رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در

این روزها

 

پاکی همیشگی را

 

بیشتر از هر زمان دیگری

 

در این خاکستری های روزمره

 

در تو جستجو می کنم

 

می افتم در نور خورشید

 

و سایه ها را همین طور آهسته به بازی می گیرم

  • Like 11
  • پاسخ 1.4k
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال شده در

چه می شود

اگر

این بار که می آیی

تمام ساعت های دنیا را از کار بیندازی

و کوک بیداری مرا خاموش کنی؟

کنارم بمانی

تا من همیشه بخوابم؟؟؟!!!

  • Like 11
ارسال شده در

بی تو دل من دمی قرار نگیرد

پند نصیحت کنان به کار نگیرد

 

هر چه در امکان عقل بود بگفتیم

این دل شوریده اعتبار نگیرد

 

داد من امروز ده، که روز ضرورت

یار نباشد که دست یار نگیرد

 

صید توام، ترک من مگیر، که دیگر

صید چنین کس به روزگار نگیرد

 

روز نباشد که در فراق رخ تو

روی من از خون دل نگار نگیرد

 

بر سر من گر تو خاک راه ببیزی

از تو دلم ذره‌ای غبار نگیرد

 

هر چه بخواهی بکن، که بنده‌ی منقاد

حکم خداوند خویش خوار نگیرد

 

رنج کش، ای
اوحدی
، که بی‌المی کس

آرزوی خویش در کنار نگیرد

 

طالب وصلی، که بردبار نباشد

بوسه از آن لعل قند بار نگیرد

  • Like 8
  • 2 هفته بعد...
ارسال شده در

دلت که تنگِ یک نفر باشد...

خودِ خدا هم بیاید تا خوش بگذرد و لحظه ای فراموش کنی!

فایده ندارد...

تو دلت تنگ است...

دلت برای همان یک نفر تنگ است...

.........تا نیاید...

تا نباشد...

هیچ چیز درست نمیشود

  • Like 11
ارسال شده در

 

جدا که شدیم

هر دو به یک احساس رسیدیم

تو به "فراغــــــت"

من به "فراقــــت"

یک حرف تفاوت که مهم نیست . . .

 

 

  • Like 7
ارسال شده در

من پُر از ناخالصی ام ؛

من پُر از ناصافی ام ؛

من پُر از خواری و زبونیم ؛

این چنین نبودم اول ،

این چنین شدم آخر . . .

پاکی و زلالی مرا چه کسی از من در ربود و

تمام هستی ام را به تاراج برد . . . ؟!

معصومیت از دست رفته خود را از چه کسی باز پس گیرم ؟!

عطوفت و سادگی کودکانه ی خود را چگونه باز پس گیرم ؟!

چه کسی مرا به آتش خواهد کشید تا که

همچو طلای ناب خالص شوم . . . ؟!

چه کسی مرا صیقل خواهد داد تا از سنگی بی ارزش ،

به سنگی گرانبها مبدل گردم . . . ؟!

چه کسی با دم مسیحایی خود مرا از خواری و ذلت

بیرون خواهد کشید تا به معراج روم . . . ؟!

در افقِ تار و مه آلود ِ زندگیم هیچ نشانی از هستی ام نیست . . .

در دور دست ها ،

فقط ردی از غارتگری ایام به چشم می خورد . . .

فقط نامردمی ها مانده بر جای . . .

از آن همه خوبی ها ،

فقط نامردمی ها مانده برایم . . .

من در ازای بدست آوردن آگاهی ، معصومیت و پاکی کودکانه ی

خود را از دست دادم . . .

در راه بدست آوردن دانش و آگاهی ، بسی رنج و سختی و

خفت و خواری بیشمار بردم و

در آخر هم یافتم ؛ یافتم آنچه می بایست می یافتم . . .

یافتم که حقیقت نه آن بود که من می پنداشتم . . .

یافتم که هیچ نمی دانم . . .

یافتم که همی نادانم . . .

یافتم که همی از نادان هم نادان ترم . . .

اگـر پنـهان بـود پیدا مـن آن پیدای پنـهانــــــم

وگـر نادان بـود دانا مـن آن دانای نادانـــــــم

من آن هشیار سرمستم که نبود بی قدح دستم

نگویـم نیستم هستم بلی هم ایـن و هم آنـــــــم

  • Like 9
ارسال شده در

نه چتر با خود داشتی

نه روزنامه

نه چمدان

عاشقت شدم!

