشید منیر و ماه تابنده شدهست 1
ارسالهای توصیه شده