رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در

تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من ....سال ها شد كه منم بر در ميخانه مقيم

  • Like 2
ارسال شده در

من اگرکامروا گشتم و خوشدل چه عجب

عجرصبریست کز ان شاخه نباتم دادند

  • Like 2
ارسال شده در

دردم از يار است و درمان نيز هم....دل فداي او شد و جان نيز هم

  • Like 2
ارسال شده در

می رسد صبح و اشارت می کند

کاین گلستان خنده واری بیش نیست

  • Like 1
ارسال شده در

تا غم آویز آفاق خاموش

ابرها سینه بر هم فشرده

خنده روشنی های خورشید

در دل تبرگی های فسرده

ساز افسانه پرداز باران

بانگ زاری به افلاک برده

ناودان ناله سر داده غمناک

روز در ابرها رو نهفته

کس نمی گیرد از او سراغی

گر نگاهی دود سوی خورشید:ws37:

 

فریدون مشیری

  • Like 1
ارسال شده در

دوش میگفت به مژگان درازت بکشم

یارب از خاطرش اندیشه بیداد ببر

  • Like 1
ارسال شده در

روزی آمده بودی

که من تمام نشانی ها را نوشتم

با خط بد نوشتم

و تو تمام خانه ها را گم کردی

بمن نگفتی

همسایه ها گفتند

دیر آمدی

پنجره بوی رطوبت داشت

به من نگفتی

که بیرون از خانه باران استsigh.gif

احمدرضا احمدی:ws37:

  • Like 1
ارسال شده در

تاجري اره برقي آورد.

پاي يک منظره را

امضا کرد!

حسن حسینی

  • Like 1
ارسال شده در

دیگر نه آتشی است ، نه داغی ، نه سوزشی

فریاد من درون دلم خاک می شود

دیگر زمان به گریه ی من خنده می زند

اشکم به یک اشاره ی او پاک می شود

 

نادر نادرپور:ws37:

  • Like 1
ارسال شده در

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

  • Like 2
ارسال شده در

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود

  • Like 1
ارسال شده در

در دل ِ مه

لنگان

زارعی شکسته می گذرد

پا در پای سگی

گامی گاه در پس او

گاه گامی در پیش.

وضوح و مه

در مرز ویرانی

در جدالند،

با تو در این لکه قانع

آفتاب امــّا

مرا

پروای زمان نیست.

 

احمد شاملو:ws37:

  • Like 2
ارسال شده در

تو نیک و بد خود از خود بپرس

چرا باید ت دیگری محتسب

  • Like 1
ارسال شده در

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

  • Like 2
ارسال شده در

یارم چو قدح به دست گیرد

بازار بتان شکست گیرد.

  • Like 2
ارسال شده در

دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد اشکارا

  • Like 2
ارسال شده در

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

  • Like 2
ارسال شده در

یک جفت دستکش

با کلک های گرم خز

در پشت تلق صاف و شفاف

در جعبه محصور است

سرما

سرنیزه هایش را

در زیر ناخن می خلاند

انگشت ها آماس ها

را

در جیب ها

از چشم می دزدند

و چنگ های منفعل

در پرده می مانند

صندوق بسته است

سر نیزه می خلد

تا مغز استخوان

مشت گره خورده

بر قفل می کوبد

 

سیما یاری:ws37:

  • Like 1
ارسال شده در

در دایره وجود موجود علیست

 

اندر دوجهان مقصد و مقصود علیست

 

گرخانه اعتقاد ویران نشدی

 

من فاش بگفتمی که معبود علیست

  • Like 1
ارسال شده در

تو شکوه دمیدم نوری

که نشسته به سینه ی آب

تو صدای شکفتن روزی

که رسیده ز قله ی خواب

تو گذشتی از توفان ها

تو گذشتی از باران ها

از بی کران ها

تو رسیدی از آن سوی دریا

گل و عشق و ترانه رسید

گل یخ از نسیم تو پژمرد

دل غنچه به سینه تپید

تو بمان

تو بمان

تو بمان ای همیشه بهار

ای شکوه سبزه زار

 

ایرج جنتی عطایی:ws37:

  • Like 1
×
×
  • اضافه کردن...