رفتن به مطلب

moein.s

کاربر انجمن
  • تعداد ارسال ها

    3,693
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    16

moein.s آخرین باز در روز ۱۶ اسفند برنده شده

moein.s یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

18,983 Excellent

درباره moein.s

  • درجه
    <b><font color="#00CCFF" face="Tahoma">کاربر ممتاز</b></font>
  • تاریخ تولد تعیین نشده

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    مذکر

اطلاعات شغلی و تحصیلی

  • رشته تحصیلی
    مهندسی معماری
  • مقطع تحصیلی
    لیسانس

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

  1. آهای تویی که توسن 18 هستی....لذت ببر از زندگی ت... ریتم عادت نه شیش و هشته... نه سه چهارم.... نه یک دوم... نه اِسلو راک... ریتم عادت یک چیزی تو مایه های سکوته...اون نُت سفید تو دفترچه نت که بین دو تا نت سیاه میاد! شادم...لبخند رو لبامه..کمی بزرگ شدم...اما هنوز شیطون...سر و سامون گرفتم...قاطی مرغا شدم...:girl_blush2: این ور خط بین مرغا خبری نیست..آقایون نیایین..ما گول خوردیم.... معماریم دوتامون...من زدم خط پیمان کاری...اون ولی سر تیم طراحی... هنوز سینه ام به خاک حساسیت داره...من و استادم تو این یکی هم درد شدیم... این روزا نوچه استاد شدم...چی می گن خارجی ها..اسیستان..
  2. moein.s

    زِپِلِشک نامه

    جستی زدیم...به قول امروزی ها جامپی زدیم از رو روزگار نشستیم بر زمین واقعیت... این قد خوبه که جدی نمی گیری هچی رو... اینقد خوبه که همه فک می کنن تو الکی خوشی... اینقد خوبه با کارات لبخند بیاری روی لب دیگرون... ولی دیگه روزی میاد که باید جدی شی...و چقد این روز روز بعدیه... چون دیگه نمی تونی شوخی شی... شوخی شوخی.... جدی می شی پ.ن:آپ کردن پست های اول این تاپیک رو بخونین...امیدوارم لبخند بیاد به لبتون...
  3. یک پیامک برام اومده در مورد اینکه می خوان یک بازارچه افطاری برگزار کنن برای کودکان سرطانی تو شهرمون... بعد از چند وقت یک پیام درست و حسابی برام اومد...
  4. این حبابا هست که توش زمستونه..تکونه می دی هواش برفی می شه... اینو هی تکون بدم...
  5. موید باشین.... کچل کرد یک نفر مارو...اومیدم یک روحی به انجمن بدمیم..بریم 6 ماه دیگه پیدامون نشه... دنبال بهانه بودم.... به بهانه ی اعتراض به وضعیت کنترل پنل ها 6 ماه میرم پیدام نمی شه...
  6. من اکیدا خواستار اینم که محمد....ملقب به محمد ادمین....استعفای خود را در راستای پیشرفت انجمن اعلام کنن... آقا این وضعیت کنترل پنل چرا اینجوریه...بابا آدم نمی فهمه کی به کیه ..چی به چیه.... من کمپین می زنم.... من سِرُم می بندم به دستم...:45645: من دخیل می بندم....من امضا جمع می کنم...:ffuzma2nlljlasbauln من اعلان جنگ می کنم....باید تغییر در این دولت به وجود بیاد....:hrqr6zeqheyjho1f9mx باید انتخابات زودهنگام برگزار بشه...:TAEL_SmileyCente: وگرنه شروع به حرکات پارتیزانی و چیریکی می کنم....بمب گزاری اسپمی میکنم...:banel_smiley_90: به خودم بمپ اسپمی می بندم..بین جمع
  7. الان هست که قفل به دستان برای بستن تاپیک بیان سراغ تاپیک ما! دیدم حاضر با یک معمار ازدواج کنی؟ رو بستن....با ترس و لرز اینو آپ کردم.... یک بسم الله گفتم...سفره ی حضرت ابوالفضل هم نذر کردم.... بعد افطار در خدمت دوستان هستیم... موفق باشین در این شماره ها....ولی گاهی 1 رو تجربه کنین..خیلی خوبه....مخصوصا سر دروسعمومی
  8. moein.s

