sam arch 55881 ارسال شده در 15 اردیبهشت، 2012 آرامم... حتی وقتی خاکستری ....یا سیاه می نویسم..... باز آرامم..... من یاد گرفته ام... که خود را از آن چه هست... بیشتر به کوچه ی علی چپ بزنم... آخر در آن کوچه.... کسی دیگر به تو نگاه نمی کند بعد از قضاوت... 8
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 16 اردیبهشت، 2012 به خیال خال رویت شده طی بساط عمر نظری به حال زارم که تو محیی جهانی زچه رو شبی به سویم نظری نمی نمایی به برم نمی نشینی به برت نمی نشانی تو که واقفی زحال دل زارناتوانم چه شود اگر نمایی، نظری به ناتوانی نه زبان آن که گویم غم و ماجرای دل را 7
ترانه18 8013 ارسال شده در 16 اردیبهشت، 2012 شاید آرام تر میشدم فقط و فقط ، اگر میفهمیدی..... شعرهایم به همین راحتی که می خوانی نــــوشته نشده اند!! 7
Himmler 22171 ارسال شده در 16 اردیبهشت، 2012 خشک آمد کشتگاه من در جوار کشت همسايه گرچه میگويند : « میگريند روی ساحل نزديک سوگواران در ميان سوگواران. » قاصد روزان ابري، داروگ! کی میرسد باران؟ 6
ترانه18 8013 ارسال شده در 16 اردیبهشت، 2012 میدانم دیگر برای من نیستی اما ... دلی که تنگ باشد این حرفها را نمیفهمد.....! 7
- Nahal - 47858 ارسال شده در 16 اردیبهشت، 2012 بعضـــی وقتــــا هست کــــه دوس داری يکــــی کنــــارت بــــاشــــه... محکــــمـ بغلــــت کنــــه... بــــذاره اشک بــــريــــزی تــــا سبکــــ بشـــی.... بعــــد آرومـ تــــو گــــوشت بگــــه: ديوونه چته؟ من که باهاتم! 7
ترانه18 8013 ارسال شده در 17 اردیبهشت، 2012 پنجره را باز کنی، نسیم از دستهای من عبور می کند، برایت هزار قاصدک سلام روانه کرده ام. غم هایت را بسپار به باد، به آب و لبخند بزن زندگی را بی بهانه. 5
*mishi* 11920 ارسال شده در 21 اردیبهشت، 2012 آدمی که منتظر است هیچ نشانه ای ندارد هیچ نشانه ی خاصی ندارد فقط با هر صدا برمیگردد 4
Navid Traxix 1581 ارسال شده در 21 اردیبهشت، 2012 ایستاده روی پلکهام، و گیسوانش، درون موهام شکل دستهای مرا دارد، رنگ چشمهای مرا... در تاریکی من محو می شود، مثل سنگ ریزه ای دربرابر آسمان. چشمانی دارد همیشه گشوده، که آرام از من ربوده... رویاهایش ، با فوج فوج روشنایی، ذوب می کنند خورشیدها را و مرا وامی دارند به خندیدن، گریستن، خندیدن و حرف زدن، بی آنکه چیزی برای بیان باشد... 4
- Nahal - 47858 ارسال شده در 21 اردیبهشت، 2012 کاش یکی پیدا می شدکه وقتی می دید گلویت ابر دارد و چشمانت باران،به جای آنکه بپرسد: چته؟ چی شده؟ چرا؟ بغلت کند و بگوید : گریه کن ... 5
ترانه18 8013 ارسال شده در 21 اردیبهشت، 2012 حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد ورنه با تو حرف می زدم من هنوز زنده ام آفتاب پشت ابر مانده ام من در این سکوت بارها برایتان شعر گفته ام شعر خوانده ام من خیال نیستم هستم و هنوز معتقد به واژه ی زوال نیستم حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد ورنه - لال نیستم. 7
