MH.Sayyadi 14584 ارسال شده در 22 شهریور، 2010 تا دامن از من کشیدی ای سر و سیمین تن من هر شب ز خونابه دل پر گل بود دامن من جانا رخم زرد خواهی جانم پر از درد خواهی دانم چه ها کرد خواهی ای شعله با خرمن من... 1
Astraea 25354 ارسال شده در 22 شهریور، 2010 نه من از پرده تقوي به در افتادم و بس پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت!
niaz 9807 ارسال شده در 22 شهریور، 2010 نه من از پرده تقوي به در افتادم و بس پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت! تا دل هرزه گرو من رفت به چنين زُلف او زان سفر دراز خود عزم وطن نمي كند ............................. 3
MH.Sayyadi 14584 ارسال شده در 22 شهریور، 2010 در سنبلش آویختم از روی نیاز گفتم من سودازده را کار بساز گفتا که لبم بگیر و زلفم بگذار در عیش خوشآویز نه در عمر دراز 3
Mitra 1723 ارسال شده در 23 شهریور، 2010 ز گریه مردم چشمم نشسته در خونست ببین که در طلبت حال مردمان چونست ... 4
!ala مهمان ارسال شده در 23 شهریور، 2010 نقش شیرین رود از سنگ ولی ممکن نیست که خیال رخش از خاطر فرهاد رود
niaz 9807 ارسال شده در 23 شهریور، 2010 نقش شیرین رود از سنگ ولی ممکن نیستکه خیال رخش از خاطر فرهاد رود ديري است كه تير فقر را آماجم بر طارم افلاكِ فلاكت تاجم 2
Mitra 1723 ارسال شده در 23 شهریور، 2010 من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد درین دیر خــــــراب آبــــادم ... 2
hilari 2413 ارسال شده در 23 شهریور، 2010 منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن 3
Mitra 1723 ارسال شده در 23 شهریور، 2010 دام سخت است مگر یار شود لطف خدا ورنه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم ... 2
!ala مهمان ارسال شده در 23 شهریور، 2010 ما را سریست با تو که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
niaz 9807 ارسال شده در 23 شهریور، 2010 ما را سریست با تو که گر خلق روزگاردشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم من صرفه برم كه بر صفم اعدا زد مشتي خاك لطمه بر دريا زد 2
MH.Sayyadi 14584 ارسال شده در 23 شهریور، 2010 دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا 2
ارسالهای توصیه شده