سمندون 19440 ارسال شده در 20 مهر، 2010 ته دوری از برم دل در برم نیست هوای دیگری اندر سرم نیست بجان دلبرم کز هر دو عالم تمنای دگر جز دلبرم نیست 3
گـنـجـشـک 24371 ارسال شده در 20 مهر، 2010 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود 2
سمندون 19440 ارسال شده در 20 مهر، 2010 دردا که بهار عیش ما آخر شد دوران گل از باد فنا آخر شد شب طی شد و رفت صبحی از محفل ما افسانه افسانه سرا آخر شد 1
گـنـجـشـک 24371 ارسال شده در 20 مهر، 2010 دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن براید 3
سمندون 19440 ارسال شده در 20 مهر، 2010 درویشی و عاشقی به هم سلطانیست گنجست غم عشق ولی پنهانیست ویران کردم بدست خود خانهٔ دل چون دانستم که گنج در ویرانیست 2
Miladt 3681 ارسال شده در 20 مهر، 2010 ترا ميبينم و ميلم ز يادت ميشود هر دم مرا ميبيني و هر دم ز يادت ميكني در دم ز سامانم نميپرسي نميدانم چه سرداري بدرمانم نميكوشي نميداني مگر دردم 2
سمندون 19440 ارسال شده در 20 مهر، 2010 من پیر شدم پیر نه ز ایام شدم از نازش معشوقه خودکام شدم در هر نفسی پخته شدم خام شدم در هر قدمی دانه شدم دام شدم 2
MH.Sayyadi 14584 ارسال شده در 20 مهر، 2010 ما نقد عافیت به می ناب داده ایم خار و خس وجود به سیلاب داده ایم رخسار یار گونه آتش از آن گرفت کاین لاله را ز خون جگر آب داده ایم 3
سمندون 19440 ارسال شده در 20 مهر، 2010 مو را درد دلم خو کرده واته ندونی درد دل ای بیوفا ته بوره مو سوته دل واته سپارم ته ذونی با دل و دل ذونه با ته 4
niaz 9807 ارسال شده در 20 مهر، 2010 مو را درد دلم خو کرده واته ندونی درد دل ای بیوفا ته بوره مو سوته دل واته سپارم ته ذونی با دل و دل ذونه با ته هر چند پير و خسته و ناتوان شدم هر گه كه ياد روي تو كردم جوان شدم شُكر خدا كه هرچه طلب كردم از خدا بر منتهاي همت خود كامران شدم 3
سمندون 19440 ارسال شده در 20 مهر، 2010 من حاصل عمر خود ندارم جز غم در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم یک همدم باوفا ندیدم جز درد یک مونس نامزد ندارم جز غم (خیلی اینو دوست دارم) 3
hamidrad 791 ارسال شده در 20 مهر، 2010 مو را درد دلم خو کرده واته ندونی درد دل ای بیوفا ته بوره مو سوته دل واته سپارم ته ذونی با دل و دل ذونه با ته هزااار فاصله گشتم ، نبودي تو به ياد و خاطره گشتم ، نبودي تو بهاي عمر دادم و ، هرگز به ياد اين دله تنها ، نبودي تو - من همه شعرام رو بداهه ميگم ... و هر وقت كسي اشكالي رو خواست بگه و خواست بگه كه ما مشاعره نكنيم ... حتمن گووش مي دم - حميد راد 3
niaz 9807 ارسال شده در 20 مهر، 2010 هزااار فاصله گشتم ، نبودي توبه ياد و خاطره گشتم ، نبودي تو بهاي عمر دادم و ، هرگز به ياد اين دله تنها ، نبودي تو - من همه شعرام رو بداهه ميگم ... و هر وقت كسي اشكالي رو خواست بگه و خواست بگه كه ما مشاعره نكنيم ... حتمن گووش مي دم - حميد راد خيلي عاليه حميد راد عزيز من كه خوشحال ميشم استفاده كنم 1
سمندون 19440 ارسال شده در 20 مهر، 2010 و هو معکم از او خبر میآید در سینه از این خبر شرر میآید زانی ناخوش که خویش نشناختهای چون بشناسی دگرچه در میآید 4
niaz 9807 ارسال شده در 20 مهر، 2010 و هو معکم از او خبر میآید در سینه از این خبر شرر میآید زانی ناخوش که خویش نشناختهای چون بشناسی دگرچه در میآید دوش گفتم بكند لعل لبش چاره ي من هاتف غيب ندا داد كه آري بكند :icon_pf (44): 3
hamidrad 791 ارسال شده در 20 مهر، 2010 درختي كز جواني كوژ برخاست چو خشك و پير گردد كي شود راست؟ تو حرفم را ز يادت برده اي ، نه ؟ به همراهت دلم را برده اي ، نه ؟ دل تنهاي من در بي كسيهااست بگو ، تو دل زدنيا برده ي ، نه؟ 4
سمندون 19440 ارسال شده در 20 مهر، 2010 هم عابد و هم زاهد و هم خونریز است خونریزی او خلاصهٔ پرهیز است خورشید چو با بنده عنایت دارد عیبی نبود که بنده بیگه خیز است 4
niaz 9807 ارسال شده در 20 مهر، 2010 هم عابد و هم زاهد و هم خونریز است خونریزی او خلاصهٔ پرهیز است خورشید چو با بنده عنایت دارد عیبی نبود که بنده بیگه خیز است تا كي ز جهان پر گزند انديشه تا چند ز جان مستمند انديشه 3
hamidrad 791 ارسال شده در 20 مهر، 2010 هم عابد و هم زاهد و هم خونریز است خونریزی او خلاصهٔ پرهیز است خورشید چو با بنده عنایت دارد عیبی نبود که بنده بیگه خیز است طنز : توهم ميزني دختر دلت خورشييد مي خواهد ؟! نميدانم چرا خورشييييد ! نمي داني چه مي خواهد ؟؟ دلت يك مااه ميخواهد كه عمري در برت باشد ... كه نورش مرهمي بر دل دواي ه مرهمي باشد 4
ارسالهای توصیه شده