ermia_rooz 4760 ارسال شده در 17 مهر، 2011 حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد! حمـاقـت یـعنـﮯ مـن کـه اینقــدر میــروم تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوﮮ! خـبری از دل تنـگـﮯ ِ تـو نمـی شود! برمیگردم چـون دلـتنـگـت مــی شــوم 7
zahra22 19502 ارسال شده در 21 مهر، 2011 هركسي دستمالي دارد هر كسي آرزويي دارد هر دستمالي مي تواند آرزويي باشد من دستمال آرزو هايم را چكاندم همين سه واژه از آن چكيد زنده باد خانواده و رفيق اما من مي گويم زنده باد عشق عشق عشق كه زيباترين واژه ي زندگيم بود، هست و پس ازرفتنم باز زيباترين خواهد بود 6
ermia_rooz 4760 ارسال شده در 24 مهر، 2011 چقدر دلم می خواهد نامه بنویسم تمبر و پاکت هم هست و یک عالمه حرف کاش کسی جایی منتظرم بود !!! 7
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 27 مهر، 2011 آزاد شو از بند خویش، زنجیر را بــاور نکن اکنون زمان زندگیست، تاخیر را بــاور نکن حرف از هیاهو کم بزن از آشتیها دم بزن از دشمنی پرهیز کن، شمشیر را بــاور نکن خود را ضعیف و کم ندان، تنها در این عالم ندان تو شاهکار خالقی، تحقیر را بــاور نکن بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش زیبا و زشتش پای توست تقدیر را بــاور نکن تصویر اگر زیبا نبود، نقّاش خوبی نیستی از نو دوباره رسم کن، تصویر را بــاور نکن خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید پرواز کن تا آرزو، زنجیر را بــاور نکن 6
m.mahnaz 1020 ارسال شده در 27 مهر، 2011 كاش دلت وسعت دريا ها را داشت، وقتي كه پاسخي براي نگاهت نداشتم. كاش مي شنيدي زمزمه ي شبانه ام را. كاش همنوا مي شدي با من حتي به پاس حيات يك لحظه. كاش دستانت را دوباره باز مي كردي تا اوج ، پر مي كردي سبدم را از قاصدك هاي گم شده . كاش وقتي گريه مي كردم بغض را پشت حصار نگاهت مي ديدم. كاش و هزاران اي كاش ها... اين ديوارها بيهوده نام تو را فرياد نمي زنند. لحظه ها تو را چون قديسي در بر خواهند گرفت. بی آنکه بخواهی به گردابه زمان خواهی رفت.شايد هجرانت بدين گونه بايد باشد! 6
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 27 مهر، 2011 میدونی سخترین لحظه زندگیم چیه: میفهم که واسه کسی که تموم زندگیمه فقط یه تجربه بودم... 4
*sepid* 9772 ارسال شده در 3 آبان، 2011 Architect[/color];52070]من اکنون احساس می کنم ،بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ، تنها مانده ام . و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم. و اعماق آسمان ساکت را می نگرم. و خود را می نگرم و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ، این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است . و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر که تو این جا چه می کنی ؟ امروز به خودم گفتم : من احساس می کنم ، که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد. همین و همین . دکتر علی شریعتی 4
ermia_rooz 4760 ارسال شده در 4 آبان، 2011 زندگی را دور بزن و آنگاه که بر تارک بلند ترین قله ها رسیدی، لبخند خود را نثار تمام سنگ ریزه هایی کن که پایت را خراشیدند. 4
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 5 آبان، 2011 پرسیدم:چرادوستم داری؟ توی چشام نگاه کردو هیچی نگفت... با خودم گفتم: شاید واقعا دوسم نداره وقتی رفت فهمیدم دوست داشتن دل میخاد نه دلیل. 3
sweetest 4756 ارسال شده در 5 آبان، 2011 بوی پونه می دهد خاطره تو و مار هم که از پونه.. پس چرا این قدر نیشم می زنند لحظه هایی که نیستی..... 7
