masi eng 47045 ارسال شده در 10 آذر، 2014 جای مهتاب به تاریکی شبها، تو بتاب... من فدای تو به جای همه گلها، تو بخند... اینک این من که به پای تو در افتادم باز.... ریسمانی کن از آن موی دراز، تو بگیر... تو ببند... تو بخواه... پاسخ چلچله ها را تو بگو... قصه ابر هوا را تو بخوان... تو بمان با من، تنها تو بمان .... در دل ساغر هستی تو بجوش. من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست! آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش 3
*mehrsa* 14558 ارسال شده در 11 آذر، 2014 گاهی دلم می خواهد "بدجنس شوم" از همان بدجنسی ها که کسی را جذب خودت کنی فقط برای "نه" گفتن یا هوس میکنم به عشق قبلهای خودم ثابت کنم هنوزم فکرش در گیر خودم است و یا سراغ بگیرم از کسی که می دانم برایم ضعف میکند و خوب می داند هیچ وقت دستش به من نمی رسد و باز یا مثلا نشان دهم باشد هرچی تو بگویی فقط بیا و من نروم و باز باز باز به طریقی نشان دهم "کسی که نخواست من بودم" بماند که هیچکدام این کارها را نخواهم کرد اَدا در می آورم که بدجنسم تا در ذهنم تصویر بسازم انتقام بگیرم که شاید شاید شاید دل نجیب و تنهایم آرام بگیرد و الا من اگراهل این حرفها بودم تنها نبودم . گاهی دلم می خواهد "بدجنس شوم" 3
masi eng 47045 ارسال شده در 11 آذر، 2014 روزگارم بد نیست غم كم میخورم كم كه نه هر روز كم كم میخورم آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب عشق از من دور و پایم لنگ بود غیمتش بسیار دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پایم خسته بود شیشه گر افتاد هر دو دستم بسته بود چند روز یست كه حالم بد نیست حال ما از این و آن پرسیدنیست گاه بر زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفعل میزنم حافظ فرزانه دل فالم را گرفت یك غزل آمد و حالم را گرفت ما زیاران چشم یاری داشتیم ... خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم 2
ایلین1366 5544 ارسال شده در 11 آذر، 2014 تو رفته ای که بی من ، تنها سفر کنی من مانده ام که بی تو ، شبها سحر کنم تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم . . . 2
Tamana73 28837 ارسال شده در 11 آذر، 2014 درگیر رویای تو ام ، منو دوباره خواب کن دنیا اگه تنهات گذاشت ، تو منو انتخاب کن... دلت از آرزوی من ، انگار بی خبر نبود حتی تو تصمیمای من ، چشمات بی اثر نبود... خواستم بهت چیزی نگم ، تا با چشام خواهش کنم درا رو بستم روت تا ، احساس آرامش کنم... باور نمی کنم ولی ، انگار غرور من شکست اگه دلت می خواد بری ، اصرار من بی فایده است... هرکاری می کنه دلم ، تا بغضمو پنهون کنه چی می تونه فکر تو رو ، از سر من بیرون کنه؟؟؟ یا داغ رو دلم بزار ، یا که از عشقت کم نکن تمام تو سهم منه ، به کم قانعم نکن... خواستم بهت چیزی نگم ، تا با چشام خواهش کنم درا رو بستم روت تا ، احساس آرامش کنم... باور نمی کنم ولی ، انگار غرور من شکست اگه دلت می خواد بری ، اصرار من بی فایده است... 1
masi eng 47045 ارسال شده در 14 آذر، 2014 هر که دیده ست مرا گفته غمی با من هست غمی آواره که در هر قدمی با من هست 1
Tamana73 28837 ارسال شده در 14 آذر، 2014 یه دل یه کوچه ی سرد دادم پی ت میگردم. تو خوب باش و برگرد. آخه تو دنیای منی آخه تو رویای منی ........ سراغی از من بگیر.... از من دل نکن نرو..... ......... 1
masi eng 47045 ارسال شده در 15 آذر، 2014 دل ای دل غمزده در سینه ی غمناک سلام کعبه ی عشق توئی پاک تر از پاک سلام مرهمی نیست کزآن درد تو آرام شود ای به زخم همگان مرهم و تریاک سلام
sarevan 9753 ارسال شده در 15 آذر، 2014 تو" ماه"ی و من ماهی ِ آن برکه ی کاشی...اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی... 1
masi eng 47045 ارسال شده در 15 آذر، 2014 شبی غمگین شبی بارانی و سرد مرادر غربت فردا رها كرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار كوچه ها كرد به من گفت تنها و غریب است ببین با غربتش با من چه ها كرد تمام هستیم بود و ندانست كه درقلبم چه آشوبی به پا كرد و او هرگز شكستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا كرد
masi eng 47045 ارسال شده در 15 آذر، 2014 گفت روزی به من خدای بزرگ نشدی از جهان من خشنود ! این همه لطف و نعمتی که مراست چهرهات را به خنده ای نگشود ! این هوا ، این شکوفه، این خورشید عشق ، این گوهر جهان وجود این بشر ، این ستاره ، این هوا این شب و ماه و آسمان کبود ! این همه دیدی و نیاوردی همچو شیطان ، سری به سجده فرود ! در همه عمر جز ملامت من گوش من از تو صحبتی نشنود ! وین زمانه هم در آستانه مرگ بی شکایت نمی کنی بدرود ! گفتم:آری درست فرمودی که درست است هر چه حق فرمود خوش سرایی ست این جهان ، لیکن جان آزادگان در آن فرسود جای اینها که بر شمردی ، کاش در جهان ذره ای عدالت بود. 1
masi eng 47045 ارسال شده در 15 آذر، 2014 میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا میبرم از شهر شما این دل خسته و دیوانه خویش 2
Tamana73 28837 ارسال شده در 18 آذر، 2014 در این دیار خسته کش دیگه بریده نفسم هر چه تلاش میکنم به ارامش نمیرسم 2
Hanaaneh 28168 ارسال شده در 18 آذر، 2014 حالا دیگر یک خط در میان گریه میکنم، حالا دیگر شانههایم صبورتر شدهاند و با هر تلنگری که گریه میزند بیجهت نمیلرزند! انگار دیگر هیچ اتفاقِ عاشقانهای از چشمهایم نمیافتد و پاییزِ من اتفاق زردیست که میتواند ناگهان در آغوشِ هر فصلی بیفتد! حالا تو هی به من بگو بهار میآید .. 3
ali jaafari 1206 ارسال شده در 23 آذر، 2014 نمونده اون غریبه... حالا که اون نمونده.. مجنونم و دیوونه.... حالی دیگه نمونده... 2
- Nahal - 47858 ارسال شده در 23 آذر، 2014 پاییز می رسد که مرا مبتلا کند با رنگ های تازه مرا آشنا کند او می رسد که از پس نه ماه انتظار راز درخت باغچه را برملا کند او قول داده است که امسال از سفر اندوه های تازه بیارد، خدا کند او می رسد که باز هم عاشق کند مرا او قول داده است به قولش وفا کند خش خش، صدای پای خزان است، یک نفر در را به روی حضرت پاییز وا کند... علیرضا بدیع 2
masi eng 47045 ارسال شده در 23 آذر، 2014 وصف حال الانم از زبون محسن جاوشى! دلوابس و بيتابم باز امشبم بيخوابم حس خوبى ندارم جشام همش به ساعته 1
ارسالهای توصیه شده