از کجا باید می‌فهمیدم مسافری؟

 

  • Like 8
ارسال شده در

رفتی و دل بیمار مرا تنها رها کردی....!

ببین غم عشق تو با دل دیوانه چه کرد؟

آتش شمع عشق با پر پروانه چه کرد؟

رطل عشق تو را با جام می نتوان کشید

لب لعل تو با عاشق بیچاره چه کرد

بی تو در کوی عشق تنها ترینم جام من

شراب کهنه عشق با لب پیمانه چه کرد.

  • Like 5
ارسال شده در

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

 

سخت بالا بروی، ساده بیایی پایین

قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند

 

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم...

برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید.
ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

 

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا

مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

 

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

  • Like 10
ارسال شده در

از شمال محدود است ، به آینده ای که نیست

به اضافه ی غم پیری و سایه ی مخوف ممات

از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ

گاهی اوقات شیرین

مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ

شروع جنگ حیات

مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور

غروب عشق دیرین

این چه حدودیست ! آیا شنیده ای و میدانی ؟

حدود دنیای متزلزلی است موسوم به : جوانی

  • Like 9
ارسال شده در

باز دوباره شب است و من

 

باز من هستم و یک رویای شیرین شبانه

 

مشتی سکوت و خیالی به سبکی قاصدکها

 

لحظه ها را بر سینه می فشارم ......

 

میدانم ....

 

اما باز تو را جستجو می کنم

  • Like 10
ارسال شده در

خوب می دانم

 

شعرهایم كودكانه اند

و دستهای كوچكشان

به زنگ خانه ی دلت نمیرسد

كاش باز میكردی پنجره را...

  • Like 9
ارسال شده در

مدتی است که نیستم

نیستی که نیستم

تنها بودن معرفتی بیهوده است

که می گفتی و میدانستی و نفهمیدم

چه دیر شده است حالا!

دارم میرم!

میبینی...

.

.

.

ع.د

اختصاصی برای سیاه...سفید...خاکستری!

  • Like 9
ارسال شده در

عادت کرده ام

کوتاه بنویسم

کوتاه بخونم

کوتاه حرف بزنم

کوتاه نفس بکشم

تازگی ها

دارم عادت می کنم

کوتاه زندگی می کنم

یا شاید

کوتاه بمیرم

نمی دانم

فقط عادت ......!

  • Like 7
ارسال شده در

اسطوره خواهی

شد اگر پیدا کنی خود را...

  • Like 6
ارسال شده در

بودن یا نبودن ِ من

دیگر چه فرقی میکند؟!

وقتی

چشمهایت

مدتهاست دروغ می گویند

  • Like 5
ارسال شده در

قلبم

 

تیر می کشد

 

و من

 

نیازمند یک سکوت عمیق و طولانی ام

 

در یک

 

تنهایی کشدار

 

تا

 

هیچ کس نداند

 

چه

 

زجری را متحملم ...

  • Like 5
ارسال شده در

نیستی و با نبودن هایت

گاه گاهی نه

دما دم. . . یادی می کنم از باران

می زنم تَفَعُلی بر دیوان غمهایم و

فاتحه ای میخوانم برای خویش

باز میکنم زخم دلتنگی را

فال امروز این شد :

 

به وصال وصل کویش ننگر دل مرده

کوی یار ما. . . هزارویک دلبر شیدا دارد..

  • Like 3
ارسال شده در

کاش وقتی زندگی فرصت دهد

 

گاهی از پروانه ها یادی کنیم

 

کاش بخشی از زمان خویش را

 

وقف قسمت کردن شادی کنیم

 

کاش گاهی در مسیر زندگی

 

باری از دوش نگاهی کم کنیم

 

فاصله های میان خویش را

 

با خطوط دوستی مبهم کنیم

 

کاش وقتی آرزویی میکنیم

 

از دل شفاف مان هم رد شود

 

مرغ آمین هم از آنجا بگذرد

 

حرف های قلبمان را بشنود

  • Like 4
ارسال شده در

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

 

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

 

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

 

چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

  • Like 3

×
×
  • اضافه کردن...