رهگذر جهنم 196 ارسال شده در 11 بهمن، 2010 ا فکارم مثل چیپس زیر دندانهای زرد و پوسیده اش خرچ خوروچ می کند ! 7
Atre Baroon 19624 ارسال شده در 11 بهمن، 2010 گاه شايد به نظر رسد كه حتي دوستت هم ندارم ولي درست در همين زمان هااست كه بايد بيش از هميشه مرا درك كني مي بينی كه نسبت به تو سرد و بي تفاوتم درست در همين زمان هاست كه مي بينم بيان احساساتم برايم خيلي دشوار مي شود مي خواهم با احساساتم صادق تر باشم و مي كوشم كه اين چنين حساس نباشم ..... 8
Atre Baroon 19624 ارسال شده در 11 بهمن، 2010 آااه ! رادیکال بدبینی هایت، چه بی رحمانه توانم را می گیرد! این بی مهری تا ریشه چندم من ادامه خواهد داشت؟ از پای افتادم بی انصاف! 8
Atre Baroon 19624 ارسال شده در 11 بهمن، 2010 آرام آرام بر من مي بارد باران را مي گویم خودم را مرور مي کنم و حرفــ های تو را صداي تق تق حضورت می آید و من... با همه ي خستگی هایم دلتنگي هایم باز سلام مي کنم . . . ! 9
shaden. 18583 ارسال شده در 12 بهمن، 2010 من آن خزان زده برگم كه باغبان طبيعت رانده مرا به جرم چهره زردم. طبيعت شاداب زمين سرمست همه با يار خود هستند و من تنهاي تنها زتو خواهش كنم مرو هرگز زپيشم كه من ديوانه مي شم. همه هستي من فقط تو هستي دوستت دارم هرجا كه هستي. يكي 3
shaden. 18583 ارسال شده در 12 بهمن، 2010 روزی از روزها ، شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد اما می خواهم هر چه بیشتر بروم تا هرچه دورتر بیفتم تا هرچه دیرتر بیفتم ، هر چه دیرتر و دورتر بمیرم ، نمی خواهم حتی یگ گام یا یک لحظه پیش از آنکه می توانسته ام بروم و بمانم، افتاده باشم و جان داده باشم (دکتر علی شریعتی) 7
lothar 79 ارسال شده در 12 بهمن، 2010 نفسی از اعماق وجود در این روشنایی در این زندگی دراین عشق و منی که با تلخی وشیرینی های روزگار با یادت زمانها را میفروشم دوستت خواهم داشت ..... همیشه 9
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 13 بهمن، 2010 چو غزل پُری ز احساس چو شعر دلنشینی تو شکوه یک حماسه تو هزار آفرینی * تو به قامتی ، چنان سرو به چهره ، دستهای گل به نگاه، نرگس مست به موی، شاخ سُنبل * لب تو عقیق جامی ست پُر از شراب شیراز به سخن ترنّم آب لطیفی و پُر از راز * به منش بهار طینت به کُنش گُریز پایی چو اُمید در دل آیی ودریغ که نَپایی * سُخنت حلاوت شهد وخنده لحن بلبل ز کدام خاک رُستی ؟ تن تو چو خرمنی گل رحیم سینایی ... 7
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 13 بهمن، 2010 نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی بدیدار اجلل باشد اگر شادی کنم روزی به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی گهی افتان و خیزان چون غباری دربیابانی گهی خاموش و حیران چون نگاهی برنظرگاهی رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها باقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی 7
پژمان مهرپویا 1121 ارسال شده در 13 بهمن، 2010 دلم گرفته است،دلم به اندازه ی غروب،به اندازه ی تک درختی در کویر گرفته است ... دلم به اندازه ی بغض پرنده ای که می پرد و در ملکوت دور افق گم می شود ... به اندازه ی جامی سرشار از سرخی و سیاهی مرگ ... نمی دانم بوی شوقی که از نفس های غمناک این شب به جان می رسد از کرانه های وصال توست یا از نرگس های مستی که بر کنار جاده انتظار روییده اند؟ دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است... 7
zx1 1752 ارسال شده در 13 بهمن، 2010 ای عاشقانه بغض من ای هم نفس، هم آشیانه باتو هستم بامن باش این بغض فراموش کردنی نیست آه من باش راه من باش ماه من باش . . . . . . . zx1 8
lothar 79 ارسال شده در 13 بهمن، 2010 خیلی وقته که................ خیلی وقته که... ندیدمت اما من ..... خوب میدونم تورو داشتن و حس کردن چقدر لذت بشه 9
zx1 1752 ارسال شده در 13 بهمن، 2010 چقدر سرده پنجره اتاقم باز باز و من آنسو تر و حسی غمگین تر و تویی که تو نیستی و عکسیست از خاطراتت و یک شمع که چکه چکه آب میشود و من هم آه! و ... بگذریم. . . . . . . . zx1 تقدیم به تنهاییهام 7
