PinkGirl 1453 ارسال شده در 23 آبان، 2011 وقتی مرا به زندان بردند روزنامهها همه چیز را نوشتند الا دلی که روی دستان تو مانده بود کیوان مهرگان 4
PinkGirl 1453 ارسال شده در 27 آبان، 2011 پای دار، قاتلِ بیچاره همون جور تو هوا چِش می دوزه - «چی میجوره تو هوا؟ رفته تو فکرِ خدا؟...» -«نه برادر! تو نخِ ابره که بارون بزنه! اگه بارون بزنه! آخ! اگه بارون بزنه!». احمد شاملو 6
patrick 251 ارسال شده در 27 آبان، 2011 غمی دار که گر گویم زبان سوزد وگر خاموش بنشینم مغز استخوان سوزد 5
Himmler 22171 ارسال شده در 27 آبان، 2011 هنگام که گريه مي دهد ساز اين دود سرشت ابر بر پشت هنگام که نيل چشم دريا ازخشم به روي ميزند مشت زان دير سفر که رفت از من غمزه زن و عشوه ساز داده دارم به بهانه هاي مانوس تصويري از او بر گشاده ليکن چه گريستن چه طوفان؟ 6
sweetest 4756 ارسال شده در 31 آبان، 2011 آخر ز چه گویم هست از خود خبرم چون نیست؟ وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست؟ 4
sarevan 9753 ارسال شده در 2 آذر، 2011 خسته از چنگال استبدادی است مرهم دردش..نه دردم؛ کمی ازادی است..... 4
zahra22 19502 ارسال شده در 5 آذر، 2011 من مرده ام و اينك تابوتم را ميان سنگيني سكوت سنگين تر از دردهايم به سوي فرجامي كه گريبانگير انسان هاست مي برند قبرم را به تزيين دانه هاي خاكي كه جسمم را در بر مي گيرند مي آرايند و روياييم را پايان مي بخشد و زندگي پر از رنجم را فرجامي ابدي ميدهد انسانها زمان را تسخير خواهند كرد و آرام و آرامتر از ثانيه ها فراموشم خواهند كرد. و من ديگر طعم تلخ زندگي را نخواهم چشيد من مرده ام... 4
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 5 آذر، 2011 از چشمه ات به کوزه زيبائيم بريز يوسف شو در غرور زليخائيم بريز من تشنه ام هزار بيابان سئوال را پاسخ به استکان معمائيم بريز از خنده های نذری - جای غريبه ها در ظرف من - منی که همينجائيم بريز در سوز شب تمام تنم شعله می کشد هذيان عشق ! درتب يلدائيم بريز بنشين غزل بخوان و بسوزان سکوت را يک صندلی اسيد به تنهائيم بريز 4
Himmler 22171 ارسال شده در 5 آذر، 2011 علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را که به ماسوا فکندي همه سايهي هما را **** دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين به علي شناختم به خدا قسم خدا را **** به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند چو علي گرفته باشد سر چشمهي بقا را **** مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را **** برو اي گداي مسکين در خانهي علي زن که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را **** بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا **** بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب که علم کند به عالم شهداي کربلا را **** چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را **** نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را **** بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت که ز کوي او غباري به من آر توتيا را **** به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را **** چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را **** چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را **** «همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را» **** ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا --------------- (شهرِیار) 5
felorans666 12046 ارسال شده در 5 آذر، 2011 قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق قهرمان را بیدار کند قایق از تور وتهی ودل آرزوی مروارید همچنان خواهم راند نه به آبی دل خواهم بست نه به دریا دور باید شد دور همچنان خواهم خواند پشت دریا ها شهری ست که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است خاک موسیقی احساس تو را می شنود و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد پشت دریا ها شهری ست که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است پشت دریا ها شهری ست! قایقی باید ساخت ..............:5c6ipag2mnshmsf5ju3 5
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 6 آذر، 2011 كنار مشتی خاک در دور دست خودم، تنها، نشسته ام نوسان ها خاك شد، و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت شبيه هيچ شده ای! چهره ات را به سردی خاك بسپار اوج خودم را گم كرده ام؛ می ترسم از لحظه ی بعد، و از اين پنجره ای كه به روی احساسم گشوده شد؛ برگی روی فراموشی دستم افتاد: برگ اقاقيا! ... بوی ترانه ای گمشده می دهد، بوی لالايی كه روی چهره مادرم نوسان می كند از پنجره غروب را به ديوار كودكی ام تماشا می كنم. بيهوده بود ، بيهوده بود اين ديوار ، روی درهای باغ سبز فرو ريخت زنجير طلايی بازی ها ، و دريچه روشن قصه ها ، زير اين آوار رفت سهراب سپهری 5
PinkGirl 1453 ارسال شده در 6 آذر، 2011 یک آغوش دو تن و آغاز فصلی برهنه که خستگی سال های خاکستری رنگ ببازد به این جشن لمس و بوسه . سعید شجاعی 6
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 7 آذر، 2011 شاید نمیدانی ولی از خود خلاصم کرده ای آیینه خالی فقط امروز تصویر من است با عشق تو برباد رفت آن آبروی مختصر خیلی دلتنگم شاهزاده زندگیم 4
Himmler 22171 ارسال شده در 7 آذر، 2011 دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 8 آذر، 2011 ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب صاحبنظران تشنه و وصل تو سراب مانند تو آدمی در آباد و خراب باشد که در آیینه توان دید و در آب 3
s_solhjou 1598 ارسال شده در 8 آذر، 2011 باز در کلبه ی عشق عکس تو مرا ابری کرد عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک چشم مرا جاری کرد! 2
PinkGirl 1453 ارسال شده در 8 آذر، 2011 گاهی آن قدر دلتنگت می شوم که جز آغوش تو هیچ معجزه ای چاره سازم نیست. سعید شجاعی 3
s_solhjou 1598 ارسال شده در 8 آذر، 2011 شاید این را شنیده ای که زنان در دل آری و نه به لب دارن ضعف خود را عیان نمی سازن رازدار و خموش ومکارن آه من هم زنم زنی که دلش ،در هوای تو میزند پر و بال دوستت دارم ای خیال لطیف دوستت دارم ای امید محال 1
anvil 5769 ارسال شده در 8 آذر، 2011 کاشکی میشد تو بدونی من برای تو چی هستم از تو بیش از همه دنیا از خودم بیش از تو خستم 2
Spento data_3j 675 ارسال شده در 11 آذر، 2011 ما از اوناشيم كه در جمع ردن من نه بابام زير بار حرف زور رفت نه جدم از اوناشيم كه اصلا از چيزي نمي ترسن به ارواح خاك..........قسم 1
ارسالهای توصیه شده