    سیما یاری

    چنگال سایه ها سرد و کبود و تیز بالا خزیده اند و پخش گشته اند روی سرزمین خرگوش می گریزد از پنجه های دیو مهتاب می ریزد از قاب پنجره بر پوست های خشک پر کاه وبید می خورد اندام شیر را در صحن سمساری پ.ن:داستان خرگوش شدن تو این روزگار فرار از دست دیوه خرگوش می گریزد از پنجه های دیو
  9. کودکی؟! کودکی که با سرفه شروع شده باشه...و زندگی تو یک اتاق دو در دو.... گذرون با یک پیراهن تو دوره راهنمایی از اول تا سومش....با این تفاوت که هر سال باید آستین ها رو یک بار بیشتر تا می زدم و تریپ می اومدم که قانون واسه ما نیست و نمره انضباط داغون واسه این گردن کشی...ولی همش برای حفط آبرو... خم نشدن برای برداشتن گچ و کتک خوردن از معلم برای اینکه کوتاهی پیراهن ما رو انگشت نما نکنه...داستان نکنه در حد 90 قسمتی!!! گفتن داره؟! کودکی که با پیاده رفتن به مدرسه طی می شد...از این جا تا اونجا!...فاصله در حد ناکجا؟! از یواشکی قمپز داشتن تغذیه تو ظرف های خالی....از جاخالی دادن تو
  10. آقا با همین فرمون برین....خیلی خوبه... والا
  11. کجایی جوونی؟!! شدیم 15...واقعا از خودمان شرمنده ایم...مارو شطرنجی کنین!! زبانمان تلخ شده...پاچه می گیریم...سگی شده ایم واسه خودمان جزوه می نویسیم در حد دخترهایی که جزوه هاشان را با خودکارهای 4 رنگ می نویسن! همونا که جا خودکاری هاشون یک خرگوش سفیده!!! ببنین چه طور از روزهای اوجمان فاصله گرفتیم! اینجارو آپ کنین بابا....خوبه...
  12. خفه کردم خودم رو این روزا تو شرکت پدری با کار و کار و کار...:putertired: جونم بالا اومدو با اخلاقِ گَندَم جونِ ملت رو هم بالا آوردم....:w13: تا این تنور تابستون تموم شه...برسیم به تاب بازی پاییز...البته روزگار به ما گفت زرشک!!!! باید تو پاییزش الاکنگ شی!! بری بالا....بیای پایین...هِی بری بالووو(با لهجه شیرازی بخون) هِی بیایی پایین!:mornincoffee: از همین الان باید به فکر سُرسُره ی زمستون باشم که تبدیل نشه به چرخ و فلک!:hrqr6zeqheyjho1f9mx پ.ن:این شهربازی که تو نوشته هام راه انداختم دلیل داشت..هویجوری ننداختم تو جمله که انداخته باشم! بگرد پیدا کن پرتقال فروش را!
  13. باشه آقا...باشه...شرکت می کنیم.... چرا می زنی؟
  14. عزیزم! نداشتم..تو پیغام هم بهتون گفتم...متاسفانه اونقدرها هم کامل ندارم همه ی مطالب رو..
  15. اینقد تو این شرکت پدری با راننده ی بیل مکانیکی و راننده ی ماشین سنگین سر و کله زدیم شدیم..کلنگ! از این کلنگ ها که باید بدن دست یک مدیر یک جا بزنه واسه شروع احداث... چند تا عکس باهاش بگیره..ما هم بشیم معروف! والا...برگشتم می گم..داداش...پسرت می خواد بیاد..خوب بیاد..ولی باید گواهی نامه مخصوص داشته باشه... حالا مگه می فهمه؟!!.. می گه با مال من کار کنه...صورتم بچه ام شبیه جوونیای منه..با عکس مو نمی زنه...کی به کیه؟؟!!!! باباهه هم مارو بیچاره کرد.... پ.ن:واسه نشکستن دل پدر به کجاها باید رفت...با سرِ از ته تراشیده تا به سربازی باید رفت.. یا که اگر معاف بودی باز حرفی
×
×
  • اضافه کردن...