MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 8 بهمن، 2010 می روم قبل از آن که باز خیال نگاهت مرا امیدوار کند ... می روم قبل از آن که تو به یاد بیاوری برای من چه بودی و نبودی ... می روم قبل از آنکه کلاغ به آخر قصه ی من برسد ... . . . انگار کلاغ قصه ی تو هم در خواب است ...! 10
رهگذر جهنم 196 ارسال شده در 8 بهمن، 2010 بیا خیلی بی حیا شویم انقدر که خودمان هم نفهمیم چه غلطی میکنیم و آنجا که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتیم بخندیم... بلند بلند و بعد های های گریه کنیم دوباره یک عالمه دیوانه بازی و بعد قول بدهیم به هیچ کس نگوییم راز کوچکمان را! به همین سادگی میتوانیم یک شب دیگر از عمرمان را بگذرانیم! 6
رهگذر جهنم 196 ارسال شده در 8 بهمن، 2010 سیگاری گوشه لبهایم بگذارید دستهایم می لرزند و این دیوار پشت سرم سست است سردم است و این سرما در دل تابستان معنی مغز استخوانم را عجیب خوب می داند از چه دور من جمع شده اید؟ چیزی برای دیدن ندارم اما چیزهایی برای ندیدن بسیار دارم روی دو زانوی ضعیفم نشسته ام و دستهایم می لرزند این دیوار پشت سرم از من بلند تر است و این سایه خودم و این مردمان و ... لطفاً سیگاری گوشه لبهایم بگذارید! 5
رهگذر جهنم 196 ارسال شده در 8 بهمن، 2010 رعد و برق به آسمان لگد می زند و هزاران جنین از رحم آسمان سقط می شوند ... 5
رهگذر جهنم 196 ارسال شده در 8 بهمن، 2010 تو یک حس کشنده ی لذت بخشی و داغ مثل لیسیدن عسل از لبه ی شکسته ی لیوان با کامی تلخ از جویدن هزار بسته ته سیگار! بیا آخرین پک را به من بزن من هم دود میشوم همین روزها... 3
رهگذر جهنم 196 ارسال شده در 9 بهمن، 2010 ... دست از من بشوی و بگذار من از باران لذت ببرم و تو از زندگی ! ... 3
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 9 بهمن، 2010 تو از ترس باخت بازی نکردی و هیچ ندانستی که من پیروز قمار تشنه ی باخت بودم ...! . . . 6
lothar 79 ارسال شده در 9 بهمن، 2010 آن روز که نگاهم، تو را میان همهمه ها ، در اغوش کشید............ به این فکر نمیکرد که روزی یادت....................... ............................. این گونه تارو پود مرا درنوردد 8
Atre Baroon 19624 ارسال شده در 9 بهمن، 2010 دو استكان چای داغ می ريزم يكی برای خودم يكی برای او كه مقابلم نشسته است..... می دانم......... خوب می دانم ديگر هيچ وقت تنهايم نخواهد گذاشت دو استكان چای داغ می ريزم يكی برای خودم يكی برای او كه مقابلم نشسته است براي او...............با آن چشمانِ همرنگِ من اش. نه! ديگر از دستش نخواهم داد هرگز! دو استكان چای داغ می ريزم يكي برای خودم يكي براي تنهايی ام كه مقابلم نشسته ...! 9
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 9 بهمن، 2010 در دوردست در دوردست این همه غم ایستادهای خاموش و بیتلاطم و آرام و دیدنی ... فریاد میزنم، نمیشنوی اما ... گاهی برای آنکه نگریم لبخند میزنی ! 10
zx1 1752 ارسال شده در 9 بهمن، 2010 حسی غمگین تر از بغض ماهی های قرمز حوض حیات مادر بزرگ ندیدم! که آه میکشند! اما چون در آبند کسی صدای آنها را نمی شنود! آه که چه تلخ بود! 7
رهگذر جهنم 196 ارسال شده در 9 بهمن، 2010 جایی برای من کنار پنجره بگذار، من به این خانه نشینی عادت کرده ام... 6
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 10 بهمن، 2010 من همان شبان ِ عاشقم سینه چاک و ساکت و غریب بی تکلّف برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام رها در خراب ِ دشتهای دور ساده و صبور یک سبد ستاره چیده ام برای تو یک سبد ستاره کوزه ای پُر آب دسته ای گل از نگاه ِ آفتاب یک رَدا برای شانه های مهربان تو! در شبان ِ سرد چارُقی برای گامهای پُر توان ِ تو در هجوم درد ... من همان بلال ِ الکنم ، در تلفظ ِ تو ناتوان وای از این عتاب! آه ... 6
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 10 بهمن، 2010 آسمان چشم او آيينه كيست آنكه چون آيينه با من روبرو بود درد و نفرين درد و نفرين بر سفر باد سرنوشت اين جدايي دست او بود گريه نكن كه سرنوشت گر مرا از تو جدا كرد عاقبت دلهاي ما با غم هم آشنا كرد آه با غم هم آشنا كرد چهره اش آيينه كيست آنكه با من روبرو بود درد و نفرين بر سفر اين گناه از دست او بود آه اين گناه از دست او بود اي شكسته خاطر من روزگارت شادمان باد اي درخت پر گل من نو بهارت ارغوان باد اي دلت خورشيد خندان سينه تاريك من سنگ قبر آرزو بود آه سنگ قبر آرزو بود من گلي پژمرده بودم گر تو را صد رنگ و بو بود آنچه كردي با دل من قصه سنگ و سبو بود اي دلت خورشيد خندان سينه تاريك من 5
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 10 بهمن، 2010 این نخ از جنس یک رویاست ... می بافی ... می بافی ... می بافی ... و همیشه بهانه ای برای شکافتن هست ! و آن وقتی که بافته های از سر دلخوشی های الکی ات شکافته می شوند؛ زندگی ات پر می شود از نخ ! و تو می شوی سر در گم ِ این کلاف هایی که با هر بار خیالبافی تازه محکم تر به دور زندگی ات می پیچند ...! . . . 7
zx1 1752 ارسال شده در 10 بهمن، 2010 گفتم که شاید این سفر، تموم میشه این روزا دوباره باز می بینمش، چه خوش خیال بودم خدا ساعت و لحظه هام گذشت، چشام به کوچه خیره بود من منتظر بودم بیاد، خیلی دلم تنگ شده بود خیلی دلم تنگ شده بود دلم تنگ شده بود تنگ شده بود شده بود بود د دوست دوست دارم! همین! 6
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 10 بهمن، 2010 ترس من این است همه در فاصله ها بمیریم ! و فاصله ها تو می دانی درد دارند ... یا نه ! نمی دانی ... قدم که می گذاری انگار نمی دانی که دور می شوی ... دورتر ... و می کشی این طناب را که سرش قفل ِ دلم شده ! می کِشی ... پاره نمی شود ... نمی رسد ... درد می کشم ... . . . تو نمی دانی ... نمی مانی ... می کِشی ... درد می کشم ...! 7
ارسالهای توصیه شده