رفتن به مطلب

وصف حالتان با زبان شعر


*Polaris*

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در

وقتی مرا به زندان بردند

روزنامه‌ها همه چیز را نوشتند

الا دلی

که روی دستان تو مانده بود

 

 

 

کیوان مهرگان

  • Like 4
ارسال شده در

پای دار، قاتلِ بی‌چاره همون جور تو هوا چِش می دوزه

- «چی می‌جوره تو هوا؟

رفته تو فکرِ خدا؟...»

-«نه برادر! تو نخِ ابره که بارون بزنه!

اگه بارون بزنه!

آخ! اگه بارون بزنه!».

 

احمد شاملو

  • Like 6
ارسال شده در

غمی دار که گر گویم زبان سوزد وگر خاموش بنشینم مغز استخوان سوزد

  • Like 5
ارسال شده در

هنگام که گريه مي دهد ساز

اين دود سرشت ابر بر پشت

هنگام که نيل چشم دريا

ازخشم به روي ميزند مشت

 

زان دير سفر که رفت از من

غمزه زن و عشوه ساز داده

دارم به بهانه هاي مانوس

تصويري از او بر گشاده

 

ليکن چه گريستن چه طوفان؟

  • Like 6
ارسال شده در

آخر ز چه گویم هست از خود خبرم چون نیست؟

وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست؟

  • Like 4
ارسال شده در

خسته از چنگال استبدادی است

مرهم دردش..نه دردم؛ کمی ازادی است.....

  • Like 4
ارسال شده در

من مرده ام

و اينك تابوتم را

ميان سنگيني سكوت

سنگين تر از دردهايم

به سوي فرجامي كه گريبانگير انسان هاست

مي برند

قبرم را

به تزيين دانه هاي خاكي كه جسمم را در بر مي گيرند

مي آرايند

و

روياييم را پايان مي بخشد

و زندگي پر از رنجم را

فرجامي ابدي ميدهد

انسانها

زمان را تسخير خواهند كرد

و آرام و آرامتر از ثانيه ها

فراموشم خواهند كرد.

و من

ديگر طعم تلخ زندگي را

نخواهم چشيد

من مرده ام...

  • Like 4
ارسال شده در

از چشمه ات به کوزه زيبائيم بريز

يوسف شو در غرور زليخائيم بريز

من تشنه ام هزار بيابان سئوال را

پاسخ به استکان معمائيم بريز

از خنده های نذری - جای غريبه ها

در ظرف من - منی که همينجائيم بريز

در سوز
شب
تمام تنم شعله می کشد

هذيان عشق ! درتب يلدائيم بريز

بنشين غزل بخوان و بسوزان سکوت را

يک صندلی اسيد به تنهائيم بريز

  • Like 4
ارسال شده در

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

 

که به ماسوا فکندي همه سايه‌ي هما را

 

****

 

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين

 

به علي شناختم به خدا قسم خدا را

 

****

 

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

 

چو علي گرفته باشد سر چشمه‌ي بقا را

 

****

 

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ

 

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

 

****

 

برو اي گداي مسکين در خانه‌ي علي زن

 

که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را

 

****

 

بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من

 

چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا

 

****

 

بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب

 

که علم کند به عالم شهداي کربلا را

 

****

 

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان

 

چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را

 

****

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

 

متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را

 

****

 

بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت

 

که ز کوي او غباري به من آر توتيا را

 

****

 

به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت

 

چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

 

****

 

چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان

 

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

 

****

 

چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم

 

که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را

 

****

 

«همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي

 

به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را»

 

****

 

ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب

 

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا

 

---------------

(شهرِیار)

  • Like 5
ارسال شده در

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق

قهرمان را بیدار کند

قایق از تور وتهی

ودل آرزوی مروارید

همچنان خواهم راند

نه به آبی دل خواهم بست

نه به دریا

دور باید شد دور

همچنان خواهم خواند

پشت دریا ها شهری ست

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

خاک موسیقی احساس تو را می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

پشت دریا ها شهری ست

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است

پشت دریا ها شهری ست!

قایقی باید ساخت ..............:5c6ipag2mnshmsf5ju3

  • Like 5
ارسال شده در

كنار مشتی خاک در دور دست خودم، تنها، نشسته ام

نوسان ها خاك شد، و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت

شبيه هيچ شده ای! چهره ات را به سردی خاك بسپار

اوج خودم را گم كرده ام؛ می ترسم از لحظه ی بعد، و از اين پنجره ای

كه به روی احساسم گشوده شد؛ برگی روی فراموشی دستم افتاد: برگ اقاقيا!

... بوی ترانه ای گمشده می دهد، بوی لالايی كه روی چهره مادرم نوسان می كند

از پنجره غروب را به ديوار كودكی ام تماشا می كنم. بيهوده بود ، بيهوده بود

اين ديوار ، روی درهای باغ سبز فرو ريخت

زنجير طلايی بازی ها ، و دريچه روشن قصه ها ، زير اين آوار رفت

 

سهراب سپهری

  • Like 5
ارسال شده در

یک آغوش

دو تن

و آغاز فصلی برهنه

که خستگی سال های خاکستری

رنگ ببازد

به این جشن لمس و بوسه .

 

 

سعید شجاعی

  • Like 6
ارسال شده در

شاید نمیدانی ولی

از خود خلاصم کرده ای

آیینه خالی فقط

امروز تصویر من است

با عشق تو برباد رفت

آن آبروی مختصر

خیلی دلتنگم

شاهزاده زندگیم

  • Like 4
ارسال شده در

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن برآید

  • Like 3
ارسال شده در

ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب

 

صاحبنظران تشنه و وصل تو سراب

 

مانند تو آدمی در آباد و خراب

 

باشد که در آیینه توان دید و در آب

  • Like 3
ارسال شده در

باز در کلبه ی عشق عکس تو مرا ابری کرد

عکس تو خنده به لب داشت ولی

اشک چشم مرا جاری کرد!

:ws44:

  • Like 2
ارسال شده در

گاهی آن قدر دلتنگت می شوم

که جز آغوش تو

هیچ معجزه ای چاره سازم نیست.

 

 

سعید شجاعی

  • Like 3
ارسال شده در

شاید این را شنیده ای که زنان

در دل آری و نه به لب دارن

ضعف خود را عیان نمی سازن

رازدار و خموش ومکارن

آه من هم زنم

زنی که دلش ،در هوای تو میزند پر و بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال

  • Like 1
ارسال شده در

کاشکی میشد تو بدونی

من برای تو چی هستم

از تو بیش از همه دنیا

از خودم بیش از تو خستم

  • Like 2
ارسال شده در

ما از اوناشيم كه در جمع ردن

من نه بابام زير بار حرف زور رفت نه جدم

از اوناشيم كه اصلا از چيزي نمي ترسن

به ارواح خاك..........قسم

  • Like 1
×
×
  • اضافه کردن...