sanaz.goli 3471 ارسال شده در 29 فروردین، 2011 شیشه ها چه سردشان بود پشت قاب پنجره های برف و دلتنگ برای تو برای آه گرم تو و آن سرپنجه تا بر تن غبار گرفته شان یادگار بنویسی و زود پک کنی افسوس پشت پنجره ها جای چشمانت چه خالی است 6
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 29 فروردین، 2011 ديدي اين دل كه دگرباره چه آمد پيشم چه كنم؟ با كه بگويم؟ چه خيال انديشم؟ كاش بر من نرسيدي ستم عشق رخت كه فرو مانده به حال دل تنگ خويشم دلبرا ناز ده در مار سر زلف تو دست چه كنم كژدم هجران تو چندين نيشم همچو دف ميخورم از دست جفاي تو قفا چنگوار از غم هجران تو سر در پيشم آبرويم چه بري آتش عشقم بنشان كمتر از خاكم و بر باد مده زين بيشم گر به جان ناز كني گر نكنم در رويت تا بداني كه توانگر دلم ار درويشم دم به دم در دلم آيد كه دم كفر زنم تا به جان فتنهي آن طرهي كافر كيشم عقل ديوانه شد از سعدي ديوانه مزاج با پريشاني از آن بر سر حال خويشم 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 30 فروردین، 2011 سر بر سینه ات می گذارم نیاز به سخن گفتن نیست تمامی احساست را از تپش ِ قلبت در می یابم بر چشم هایت بوسه می زنم چشم هایت معصومند آنها تنها دریچه ی من برای رسیدن به افکار ِ توأند دستانت را در میان ِ دستانم نگاه می دارم سالهای سال ، گرمی ِ دستانت تنها مرهم زخم های کهنه وعمیق وجودم است بر لبانت بوسه می زنم آنها تنها رام کننده لحظه های خروشان و وحشی زندگی ام هستند تو را در آغوش می کشم زیرا تنها ، حس ِ بودن در کنار ِ توست که می تواند درون ِ مرا از جوش و خروشی ابدی باز دارد ... 1
*Polaris* 19606 ارسال شده در 30 فروردین، 2011 دیشب نگاهت را جرعه... جرعه... نوشیدم! صبح كویر قلبم پر از شقایق شده بود...! 4
برادر بهار 648 ارسال شده در 31 فروردین، 2011 ای که از يار نشاط می طلبی يار کجاست همه يارند و ولی يار وفادار کجاست تا نه پرسند به خوبان غم دل نتوان گفت ور بپرسند بگو قوت گفتار کجاست در خرابات مغان هوش مجويد ز ما هم مستيم ودر اين ميکده هوشيار کجاست 1
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 1 اردیبهشت، 2011 غم که می آید در و دیوار شاعر می شود در تو زندانی رفتار شاعر می شود می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی خط کش و نقاله و پرگار ، شاعر می شود تا چه حد این حرفها را می توانی حس کنی حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می شود تا زمانی با توأم ، انگار شاعر نیستم از تو تا دورم ، دلم انگار شاعر می شود باز می پرسی چطور اینگونه شاعر شد دلت ؟ تو دلت را جای من بگذار ، شاعر می شود گرچه می دانم نمی دانی چه دارم می کشم از تو می گوید دلم هر بار شاعر می شود 1
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 3 اردیبهشت، 2011 گفتم ای عشق بیا تا که بسازی مارا یا نه,ویرانه کنی ساخته ی دنیا را گفتم ای عشق چه بر روز تو آمدامروز که به تشویش سپردی شب عاشق ها را چه شد آن زمزمه ی هر شبه ی ما ای دوست چه شد آن صحبت هرروزه ی یاران یارا چشمه ها خشک شد از بس نگرفتی اشکی همتی تا که رهایی بدهی دریا را حیف از امروز که بی عشق شب آمد ای عشق کاش خورشید تو آغاز کند فردا را 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 3 اردیبهشت، 2011 عشق را در چشم تو روزی تلاوت می کنم با همه احساس خود را با تو قسمت می کنم مرز بی پايان مهرت را به من بخشيده ای در جوابت هر چه دارم من فدايت می کنم نور چشمت را چراغ شام تارم کرده ای من وجودم را هميشه فرش راهت می کنم ای تجلی گاه هر چه خوبی و مهر و صفا عاقبت مانند اشعار فريدون ناب نابت می کنم بر خرابات وجودم زندگی بخشيده ای تا نفس دارم هميشه شاد شادت می کنم همچو سروی گشته ای تا خم نگردد قامتم من صداقت را هميشه سرپناهت می کنم... 2
sheydaie 251 ارسال شده در 6 اردیبهشت، 2011 سخت دلگیرم از این زمونه از انسان های این زمونه نمی دانم انسانیت در کجا خفته و یا در زیر کدام آوار حاصل از زلزله جان داده کجا می شود یافت انسانی از جنس انسان.چرا خوی حیوانی انسان ها بر خوی انسانیشان پیشی گرفته و بی مهابا می تازد و نمی دانم به کجا می رود چنین شتابان. کاش می توانستم دست همه را در دست یکدیگر قرار دهم و همه را یکدل کنم تا ترانه زیبای عشق و نوعدوستی را با هم سر دهند. کاش می توانستم تخم کینه و نفرت را از دلها برکنم و به جایش نهال عشق و محبت بکارم. کاش می توانستم گذشته های تیره و تار را از خاطره ها پاک کنم و به جایش امید به آینده را ترسیم کنم . کاش می توانستم به انسانها بیاموزم به جای محکوم کردن دیگران به جرم خودشان از اشتباهشان درس بگیرند. کاش به جای تمسخر دیگران دمی در آینه نظاره گر خود باشیم. کاش کاش کاش 2
