YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 21 بهمن، 2012 دریا چنین عمیق و نابینا خورشید، پشیمانی وحشی انجمن، چرخ، ذهن آی عشق هنوز خسته نیستی؟ خون، خاک، ایمان کلماتی که از خاطر نمیبری عهد و پیمانی که بستی، حرم مقدس تو آی عشق هنوز خسته نیستی؟ صلیبی بر فراز هر تپه ستاره، مناره هزار هزار قبر که باید پر شود آی عشق هنوز خسته نیستی؟ دریا چنین عمیق و نابینا جایی که خورشید باید غروب کند زمان که خود از کوک افتاده است آی عشق هنوز خسته نیستی؟ 3
mani24 29665 ارسال شده در 21 بهمن، 2012 چه روزای سرد و خشکی در این تابستان ِ لعنتی..!!! همش دلهره... همش درد... دیگه داره باورم میشه بندناف مرا با تیغ بدبختی بریدن!!!! 4
farhatami 1390 ارسال شده در 21 بهمن، 2012 تو مرا می فهمی من تو را میخواهم و همین ساده ترین قصه یک انسان است تو مرا میخوانی من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم و توهم میدانی تا به ابد در دل من میمانی 2
S a d e n a 11333 ارسال شده در 22 بهمن، 2012 دلتنگی عین آتش زیر خاکستر است گاهی فکر میکنی تمام شده اما یک دفعه همه ات را آتش میزند 2
farhatami 1390 ارسال شده در 22 بهمن، 2012 از برای غم من سینه ی دنیا تنگ است بهر این موج خروشان دل دریا تنگ است تا ز پیمانه ی چشمان تو سر مست شدم دیگر اندر نظرم دیده مینا تنگ است بسکه دل در سر گیسوی تو آویخته است از برای دل آشفته ما جا تنگ است گفته بودی که به دیدار من آیی ز وفا فرصت از دست مده وقت تماشا تنگ است سر بدامان تو زین پس نهم و ناله کنم بهر نالیدن من دامن صحرا تنگ است مگر امروز به بالین من آیی که دگر عمر کوتاه مرا وعده فردا تنگ است خنده غنچه فرو مرد ز بیداد خزان چه توان کرد که چشم و دل دنیا تنگ است 3
farhatami 1390 ارسال شده در 22 بهمن، 2012 در زمستانی سرد با دلی گرفته زیر لــــب می خوانـــــــــم ... کــــــــاش می شد به تو گفت : که تو تنـــــها سخن شعر منی ، تو نرو دور نـــــشو از بر من تو بمان تا که نمیرد دل من ...! :icon_gol::icon_gol::icon_gol: 3
mani24 29665 ارسال شده در 23 بهمن، 2012 تو که ترانه نیستی تا بنویسمت! تو... ماهی لغزنده ی بی تُنگی هستی که مُدام از دستان کوچکم لیز میخوری ! و من... به انعکاس پرشهای شادمانه ات در چشمانم دلشادم ... 4
mani24 29665 ارسال شده در 23 بهمن، 2012 كمي دير شده... اما آمده ام.آن قدر دويده ام تا به گرد راهت رسيده ام چهره ات خاموش است اما زبانه هاي آتش را روي سينه ات مي بينم زبانه هايي كه هست ونيست را مي سوزاند آمده ام تا به صحراي چشمانت شكوفه بدهم آمده ام تا دل خسته ات را در كنار اقاقيها بگذارم مي دانم دير شده اما آمده ام نا اميدم مكن!! 4
farhatami 1390 ارسال شده در 23 بهمن، 2012 کاش می دانستی بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت من چه حالی بودم! خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید پلک دل باز پرید من سراسیمه به دل بانگ زدم آفرین قلب صبور زود برخیز عزیز جامه تنگ در آر وسراپا به سپیدی تو درآ . وبه چشمم گفتم : باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟ که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است ! چشم خندید و به اشک گفت برو بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه . و به دستان رهایم گفتم: کف بر هم بزنید هر چه غم بود گذشت . دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده ! وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بکند خاطرم راگفتم: زودتر راه بیفت هر چه باشد بلد راه تویی. ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی بغض در راه گلو گفت: مرحمت کم نشود گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست . جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم و به لبها گفتم : خنده ات را بردار دست در دست تبسم بگذار و نبینم دیگر که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی مژده دادم به نگاهم گفتم: نذر دیدار قبول افتادست ومبارک بادت وصل تو با برق نگاه و تپش های دلم را گفتم : اندکی آهسته آبرویم نبری پایکوبی ز چه برپا کردی نفسم را گفتم : جان من تو دگر بند نیا اشک شوقی آمد تاری جام دو چشمم بگرفت و به پلکم فرمود: همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه پای در راه شدم دل به عقلم می گفت : من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند و مرا خواهد دید عقل به آرامی گفت : من چه می دانستم من گمان می کردم دیدنش ممکن نیست و نمی دانستم بین من با دل او صحبت صد پیوند است سینه فریاد کشید : حرف از غصه و اندیشه بس است به ملاقات بیندیش و نشاط آخر ای پای عزیز قدمت را قربان تندتر راه برو طاقتم طاق شده چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم می کرد/دست بر هم می خورد مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید عقل شرمنده به آرامی گفت : راه را گم نکنید خاطرم خنده به لب گفت نترس نگران هیچ مباش سفر منزل دوست کار هر روز من است عقل پرسید :؟ دست خالی که بد است کاشکی ... سینه خندید و بگفت : دست خالی ز چه روی !؟ این همه هدیه کجا چیزی نیست ! چشم را گریه شوق قلب را عشق بزرگ روح را شوق وصال لب پر از ذکر حبیب خاطر آکنده یاد .... 2
mani24 29665 ارسال شده در 23 بهمن، 2012 با تو حرف می زنم به حرف های تکراریم چه بی تفاوتی چه بی تفاوت نگاهم می کنی.... آخرین آینه می گفت چهره ام هم تکراری ست اما تو کجا رفتی؟؟؟ ادامه ی درد هایم انجام ندارد آخرین دیوار گفت از پیچ کوچه ها آهسته می روی... نگاهم تحمل سایه ات را نداشت... 4
mani24 29665 ارسال شده در 23 بهمن، 2012 ران میبارد امشب دلم غم دارد امشب آرام جان خسته٬ره میسپارد امشب... در نگاهت مانده چشمم شاید از فکر سفر برگردی امشب بسته ای بار سفر را با تو ای عاشق ترین بد کرده ام من.... 3
mani24 29665 ارسال شده در 23 بهمن، 2012 یادمان باشد در دلتنگ ترین سکوت ها یادهایمان را به خاطرات فراموشی نسپاریم و تو مهربانترین یادی در این سکوت 4
sam arch 55881 ارسال شده در 23 بهمن، 2012 هم زمان ساعت شمار و دقیقه شمار و ثانیه شمار به پیش می روند در زندگی ام ولی بی گمان من هنوز در جایِ خودم ساکنم! 5
mani24 29665 ارسال شده در 23 بهمن، 2012 من از تو دل نمي برم اگر چه از تو دلخورم اگرچه گفته ای ترا به خاطرات بسپرم هنوز هم خيال کن کنار تو نشسته ام مني که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام تو در سراب آينه شبانه خنده مي کنی من شکست داده راخودت برنده مي کنی نيامدی و سالها نظر به جاده دوختم بيا ببين که بی تو من چه عاشقانه سوختم رفيق روزهای خوب رفيق خوب روزها هميشه ماندگار من هميشه در هنوزها صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی 3
mani24 29665 ارسال شده در 23 بهمن، 2012 این همه رنجی که دنیا برسر ما میکند...غیر ماهرکس که باشدترک دنیامیکند...بارها گفتم که امشب ترک دنیامیکنم...امابه یاد تو که میافتم امروز و فردا میکنم... 3
mani24 29665 ارسال شده در 23 بهمن، 2012 این روزا یه حالی دارم..جديدا با ديوار حرف ميزنم! ميدوني...از شخصيتش خوشم اومده يه جورايي! محكمه...ثابته...آرومه...... غلط نكنم اونم از منم خوشش اومده 3
mani24 29665 ارسال شده در 23 بهمن، 2012 از بس کف دست بر جبین کوبیدم تا بگذرد ازسرم ، پریشانی من نقش کف دست ! محو شد ، ریخت به هم شد چین و شکن ، به روی پیشانی من 4
mani24 29665 ارسال شده در 23 بهمن، 2012 گفت : مي خوام یه يادگاري بنويسم تا هميشه برات بمونه ... گفتم : كجا؟ گفت : رو قلبت ... گفتم : مي توني؟ گفت : آره زياد سخت نيست ... گفتم : بنويس تا براي هميشه بمونه ... يه خنجر برداشت ... گفتم : اين چيه؟ گفت : هيسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس . ساكت شدم ... گفتم:بنويس ديگه چرا معطلي ؟ خنجر رو برداشت و با قسوت تيز اون نوشت : دوستت دارم ديوونه !!! اون رفته خيلي وقته ... كجا ؟ نمي دونم . اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده ... خدايا عشقم بر گرده . 4
mahboobeyeshab 1399 ارسال شده در 24 بهمن، 2012 امشبم گذشت من ندیدمت چشم به راهتم تا رسیدنت امشبم گذشت حال من بده دل بریدن و یاد من نده دنبالت میام با یه چتر خیس رد پای تو روی جاده نیست ... 4
farhatami 1390 ارسال شده در 24 بهمن، 2012 سهل است بگویم که گرفتار تو هستم من در پی این حادثه غمخوار تو هستم هر چند که تو دور از منی و من ز تو دورم بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم 2
ارسالهای توصیه شده