هولدن کالفیلد 19948 ارسال شده در 7 تیر، 2012 سینه مالا مال درد است ای دریغا مرهمی/ دل زه تنهایی به جان امد خدایا همدمی/چشم اسایش که دارد از سپهر تیز رو/ ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی 3
ترانه18 8013 ارسال شده در 7 تیر، 2012 برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام آنقدر زمین خورده ام که بدانم برای برخاستن نه دستی از برون که همتی از درون لازم است حالا اما... نمی خواهم برخیزم در سیاهی این شب بی ماه می خواهم اندکی بیاسایم فردا فردا برمی خیزم وقتی که فهمیده باشم چرا زمین خورده ام... 3
shamim _ thr 505 ارسال شده در 8 تیر، 2012 دستانم را زنجیر کرده ام به ضریح دستانت که باز حاجت روایم کنی به آغوشت که بقعه ی همیشه امن من بود 5
NEGARi 9387 ارسال شده در 8 تیر، 2012 من دلم می خواهد ساعتی غرق درونم باشم... عاری از عاطفه ها... تهی از موج و سراب... دورتر از رفقا... خالی از هرچه فراق.. من نه عاشق هستم ؛ و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من... من دلم تنگ خودم گشته و بس... 9
هولدن کالفیلد 19948 ارسال شده در 9 تیر، 2012 هان ای عقاب عشق! از اوج قله های مه آلود دور دست پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد در راه زندگی، با این همه تلاش و تمنا و تشنکی با اینکه ناله می کشم از دل که آب...آب دیگر فریب هم به سرابم نمی برد. 6
shamim _ thr 505 ارسال شده در 10 تیر، 2012 گفته بودی که چرا محو تماشای منی آن چنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی... 3
ترانه18 8013 ارسال شده در 11 تیر، 2012 اینجا خلاصه دنیاست ۵/۵غروب قرار مه ایستگاه باران و قطاری که یا تو را می آورد یا مرا می برد…. 2
*mishi* 11920 ارسال شده در 16 تیر، 2012 دلم بهانه ات را مي گيرد چقدر امروز حس مي کنم نبودنت را صدايت در گوشم مي پيچد و من بی اختیار مي گويم : جـــانم ... مـرا صدا کردي ...؟ 2
*mishi* 11920 ارسال شده در 16 تیر، 2012 با فراغت تو شکستي دل من، مي ترسم! خرده هاي دل من در کف پايت برود 4
azarafrooz 14221 ارسال شده در 18 تیر، 2012 حال من بد نیست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!! خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! دیگر مسلمانی بس است در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم بعد ازاین بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم نیستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش من نمی گویم،دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است روزگارت باد شیرین! شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود!!! وای! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو دیوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان اینهمه خنجر دل کس خون نشد این همه لیلی،کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام عشق از من دورو پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه! هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت: " ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم" 4
ترانه18 8013 ارسال شده در 18 تیر، 2012 سقف آسمان دلم سخت ترک برداشته قدری آرام ترقدم بردار...! سقفش به جهنم... می ترسم پای تو را بخراشد.!! زخم میزنی و میروی چه باک همینم میشود یادگاری که یاد تورا همیشه برایم تازه کند 3
azarafrooz 14221 ارسال شده در 18 تیر، 2012 همه رفتند از این خانه ولی غصه نرفت ، این یار قدیمی چه وفایــی دارد ... 3
azarafrooz 14221 ارسال شده در 18 تیر، 2012 کنج اتاق، آرام نشسته ام جوانی ام چنگی به دل نمی زندمادر، برخیز، کفش هایم را پاک کنکیف و کتابم را بردارمی خواهم به کودکی برگردم.... 1
ترانه18 8013 ارسال شده در 18 تیر، 2012 ... پرسه میزنم با خاطراتت گپی با حضور بی حضورت دلجویی میکنم از ثانیه های شرمگین از نبودنت و بوسه ها بر تن نحیف سیگاری که در سکوت تلخش غریبانه بخاطر من میسوزد ... .... من شب خاطره سکوت شعر چای سیگار پشت سیگار و خاکستری از من و تلی از من .... 6
zahra22 19502 ارسال شده در 19 تیر، 2012 چشم هایم را به بیمارستان میبرم نمیدانم چه مرگشان شده! هر شب در خواب جایشان را خیس میکنند! 5
azarafrooz 14221 ارسال شده در 19 تیر، 2012 رعد می بارد چو لب تر می کنم... طالعم شوم است باور می کنم من که با دریا طلاطم کرده ام... راه دریا را چرا گم کرده ام ... دشنه ای نامرد بر پشتم نشست... از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سنگ آزاد شد.. یک شبه بیداد آمد داد شد عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام... تیشه زد بر ریشه اندیشه ام .... در میان خلق سر در گم شدم... عاقبت آلوده مردم شدم بعد از این با بی کسی خو می کنم... هرچه در دل داشتم رو می کنم . 2
azarafrooz 14221 ارسال شده در 19 تیر، 2012 هر که در سینه دلی داشت به دلـداری داد دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز 2
azarafrooz 14221 ارسال شده در 20 تیر، 2012 سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید... نتواند که ره تاریک و لغزانست وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس ... کز گرمگاه سینه میآید برون... ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت. نفس کاینست... پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین! 2
ارسالهای توصیه شده