taghdir 2528 ارسال شده در 24 شهریور، 2011 گاهی گمان نمی كنی و می شود ... گاهی نمی شود ... نمی شود ... نمی شود ! گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست ... گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود ... گاهی گدای گدايی و بی نصیب ... گاهی تمام شهر گدای تو می شود ...! 2
taghdir 2528 ارسال شده در 24 شهریور، 2011 از درز دنيا نگاه مي کنم خانه هايي با پرده هاي کشيده رهگذراني سر در گريبان با سايه هاي کشيده ... از درز دنيا نگاه مي کنم کوچه تا دو سوي عالم بي خواب است ... چندي است دنيا مرا به کناري نهاده است و نمي بيند از درز دنيا نگاه مي کنم ... . . . در پناه خداي مهربون باشي هميشه عزيزم ... 2
sarooneh 2052 ارسال شده در 24 شهریور، 2011 روز مرگم هر که شیون کند، از دور و برم دور کنید.....همه را مست و خراب از می انگور کنید مزد غسال مرا سیر، شرابش بدهید......مست مست از همجا حال خرابش بدهید بر مزارم مگذارید بیاید واعظ، پیر میخانه بخواند غزالی از حافظ جای شیون به بالای سرم دف بزنید، خوشکلی رقص کند جمله شما کف بزنید روز مرگم وسط سینه من چاک زنید، اندرون دل من یک قلم تاک زنید روی قبرم بنویسید وفادار برفت، آن جگر سوخته، خسته از این دار برفت.... 1
Ssara 14644 ارسال شده در 26 شهریور، 2011 شوربختی من از شوری چشم های توست که بی آنکه به تخته بزنی عشقت را به رخ کشیدی .... 5
*mishi* 11920 ارسال شده در 27 شهریور، 2011 زنی بود که در اغاز نقشی نداشت در هيچ شريک بود صاحب تمام پايان ها شد 4
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 28 شهریور، 2011 به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد دفتر قلب مرا وا كن و نامی بنویس سند عشق به امضا شدنش می ارزد گرچه من تجربهای از نرسیدنهایم كوشش رود به دریا شدنش می ارزد كیستم ؟ … باز همان آتش سردی كه هنوز حتم دارد كه به احیا شدنش می ارزد با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم به همان لحظهی بر پا شدنش می ارزد دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد سالها گرچه كه در پیله بماند غزلم صبر این كرم به زیبا شدنش می ارزد 2
*Polaris* 19606 سازنده ارسال شده در 28 شهریور، 2011 شب که می شود نبودن هایت را زیر بالشم می گذارم و شجاعت خود را زیر سوال می برم دوام می آورم تا فردا ؟! 3
taghdir 2528 ارسال شده در 1 مهر، 2011 آرام میروم آنچنان آرام که ندانی کی رفتهام اما وقتی جای خالیه مرا ببینی آنچنان سخت رفتهام که تمام عمر زمانِ رفتنم را فراموش نکنی....!
taghdir 2528 ارسال شده در 1 مهر، 2011 بیـــا و سرتــــ ــ را روی سینــه ی کلماتـــ ــ خستـــ ــه ام بگذار مهربـــان تر از منند زیبـــا تر از منند ... 2
taghdir 2528 ارسال شده در 1 مهر، 2011 آمد و رفت آمد و ماند آمد و رفت ولی ماند آمد و ماند ولی رفت ساده است همه چیز ساده است. خیلی ساده کلمه ها، جمله ها، قصه ها، زندگی هامن، تو، ماآنقدر ساده که نه من هیچگاه گفتمت نه تو هیچ وقت فهمیدی 2
taghdir 2528 ارسال شده در 1 مهر، 2011 یك دو سه چهار...را شمردمـــــ تك تك آهسته به دنبال تو رفتم با شكـــــــــــ وقتی كه بزرگتر شدم فهمیدمــــــــ تمرین جدایی استــــــــــ " قایم باشكــــــــــ . . . " 1
taghdir 2528 ارسال شده در 1 مهر، 2011 آمدم تا مست و مدهوشت کنم اما نشد / عاشقانه تکیه بر دوشت کنم اما نشد آمدم تا از سر دلتنگی ام گریه تلخی در آغوشت کنم اما نشد نازنینم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم سعی کردم فراموشت کنم اما نشد . . . 1
