Tamana73 28837 ارسال شده در 24 آذر، 2014 این منم خســته در این کلـبه ی تنــگــ جســم درمانـــده ام از روح جداســت !
sarevan 9753 ارسال شده در 24 آذر، 2014 دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته میماند سکوت سرشار از نا گفته هاست از حرکات ناکرده . شگفتی های بر زبان نیامده و اعتراف به عشق های نهان در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو ومن.
Tamana73 28837 ارسال شده در 24 آذر، 2014 من یه بچه شیطون توی کوچه ها بودم***عشق تو بزرگم کرد عشق تو هلاکم کردم جیک جیک مستونم بود و عشق بازی گوش***مثل جوجه مرده توی باغچه خاکم کرد 1
masi eng 47045 ارسال شده در 24 آذر، 2014 یه توپ دارم قلقلیه سرخ و سفید و ابی میزنم زمین .. هوا میره دیگه هم برنمیگرده... چون میره تو خونه همسایه با چاقو پارش میکنه .. دیگه توپ نداری.. 1
*mehrsa* 14558 ارسال شده در 24 آذر، 2014 فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد مثل دریا به ادامه خویش .. سیدعلی صالحی 2
ایلین1366 5544 ارسال شده در 25 آذر، 2014 گاهی اوقات لازمه دستتوبذاری روقلبتوبگی: میدونم که حالت خرابه,ولی طاقت بیار.. 1
ایلین1366 5544 ارسال شده در 25 آذر، 2014 شمـــایـــی کــــه کســــی دوستتـان دارد بــــله بـــا شـــما هستـــم هیچـــی فــقـــط خــــوش بـــحالتـــان 1
masi eng 47045 ارسال شده در 25 آذر، 2014 حالمان بد نیست غم کم می خوریم کم که نه، هرروز کم کم می خوریم آب می خواهم سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب؟ خنجری بر قلب بیمارم زدند بیگناهی بودم و دارم زدند سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شب داد آمد و بیداد شد عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه اندیشه ام عشق اگر این است مرتد می شوم خوب اگر این است من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است در عیان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده مردم شدم بعد از این با بی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم من نمی گویم دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است نیستم از مردم خنجر به دست بت برستم بت برستم بت برست بت برستم بت برستی کار ماست چشم مستی تحفه بازار ماست درد می بارد چون لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غمخوار باش آه ! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود از در و دیوارتان خون می چکد خون من فرهاد مجنون می چکد خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان این همه خنجر دل کس خون نشد این همه لیلی کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهاد تان کوه کندن گر نباشد بیشه ام گویی از فرهاد دارد ریشه ام عشق از من دورو پایم لنگ بود قیمتش بسیارو دستم تنگ بود گر نرفتم هر د و پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود هیچ کس فکر مرا کرد؟ نه فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی است که حالم دیدنی است حال من از این و آن پرسیدنی است گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفأل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت: *ما ز یاران چشم یاری داشتیم* *خود غلط بود آنچه می پنداشتیم* 1
sarevan 9753 ارسال شده در 25 آذر، 2014 دلتنگی های ادمی رابادترانه ای میخاند... رویاهایش را اسمان پرستاره نادیده میگیرد... و هر قطره برفی به اشکی نریخته میماند... . . . .
Mahnaz.D 61918 ارسال شده در 25 آذر، 2014 تا تو مراد من دهي كشته مرا فراق تو تا تو به داد من رسي من به خدا رسيده ام 1
AavaA93 34 ارسال شده در 25 آذر، 2014 تنها ماندم تنها ماندم ، تنها ماندم تنها با دل بر جا ماندم چون آهی بر لبها ماندم راز خود به کس نگفتم مهرت را به دل نهفتم با یادت شبی که خفتم چون غنچه سحر شکفتم دل من ز غمت فغان برآرد دل تو ز دلم خبر ندارد دل تو ز دلم خبر ندارد پس از این مخورم فریب چشمت شرر نگهت اگر گذارد شرر نگهت اگر گذارد وصلت را ز خدا خواهم از تو لطف و صفا خواهم کز مهرت . بنوازی جانم عمر من به غمت شد طی تو بی من . من و غم تا کی دردی هست . نبود درمانش تنها ماندم ، تنها ماندم تنها با دل بر جا ماندم چون آهی بر لبها ماندم 2
AavaA93 34 ارسال شده در 25 آذر، 2014 گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد من مانده ام تنهای تنها من مانده ام تنها میان سیل غمها حبیبم ، سیل غمها گل پونه ها ، نا مهربانی آتشم زد آتشم زد گل پونه ها ، بی همزبانی آتشم زد می خواهم اکنون تا سحر گاهان بخوانم افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد من مانده ام تنهای تنها من مانده ام تنها میان سیل غمها حبیبم، سیل غمها 2
ایلین1366 5544 ارسال شده در 26 آذر، 2014 تو نیستی غم پاییز را چه خواهم کرد و بی پرندگی عصرهای آبان را... 4
masi eng 47045 ارسال شده در 27 آذر، 2014 ميخندم اما خنده ام تلخه ميدوني .... ميگرم اما گريه از درده ميدوني. خندم براي پوچي دنياست ميدونم .... گريم براي عشق بي فرداست. ميخونم اين آواز عشق تا زنده هستم ..... بي عشق نميشه زنده بود اي يار خستم. پر كن فضاي خالي دنيام رو با عشق .... بگزار اگر ميخندم هم با عشق بخندم.. 4
bande khoda 899 ارسال شده در 27 آذر، 2014 مـــــن ايــــن روز هــــا" صــداي ثـانـيـه ثـانـيـه فــرامـوش شـدنـم را مـي شنـوم... 3
uzf 1982 ارسال شده در 30 آذر، 2014 دوچشمانم تکید از بس به تاریکی نظر کردم خدایا روشنایی کو ؟ خدایا کو چراغی کو؟ 3
uzf 1982 ارسال شده در 30 آذر، 2014 آینه هم دیگر آینه نیست قاب عکس توست وقتی نگاهش می کنم من درونش نیستم تو آنجایی 2
ms13 1488 ارسال شده در 1 دی، 2014 آینه هم دیگر آینه نیست قاب عکس توست وقتی نگاهش می کنم من درونش نیستم تو آنجایی تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست من در پی خویشم به تو برمیخورم اما در خود شده ام گم به من دسترسی نیست... 1
Tamana73 28837 ارسال شده در 3 دی، 2014 درگیر این حال پریشونم قلبم بدون تو چه بیکسه اونقدر ازم دوری بین حتی صدام به گوش تو نمیرسه درگیر این غصه شده قلبم آرامش من رو بهم زدی امشب ببین اشکام و تو چشمام با بستن چشمات رغم زدی...
ارسالهای توصیه شده