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 14 بهمن، 2010 شانه های تو همچو صخره های سخت و پر غرور موج گیسوان من در این نشیب سینه میكشد چو آبشار نور شانه های تو چون حصار های قلعه ای عظیم رقص رشته های گیسوان من بر آن همچو رقص شاخه های بید در كف نسیم شانه های تو برجهای آهنین جلوه شگرف خون و زندگی رنگ آن به رنگ مجمری مسین در سكوت معبد هوس خفته ام كنار پیكر تو بی قرار جای بوسه های من بر روی شانه هات همچو جای نیش آتشین مار شانه های تو در خروش آفتاب داغ پر شكوه زیر دانه های گرم و روشن عرق برق می زند چو قله های كوه شانه های تو قبله گاه دیدگان پر نیاز من شانه های تو مهر سنگی نماز من 5
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 14 بهمن، 2010 چه به تنهایی جانم همدم چه غریبم چه غریب ... چه سزاوارترینم به سکوت چه خموشم چه خموش ... چه ملولم من از این خاطره های خسته چه اسیرم چه اسیر چه بهشتی در یاد و چه عمری بر باد چه خزانم چه خزان تو مگر یاد نداری شب بارانی چشمان خمارم ازعشق و زمین لرزه آن عصر دل انگیز بهار و دریغی که در آن اوج تماشا کردی و خرامان رفتن و ... رفتن همیشه رفتن . دلتنگ خواهم ماند همیشه نه برای با تو بودن برای آمیزش عشق و طعم خوش لیمو برای عاشقی هایم برای همه آن چیزهایی که ندیدی . 7
shaden. 18583 ارسال شده در 14 بهمن، 2010 بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا ته کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم تو ندیدی نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم گوییا زلزله آمد گوییا خانه فرو ریخت به سر من بی تو من نیز در این شهر غریبم بی تو کس نشنود از این دل شکسته صدایی پر نگیرد دگر از مرغک پر بسته نوایی تو همه بود و نبودی تو همه شعرو سرودی چه گریزی از من که ز کویت نگریزم گر بمیرم زغم دل به تو هرگز نستیزم من و یک لحظه جدایی نتوانم ٬نتوانم بی تو من زنده نمانم پی طوفان زده دشت جنونم صید افتاده به خونم تو چنان می گذری غافل از اندوه درونم . . . 6
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 14 بهمن، 2010 نگاه کن که غم درون ديده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سايه سياه سرگشم اسير دست آب می شود نگاه کن . تو آمدی از دورها و دورها ز ســرزمين عطرها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها , ز ابر هـا , بلورهـا چه دور بود پيش از اين زمين ما به اين کبود غرفه های آسمــان کنون به گوش من دوباره ميرسد صــدای تــو صدای بال برفی فرشتــــگان نگاه کن که من کجا رسيده ام کنون که آمديم تا به اوجها مرا بشوی با شــراب موجها مرا بپيچ در حرير بوسه ات مرا بخواه در شبان دير پا مرا دگر رها مکن مرا از اين ستاره ها جدا مکن مرا دگر رهــا مکن مرا دگر رهــا مکن 5
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 15 بهمن، 2010 می خواهم چشم بشویم از آنچه به بصیرتم رنگ کدورت می داد می خواهم از یاد ببرم انعکاس صدایی را که ذرات وجودم را به بی نظمی می کشاند می خواهم همانگونه که ابتدای همه دفتر هایم می نوشتم در گوش کائنات بار ها و بار ها بخوانم : (می خواهم آب شوم در گستره افق...*) چه اهمیت که درین وادی دستهایم انگشتانم و چشم هایم متصل به دیگری باشد یا نه شاید شعاع نورانی اتصالم با (او) بزرگترین بهانه است برای فراموشی آنکه فراموشم می کند و آنچه دلگیرم می خواهم باور کنم که دست های دوستی خلقت همه تل ها را از راهم خواهد ربود و با همین قدم های سست و نازک می توانم-حتی اگر صدها نفر نباشند- با او که (جانشین همه نداشتن هاست**) به اوج برسم ... 5
پائيزان 68 ارسال شده در 15 بهمن، 2010 تشنج پوستم را که می شنوم سوزن سوزن که می شود کف پا علامت این است که چیزی خراب می شود دمی که یک کلمه هم زیادی است درخت و سنگ و سار و سنگسار و دار سایه دستی است که می پندارد دنیا را باید از چیزهایی پاک کرد در التهاب درهایی که باز می شوند کتاب هایی که باز می شوند و دست هایی که بسته می شوند و دست هایی که سنگ ها را می پرانند و سار هایی که از درخت ها می پرند درخت هایی که دار می شوند دهان هایی که کج می شوند زبان هایی که لالمانی می گیرند صدای گنگ و چشم انداز گنگ و خواب گنگ و همهمه که می انبوهد می ترکد رؤیا که تکه تکه می پراکند دانشگاهی که حل می شود در زندانی و چشم اندازی که از هم می پاشد خوابی که می شکند در چشم و چشم که میخ می شود در نقطه ای و نقطه ای که می ماند منگ در گوشه ای از کاسه سر که همچنان غلت می خورد غلت می خورد غلت می خورد... زنده یاد محمد مختاری 4
ارسالهای توصیه شده