Afsaneh.M 19633 ارسال شده در 19 شهریور، 2010 آب در كوزه و ما تشنه لبام مي گرديم يار در خانه و ما گرد جهان ميگرديم 1
patrick 251 ارسال شده در 19 شهریور، 2010 میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جانه شیرین خوش است 1
Mitra 1723 ارسال شده در 20 شهریور، 2010 ما ز یـــــــاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ... 4
Astraea 25354 ارسال شده در 20 شهریور، 2010 مهمان عزیزی که پی دیدن رویش همسایه همه سرکشد از بام و در اینجاست 3
Afsaneh.M 19633 ارسال شده در 20 شهریور، 2010 تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز 3
Astraea 25354 ارسال شده در 20 شهریور، 2010 زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدهد چشمک نرگس مخمور به افسانه ی توست 2
kimia 4172 ارسال شده در 20 شهریور، 2010 و عشق حس غریب میان آدمها برای نسل معاصر همیشه زیبا نیست فرشته ها که همیشه متین نمیمانند اگر که عاشق آدم شوند بیجا نیست 2
niaz 9807 ارسال شده در 22 شهریور، 2010 و عشق حس غریب میان آدمها برای نسل معاصر همیشه زیبا نیست فرشته ها که همیشه متین نمیمانند اگر که عاشق آدم شوند بیجا نیست صد شكر كه گلشن صفا گشت تنت صحت گل عشق ريخت در پيرهنت تب را به غلط در تنت افتاد گذار آن تب عرقي شد و چكيد از بدنت 1
MH.Sayyadi 14584 ارسال شده در 22 شهریور، 2010 تابد فروغ مهر و مه از قطره های اشک باران صبحگاه ندارد صفای اشک گوهر به تابناکی و پاکی چو اشک نیست روشندلی کجاست که داند بهای اشک ؟... 1
kimia 4172 ارسال شده در 22 شهریور، 2010 کاش بر ساحل رودی خاموش عطر مرموز گیاهی بودم چون به آنجا گذرت می افتاد به سراپای تو لب میسودم 1
MH.Sayyadi 14584 ارسال شده در 22 شهریور، 2010 من کیستم ز مردم دنیا رمیده ای چون کوهسار پای به دامن کشیده ای از سوز دل چو خرمن آتش گرفته ای وز اشک غم چو کشتی طفان رسیده ای 2
kimia 4172 ارسال شده در 22 شهریور، 2010 یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد به وداعی دل غم دیده ما شاد نکرد 2
MH.Sayyadi 14584 ارسال شده در 22 شهریور، 2010 در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم 2
kimia 4172 ارسال شده در 22 شهریور، 2010 ما چون دو دریچه روبه روی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آینده 2
MH.Sayyadi 14584 ارسال شده در 22 شهریور، 2010 همچو نی می نالم از سودای دل آتشی در سینه دارم جای دل من که با هر داغ پیدا ساختم سوختم از داغ نا پیدای دل... 2
kimia 4172 ارسال شده در 22 شهریور، 2010 لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است وز پی دیدن او دادن جان کار من است 2
MH.Sayyadi 14584 ارسال شده در 22 شهریور، 2010 تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم فغان که در کف من اختیار باید و نیست چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست... 2
ارسالهای توصیه شده