lothar 79 ارسال شده در 27 شهریور، 2011 این روزها پاکی همیشگی را بیشتر از هر زمان دیگری در این خاکستری های روزمره در تو جستجو می کنم می افتم در نور خورشید و سایه ها را همین طور آهسته به بازی می گیرم 11
sweetest 4756 ارسال شده در 27 شهریور، 2011 چه می شود اگر این بار که می آیی تمام ساعت های دنیا را از کار بیندازی و کوک بیداری مرا خاموش کنی؟ کنارم بمانی تا من همیشه بخوابم؟؟؟!!! 11
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 28 شهریور، 2011 بی تو دل من دمی قرار نگیرد پند نصیحت کنان به کار نگیرد هر چه در امکان عقل بود بگفتیم این دل شوریده اعتبار نگیرد داد من امروز ده، که روز ضرورت یار نباشد که دست یار نگیرد صید توام، ترک من مگیر، که دیگر صید چنین کس به روزگار نگیرد روز نباشد که در فراق رخ تو روی من از خون دل نگار نگیرد بر سر من گر تو خاک راه ببیزی از تو دلم ذرهای غبار نگیرد هر چه بخواهی بکن، که بندهی منقاد حکم خداوند خویش خوار نگیرد رنج کش، ای اوحدی، که بیالمی کس آرزوی خویش در کنار نگیرد طالب وصلی، که بردبار نباشد بوسه از آن لعل قند بار نگیرد 8
Ssara 14644 ارسال شده در 6 مهر، 2011 دلت که تنگِ یک نفر باشد... خودِ خدا هم بیاید تا خوش بگذرد و لحظه ای فراموش کنی! فایده ندارد... تو دلت تنگ است... دلت برای همان یک نفر تنگ است... .........تا نیاید... تا نباشد... هیچ چیز درست نمیشود 11
Mitra 1723 ارسال شده در 7 مهر، 2011 جدا که شدیم هر دو به یک احساس رسیدیم تو به "فراغــــــت" من به "فراقــــت" یک حرف تفاوت که مهم نیست . . . 7
zahra22 19502 ارسال شده در 9 مهر، 2011 من پُر از ناخالصی ام ؛ من پُر از ناصافی ام ؛ من پُر از خواری و زبونیم ؛ این چنین نبودم اول ، این چنین شدم آخر . . . پاکی و زلالی مرا چه کسی از من در ربود و تمام هستی ام را به تاراج برد . . . ؟! معصومیت از دست رفته خود را از چه کسی باز پس گیرم ؟! عطوفت و سادگی کودکانه ی خود را چگونه باز پس گیرم ؟! چه کسی مرا به آتش خواهد کشید تا که همچو طلای ناب خالص شوم . . . ؟! چه کسی مرا صیقل خواهد داد تا از سنگی بی ارزش ، به سنگی گرانبها مبدل گردم . . . ؟! چه کسی با دم مسیحایی خود مرا از خواری و ذلت بیرون خواهد کشید تا به معراج روم . . . ؟! در افقِ تار و مه آلود ِ زندگیم هیچ نشانی از هستی ام نیست . . . در دور دست ها ، فقط ردی از غارتگری ایام به چشم می خورد . . . فقط نامردمی ها مانده بر جای . . . از آن همه خوبی ها ، فقط نامردمی ها مانده برایم . . . من در ازای بدست آوردن آگاهی ، معصومیت و پاکی کودکانه ی خود را از دست دادم . . . در راه بدست آوردن دانش و آگاهی ، بسی رنج و سختی و خفت و خواری بیشمار بردم و در آخر هم یافتم ؛ یافتم آنچه می بایست می یافتم . . . یافتم که حقیقت نه آن بود که من می پنداشتم . . . یافتم که هیچ نمی دانم . . . یافتم که همی نادانم . . . یافتم که همی از نادان هم نادان ترم . . . اگـر پنـهان بـود پیدا مـن آن پیدای پنـهانــــــم وگـر نادان بـود دانا مـن آن دانای نادانـــــــم من آن هشیار سرمستم که نبود بی قدح دستم نگویـم نیستم هستم بلی هم ایـن و هم آنـــــــم 9
Mitra 1723 ارسال شده در 10 مهر، 2011 نه چتر با خود داشتی نه روزنامه نه چمدان عاشقت شدم! از کجا باید میفهمیدم مسافری؟ 8
