sanaz.goli 3471 ارسال شده در 10 مهر، 2011 درون سینه آهی سرد دارم رخی پژمرده رنگی زرد دارم ندانم عاشقم مستم چه هستم ؟ همی دانم دلی پر درد دارم 4
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 11 مهر، 2011 عشـــق در دل ماند و یار از دست رفت دوستان ، دستی! که کار از دست رفت ای عجب گر من رسم بر کـــــــــام دل کی رِسَم چون روزگار از دست رفت!؟ بخــــت و رای و زور و زر بودم دریِِِـــــــغ کاندر این غم هر جهان از دست رفت عشق و سودا و هوس در سر بماند صــــبر و آرام و قـــــرار از دست رفت گر مـن از پای اندر آیم ، گو در آی بهتر از من صدهزار از دست رفت مرکب سودا جهانیدن چه سود چون زمام اختیار از دست رفت 5
sweetest 4756 ارسال شده در 13 مهر، 2011 بار الها! دفتر جرم مرا روز جزاباز مکن من به امید عطای تو خطا کار شدم . . . 4
sadafv 6585 ارسال شده در 13 مهر، 2011 نترس از مرگ بسان طعم سیب تازه و زیتون بچش طعم وفاتت را برای درک آغوشم ، تو را یک نعمتی چون مرگ ، در پیش است مترس از مرگ ، تو نامش را تولد نه چه فرقی می کند ، وقتی گروهی نام آنرا مرگ بگذارند وفات از عالم خاکی ، تولد پیش ما ، این عالم باقی چرا اندوه ، برای این تولد ، جشن ها باید تو بعد از این دو روز در زمین آغوش من را باز خواهی یافت ... 3
ermia_rooz 4760 ارسال شده در 13 مهر، 2011 علت بی خوابی ام را.... چگونه بگویم... یاد تو هرشب از سقف اتاقم چکه میکند.... 6
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 14 مهر، 2011 هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز زو روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز روندگان طریقت ره بلا سپردند رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز غم حبیب نهان به زگفتگوی رقیب که نیست سینه ی ارباب کینه محرم راز اگرچه حسن تو از عشق مستغنی ست من آن نیم که ازین عشقبازی آیم باز چه گویمت که زسوز درون چه میبینم زاشک پرس حکایت که من نیم غماز چه فتنه بود که مشاطه قضا انگیخت که کرد نرگس مستش سیه بسرمه ی ناز بدین سپاس که مجلس منور ست به دوست گرت شمع جفایی رسد بسوز و بساز غرض کرشمه ی حسن است ورنه حاجت نیست جمال دولت محمود را بزلف ایاز غزل سرایی ناهید صرفه ی نبرد در آن مقام که حافظ برآورد آواز 7
sadafv 6585 ارسال شده در 14 مهر، 2011 روزگاران درازی ست من و تنهایی دل به هم باخته ایم مونسم اشک غریبانه ی سرد همدمم یک دل دیوانه ز درد همه را می شنوم ، می بینم هیچ را می بلعم !!! 7
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 14 مهر، 2011 آنچه نامش را عشق گذاشتم هوسی است زود گذر شهوتی است بی پایان آنکه او را معشوق خواندم صیادی است بی رحم شکارچی است بی رحم من در این قصای خانه جهان محکومم تا پروانه ای باشم در حسرت نور شمع من در این زندان تنهایی اسیرم تا عاشقی باشم در پی معشوقی مرده 5
ermia_rooz 4760 ارسال شده در 14 مهر، 2011 من بی می ناب زیستن نتوانم بی باده کشیدن بار تن نتوانم من بنده ان دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم 4
sadafv 6585 ارسال شده در 14 مهر، 2011 دعایت می کنم عاشق شوی روزی بگیرد آن زبانت دست و پایت گم شود رخساره ات گلگون شود آهسته زیر لب بگویی ، آمدم به هنگام سلام گرم محبوبت و هنگامیکه می پرسد ز تو ، نام و نشانت را ندانی کیستی معشوق عاشق ؟ عاشق معشوق ؟ آری ، بگویی هیچکس دعایت می کنم روزی بفمهمی ای مسافر ، رفتنی هستی ببندی کوله بارت را ترا در لحظه های روشن با او دعایت می کنم ای مهربان همراه تو هم ، ای خوب من گاهی دعایم کن ... 5
