خاله 3004 ارسال شده در 29 دی، 2010 این تاریکی ربطی به آفتاب ندارد. ببین لنگ ظهر است و کفش هایم در تاریکی راه می روند . 6
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 29 دی، 2010 زندگی ام از تولد تا ... تو و از تو تا .... نبودنت به دو نیم شد ! زمین هیچگاه سراسر روشن نبوده است ... من با زمین می چرخم یا زمین دیگر نمی چرخد که روز بر نمی آید ؟!... 9
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 31 دی، 2010 مزرعه ... زردی گندمزار ... مترسک می دانست تا او باشد کلاغ ها از گرسنگی می ميرند ... . . . فردايش كلاغ ها سير بودند ... 8
خاله 3004 ارسال شده در 2 بهمن، 2010 نمی خواهم از تو صدایی بشنوم نمی خواهم فكر كنی برای تو رخت سیاه پوشیده ام قبول كرده ام گم شده ای قبول كرده ام آن دورها پشت قله های برف گرفته گرگ تکه پاره ات کرده است قبول کرده ام اما نمی دانم چرا قرارمان یادم می آید و بی اختیار خیابان ها را گریه می کنم 7
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 2 بهمن، 2010 درخت باشی و برگ های اندوهت انبوه ... برگ برگ که می ریزد عاشق پاییز می شوی ... جواد فراهانی 9
خاله 3004 ارسال شده در 3 بهمن، 2010 برایم دعا کن ! چشمان تو گل آفتابگردانند ! به هر کجا که نگاه کنی ، خدا آنجاست ! هزارمین سیگارم را روشن می کنم .... پس چرا سکته نمی کنم ؟ نمی دانم .... 5
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 4 بهمن، 2010 چشمهایم را می بندم تا دنیا را ببینم ... مرا می بیند دنیا که چشمهایش باز است ! 6
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 4 بهمن، 2010 کسی که میماند میجنگد تا فراموش کند ! کسی که میرود فراموش نمیشود؛ میشکند ... 7
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 4 بهمن، 2010 دخترك به انتظار يك خواب راحت همه شب هايش را خط خطي كرد مبادا كسي آشفتگي هايش را بخواند ...! 6
zx1 1752 ارسال شده در 4 بهمن، 2010 هنوز زنده ام ... هنوز پاییز را دوست دارم ... هنوز عاشقم ... هنوز دلم شکسته است ... و هنوز خدا را دوست دارم! 7
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 4 بهمن، 2010 و من تا فراموشی یک تکرار مدام نفس نفس می زنم ... لحظه ها را ... تکرار تکرار ها را ... و می دانی؟! انگار تنها لاک پشت است که دانسته است ... دنیا را باید قدم زد ... این چنین آهسته ... تا به آخر ...! 7
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 5 بهمن، 2010 به بوسه ها دل نبند که وجودت را تهی می کنند ! آنقدر تهی که یک روز می بینی ... تهمت بی وجودی را که سالیان سال است می شنوی باور کردی ...! 8
Atre Baroon 19624 ارسال شده در 5 بهمن، 2010 کولی شب من پنجره ای بی فردا روز من ، قصه ی تنهایی ها ماهی ام ، ماهی دور از دریا هیچ کس با دل آواره ی من لحظه ای همدم و همراه نبود هیچ شهری به من سرگردان در دروازه ی خود را نگشود کولی ام ، خسته و سرگردانم ابر دلتنگ پر از بارانم کولی ام ، خسته و سرگردانم ابر دلتنگ پر از بارانم پای من خسته از این رفتن بود قصه ام قصه ی دل کندن بود دل به هر کس که سپردم دیدم راهش افسوس جدا از من بود صخره ویران نشود از باران گریه هم عقده ی ما را نگشود آخر قصه ی من مثل همه گم شدن در نفس باد نبود روح آواره ی من بعد از من کولی در به در صحراهاست می رود بی خبر از آخر راه همچنان مثل همیشه تنهاست کولی ام خسته و سرگردانم ابر دلتنگ پر از بارانم کولی ام خسته و سرگردانم ابر دلتنگ پر از بارانم 6
Atre Baroon 19624 ارسال شده در 5 بهمن، 2010 مسخ آینه ها می بینم صورتمو تو آینه با لبی خسته می پرسم از خودم این غریبه کیه از من چی می خواد ؟ اون به من یا من به اون خیره شدم باورم نمی شه هر چی می بینم چشامو یه لحظه رو هم می ذارم به خودم می گم که این صورتکه می تونم از صورتم ورش دارم می کشم دستمو روی صورتم هر چی باید بدونم دستم میگه منو توی آینه نشون می ده می گه این تویی نه هیچ کس دیگه جای پاهای تموم قصه ها رنگ غربت تو تموم لحظه ها مونده روی صورتت تا بدونی حالا امروز چی ازت مونده به جا ؟ آینه میگه تو همونی که یه روز می خواستی خورشید و با دست بگیری ولی امروز شهر شب خونه ات شده داری بی صدا تو قلبت می میری می شکنم آینه رو تا دوباره نخواد از گذشته ها حرف بزنه آینه می شکنه هزار تیکه می شه اما باز تو هر تیکش عکس منه عکسعا با دهن کجی به هم میگن چشم امید و ببر از آسمون روزا با هم دیگه فرقی ندارن بوی کهنگی میدن تمومشون 5
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 5 بهمن، 2010 دست سردي ميان ما انگار خط كشي كرد راه ِ رفتن را ... كه بگويد فقط برو و نمان كه نبيند كنار تو من را ... 7
zx1 1752 ارسال شده در 5 بهمن، 2010 بدون تو سنگم کنار تو ابرم بیا تا گریه کنم سر اومده صبرم اگه یه روز مردم، بیا و گریه کنان یه شاخه نیلوفر، بزار روی قبرم 4
ارسالهای توصیه شده