آرماندیس 4786 سازنده ارسال شده در 7 اردیبهشت، 2011 دست برداشته ای از رویاها و دست هایت را به رسم تسلیم بالا برده ای جهان بی رحم تر از این حرف هاست مسالمت بدترین راه است دست هایت را پایین بیاور دستم را بگیر من برای پریدن از این جوی کوچکم هنوز و گاهی آن قدر بزرگ می شوم که دیدن خوشحالی ام از حضرت فیل هم برنمی آید با این همه دستم را محکم تر بگیر و فکر کن به چشم های الکلی ام و فردایی که هیچ معلوم نیست در کار باشد! 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 7 اردیبهشت، 2011 نمیدانم چه رازی هست بین قلب و قلم از وقتی قلبــــــــــــم خشکید، قلمــــــــــم دیگر ننوشت! . . . در نبودنــــم... در نبودنت... برای دیدنم چشمهایت را ببند! قلب ِ من تنها با سرانگشتانِ احساست ، دیده می شود...! 2
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 10 اردیبهشت، 2011 گرچه غمگینم ولی از عشق آرامم هنوز عاشق و دلبسته و دلگیر از آن نامم هنوز اشک در چشمم ـ تمنا در دلم درمانده ام من نمی دانم چه خواهد شد سرانجامم هنوز نیست او را اشتیاقی بر وصالم لحظه ای در خیابان دلش یک عشق بد نامم هنوز می خورم خون جگر تا او کند باور مرا در حریم دام او یک عاشق رامم هنوز خواب دیدم زیر باران خیالش گم شدم همچو باران در خیالش بی سرانجامم هنوز 4
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 10 اردیبهشت، 2011 آسمان قلب من ستاره گریه می کند دل بهانه گیر من دوباره گریه می کند نسیم خاطرات تو سری به خانه می زند ز خانه نگاه من غمت جوانه می زند تو موج می شوی و من سکوت ساحلی غریب تو آبی و پر از صدا و من شمایلی عجیب تو حرف میزنی و من دوباره گوش می کنم اگر چه در درون خویش کمی خروش می کنم ولی تو موج هستی و منم که ساحل تو ام تو حرف غرشی و من کلام بی صدای غم و دوست دارم آشنا همین غرور سبز را همین که کرده عشق را غریبه نام آشنا پس انتظار می کشم که باز مهربان شوی تو مهربان شعر من بیا که قهرمان شوی به یاد آن شبی که تو به قلب من سری زدی و با پرنده دلت به باغ من سری زدی من آشیانه ساختم برای چشمهای تو و قطره ها نشانده ام به پای چشمهای تو هنوز بهترین من کلام اول منی در انتهای آرزو سلام اول منی 2
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 10 اردیبهشت، 2011 نمی دونم چه جوری . با چه زبونی بهش بگم دوست دارم.. نمی دونم چرا نمی خاد باور کنه که من خیلی دوسش دارم.... از اینکه دیگه روزی کنارم نباشه میترسم....... خدایا کمکم کن تا بهش بفهمونم که چقدر........ 1
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 12 اردیبهشت، 2011 باز باران مي آيد و ما تا فرصتي تا فرصت سلامي ديگر خانه نشين ميشويم كاش ميشد نامه را به خط گريه مي نوشتم . . . چرا بايد از پس پيراهني سپيد هم اين همه بي صدا و بي سايه بميريم با اين همه عمري اگر باقي بود طوري از كنار زندگي مي گذرم كه نه دل آهوي بي جفت بلرزد و و نه اين دل ناماندگار بي درمان 1
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 12 اردیبهشت، 2011 پنجره ها را می بندم پرده ها را می کشم امروز اتاقم به اندازه ی کافی ابر دارد. تمام کاغذهای پراکنده ی روی میز؛ تمام یادداشت های خفته ؛ میان کتاب های همیشه دلتنگ ؛ همیشه فسرده ام .... نجواهای مرا خوب از بر دارند . من هم نباشم ؛ عاشقانه هایم همیشه جاری ست ... 4
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 14 اردیبهشت، 2011 دل می گوید زعشق بی تابم من گم گشته به رویای تو تا خوابم من آخر تو بگو که هر صبا من چه کنم با گم شده دل که باز می یابم من 5
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 14 اردیبهشت، 2011 روزی خواهد آمد با دستان ِ لبریز از بی قراری و التماسی با چشمان ِ بهاری خواهد آمد تا از میان شبهای تارو بی ستاره با کوله باری از امیدها رو به فرداهای بی اشاره از هر سو ستاره های نگاهم را بچیند خواهد آمد تا برگ برگ کلام را به نم نم باران ِ عشق سبزُ زنده کند و چون یوسف باشد که باز آید به کنعان تا باز هم سیل این چشمها را سیراب دریایش کند و با رفتن از لحظه ها دوان دوان روزی خواهد آمد... 3
Ssara 14644 ارسال شده در 14 اردیبهشت، 2011 بغضهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد صدای خسته ی قلب من است که از چشمان آسمان بیرون میریزد . . . 5
آرماندیس 4786 سازنده ارسال شده در 14 اردیبهشت، 2011 حتی اگر هزار سال هم از مردنم گذشته باشد بوی تنهایی می آید از تن من ... 10
ارسالهای توصیه شده