مریم راد 2736 ارسال شده در 15 مهر، 2011 هرجا میرم میبینمت عادت کردم به همیشه بودن تو آروم میشم وقتی پیشم باشی فقط دلم خوشه به دیدن تو کاش همینجوری بمونیم من و تو من عوض نمی شم و توام نشو بیا با هم بمونیم فقط همین من که جایی نمیرم توام نرو این حس قشنگو مدیون تو هستم تو با منی و من از عشق تو مستم دستاتو میگیرم مثل پر پرواز اون بالا تو ابرا تو پیش منی باز نمی تونم باور کنم توبا منی بهم بگو خوابم یا بیدار می ترسم از دستم خسته بشی یه روز بگی خدا نگهدار بی تو روزام دیگه رنگی نداره به دلت بگو که تنهام نذاره این فقط تویی تو دنیای منی که واسم دلیل موندن میاره این حس قشنگو مدیون تو هستم تو با منی و من از عشق تو مستم دستاتو میگیرم مثل پر پرواز اون بالا تو ابرا تو پیش منی باز روزی که اون نگاه تو با خود برد قلب و جونمو مثل یه آرزو بود واسم که همیشه بمونی پیشم این حس قشنگو مدیون تو هستم تو با منی و من از عشق تو مستم دستاتو میگیرم مثل پر پرواز اون بالا تو ابرا تو پیش منی باز این حس قشنگو مدیون تو هستم تو با منی و من از عشق تو مستم دستاتو میگیرم مثل پر پرواز اون بالا تو ابرا تو پیش منی باز :icon_gol::icon_gol: 5
ermia_rooz 4760 ارسال شده در 15 مهر، 2011 آنگاه که چشم بسته ، روی طنابی که یک سرش در دست تو بود بند بازی می کردم ، دریافتم که همیشه در عشق ، مسئله اعتماد بوده است میان چشم های بسته ی من و دستان لرزان تو 2
sadafv 6585 ارسال شده در 16 مهر، 2011 فرصت بودن با تو ، اگه حتی یه نفس بود برای باور بودن، همه چیز و همه کس بود ... 3
مریم راد 2736 ارسال شده در 17 مهر، 2011 بیچاره آهویی که صید پنچه ی شیری ست بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی ست 7
ermia_rooz 4760 ارسال شده در 17 مهر، 2011 شب گرچه کرده در بند ، مـا را که بی گناهیم هرچنــد چون دماوند ؛ خاموش و غرقِ آهیم؛ در دل هنــوز امّا؛ چون کاوه مست ِ نوریم ضحّـاک ها بدانند ؛ مــــا عاشق ِ پگاهیم ... . ما عاشق ِ «پگاه» یم ... 6
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 18 مهر، 2011 عشق را در چشم تو روزی تلاوت می کنم با همه احساس خود را با تو قسمت می کنم مرز بی پايان مهرت را به من بخشيده ای در جوابت هر چه دارم من فدايت می کنم نور چشمت را چراغ شام تارم کرده ای من وجودم را هميشه فرش راهت می کنم ای تجلی گاه هر چه خوبی و مهر و صفا عاقبت مانند اشعار فريدون ناب نابت می کنم بر خرابات وجودم زندگی بخشيده ای تا نفس دارم هميشه شاد شادت می کنم همچو سروی گشته ای تا خم نگردد قامتم من صداقت را هميشه سرپناهت می کنم... 6
sadafv 6585 ارسال شده در 18 مهر، 2011 دریا را این بار آرام می کشم تا اگر باز صدفت را به آن سپردی ، امواج آن را دور نبرند ... 7
ermia_rooz 4760 ارسال شده در 24 مهر، 2011 مقصود دلم مهر و وفا بود چنین گشت گر مقصود دلم جور و جفا بود چه می شد . . . ؟ 5
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 24 مهر، 2011 الان داره تو اون شهر خوشگل بارون میباره و عشق من اونجا نشسته پشته پنجره و بارون و نگاه میکنه..... کاش منم پیشش بودم....... کاش...... کاش..... .خیلی کاش های دیگه .....که یه روز بهش میرسم.. 3
ارسالهای توصیه شده