رفتن به مطلب

وصف حالتان با زبان شعر


*Polaris*

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در

این منم خســته در این کلـبه ی تنــگــ

 

جســم درمانـــده ام از روح جداســت !

ارسال شده در

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

 

و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته میماند

سکوت سرشار از نا گفته هاست

از حرکات ناکرده . شگفتی های بر زبان نیامده و اعتراف به عشق های نهان

در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو ومن.

ارسال شده در

من یه بچه شیطون توی کوچه ها بودم***عشق تو بزرگم کرد عشق تو هلاکم کردم

 

جیک جیک مستونم بود و عشق بازی گوش***مثل جوجه مرده توی باغچه خاکم کرد

  • Like 1
ارسال شده در

یه توپ دارم قلقلیه

سرخ و سفید و ابی

میزنم زمین ..

هوا میره دیگه هم برنمیگرده...:ws3:

چون میره تو خونه همسایه با چاقو پارش میکنه .. دیگه توپ نداری.. :ws28:

  • Like 1
ارسال شده در

فردا

باز هم به تو فکر خواهم کرد

مثل دریا

به ادامه خویش ..

 

سیدعلی صالحی

  • Like 2
ارسال شده در

گاهی اوقات لازمه دستتوبذاری روقلبتوبگی:

 

میدونم که حالت خرابه,ولی طاقت بیار..

  • Like 1
ارسال شده در

شمـــایـــی کــــه کســــی دوستتـان دارد

 

بــــله

 

بـــا شـــما هستـــم

 

هیچـــی

 

فــقـــط خــــوش بـــحالتـــان

  • Like 1
ارسال شده در

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

 

کم که نه، هرروز کم کم می خوریم

 

آب می خواهم سرابم می دهند

 

عشق می ورزم عذابم می دهند

 

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

 

از چه بیدارم نکردی آفتاب؟

 

خنجری بر قلب بیمارم زدند

 

بیگناهی بودم و دارم زدند

 

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

 

یک شب داد آمد و بیداد شد

 

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

 

تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

 

عشق اگر این است مرتد می شوم

 

خوب اگر این است من بد می شوم

 

بس کن ای دل نابسامانی بس است

 

کافرم دیگر مسلمانی بس است

 

در عیان خلق سر در گم شدم

 

عاقبت آلوده مردم شدم

 

بعد از این با بی کسی خو می کنم

 

هر چه در دل داشتم رو می کنم

 

من نمی گویم دگر گفتن بس است

 

گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

 

نیستم از مردم خنجر به دست

 

بت برستم بت برستم بت برست

 

بت برستم بت برستی کار ماست

 

چشم مستی تحفه بازار ماست

 

درد می بارد چون لب تر می کنم

 

طالعم شوم است باور می کنم

 

من که با دریا تلاطم کرده ام

 

راه دریا را چرا گم کرده ام

 

قفل غم بر درب سلولم مزن

 

من خودم خوش باورم گولم مزن

 

من نمی گویم که خاموشم مکن

 

من نمی گویم فراموشم مکن

 

من نمی گویم که با من یار باش

 

من نمی گویم مرا غمخوار باش

 

آه ! در شهر شما یاری نبود

 

قصه هایم را خریداری نبود

 

از در و دیوارتان خون می چکد

 

خون من فرهاد مجنون می چکد

 

خسته ام از قصه های شومتان

 

خسته از همدردی مسمومتان

 

این همه خنجر دل کس خون نشد

 

این همه لیلی کسی مجنون نشد

 

آسمان خالی شد از فریادتان

 

بیستون در حسرت فرهاد تان

 

کوه کندن گر نباشد بیشه ام

 

گویی از فرهاد دارد ریشه ام

 

عشق از من دورو پایم لنگ بود

 

قیمتش بسیارو دستم تنگ بود

 

گر نرفتم هر د و پایم خسته بود

 

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

 

هیچ کس فکر مرا کرد؟ نه

 

فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه

 

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه

 

هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه

 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

 

هر که با ما بود از ما می گریخت

 

چند روزی است که حالم دیدنی است

 

حال من از این و آن پرسیدنی است

 

گاه بر روی زمین زل می زنم

 

گاه بر حافظ تفأل می زنم

 

حافظ دیوانه فالم را گرفت

 

یک غزل آمد که حالم را گرفت:

 

*ما ز یاران چشم یاری داشتیم*

 

*خود غلط بود آنچه می پنداشتیم* :ws3:

  • Like 1
ارسال شده در

دلتنگی های ادمی رابادترانه ای میخاند...

