سمندون 19440 ارسال شده در 27 مهر، 2010 شنیدهام سخنی خوش که پیر کنعان گفت فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت 2
هوتن 15061 ارسال شده در 27 مهر، 2010 شنیدهام سخنی خوش که پیر کنعان گفت فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری وفای عهد من از خاطرت بدر نرود 2
سمندون 19440 ارسال شده در 27 مهر، 2010 دگر ز جان من ای سیمبر چه می خواهی؟ ربودهای دل زارم دگر چه می خواهی؟ مریز دانه که ما خود اسیر دام توایم ز صید طایر بی بال و پر چه می خواهی؟ 1
هوتن 15061 ارسال شده در 27 مهر، 2010 یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود یباد آنکه رخت شمع طرب می افروخت وین دل سوخته پروانه ناپروا بود یاد باد آنکه چو یاقوت قدح خنده زدی در میان من و لعل تو حکایتها بود 1
سمندون 19440 ارسال شده در 27 مهر، 2010 دل زود باورم را به کرشمهای ربودی چو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما من و دل همان که بودیم و تو آن نه ای که بودی من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی 2
هوتن 15061 ارسال شده در 27 مهر، 2010 دل زود باورم را به کرشمهای ربودی چو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما من و دل همان که بودیم و تو آن نه ای که بودی من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی کم اوردم 2
eshagh_kh 466 ارسال شده در 27 مهر، 2010 یک نفس با ما نشست خانه بوی گل گرفت موی خود را شانه کردی شانه بوی گل گرفت دل زود باورم را به کرشمهای ربودی چو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما من و دل همان که بودیم و تو آن نه ای که بودی من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی 1
سمندون 19440 ارسال شده در 27 مهر، 2010 یک نفس با ما نشست خانه بوی گل گرفتموی خود را شانه کردی شانه بوی گل گرفت تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست دل سودازده از غصه دو نیم افتادست 1
eshagh_kh 466 ارسال شده در 27 مهر، 2010 تو عیب ما را کیستی تو مار یا ماهیستی خود را بگو تو چیستی چیزی بده درویش را تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست دل سودازده از غصه دو نیم افتادست 1
سمندون 19440 ارسال شده در 27 مهر، 2010 تو عیب ما را کیستی تو مار یا ماهیستی خود را بگو تو چیستی چیزی بده درویش را آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم 1
eshagh_kh 466 ارسال شده در 27 مهر، 2010 من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم 1
سمندون 19440 ارسال شده در 27 مهر، 2010 من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا ای چرخ فلک خرابی از کینه تست بیدادگری شیوه دیرینه تست ای خاک اگر سینه تو بشکافند بس گوهر قیمتی که در سینه تست 1
eshagh_kh 466 ارسال شده در 27 مهر، 2010 تو راست نگر نظر مکن از چپ و راست گردش اینجا و مرد در دار بقاست ای چرخ فلک خرابی از کینه تست بیدادگری شیوه دیرینه تست ای خاک اگر سینه تو بشکافند بس گوهر قیمتی که در سینه تست 2
سمندون 19440 ارسال شده در 27 مهر، 2010 تا زهره و مه در آسمان گشت پدید بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید من در عجبم ز میفروشان کایشان به زانکه فروشند چه خواهند خرید 4
eshagh_kh 466 ارسال شده در 28 مهر، 2010 در گل بمانده پای دل جان میدهم چه جای دل وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما تا زهره و مه در آسمان گشت پدید بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید من در عجبم ز میفروشان کایشان به زانکه فروشند چه خواهند خرید 3
hamid_hisystem 6612 ارسال شده در 28 مهر، 2010 درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است و باور می کنم 2
eshagh_kh 466 ارسال شده در 28 مهر، 2010 من امشب گوشه می خانه میمانم که داد از ساغر و از پیمانه بستانم درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است و باور می کنم 2
farzaneh.y 2170 ارسال شده در 29 مهر، 2010 میخانه اگر صاحب،صاحب نظری داشت می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت... 2
eshagh_kh 466 ارسال شده در 29 مهر، 2010 تا کی ز چراغ مسجد و دود کنشت؟ تا کی ز زيان دوزخ و سود بهشت؟ رو بر سر لوح بين که استاد قضا اندر ازل آن چه بودنی است ، نوشت میخانه اگر صاحب،صاحب نظری داشتمی خواری و مستی ره و رسم دگری داشت... 2
ارسالهای توصیه شده