سمندون 19440 ارسال شده در 20 مهر، 2010 طنز : توهم ميزني دختر دلت خورشييد مي خواهد ؟! نميدانم چرا خورشييييد ! نمي داني چه مي خواهد ؟؟ دلت يك مااه ميخواهد كه عمري در برت باشد ... كه نورش مرهمي بر دل دواي ه مرهمي باشد دمه شما گرم دلدار مرا وعده دهد نشنومش بر مصحف اگر دست نهد نشنومش گوید والله که نشنوی نشنومت خواهد که به اینها بجهد نشنومش 3
hamidrad 791 ارسال شده در 20 مهر، 2010 دمه شما گرم دلدار مرا وعده دهد نشنومش بر مصحف اگر دست نهد نشنومش گوید والله که نشنوی نشنومت خواهد که به اینها بجهد نشنومش شب ، نواي سرد باران ، مي وزيد ميشنيدي ؟ واااي از غم مي وزيد گفتم اي باران هستي بخش عشق او برفت و همچو طوفان ، ميوزيد 3
niaz 9807 ارسال شده در 20 مهر، 2010 شب ، نواي سرد باران ، مي وزيدميشنيدي ؟ واااي از غم مي وزيد گفتم اي باران هستي بخش عشق او برفت و همچو طوفان ، ميوزيد دارم اميد عاطفتي از جانب دوست كردم جنايتي اميدم به عفو اوست دانم كه بگزرد ز سر جرم من كه او گر چه پريوش است وليكن فرشته خوست 3
MH.Sayyadi 14584 ارسال شده در 20 مهر، 2010 تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم فغان که در کف من اختیار باید و نیست 2
گـنـجـشـک 24371 ارسال شده در 20 مهر، 2010 تاب بنفشه می دهد طره ی مشکسای تو پرده غنچه می درد خنده ی دلگشای تو ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز کز سر صدق می کند شب همه شب دعای تو 3
niaz 9807 ارسال شده در 20 مهر، 2010 تاب بنفشه می دهد طره ی مشکسای توپرده غنچه می درد خنده ی دلگشای تو ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز کز سر صدق می کند شب همه شب دعای تو وقت سحر است خيز طرفه پسر پر باده ي لعل كن بلورين ساغر 3
گـنـجـشـک 24371 ارسال شده در 20 مهر، 2010 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست آنجا جز آنکه جان بسپارند هیچ چاره نیست 3
MH.Sayyadi 14584 ارسال شده در 20 مهر، 2010 تابد فروغ مهر و مه از قطره های اشک باران صبحگاه ندارد صفای اشک گوهر به تابناکی و پاکی چو اشک نیست روشندلی کجاست که داند بهای اشک ؟ 4
سمندون 19440 ارسال شده در 20 مهر، 2010 کم کن طمع از جهان و میزی خرسند از نیک و بد زمانه بگسل پیوند می در کف و زلف دلبری گیر که زود هم بگذرد و نماند این روزی چند 3
گـنـجـشـک 24371 ارسال شده در 21 مهر، 2010 دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند پنهان خورید باده که تزویر می کنند ناموس عشق و رونق عشاق می برند عیب جوان و سرزنش پیر می کنند 2
niaz 9807 ارسال شده در 21 مهر، 2010 دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنندپنهان خورید باده که تزویر می کنند ناموس عشق و رونق عشاق می برند عیب جوان و سرزنش پیر می کنند دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان كرد تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد آن چه سعي است من اندر طلبت بنمايم اينقدر هست كه تغيير قضا نتوان كرد 2
niaz 9807 ارسال شده در 21 مهر، 2010 [QUOTE=armstrong;185559]دیر آمدی ای نگار سرمست زودت ندهیم دامن از دست تا دل هرزه گرو من رفت به چنين زُلف او زان سفر دراز خود عزم وطن نمي كند 2
armstrong 2214 ارسال شده در 21 مهر، 2010 دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت دستم نمی رسد که بگیرم عنان دوست 3
niaz 9807 ارسال شده در 21 مهر، 2010 دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفتدستم نمی رسد که بگیرم عنان دوست "گر مي نخوري طعنه مزن مستان را بنياد مكن تو حيله و دستان را تو غره بدان مشو كه مَي مي نخوري صدلقمه خوري كه مَي غلام است آن را" 3
armstrong 2214 ارسال شده در 21 مهر، 2010 الا ای باد شبگیری،بگوی آن ماه مجلس را تو آزادی و خلقی در غم رویت گرفتاران 3
سمندون 19440 ارسال شده در 21 مهر، 2010 نیکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بیچارهتر است 3
niaz 9807 ارسال شده در 21 مهر، 2010 تا چند اسير رنگ و بو خواهي شد چند از پي هر زشت و نكو خواهي شد گر چشمه ي زمزمي و گر آب حيات آخر به دل خاك فرو خواهي شد 3
armstrong 2214 ارسال شده در 21 مهر، 2010 دیدی که غم عشق دگر بار چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد 3
سمندون 19440 ارسال شده در 21 مهر، 2010 تا چند اسير رنگ و بو خواهي شدچند از پي هر زشت و نكو خواهي شد گر چشمه ي زمزمي و گر آب حيات آخر به دل خاك فرو خواهي شد چقد معنا داره این روزها دریاب که از روح جدا خواهی رفت در پرده اسرار فنا خواهی رفت می نوش ندانی از کجا آمدهای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت 2
ارسالهای توصیه شده