رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در

درخت با جنگل سخن مي گويد

علف با صحرا

ستاره با كهكشان

و من با تو سخن مي گويم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ريشه هاي تو را دريافته ام

با لبانت براي همه لبها سخن گفته ام

و دست هايت با دستان من آشناست

اي دير يافته با تو سخن مي گويم

بسان ابر كه با طوفان

بسان علف كه با صحرا

بسان باران كه با دريا

بسان پرنده كه با بهار

بسان درخت كه با جنگل سخن مي گويد

زيرا كه من

ريشه هاي تو را دريافته ام

زيرا كه صداي من با صداي تو آشناست

  • Like 6
  • پاسخ 1.4k
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال شده در

بیش ازین سر به سرم نگذار،
خنده دارست و بعید:

تو و تنهایی و دل...؟!

  • Like 5
ارسال شده در

باید کمی آرامتر با خودم بلند بلند حرف بزنم !

  • Like 5
ارسال شده در

گوشهایم را پر کردی از حرفهایت حالا باید از تو ممنون باشم

که دیگر حرف توی گوشم نمی رود!

.

.

.

2843239121486354.jpg

  • Like 6
ارسال شده در

دستم به طاقچه دلت نمی رسد ...

اینجا نشسته ام تا شاید چیزی ازآن بالا بیفتد !

.

.

.3491212272122542.jpg

  • Like 5
ارسال شده در

امـشب نمـاز نافــلـه ی مــن شکسته شـد

 

قـد قـامـت خمـیـده ی مــن خـط بسته شد

 

افــتــاده ام بــه پـــای تــو خـــاک تـیـمـم

 

حـی الـفـلاح تــو پـیـکی خـجــسـته شــد

 

چـنـگ دلـم بــه زلـف سیـاهت گـره زدم

 

این هم به لطف دست قنوتت گسـسته شد

 

تـا دیـدمت ز دور وجـودم رکــوع کــرد

 

هر قـل اعـوذ عشق غــل پـای خسته شد

 

الحـمد کردگــار کـه بـا مــن یـکی شـدی

 

پیـمـان مــن به واژه ی لــبیک بسـته شد

 

سبـحان رب عشـق کـه تسـلـیـم تـو شـدم

 

دادم سـلام و ایـن دل در بـنـد رســته شد

  • Like 2
ارسال شده در

چه لحظه ها که نشستم در امتداد خودم

چه دردها که کشیدم از اعتماد خودم

 

چه روزها که به دنبال سایه ام بودم

همانکه نیست همیشه در امتداد خودم

 

چه طرح ها که کشیدم به روی بوم غزل

ز بازتاب نگاه تو با مداد خودم

 

اگر به مکتب چشم تو معتقد ماندم

هزار طعنه شنیدم از اعتقاد خودم

 

به نخ کشیده ام امشب سیاه چشم تو را

و سوخت دار و ندارم از اعتیاد خودم

 

چه زود میروم اما به سمت تنهایی

چه دیر میرسم اما خودم به داد خودم

 

دگر به یاد ندارد مرا کسی جز خود

و میروم پس از این لحظه ها ز یاد خودم

  • Like 6
ارسال شده در

همه من های من ...

همه تو های تو ...

در پس نامهربانی های تو ...

ما نشده ...

مرد ...!

  • Like 6
ارسال شده در

و میسوزم

باورت میشد؟

 

zx1

  • Like 5
ارسال شده در

زمانی

با تکه ای نان سیر می شدم

و با لبخندی

به خانه می رفتم

اتوبوس های انبوه از مسافر را

دوست داشتم

انتظار نداشتم

کسی به من در آفتاب

صدندلی تعارف کند

در انتظار گل سرخی بودم ...

  • Like 9
ارسال شده در

روزهاست كه مي‌خوانم

هر روز مي‌خوانم

تكرار مي‌كنم ، مرور مي‌كنم

و باز مي‌خوانم

اما هنوز اول خطم

درست مثل كسي كه تا به حال منطق نخوانده است

 

اين چه سري است؟!

نمي‌دانم!

كه چه طور منطق ندانسته

فلسفه‌ي عميق چشمان تو را

از حفظم؟!

  • Like 8
ارسال شده در

سیاهی چه عاشقانه روشن میکند حس بی تو بودن را!

  • Like 6
ارسال شده در

صدای تیک تیک عقربه های ساعت

رژه می رود بر روی لالایی هایی که برای دلم خوانده بودم ...

دیگر وقت آن رسیده که باید بنویسم ...

خداحافظ تو

خداحافظ او

خداحافظ ما

و سلام بر منِ بی من ...!

.

.

.

+ آخرین پست من در تالار ادبیات ...

+ هستم ... شعرای زیباتون رو میخونم ...

+ همین .......

  • Like 5
ارسال شده در

من از تمام تیر چراغ برقهای شهر ....

 

من از تمام شبهای بارانی ...

 

و از تمام ((توی)) نا تمام خود...

 

کمی کینه دارم....

 

ولی تو خوب می دانی ٬ کینه ام عاشقانه است!!!

  • Like 6
ارسال شده در

احتیاط باید کرد!

 

همه چیز کهنه می شود...

 

و اگر کمی کوتاهی کنیم

 

عشق نیز...

بهانه ها جای حس عاشقانه را خوب می گیرند...

  • Like 4
ارسال شده در

من می توانم بفهمم

 

که تو از کجا آمده بودی.........و به چه چیزی می اندیشیدی

 

اکنون فقط من اینجا هستم

 

با عشقی جامانده از سفر

 

روشن و دست نخورده .....................

  • Like 5
ارسال شده در

تو هم شبیه دیگران هستی

 

شیفته پرواز

 

اما هیچ کس شبیه تو نیست

 

آن ها هیچ کدام

 

بال ندارند ...

  • Like 5
ارسال شده در

صدای تیک تیک عقربه های ساعت

رژه می رود بر روی لالایی هایی که برای دلم خوانده بودم ...

دیگر وقت آن رسیده که باید بنویسم ...

خداحافظ تو

خداحافظ او

خداحافظ ما

و سلام بر منِ بی من ...!

.

.

.

+ آخرین پست من در تالار ادبیات ...

+ هستم ... شعرای زیباتون رو میخونم ...

+ همین .......

 

چی بگم؟

تو حرفمو بهتر می دونی!

که ته قلبم چیه!

پس ...!

  • Like 5
ارسال شده در

درست وقتی که فکر

می کنم

تو

من را

خسته کرده ای

چیز دردناکی در جانم

ترکانده می شود

و آغاز می شوم

دوباره من

از نو

  • Like 8
ارسال شده در

تو قهوه می ریزی

 

تلخ

 

بخار پنجره را نقش می کشی

 

نقش قلب

 

جای نگاهت

 

روی تنم می ماند

 

تو سفیر کدام دنیایی؟

 

دنیای ما مرد ندارد

  • Like 10

×
×
  • اضافه کردن...