سلام
شاید باورتون نشه یه پیغام رسید بهم که داریم میریم به وردیج
منم گفتم میام میام
بعد آروم آروم از سوالای زیرکانه ام فهمیدم وردیج کجاست
یه روز مونده به سفر پیغام اومد کنسل
یه ثانیه بعدش پیغام اومد میریم آبشار سنگان(رکورد در تصمیم گیری ها)
خلاصه از اینجا بود که پیغامهای مشکوک شروع شد،انگار که قراره امار یه محموله بهت داده شه
اولین پیغام شب قبل سفر بود
ساعت ۹ فردا مترو صادقیه باش،به دوستتم بگو
خلاصه ما واس اینکه دیر نکنیم ۸ونیم رسیدیم
بعد صبح پیغام دوم اومد من ۲۰ دقه دیر میرسم
ما هم ۲۰ تا ۲۰ دقع نشستیم که بیاد
و اما پیغام اخر که رسید گفتم یا خدا
دم خروجی اتوبوسا برو
گفتم الان پیغام میاد کیفتو بزارتو نایلون سبز کنار پله و ..... همینطوری تو فکر
یع ناشناس زنگ زد گفت من تو ایستگاه ۱۱ اتوبوسا کنار آمبولانسم
خلاصه ما دل به دریا زدیم و رفتیم تا رسیدیم به یه آقایی
یهو دیدم گوشیشو در اورد زنگ زد گفت "کیمیا رو پیدا کردم"
کلا قضیع در هاله ای از ابهام بود
نشستیم تا محمد بیاد نیومد
رفتیم دم مینی بوس نشستیم نیومد
بعد دیدیم از اون دور دورا یکی با یکی داره خیلییییی حرکت آهسته میاد
مینی بوس فاقد سیستم صوتی بود ولی مگه کم میاریم ما هم سیستم صوتی رو قطع کردیم و پانتومیم زدیم (فقط صدای خنده بلند بود)
یکی بود تو سفر کلا تصویر داشت صدا نداشت ،این کلا تو سفر با یه بشکن پانتومیمو حدس میزد
رفتیم رسیدیم یه سر بالایی گفتن برید پایین میرسید به آبشار
گفتم خدایا شکرت آبشارت برعکسع
رفتیم و رفتیم و رفتیم و وایستادیمو و وایستادیمو و رفتیم رسیدیم به آبشار
خیلیییییی خوب بود آب بازی و خیس شدن بچه ها خیلی حال داد
بعد آب بازی نشستیم آفتاب بگیریم البته چون یه وری بود فقط یه ور مون خشک شد و با تضاد عجیب بدنمون بالاخره یه اسپاسم کوچیک هم کردیم
نگم براتوووون از ناهار الویهههه
اونم چه الویه هااایییی
نگم از لواشک که سرش جنگی رخ میدادبین ملت
نگم از چایی هاش که طعم تلخ کهنگی میداد
ولی بگم از مافیااا
و اون لحظه ای که با شله شله مافیا رو پیدا میکردیم و ما را کشتن و ما هم بسی کشتیم
خلاصه خون و خونریزی شده تا محمد به دنیا بیاد
بعدشم جشن و سرور بود تو مینی بوس با بستنی ها و شربتها و لیوان آب دهنی راننده
تا باد سفر بادا
مرسی از همه دوستان عزیز دل