رفتن به مطلب

وصف حالتان با زبان شعر


پست های پیشنهاد شده

  • پاسخ 3.3k
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

پست های محبوب

دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد...!؟

می زند لبخند بر چشمان اشک آلود شمع  هر که باشد باخبر از گریه ی پنهانی ام ...

بر سر گلدسته اش تورات میخوانند ... آه مسجدی دارم به نام خود به کام دیگری ...

  • 3 weeks later...

رفتار من عادی است

اما نمی دانم چرا

این روزها

از دوستان و آشنایان

هرکس مرا می بیند

از دور می گوید:

این روزها انگار

حال و هوای دیگری داری !

اما

من مثل هر روزم

با آن نشانیهای ساده

و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام ...

این روزها تنها

حس می کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس می کنم

از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست دارم

گاهی

- از تو چه پنهان -

با سنگها آواز می خوانم

و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال ، از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

یک جور دیگر می پرستم ...

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می کند

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

هوایی می کند

اما ...

غیر از همین حس ها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری

در دل ندارم

رفتار من عادی است ...!

 

لینک ارسال
  • 2 weeks later...

یک زمان کودک بودم...

کودکی شاد و تهی... تهی از هر چه سیاهیست... تهی از غم!

می دویدم خنده کنان, در پی یک پروانه!

و تماما شادی و عشق!

عشق به عروسکهایم! (به قدر وسع خودم!)

 

من هنوز یادم هست...

عصر تابستان بود...

روی یک تاب سوار...

پیش میرفتم تا اوج...

در همان بالاها, من به خورشید رسیدم... و به ابرای سپید...

همه ی آرزویم,

هرچه بالا رفتن, بالا, بالا رفتن....

 

من هنوز یادم هست,

یک زمان کودک بودم...

کودکی ساده و پاک...

مردم آن دوران, همه مهربان بودند!

و همه در یک رنگ...

من چه میدانستم

که خیانت هم هست...

که دروغ, که دورنگیها هم,

همه در این دنیا...

آه...

آن زمان,

همه ی غمهایم,

گم شدن های عروسکهایم,

درد افتادن هایم,

در میان آغوش,

بازوی پر مهر مادر,

همه پنهان بودند!

 

هیبت غوله سیاه,

در شب تیره و تار,

با حضور پدرم,

دیگه معنایی نداشت

آه...

چقدر زود گذشت...

هر چه بودم,هر چقدر کودک و کودک,

هرچقدر شاد و شاد,

همگی زود گذشت...

 

یک جوانم اکنون...

چیزها فهمیدم

لینک ارسال

بر گره خــــــلوت من تو گره ايي دگر مزن

يا بـشكـن شــعر مرا يا تو به شـعرم بـشكـن

يا بده پـــــرواز مـــرا از نو بيآغاز مــــــــرا

يا كه بر این دهان من قفـــل گرانتري بزن

لینک ارسال

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی

نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی

 

نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی

نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی

 

نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی

ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی

 

بدیدار اجلل باشد اگر شادی کنم روزی

به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی

 

کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان

نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی

 

گهی افتان و خیزان چون غباری دربیابانی

گهی خاموش و حیران چون نگاهی برنظرگاهی

 

رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها

باقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی:icon_gol:

لینک ارسال

درباغچه دلم

شکوفه های صورتی روییده است

و

خنده هایم اوج گرفته

همیشه درآرزوی شاخه گلی

تنها نشسته بودم

درکنار چشمه ای

که ماه میهمان آن بود

اما اکنون

دربوستان زندگی

شاخه های محبت به

بار نشسته

و

من از تماشای شکوفه ها ی صورتی

لذت میبرم

و

لحظه های معطرم را

به نسیم ترانه میسپارم

لینک ارسال

به یاد تمام عزیزایی که دیگه بینمون نیستن.........

اما یادشون همیشه هست.........

 

نوبت من شده بود.....

که معلم پرسید:

صرف کن رفتن را.....

و شروع کردم من:

رفتم ،رفتی،رفت......

و سکوتی سرسخت همه جا را پرکرد......

سردی احسا سش ،فاصله را رو کرد....

آری رفت و رفت....

و من اکنون تنها....

مانده ام در اینجا.....

شادی ام غارت شد....

من شکستم در خود....

سهم من غربت شد.....

من دچارش بودم....

بغض یک عادت شد....

خاطرات سبزش.....

روی قلبم حک شد.....

رفت و در شکوه شب....با خدا تنها شد....

و حضورش در من آسمانی تر شد....

اشک من جاری شد....

صرف فعل رفتن....بین غم ها گمشد....

و معلم آرام روی دفترم نوشت:

تلخ ترین فعل جهان است رفتن.............

لینک ارسال

از بلندی ها به پایین نمی نگرم ...

 

می ترسم !

 

انگار به اعماق خودم

 

سقوط خواهم کرد ...

 

در بلندی ها سرم گیج می رود !

 

مرا به سمت خود می کشد

 

اعماق درونم ...!

لینک ارسال

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...