masi eng 47045 ارسال شده در 7 آذر، 2014 [h=2][/h] من قطره اشک شقایقم گلچینی از تلخی حقایقم فرداها آمدند و رفتند جا مانده از لحظه لحظه دقایقم 1
masi eng 47045 ارسال شده در 7 آذر، 2014 عمر نيكو گهري بود كه از كف دادم كند اي با خبران، بي خبري بنيادم عنكبوتي است فلك در پي صيد مگسان مگسي بودم و در دام فلك افتادم شاد از دانش و بينش دل صاحبنظران به خيالي من بد مست خراب آبادم دشمني نيست خطرناك تر از نفس و عجب كه من از شادي اين دشمن دون دلشادم در كمند هوس و بند هوي گشته اسير مگر انگشت يدالله كند آزادم گير اي دست خدا دست مرا تا آيد شه اقليم سعادت به مبارك بادم واي بر حال من و گوشه ي تنهايي قبر به خدا غير خدا كس نرسد فريادم اي شهودي دگران را ز چه رو پند دهي چند گويي به دبستان سخن استادم 1
masi eng 47045 ارسال شده در 7 آذر، 2014 دلم گرفته هوای نواختن دارم هوای سوختن و ساز و ساختن دارم هنوز از غم هجران یار می سوزم اگر چه در شب هجران قرین فانوسم 1
masi eng 47045 ارسال شده در 7 آذر، 2014 دلم تنگ است اين شبها يقين دارم كه مي داني صداي غربت من را از احساسم تو مي خواني شدم از درد تنهايي گلي پژمرده و غمگين ببار اي ابر پاييزي كه دردم را تو مي داني ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم چرا ای مرکب عشقم چنين اهسته مي رانی؟! 3
masi eng 47045 ارسال شده در 7 آذر، 2014 خسته ام خسته از این دنیای بیهوده خسته ام از این همه راه نپیموده خسته ام از روزهای رفته و مانده از عذاب زخم های فرسوده خسته ام از این همه تنهایی و خلوت از تمام لحظه های پر تب و طاقت خسته ام از این همه دیدار پنهانی از تمام فکرهای بی سرانجامی خسته ام از دنگ دنگ ساعت دیوار از تحرک های مسخ سایه ی بیمار خسته ام خسته از عشق های پوشالی از تمام وعده های سست تو خالی خسته از این چنین بر جای ماندها از سکون و از تغیرهای بی معنا خسته ام از خستگی ها از سرودن ها از همه هر روز گفتن ها و گفتن ها آتشی خواهم که سوزد پیکر غم ها دوباره بال بگشایم به روی زنده بودن ها 4
masi eng 47045 ارسال شده در 7 آذر، 2014 سلام حال همه ی ما خوبست! ملالی نیست جز گم شدن گاه بگاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند.. با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان.. تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود، می دانم همیشه حیات آنرا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است.. اما تو لااقل حتی هر وحله ای گاهی هر از گاهی، ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست!! راستی خبرت بدهم خواب دیدیم خانه ای خریده ام بی پرده بی پنجره بی طرح بی دیوار؛ هی بخند.. بی پرده بگویمت چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد! فردا را به فال نیک خواهم گرفت.. دارد همین الآن یک فوج کبوتر سپید از فراز کوچه ما می گذرد؛ باد بوی نام های کسان من می دهد. یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری... نشد! نه! نامه ام باید کوتاه باشد ساده باشد، بی حرفی از ابهام و آینه از نو می نویسم: حال همه ی ما خوبست اما تو باور نکن...... 4
masi eng 47045 ارسال شده در 7 آذر، 2014 یادت باشه منتظر اونکه میگه دردتو میدونه نشی حرفاشو باور نکنی هرکی بیاد نمک به زخمت میزنه ساده دلداده من گول نخوری دوباره دیوونه نشی 2
*mehrsa* 14558 ارسال شده در 7 آذر، 2014 مــن بـــــــرگ پـــاییــــــــــزم كــه از رنـــــج زمــــان افتــــــاده ام یـــــزدان فقــــــــط دانــــــــد كــه مــن از بهـــــــر چــه افتـــــــــاده ام 6
هولدن کالفیلد 19948 ارسال شده در 7 آذر، 2014 باران باران کن وجودم من کویری بی قرارم تشنه ی فریاد بودن تا تو باشی در کنارم تشنه ی فریاد بودن تا تو باشی در کنارم 4
ایلین1366 5544 ارسال شده در 7 آذر، 2014 به روی زندگی دو خط زرد می كشم و چشم عاشق تو را كه گریه كرد می كشم تو رفتی و بدون تو كسی نگفت با خودش كه من بدون چشم تو چقدر درد می كشم 3
آریودخت 43941 ارسال شده در 7 آذر، 2014 وقتی که حالت از غم دنیا گرفته است حال من و تمام غزلها گرفته است 3
ایلین1366 5544 ارسال شده در 7 آذر، 2014 "سكوت" رساترين فرياد يك زن است وقتي سكوت ميكند وقتي بحث نميكند وقتي براي به كرسي نشاندن عقايدش تلاش نميكند بفهــــم! كه واقعا آسيب ديده است.... 4
Tamana73 28837 ارسال شده در 7 آذر، 2014 حکایت غریبی است پاییز امسال و دست های بی کس من... که نبودنت در من... شبیه سوز سرما در مغز استخوان است، آنقدر که دست هایم را، در یخ بستگی خیابان های منجمد شده از خاطرات تو، تنها به وقت لب گرفتن از سیگار، از جیب هایم بیرون می آورم. آری... پاییز با لهجه بی کسی های من... پادشاه فصل های سالی است، که از ابتدای بهارش نبودنت پیدا بود. و من... عروسک خیمه شب بازی خیابان های پاییز زده ای هستم، که پاهایم، به اختیار نخ خاطرات تو... مدام این سو و آن سو می رود! به نگاه خیره این شهر بگو... هر رهگذر سیگار به دستی را عاشق خطاب نکند... شاید کسی دارد، حسابش را با تمام خاطرات تسویه می کند...!! 3
ایلین1366 5544 ارسال شده در 8 آذر، 2014 برای خودم مردی شدم. . . بی صدا گریه میکنم این روزا. . . در سکوتـــــــــــــــــــــ ــی سخت. . . ای دنیا مواظبم باش. . . قلبم هنوز. . . دخترونـــــــــــــه میتپه. . .(!) 3
ایلین1366 5544 ارسال شده در 8 آذر، 2014 عـاشــقـانـه هــای هــر کـس را کـه مـی خــوانـدم ، بـه ســادگی اش مـی خـــنـدیـدم ! حـالا خــودم گــریـه می کـنـم و بــرایـت عـاشـقـانه می نــویـسـم . . . !! 4
masi eng 47045 ارسال شده در 8 آذر، 2014 درد است میان و نیست درمانم وای سرد است لبان خسته از جانم وای از دست دلم اسیر تن گشتم وای از سِرِّ درون خبر نجُستم ای وای... 4
آریودخت 43941 ارسال شده در 9 آذر، 2014 من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم چشم بیمــــار تــــو را دیــدم و بیمار شدم 3
ENG.SAHAND 31647 ارسال شده در 9 آذر، 2014 مرگ من سفری نیستهجرتی ستاز سرزمینی که دوست نمی داشتمبه خاطر نامردمانشخود آیا از چه هنگاماین چنینآیین مردمیاز دست بنهاده اید؟ شاملو 3
ارسالهای توصیه شده