hamed_063 1261 ارسال شده در 14 دی، 2011 فصل من برای تنهایی پاییز است من در این گاه خسته و بیمارگون چهره ی برگهای زرد و نارنجی معلق در هوا را خوب می بینم من به تنهایی باغ معتادم و به اندوه گلی پژمرده من به دسته ی سار مهاجر فکر می کنم و زیر درخت پیر نارون می نشینم به صدایش گوش می دهم و خویش را از یاد می برم من آنگاه که غروب خورشید نزدیک است زیر برگهای افتان و خیزان زرد چمپاتمه می زنم و به دور دست خیره می شوم من یک مرد تنهایم تنها تر از ذره ای خاک در بیابان و در خود فرورفته تر از پاییز من به نابودی هستی خود مغرورم و به آستانه ی دردآلود وجودم فخر می فروشم من اجزای پراکنده ی هستی ام را در گلبرگهای له شده زیر پایی بی رحم دیدم و گوشه ای از قلبم را در افلاک نظاره کردم در عرش کبریایی و خدا را دیدم که به من می نگریست ... 2
- Nahal - 47858 ارسال شده در 16 دی، 2011 بی تو اندیشیده ام کمتر به خیلی چیز ها می شوم بی اعتنا دیگر به خیلی چیز ها تا چه پیش آید برای من ! نمی دانم هنوز ... دوری از تو می شود منجر به خیلی چیز ها غیر معمولی ست رفتار من و شک کرده است - چند روزی می شود - مادر به خیلی چیز ها نامه هایت ، عکسهایت ، خاطرات کهنه ات می زنند این جا به روحم ضربه ، خیلی چیز ها هیچ حرفی نیست ، دارم کم کم عادت می کنم من به این افکار زجر آور ... به خیلی چیز ها می روم هرچند بعد از تو برایم هیچ چیز ... بعد من اما تو راحت تر به خیلی چیز ها ... نجمه زارع 1
- Nahal - 47858 ارسال شده در 16 دی، 2011 راست میگویی تو... خستگی واژه ی زیبایی نیست... تو بگو من چه کنم؟ من پر از خستگی ام ... تا به کی باید ماند؟ تا به کی باید زیست؟ من دگر دلزده ام از ماندن.. بی تو این جاده ها میگویند... مقصدی در کار نیست... دانیال رحمانیان 9
sweetest 4756 ارسال شده در 17 دی، 2011 من خدا نیستم که بگم : صد بار اگه توبه شکستی بازآ رفتی....... .... . بسلامت!!! 7
*mishi* 11920 ارسال شده در 25 دی، 2011 ای خورشید مهربان من! می خواهم جایی دورتر از فصل فاصله ها بمانم جایی که دست هیچ ترانه ای به تنهایی هایم نرسد ... آتش را بياور ... سيگارم را در تنهايي هايم با تو ... خودت بيافروز!!! 7
sweetest 4756 ارسال شده در 15 بهمن، 2011 تو می خواستی بشی " سنگ صبورم " تو شدی "سنگ" و من هنوز "صبورم... 5
- Nahal - 47858 ارسال شده در 16 بهمن، 2011 این شعر را برای تو می نویسم که مثل گل لا به لای موهایت بگذاری تا یادت نرود که از دیروز تنهاترم محمد تقی صابر جنتی 5
خاله 3004 ارسال شده در 16 بهمن، 2011 راستـش را بگو نکند تو همان "این نیـز" هستی که همیشه می گذری؟! ... بهرنگ قاسمـی 5
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 17 بهمن، 2011 شيدايي به يمن مستي و شيدايي من بيا در كلبه تنهايي من نگاهم كن تمنايي نهفته به چشم روشن و خدايي من بخوان غزلي ز شور و مستي به حرمت دل دريايي من شبي عزيزست بيا به يُمنِ ديدن تو و آشنايي من 2
- Nahal - 47858 ارسال شده در 17 بهمن، 2011 هدف از خلقت بعضی ها! اینه که: " با بودنشون به ما ثابت کنن تنهایی چه نعمت بزرگیه......" 6
Ssara 14644 ارسال شده در 22 بهمن، 2011 تو سراپا ادعایی عزیزم انکار نکن! عشقت را چشیدم .. طعم کشک میدهد ! 6