zahra22 19502 ارسال شده در 10 مهر، 2011 رفتی و دل بیمار مرا تنها رها کردی....! ببین غم عشق تو با دل دیوانه چه کرد؟ آتش شمع عشق با پر پروانه چه کرد؟ رطل عشق تو را با جام می نتوان کشید لب لعل تو با عاشق بیچاره چه کرد بی تو در کوی عشق تنها ترینم جام من شراب کهنه عشق با لب پیمانه چه کرد. 5
*mishi* 11920 ارسال شده در 12 مهر، 2011 درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند معنی کور شدن را گره ها می فهمند سخت بالا بروی، ساده بیایی پایین قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم... برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام ها بیشتر از حنجره ها می فهمند آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند 10
ermia_rooz 4760 ارسال شده در 13 مهر، 2011 از شمال محدود است ، به آینده ای که نیست به اضافه ی غم پیری و سایه ی مخوف ممات از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ گاهی اوقات شیرین مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ شروع جنگ حیات مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور غروب عشق دیرین این چه حدودیست ! آیا شنیده ای و میدانی ؟ حدود دنیای متزلزلی است موسوم به : جوانی 9
lothar 79 ارسال شده در 13 مهر، 2011 باز دوباره شب است و من باز من هستم و یک رویای شیرین شبانه مشتی سکوت و خیالی به سبکی قاصدکها لحظه ها را بر سینه می فشارم ...... میدانم .... اما باز تو را جستجو می کنم 10
sweetest 4756 ارسال شده در 18 مهر، 2011 خوب می دانم شعرهایم كودكانه اند و دستهای كوچكشان به زنگ خانه ی دلت نمیرسد كاش باز میكردی پنجره را... 9
zx1 1752 ارسال شده در 18 مهر، 2011 مدتی است که نیستم نیستی که نیستم تنها بودن معرفتی بیهوده است که می گفتی و میدانستی و نفهمیدم چه دیر شده است حالا! دارم میرم! میبینی... . . . ع.د اختصاصی برای سیاه...سفید...خاکستری! 9
zahra22 19502 ارسال شده در 21 مهر، 2011 عادت کرده ام کوتاه بنویسم کوتاه بخونم کوتاه حرف بزنم کوتاه نفس بکشم تازگی ها دارم عادت می کنم کوتاه زندگی می کنم یا شاید کوتاه بمیرم نمی دانم فقط عادت ......! 7
taghdir 2528 ارسال شده در 24 مهر، 2011 بودن یا نبودن ِ من دیگر چه فرقی میکند؟! وقتی چشمهایت مدتهاست دروغ می گویند 5
taghdir 2528 ارسال شده در 24 مهر، 2011 قلبم تیر می کشد و من نیازمند یک سکوت عمیق و طولانی ام در یک تنهایی کشدار تا هیچ کس نداند چه زجری را متحملم ... 5
taghdir 2528 ارسال شده در 24 مهر، 2011 نیستی و با نبودن هایت گاه گاهی نه دما دم. . . یادی می کنم از باران می زنم تَفَعُلی بر دیوان غمهایم و فاتحه ای میخوانم برای خویش باز میکنم زخم دلتنگی را فال امروز این شد : به وصال وصل کویش ننگر دل مرده کوی یار ما. . . هزارویک دلبر شیدا دارد.. 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 24 مهر، 2011 کاش وقتی زندگی فرصت دهد گاهی از پروانه ها یادی کنیم کاش بخشی از زمان خویش را وقف قسمت کردن شادی کنیم کاش گاهی در مسیر زندگی باری از دوش نگاهی کم کنیم فاصله های میان خویش را با خطوط دوستی مبهم کنیم کاش وقتی آرزویی میکنیم از دل شفاف مان هم رد شود مرغ آمین هم از آنجا بگذرد حرف های قلبمان را بشنود 4
taghdir 2528 ارسال شده در 24 مهر، 2011 درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند معنی کور شدن را گره ها می فهمند یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند 3
ارسالهای توصیه شده