*sepid* 9772 ارسال شده در 7 آبان، 2011 دور از این هیاهو دلم کویر می خواهد و تنهایی و سکوت و آغوش ِ سرد ِ شبی که آتشم را فرو نشاند. نه دیوار، نه در، نه دستی که بیرونم کشد از دنیایم، نه پایی که در نوردد مرزهایم، نه قلبی که بشکند سکوتم، نه ذهنی که سنگینم کند از حرف، نه روحی که آویزانم شود. من باشم و تنهایی ِ ژرفی که نور ستارگان روشنش می کند و آرامشی که قبل از هیچ طوفانی نیست 2
*sepid* 9772 ارسال شده در 7 آبان، 2011 به یـاد آور مــرا ، درسکـوت ِ زنگــار گرفته ی فاصلــه ها! درآب ِ مات مانـده ی حــوض ِ بــی ماهــی، ... به یــاد آور مــرا، درخــاک ِ بـاد بُــرده ی پاییـــزان، در کاغـــذهای بـال گـرفتـه ی شاعــر! به یـاد آور مـــرا در لبخنــدت، که از نوسـانش به تـــو مــی رســم . بــه یـــاد آور مـــــرا ، و بخنـــد 3
*sepid* 9772 ارسال شده در 7 آبان، 2011 دلم گرفته دلم گرفته از این شبهای تنهایی از این روزهای تاریک و غمناک و بارانی دلم گرفته از این قابهای خالی بر دیوار از این گلهای خشکیده و خاطرات یک دیدار دلم گرفته ازاین مردمان پر دروغ و فریب از این حرفهای تلخ و این روزگار غریب دلم گرفته از این شعرها و عاشقانه گفتن ها از این عطرها و به یادت شکفتن ها دلم گرفته از هر چه هست و نیست در دنیا از زمین و آسمان و تمام آدم ها.... 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 7 آبان، 2011 شبها که بغض می کنی دنیا سکوت می کنه زمان به صفر می رسه زمین سقوط می کنه شبها که بغض می کنی به مرز مرگ می رسم به گریه کوچ می کنم ببین چقدر بی کسم دریایی از آرامشی من طرحی از خروش رود زیباترین شعر جهان چشمای غمگین تو بود پشت کدوم ساعت شب درگیر این سفر شدی چه دیر به هم رسیدیم و بی وقفه شکل غم شدیم تو که به غنچه کردن گلای باغچه دلخوشی از عمق خاکستر شب چگونه شعله می کشی فرصت بده گریه کنم که بی نهایت عاشقم فکره گریز از شب و طوفان این دقایقم بگو کجای زندگیم گم شده بودی عشق من که خاطرات من همه در تو خلاصه می شدن شبها که بغض می کنی دنیا سکوت می کنه زمان به صفر می رسه زمین سقوط می کنه 3
zahra22 19502 ارسال شده در 13 آبان، 2011 دوباره غم بر این دل سایه افکند نهال عمر من از ریشه برکند شدم بیمار پرستارم غم آمد شدم بیمار ملاقاتم تب آمد. 2
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 14 آبان، 2011 ناگزیر از سفرم ، بی سرو سامان چون باد به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد کوچ تا چند؟! مگر میشود از خویش گریخت بال تنها غم غربت به پرستوها داد اینکه مردم نشناسند تو را غربت نیست غربت آن است که یاران ببرندت از یاد عاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر؟! نه من از قهر تو غمگین ، نه تو از مهرم شاد چشم بیهوده به آیینه شدن دوختهای اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد 2
ermia_rooz 4760 ارسال شده در 14 آبان، 2011 وقتی دلت خسته شــد ، دیگر خنده معنایی ندارد ... فـقـط می خندی تا دیگران ، غم آشیانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد ! وقتی دلت خسته شــد ، دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ... فـقـط گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای ! وقتی دلت خسته شــد ، 3
*sepid* 9772 ارسال شده در 15 آبان، 2011 خدایا! دلم را که هر شب نفس می کشد در هوایت اگرچه شکسته شبی می فرستم برایت 4
*sepid* 9772 ارسال شده در 15 آبان، 2011 گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم ... حالا یک بار از شهر می رویم ... یک بار از دیار ... یک بار از یاد.... یک بار از دل .... و یک بار از دست ... آری گذشت دیگر آن زمان ... 1
ارسالهای توصیه شده