sinister89 4246 ارسال شده در 14 دی، 2011 ماندن همیشه خوب نیست. رفتن هم همیشه بد نیست. گاهی رفتن بهتر است. گاهی باید رفت. باید رفت تا بعضی چیزها بماند. اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت. اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند. گاهی باید رفت و بعضی چیزها را که بردنی ست با خود برد، مثل یاد، مثل خاطره، مثل غرور، و آنچه ماندنی ست را جا گذاشت، مثل یاد، مثل خاطره، مثل لبخند. رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی، بروی و ماندنت رفتنی می شود وقتی که نباید بمانی بمانی. برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند. برو و بگذار رفتنت بیش ازآنکه دردی بر دلی بنشاند، خاطره ای پر حسرت بشود. برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوش ِ دل کسی که شکستن غرورت برایش از شکستن سکوت آسانتر باشد. عشقت را بردار و برو. خوب برو. زیبا برو. سر به زیر برو هرچند با اندوه. با لبخندی بر لب برو هر چند باری سنگین بر دل و دوش. شاد برو، شاد از این باش که اگر ترا او نشناخت، عشق شناخت. برو و بدان هر جا بروی دست عشق را بر شانه خود حس خواهی کرد. نگاهت عاشقانه خوهد شد و صدایت آشنا. وقار را در گامهایت می توان دید و اندوهی عارفانه را در لبخندت. همه اینها از آن است که عشق قلب ترا مأمنی برای بیتوته خویش یافته و همراهت خواهد ماند تا محضر حضرت دوست. آنکه می ماند اسیر عادت و خویشتن خواهی می شود. ذائقه جانش تلخ می شود از شور و شیرین های زودگذر و غبار می نشیند بر آینه روحش. رفتن همیشه بد نیست. آنگونه باید بروی که دیده شوی و حضورت مثل لمس بال یک پروانه حس شود. آنگونه برو که هیچ نگاهی نتواند ترا انکار کند و هیچ دلی نتواند ... برو، فقط برو. وقتی بروی همه چیزهایی که باید بیاید می آید... 7
Ehsan 112349 ارسال شده در 14 دی، 2011 دلم همیشه برای کسانی سوخته، که اگر کارم پیششان گیر بیافتد، مطمئنا رکب بدی بهم خواند زد...... افسوس بر این انسان، که روز به روز اعتماد به همنوع را زایل میکند و انسان را به الفت گرفتن با حیوانات مجبور. 12
Mahnaz.D 61918 ارسال شده در 15 دی، 2011 داشتن 1دوست خوب تو1دنیای بد مثل خوردن چای داغ زیربرفه،شایددنیا رو گرم نکنه ولی آدم رو دلگرم میکنه 11
sam arch 55881 ارسال شده در 15 دی، 2011 قهوه ی تلخ... خوردن یک فنجون قهوه ی تلخ... تلخیش می ارزه به لحظه دیدارت... دوری و نزدیکی فرق نمی کنه واسه نگاه... فاصله بهانه نمی شه...واسه لذت یک لحظه... فاصله بهانه می شه واسه انتظار... اگه یک ذره....حتی یک ذره حضور قلب باشه...حتی قلب گرفته ها...حس زیبا می شه... قهوه تلخ...شیرینیه لحظه های دیدار...طعمه خنثی....برای حس لبالب از تو... و دیدار....سلام....خوش اومدی... اینم بهانه ی من واسه های لایت کردن واژه های متن... یک لحظه نگاه.....بهانه...فاصله گرفته ها...برای دیدار... 11
pianist 31130 ارسال شده در 15 دی، 2011 لذتی که در دل کندن هست در دل بستن نیست... شعر گفتم از خودم... :ydm47612zsesgift969 9
bme.masood 5832 ارسال شده در 15 دی، 2011 شدم یه تیکه پازل تو زندگیه خیلیا وقتی پازلش کامل شد فراموشم میکنه گاهی فکر میکنم مثل یه سوزن بان ریل قطارم زندگیه یه قطار عوض میکنم و تو ساختن اینده بهترش کمک میکنم اما وقتی ازم رد شد دیگه یادش نیست مسعود کی بود اما اینم قبول دارم که : اگر خوبیهایت را فراموش کردند تو خوب بودنت را فراموش نکن همه یه روزی از خوب بودن خسته میشن توروخدا نذارین یه انسان از خوب بودنش پشیمون بشه . بزرگترین گناهه 9
