رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در

چاقوی تو

سیب راسر برید

خون سیب

روی دست های تو چکید

هیچ کس ولی

خون سیب را ندید

در دهان تو

سیب ذوق کرد

از ته دلش عجیب ذوق کرد

 

سیب تکه تکه شد

تمام شد ولی

شاد بود

مثل قطره ای که می رسد به رود

سیب سرخ رو سفید شد

او به آرزوی خود رسید

آخرش در دهان تو

شهید شد ....

 

عرفان نظرآهاری

  • Like 2
  • پاسخ 1.4k
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال شده در

تصوير نام تو

بر فنجانم مي افتد

"ماه"

در چاه هم ديدني است...

  • Like 6
ارسال شده در

به صد مرگ سخت

به صد مرگ ِ سخت تر

در زندگی لحظاتی هست

که به صد مرگ ِ سخت تر می ارزند !

خاطره یی شاید ...

رویایی ...

اتفاقی ...

  • Like 6
ارسال شده در

تصویرت را بارها

 

از ذهنم پاک کرده ام ...

 

اما هر بار که

 

هاشور می زنم ذهنم را ...

 

تصویر تو دوباره ظاهر می شود ...!

  • Like 8
ارسال شده در

تو را چه به فرهاد؟ یک فرهاد است و یک بیستون عاشقی

تو همین یک وجب دیوار فاصله را بردار

من باورت میکنم ...

  • Like 7
ارسال شده در

شده ام جفت با كلمات

روي تاريكي سرم كاغذ بريز

واژه ها با من كار دارند

وقتي پتويم نمي شناسد مرا !

  • Like 4
ارسال شده در

آب قند علاج مرا نمی کند

 

سرگیجه ام

 

از پریشانی ست…

  • Like 6
ارسال شده در

تو و ضمیرت

 

دیگر به کارم نمی آیی

 

به دنبال سوم شخص ناشناسم

  • Like 6
ارسال شده در

بیا و کودکی ام شو

و دغدغه ام را ببر

به باغ مدادرنگی ها!

  • Like 6
ارسال شده در

سرپنجه ایستاده ام؛

 

سرک می کشم به دنیا.

 

دعاهایم را فوت می کنم

 

به درخت ها

 

ماشین ها

 

آدم ها...

 

برای دنیا دست تکان می دهم.

  • Like 5
ارسال شده در

 

زنداني كوچكي هستم

 

جدا مانده از جنگلهاي بزرگ

 

با تني لاغر و موهايي قهوه اي ، شايد

 

سيگارت را روشن مي كني

 

و به راهت ادامه مي دهي

 

چيزي را فراموش نكرده اي ؟

 

 

 

 

  • Like 5
ارسال شده در

خرت وپرت هاي اين خانه

چشم تو رادور كه مي بينند

يكبند پشت سرم حرف مي زنند

گلدانها

پرده ها

تختخواب آشفته

ظروف تلنبار برهم

مجلات بازمانده بر ميز

حتا اين گربه ي بي چشم و رو

كه در غياب تو ترجيح مي دهد

حياط همسايه را.

مي گويند تو كه نيستي

تنبل مي شوم

وسمبل مي كنم

هر مهمي را

كسي نيست به اين كله پوك ها بگويد

وقتي تو نيستي چه فرق مي كند

فرقم را از كجا باز كنم

و يقه ام را تا كجا،

از فرودگاه كه بردارمت

خواهي ديد ريش سه روزه ام

سه تيغه است و معطر

و خط اطو بازگشته است

به پيراهن و شلوارم.

  • Like 4
ارسال شده در

خودم که هستم

بالا نمی آورم

تنم هی درد نمی کند

مخصوصا کمرم

 

خودم که هستم

شب ها صداهای عجيب نمی شنوم

و کابوس هايی که هزار بار درش

عروسک هايم خرد و خمير می شوند

 

خودم که هستم

ديگر آن قرص های قهوه ای را نمی خورم

آخر شب تنها چند شعر می نويسم و

خوابم می برد

 

خودم که هستم

اصلا به دستم کرم نمی زنم

موهايم خوش حالت و براق می شود

اشتهايم خوب است

  • Like 7
ارسال شده در

زندگی مرا از سنگ ساخت !

 

سنگی كه می شود

با آن ساختمان ساخت ...

 

ساختمانی كه می شود

از آن بالا

 

خودت را پرت كنی كف آسفالت ِ خیابان ...

 

مردم از كنار جسدت رد شوند

 

و بگویند :

چه ساختمـان بلـندی !!

  • Like 8
ارسال شده در

وارونه در عکسی سیاه و سفید نشسته‌ام

وبخار چایی که همیشه از کادر بیرون می‌زند

بوی تند امروز سه‌شنبه و خاکی که باران می‌خورد

عشقت به گردن من افتاده بود

گناهم به گردنت

گفتم از این به بعد

شعرهای عاشقانه بگویم ولی نشد...

شعر : روجا چمنکار

  • Like 4
ارسال شده در

سرباز نیستم

اما ...

مرده یا زنده

بازمی‌گردم !

 

مژگان عباسلو

  • Like 8
ارسال شده در

برهنه پا بر ساحل که می روی

 

مغرور می شوی !

 

از تاثر خاک خیس

 

و غافل ...

 

از اینکه اولین موج

 

بی هیچ زحمتی

 

رد پای تو را با هیچ یکسان می کند ...!

  • Like 9
ارسال شده در

مقصد که گم می شود،

 

هیچ درختی نشانه نیست

 

و من از کنار تو

 

- ای سرو ِ با شکوه!-

 

اینگونه گذشتم...

  • Like 6
ارسال شده در

برایت

دلتنگی عصر پاییز را می فرستم ...

مثل کلاغ های دم غروب

هیچ جا نیستم !

فقط گاهی

یکی از پرهایم می افتد ...!

 

کتایون ریزخراتی

  • Like 7
ارسال شده در

سنگی که در دست توست

شبیه سنگ نیست

اما قلبم را می شکند

چیزی که در قلب توست

شبیه خط فاصله ای است بین من و تو

طنابی از دستت به قلبم آویزان می کنی

که هیچ وقت نیفتی

ناگهان دستت شبیه قلب من می شود

و سنگ از دستت می افتد

  • Like 6

×
×
  • اضافه کردن...