niaz 9807 ارسال شده در 23 شهریور، 2010 دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا رادردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا آن خال سيه بر آن رخ مطرف زد ابدال ز بيم چنگ در مصحف زد 2
MH.Sayyadi 14584 ارسال شده در 23 شهریور، 2010 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون روی سوی خانه خمار دارد پیر ما... 3
MH.Sayyadi 14584 ارسال شده در 23 شهریور، 2010 تا ببازار جهان سوداگریم گاه سود و گه زیان میوریم گر نکو بازارگانیم از چه روی هرگز این سود و زیانرا نشمریم... 1
!ala مهمان ارسال شده در 23 شهریور، 2010 می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را می جو یمـــت چنانکه لب تشنــــــه آب را
MH.Sayyadi 14584 ارسال شده در 23 شهریور، 2010 این سوز سینه شمع شبستان نداشته است وین موج گریه سیل خروشان نداشته است آگه ز روزگار پریشان ما نبود هر دل که روزگار پریشان نداشته است از نوشخند گرم تو آفاق تازه گشت صبح بهار این لب خندان نداشته است... 2
adel33 132 ارسال شده در 23 شهریور، 2010 تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست 3
MH.Sayyadi 14584 ارسال شده در 23 شهریور، 2010 تابد فروغ مهر و مه از قطره های اشک باران صبحگاه ندارد صفای اشک گوهر به تابناکی و پاکی چو اشک نیست روشندلی کجاست که داند بهای اشک ؟ 2
niaz 9807 ارسال شده در 23 شهریور، 2010 تابد فروغ مهر و مه از قطره های اشکباران صبحگاه ندارد صفای اشک گوهر به تابناکی و پاکی چو اشک نیست روشندلی کجاست که داند بهای اشک ؟ كي باشد و كي لباس هستي شده شق تابان گشته جمال وجه مطلق دل در سطوات نور او مستهلك جان در غلبات شوق او مستغرق 2
MH.Sayyadi 14584 ارسال شده در 23 شهریور، 2010 بترکی آذر!! پوکیدم!! ق دیگه چیه! قضای آسمانی بود مشتاقی و مهجوری چه تدبیری توانم با قضای آسمانی کرد... 2
niaz 9807 ارسال شده در 23 شهریور، 2010 بترکی آذر!! پوکیدم!! ق دیگه چیه! قضای آسمانی بود مشتاقی و مهجوری چه تدبیری توانم با قضای آسمانی کرد... هههههههههه:ws28:آخي محمدحسين . . دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان كرد تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد آن چه سعي است من اندر طلبت بنمايم اينقدر هست كه تغيير قضا نتوان كرد 2
MH.Sayyadi 14584 ارسال شده در 23 شهریور، 2010 آخ آخ! اینو سیما بینا خونده!! عااالی!! محشرره آوازش!! دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی صفاتم دادند چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند.... 2
niaz 9807 ارسال شده در 23 شهریور، 2010 آخ آخ! اینو سیما بینا خونده!! عااالی!! محشرره آوازش!! دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی صفاتم دادند چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند.... من ميرم بخوابم ديگه شبت بخير عزيز:icon_pf (44): بعله خيلي قشنگه ه ه ه ه ه :icon_pf (34): ...... ديشب به سيل اشك ره خواب ميزدم نقشي به ياد خط تو بر آب ميزنم ابروي يار در نظر و خرقه سوخته جامي به ياد گوشه ي محراب ميزدم 2
MH.Sayyadi 14584 ارسال شده در 23 شهریور، 2010 میروی چون شمع و خلقی از پس و پیشت روان نی غلط گفتم، نباشد شمع را خود پیش و پس... منظورم " دست در حلقه .... " بودا که گفتم اون خوندتش!! شب بخیر!!! 3
niaz 9807 ارسال شده در 23 شهریور، 2010 میروی چون شمع و خلقی از پس و پیشت رواننی غلط گفتم، نباشد شمع را خود پیش و پس... منظورم " دست در حلقه .... " بودا که گفتم اون خوندتش!! شب بخیر!!! سخن درست بگويم نمي توانم ديد كه ميخُرند حريفان و من نظاره كنم ................. /////بعله ميدونم 3
MH.Sayyadi 14584 ارسال شده در 23 شهریور، 2010 من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت جامی و بتی و بربطی بر لب کشت این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت 3
niaz 9807 ارسال شده در 24 شهریور، 2010 من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشتاز اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت جامی و بتی و بربطی بر لب کشت این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت گر مي نخوري طعنه مزن مستان را بنياد مكن تو حيله و دستان را تو غره بدان مشو كه مَي مي نخوري صد لقمه خوري كه مَي غلام است آن را 4
Afsaneh.M 19633 ارسال شده در 24 شهریور، 2010 دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست جای چشم ابرو نگیرد چون که او بالاتر است 2
!ala مهمان ارسال شده در 24 شهریور، 2010 تنم از واسطه دوري دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
ارسالهای توصیه شده