Ssara 14644 ارسال شده در 15 دی، 2011 میرنجانیم . میشکنیم . له میکنیم . میرویم امان از ندانستن اینکه خاطرات ... نه با رنجیدن . نه با شکستن . نه با له شدن نمیروند 10
sam arch 55881 ارسال شده در 16 دی، 2011 داستانه قطار چه آشناست... ریل...یک کوپه مخصوص...تک نوازی هر 2 ثانیه چرخ های قطار روی ریل....هی تکرار میشه این ریتم....تتق...تتق....تتق...تتق.. گاهی اوقات اون کتاب رو که گوشه ساکته بر می داری یک نگاه سرسری می کنی... می ذاریش کنار...به بیرون نگاه می کنی....که قاب های عکس توی ثانیه عوض میشه.... ... یک ذفعه تاریک می شه میری تو دل کوه... کوهم زخم خورده ی ماست....تا دل کوهم رفتیم....یک نور باز کردیم به دل کوه.... صدا میاد...آدمکا دارن داد می زنن...سراشونو بیرون آوردن...دارن تو دل کوه داد می زنن.... چه افتخاری....نمی دونم....شاید افتخاره....علامت پیروزی بر دل کوه.... شایدم نمک بر زخم.... ... و حالا سربالایی... قطار نفس نفس می زنه...ولی اونم امید داره چون می دونه که بعدش سرازیریه... آخره همه ی سربالایی ها سرازیریه... شاید سرازیریش تند باشه...شاید ملایم...شایدم دره... ولی نقطه مشترک همه...سرپایینه ی.... ... ولی تو این راه..من عاشق پل هاشم... چه افتخار که اونجا سرت رو بیرون بیاری....نه اینکه سرت رو به آسمون بگیری داد بزنی...پایین رو نگاه کنی...و فک کنی...و بدونی که همه تنها تکیه گاهت همون پله تو این دره... توی دره زندگی....سربه هوا بودن و داد زدن....انتهاش...قدم به دره است.... ... پل های زندگی تون مستحکم...چشماتون باز...باز....ابن آرزومه واسه قطارتون... 9
nazfar 8746 ارسال شده در 16 دی، 2011 نمدونم چرا این روزا هر چقدر گریه میکنم باز هم پتانسیل گریه دارم! :biggrin: 12
Ssara 14644 ارسال شده در 16 دی، 2011 اين خيلي خوبه كه هنوز ادمهايي هستن كه به معناي واقعي انسان هستن و ميتونم خوبي رو توي تك تك لحظه هام حس كنم . اين خيلي خوبه كه كه من با اونا اشنا شدم 13
masoume 5751 ارسال شده در 16 دی، 2011 قضاوت در مورد ادمی که کلا 2 خطم ازش اطلاعات نداری دور از تمام اخلاقیاته . برای قضاوت باید ببینی نه بشنوی . 20
sam arch 55881 ارسال شده در 17 دی، 2011 شاید یکم اون ورتر تو را ببینم....تویی که اونورتر اون جوری نگاهت کردم که از ندیدن بدتره... کاش یک ذره فک می کردم به این سخن...که آدمک به آدمک می رسد... اگه ذره ای از کوچه ذهنم را روشن می کردم...شاید به تاریکیه آن نگاه نمی رسیدم به تو.... این بار من از خود مثال آوردم تا به تو برنخورد.... ولی گاهی کوچه ذهنت را روشن کن... شاید تو هم مراقب نگاهت نبودی... 8
Ali.Fatemi4 22827 ارسال شده در 17 دی، 2011 زماني فكر ميكرديم زمان مي آيد و ميرود... اما نه... زمان پر صلابت ايستاده است... اين ماييم كه مي آييم و مي رويم! 8
- Nahal - 47858 ارسال شده در 17 دی، 2011 من از این بازی خسته شدم... بازی قایم باشک... من باختم... خدایا پیدایم کن... 12
Mahnaz.D 61918 ارسال شده در 17 دی، 2011 همیشه هم تقصیر سرنوشت و قضا و قدر نیست گاهی اشکال از : چشمهای بسته، تحلیل اشتباه شرایط و انتخاب نادرست است.... 13
*Sanaz* 10640 ارسال شده در 17 دی، 2011 ای کاش دریایی آرام در این نزدیکی ها بود،که روی آب های آرامش میتوانستم دراز بکشم. اما در این کشور،برای رفتن در دریا هم باید دورت حصار باشد. چرا؟؟!! 10
ارسالهای توصیه شده