Navid Traxix 1581 ارسال شده در 23 اردیبهشت، 2012 انصاف نیست که دنیا آنقدر کوچک باشد که آدم های تکراری را روزی صد بار ببینم...وآنقدربزرگ باشد....که نتوانم تورا حتی یک بار ببینم... 7
ترانه18 8013 ارسال شده در 23 اردیبهشت، 2012 با ساعت دلم وقت دقیق آمدن توست من ایستاده ام: مانند تک درخت سر کوچه با شاخه هایی از آغوش با برگ هایی از بوسه با ساعت غرورم اما! من ایستاده ام: با شاخه هایی از تابستان با برگ هایی از پاییز هنگام شعله ور شدن من هنگام شعله ور شدن توست ها...چشم ها را می بندم ها...گوش ها را می گیرم با ساعت مشامم اینک: وقت عبور عطر تن توست. 5
sam arch 55881 ارسال شده در 23 اردیبهشت، 2012 حالم مانده است... بین خوشی و ناخوشی..معلق... گاه به سوی خوشی میل می کند... گه به سوی غم... این میان.. حال...دست خودش را دوست دارد... به هر دو به یک میزان بدهد.... 7
moh@mad 5513 ارسال شده در 23 اردیبهشت، 2012 تو و یک وعده و فارغ ز من هر شب به خواب خوش من و شبها و درد انتظار و دل طپیدنها پر و بالم به حسرت ریخت در کنج قفس آخر خوشا ایام آزادی و در گلشن دویدنها کنون در من اگر بیند به خواری و غضب بیند کجا رفت آن به روی من به شوق از شرم دیدنها 6
ترانه18 8013 ارسال شده در 25 اردیبهشت، 2012 دنبــــال بهـــانه اـے بــــراـے گـ ـ ـریه مــے گـــــردم ... اخـــــم هاـے "تــــو" کجاستــــ !!؟ ... 3
- Nahal - 47858 ارسال شده در 26 اردیبهشت، 2012 من بی نهایت خو شــــــــحــــــالــــم میچرخم میخندم حتی خنده ، زیاد آورده ام ! این یعنی من خیلی خیـــــــلی خوشبختــــــــم ! 4
Navid Traxix 1581 ارسال شده در 26 اردیبهشت، 2012 در سکوتم نشسته ام و به اطرافم نگاه میکنم و به روز هایی که گذشت فکر میکنم روزهایی که به سرعت رفت به خاطره تبدیل شد دیگه دلخوشی جز دفتر تنهایی ندارم دفتری که یکی یکی برگ هاش با خاطره ها پر شده به خودم می گم چطور ِ که دفتر طاقت غصه هام رو در بیارم یکی یکی برگهاشو ورق می زنم هر چی بیشتر به آخرش نزدیک می شم تنهاییم بیشتر بیشتر می شه ... نمی دونم چرا توی این سکوت منتظرم حس انتظاری که برای خودم هم تازگی داره شاید باز دلتنگ شدم دلتنگ مهربانی که هفت روز هفته به حرف هام گوش می ده و در جواب فقط سکوت رو بدرقه راهم می کنه ... 3
ترانه18 8013 ارسال شده در 26 اردیبهشت، 2012 شبی دور از تو _ اما با تو _ تا صبح در آن دوران شیرین ره سپردم تورا با خود به آنجاها که یک عمر غمت جان مرا می برد ، بردم هزاران بار دستت را به گرمی به روی سینه تنگم فشردم وفاهای تو را یک یک شمردم خطاهای تو را ده ده شمردم زحد بگذشت چون خودکامگی هات صفای خویش را افسوس خوردم به چشم خویشتن ، دیدی در این عشق؟ تو در من زیستی، من در تو مردم .... 1
Himmler 22171 ارسال شده در 26 اردیبهشت، 2012 وقتی که من بچه بودم ، پرواز یک بادبادک می بردت از بام های سحرخیزی پلک تا نارنجزاران خورشید . آه ، آن فاصله های کوتاه . وقتی که من بچه بودم ، خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد ، و اشکهای درشتش از پشت آن عینک ذره بینی با صوت قرآن می آمیخت . 1
ارسالهای توصیه شده