رویاهایش را اسمان پرستاره نادیده میگیرد...

و هر قطره برفی به اشکی نریخته میماند...

.

.

.

.

:ws37:

ارسال شده در

تا تو مراد من دهي كشته مرا فراق تو

تا تو به داد من رسي من به خدا رسيده ام

:hanghead:

  • Like 1
ارسال شده در

تنها ماندم

تنها ماندم ، تنها ماندم

تنها با دل بر جا ماندم

چون آهی بر لبها ماندم

راز خود به کس نگفتم

مهرت را به دل نهفتم

با یادت شبی که خفتم

چون غنچه سحر شکفتم

 

دل من ز غمت فغان برآرد

دل تو ز دلم خبر ندارد

دل تو ز دلم خبر ندارد

پس از این مخورم فریب چشمت

شرر نگهت اگر گذارد

شرر نگهت اگر گذارد

 

وصلت را ز خدا خواهم

از تو لطف و صفا خواهم

کز مهرت . بنوازی جانم

عمر من به غمت شد طی

تو بی من . من و غم تا کی

دردی هست . نبود درمانش

 

تنها ماندم ، تنها ماندم

تنها با دل بر جا ماندم

چون آهی بر لبها ماندم

  • Like 2
ارسال شده در

گل پونه های وحشی دشت امیدم

 

وقت سحر شد

 

خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد

 

من مانده ام تنهای تنها

 

من مانده ام تنها میان سیل غمها

 

حبیبم ، سیل غمها

 

 

 

گل پونه ها ، نا مهربانی آتشم زد آتشم زد

 

گل پونه ها ، بی همزبانی آتشم زد

 

می خواهم اکنون تا سحر گاهان بخوانم

 

افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم

 

 

 

گل پونه های وحشی دشت امیدم

 

وقت سحر شد

 

خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد

 

من مانده ام تنهای تنها

 

من مانده ام تنها میان سیل غمها

 

حبیبم، سیل غمها

  • Like 2
ارسال شده در

تو نیستی غم پاییز را چه خواهم کرد

و بی پرندگی عصرهای آبان را...

  • Like 4
ارسال شده در

ميخندم اما خنده ام تلخه ميدوني .... ميگرم اما گريه از درده ميدوني.

 

خندم براي پوچي دنياست ميدونم .... گريم براي عشق بي فرداست.

 

ميخونم اين آواز عشق تا زنده هستم ..... بي عشق نميشه زنده بود اي يار خستم.

 

پر كن فضاي خالي دنيام رو با عشق .... بگزار اگر ميخندم هم با عشق بخندم..

  • Like 4
ارسال شده در

مـــــن ايــــن روز هــــا"

 

صــداي ثـانـيـه ثـانـيـه فــرامـوش شـدنـم را مـي شنـوم...

  • Like 3
ارسال شده در

دوچشمانم تکید از بس به تاریکی نظر کردم خدایا روشنایی کو ؟ خدایا کو چراغی کو؟

  • Like 3
ارسال شده در

آینه هم دیگر آینه نیست قاب عکس توست وقتی نگاهش می کنم من درونش نیستم تو آنجایی

  • Like 2
ارسال شده در
آینه هم دیگر آینه نیست قاب عکس توست وقتی نگاهش می کنم من درونش نیستم تو آنجایی

 

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود

دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم به تو برمیخورم اما

در خود شده ام گم

به من دسترسی نیست...

  • Like 1
ارسال شده در

درگیر این حال پریشونم قلبم بدون تو چه بیکسه

اونقدر ازم دوری بین حتی صدام به گوش تو نمیرسه

درگیر این غصه شده قلبم آرامش من رو بهم زدی

امشب ببین اشکام و تو چشمام با بستن چشمات رغم زدی...

:4564:

ارسال شده در

و خاموشی فراموشی تمامش قسمت ما شد !! عجب قرن غم انگیزی !!!

×
×
  • اضافه کردن...