taghdir 2528 ارسال شده در 1 مهر، 2011 من به دلتنگی شبهای ملول و تهی مانده خود از شادی ذهنم از خاطرها سرشار من به تنهایی خویش و به تنهایی باغ... و به یک معجزه می اندیشم... 3
taghdir 2528 ارسال شده در 2 مهر، 2011 جمعه های تکرار ... جمعه های بیمار ... جمعه های بیزار... جمعه های اوار... حمعه های بیکار... جمعه های بی یار.. 5
taghdir 2528 ارسال شده در 2 مهر، 2011 می خوانمت به نام سزاوار دیگری ای انکه از حریم تکلم فراتری می ایی و به وزن صداقت برای عشق صدها غزل, شقایق ابی می اوری بر عجز ناتمام افقهای شبزده ...اعجاز پر فروغ طلوع مکرری تو قبله گاه باور چندین طلوع سبز معبود بی نیاز هزاران صنوبری می خوانمت به نام غریبه به نام خویش می خوانمت به نام سزاوار دیگر ی 3
taghdir 2528 ارسال شده در 2 مهر، 2011 نفس در سینه ساکت باش که امشب یار میآید طبیب بی مروت دیدن بیمار میآید. سباح برخیزو کوه بی ستون را آب و جارو کن که شیرین بر سر جان کندن فرهاد میآید. 5
taghdir 2528 ارسال شده در 2 مهر، 2011 اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست ، بلبل پر شکسته را خیال آشیانه نیست ، به جز خیال و یاد تو در این دلم بهانه نیست 4
zahra22 19502 ارسال شده در 9 مهر، 2011 رفتم رفتم برای همیشه رفتم که دیگر اینجا نباشم نه اینجا ؛ نه هیچ جای دیگر . . . رفتم که دیگر هیچ جایی نباشم در تاریکی مطلق ام نه نوایی ؛ نه صدایی ؛ نه تجسمی ؛ نه توهمی ؛ سکوت است و سکوت و . . . باز هم سکوت ؛ سکوتی شکننده ؛ سکوتی خفه کننده ؛ بدون ذره ای امید و امیدواری . . . در کلبه ای دور افتاده در میان جنگلی تاریک و ترسناکم ؛ دور و برم پر از حیوانات وحشی و درنده ، پر از مارهای سمی و کشنده است . . . همه جا را مه گرفته ؛ مه غلیظ ، درختان جنگل را در میان چنگال مهیب خود کشیده و فرو برده ؛ یا شاید هم فرو خورده . . . و من هم مثل تمامی درختان ، در میان مه ، فرو خورده شدم ؛ شاید . . . هر چه دست و پا می زنم ، بیشتر در این باتلاق جهنمی فرو می روم ؛ شاید اگر مثل درختان جنگل ، در جای خود میخکوب می شدم کمتر در این باتلاق فرو می رفتم و چند صباحی بیشتر نفس می کشیدم شاید . . . اما در این هوای مسموم ، چه فایده !! هر چه بیشتر این هوای آلوده را استشمام کنی بیشتر آلوده شده و بیشتر می میری ؛ چرا که مرگ ما ناگهانی نیست ؛ یکبار هم نیست ؛ ما هر روز می میریم ؛ شاید روزی چند بار ؛ و مرگ ما هم ، مرگی تدریجی است . . . و وقتی چندین و چند بار مردیم ؛ در آخرهمه جمع خواهد شد و برای آخرین بار در نهایت ، خواهیم مرد . . . در اینجا هوا خیلی سرد است . . . راه به جایی نخواهم برد آخر ؛ می ترسم ؛ می ترسم در کوره راهی باریک که در پیش روی دارم به بی راهه روم ؛ یا اینکه بسان درختان که در آغوش مه جای گرفته اند من هم محو شوم ؛ نیست شوم ؛ نابود شوم ؛ بدون آنکه بفهمم ؛ بفهمم که ، کجا بودم ؛ که ، کجا آمدم ؛ که ، که بودم ؛ که ، چه بودم ؛ که ، چه کردم ؛ که ، کجا خواهم رفت . . . از روزنه ای کوچک ، نوری به من تابیده شد که در آن تاریکی بی حد و حصر و بی پایان ، چون خورشید می درخشید از تابش نور برمن ، خون در رگ هایم به جوش آمد امیدوار شدم به زندگی ام . . . ؛ به هستی ام . . . ؛ به . . . نور بی رمق ، آنچنان نیرویی در من بوجود آورد که احساس کردم می توانم از جایم برخیزم و به راهم ، به راه نیمه رفته ام ادامه دهم با زحمت از جای برخاستم و لنگ لنگان شروع به پیمودن راه کردم ؛ شاید به امیدی واهی ؛ شاید . . . کس چه می داند !! شاید من هم رسیدم به آنچه که باید می رسیدم . . . !!! شاید من هم رسیدم به آنجایی که باید می رسیدم . . . !!! شاید . . . !!! 4
ارسالهای توصیه شده