hamed_063 1261 ارسال شده در 22 بهمن، 2011 فصلی برای تنهایی برای من این فصل همان پاییز است . پاییز فصلی بیمارگون ، به رنگ زرد و نارنجی که اکسیر وحشتناکی از خستگی و تنهایی و سکوت است . من به آن جاده ی خاکی فکر می کنم که در دوسویش درختان تنومند با ریشه ای سترگ از خاک بیرون زده ، قد علم نمودند و آنگاه که نسیم خنک پاییزی برگهای منتظر برای جدا گشتن از شاخه های سرد را رها می کند تا در حریر نامرئی خود پیچیده و معلق گردند من به ادراکی هستی آلوده از بودن خویش نزدیک تر می شوم و زندگی را در تلو تلو خوران این برگها در هوا می بینم . بستر خاک که پرنیانی از رنگهای سرخ و زرد و نارنجی است مرا با اندرونی اش فرا می خواند ، به بوی خاک رطوبت زده و دنج ساکت در هم تنیدگی های خسته و کفش دوزکی منزوی در میانشان . و در این گاه بزرگ گه تنفس عمیق من تمامی وجودم را دگرگون می سازد و خنکای باد پیچیده در خود از سلولهای پوست کز کرده ام به درون می تراود من به شوقی ابدی برای سکوت و تنهایی ایمان دارم و چهره ام را از نقاب توخالی هرچه جز پایان است می زدایم و می دانم که یگانگی ام با هستی نه افسانه ای عجیب و نه وهمی سردرگم ، بلکه حقیقتیست حقیقی تر از هر حقیقتی . 2
hamed_063 1261 ارسال شده در 9 اسفند، 2011 آن برگ را از خاک برداشتم و بدان نگریستم . ابتدا هیچ حسی در من نبود ولی وقتی کمی گذشت احساس کردم چیزی در آن برگ است که به نوعی آغوش پروردگار را به یادم می آورد . میدانستم که ارتباطی بین همه ی اینها هست اما گمان می کردم این ارتباط خیلی پیچیده است . در آن برگ رگ های خشکیده ای را می دیدم که در تمام وجودش گسترده شده بود . اما چهره ی برگ که در مظلومیت و معصومیتی وحشتناک فرو رفته بود مرا بیشتر تحت تاثیر قرار داد . به نحوی که غم و اندوهی جانفرسا در وجودش هویدا بود و پیامی از ابدیت در خود داشت که سبب می شد سکوت را در پیکرش دریابم . ابتدا گمان می کردم این برگ بی جان و مرده است اما بعد به این ادراک رسیدم که زندگی و حیات در تمام ذره های این برگ زرد متبلور است . و سپس حس کردم تمام اسرار کائنات به طرز فشرده ای در این برگ کوچک جای داده شده و انگار کل نظام آفرینش را در دستان خویش داشتم و نباید آن را مچاله و خرد می کردم . می دانستم که باید آن را به دامان طبیعت بسپارم به جایی که بدان تعلق داشت و باید در آن به زندگی ادامه می داد . به همین خاطر آن برگ را به آرامی به زمین گذاشتم که دیری نپائید بادی آنرا بر گرده ی خود سوار کرد و از نظرم دور ساخت . دیدم پاییز روبرویم است و با خستگی و وهمی بیماری گون به من می نگرد و سکوت را پیشه ی خود ساخته است سکوتی که از هزاران حرف پربارتر و با معناتر است . 3
*mishi* 11920 ارسال شده در 21 اردیبهشت، 2012 دلتنـــگ کـــه شــــــدی، پیـــش ِ مــــن بیــــــا، کمـــی غصّــه هســـت، بــــــــــــــــا هــــــــــــم مـــــــــی خـــــــــوریـــــــم . . . ! ! ! 5
sweetest 4756 ارسال شده در 6 خرداد، 2012 خوابــــهایم بوی تن تـــو را می دهـــد نکنـــد آن دور تــر هــا نیمــه شب ، در آغوشم می گیـــری... 4
*Polaris* 19606 سازنده ارسال شده در 31 خرداد، 2012 این طور نمی شود باید یک غریق نجات همیشه همراهم باشد غــرق در فـکرت شدن اصلا دست خودم نیست...! 7
s a h a r 56 ارسال شده در 31 خرداد، 2012 هَــرکه مــی خــواهـی بـــاش ایـن عادت مُـــشتَــرک انسـانهــاســت تـــو نیـ ــز روزی ســاعـتی لـَحظــه ای احــساس خـواهـی کـرد کـــه هیــچکـَـس دوسـتت نَــدارد ! 12
ارسالهای توصیه شده