مریم راد 2736 ارسال شده در 28 مهر، 2011 به کجا باید رفت؟ ز که باید پرسید؟ واژه ی عشق و پرستیدن چیست؟ جان اگر هست چرا در من نیست؟ من که خود می دانم راه من راه فناست قصه ی عشق فقط یک رویاست اه ای راه سکوت اه ای ظلمت شب من همان گمشده ی این خاکم به خدا عاشق قلبی پاکم :icon_gol::icon_gol: 2
مریم راد 2736 ارسال شده در 28 مهر، 2011 من به اندازه ی تنهایی شب تنهایم ... من به اندازه ی آن شاپرکانی که سر حوض نیاز به لب طاقچه ی عادت گل می میرند ، مُردم... من و من تنهائیم ... به همان وسعت باران که نسیم سحرش روی پرچین دلم می رقصد من و من تنهائیم ... روی تقویم زمان حس شکفتن هم مُرد زِ چه رو خندیدن که نفس های بهاری هم مُرد من و تقدیر به هم می گفتیم شب و مهتاب اگر در تپش ثانیه ها می لغزند من و من ، ماه که نه آخر اقیانوسیم ... مثل تنهایی شبهای کویر من و من تنهائیم ... 3
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 28 مهر، 2011 چه زیباست به خاطر تو زیستن برای تو ماندن به پای تو سوختن وچه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن به عشق و دنیای تو نرسیدن 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 30 مهر، 2011 باز هم در وصف گل وا مانده ام بي تو اي آئينه تنها مانده ام باز هم نيلوفر و يك آفتاب باز هم يك جرعه از درياي ناب واژه مي خواهم تو را معنا كنم تا غمي ناگفته را افشا كنم شرح تو يك قصه ي بي انتهاست صحبت شيدايي پروانه هاست بي تو من خورشيد را گم مي كنم با سياهي ها تكلم مي كنم تو نويد روزهاي روشني غنچه اي بشكفته در قلب مني با تو شور عشق را از بر شدم محو خوبي هاي اين دفتر شدم با قدم هاي تو عاشق مي شدم راهي كوي شقايق مي شدم اي نگاهت گرم، همچون آفتاب دختر خورشيد اي بانوي آب آمدم تا با تو بينم هر چه هست اشك شوقت ديدگانم را ببست 5
#zina# 1361 ارسال شده در 30 مهر، 2011 آشناهای غریب همیشه زیادند آشناهایی که میایند و میروند آشناهایی که برای ما آشنایند ... ولی ما برای آنها... نمیدانم واقعا چرا و چگونه میشود که همه روزی آشنای غریب میشوند یکی هست ولی نیست یکی نیست ولی هست یکی میگوید هستم ولی نیست یکی میگوید نیستم ولی هست و در پایان همه بودنها و نبودنها تازه متوجه میشوی که: یکی بود هیشکی نبود این است دردی که درمانش را نمیدانند و ما هم نمیدانیم که آن یکی که هست کیست و آن هیچکس کجاست کاش میشد یافت کاش میشد شکستنی نبود کاش میشد زیر بار این همه بودن و نبودن خرد نشد و ما همچنان هستیم پس تو هم باش باش که دیگر یکی تنها نباشد 4
samaneh66 10265 ارسال شده در 30 مهر، 2011 بر سنگ مزارم بنویس : زیر این سنگ جوانی خفته ست با هزاران ای کاش . . . و دو چندان افسوس ! که به هر لحظه عمرش گفته ست. . . بنویس : این جوان بر اثر ضربه کاری مرده ست ! 8
zahra22 19502 ارسال شده در 1 آبان، 2011 چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی ببین مرگ مرا در من که مرگ من تماشایی است مرا در اوج می خواستی تماشا کن ...... تماشا کن 4
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 1 آبان، 2011 شهر من بوی تغزل می دهد هرکه می آید به او گل می دهد دشتهای سبز , وسعتهای ناب نسترن , نسرین , شقایق , آفتاب باز این اطراف حالم را گرفت لحظه ی پرواز بالم را گرفت می روم آن سو تو را پیدا کنم در دل آینه جایی باز کنم 2
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 1 آبان، 2011 گفتم : بــــدوم تا تو همه فاصــــله هـــا را تا زود تر از واقعــــه گویم ، گله هــــــــــا را چون آینــــه پیش تو نشستم که ببینــــی در من اثــــر سخت ترین زلزله هـــــــــــا را پر نقش تــــر از فرش دلم بافته ای نیست از بس که گــــره زد به گره حوصله هــــا را ما تلخی نه گفتنمــــان را که شنیدیـــــــم وقت است بنوشیــــم از این پس بله ها را بگــــذار ببینیم بر این جغد نشستــــــــــــه یک بــــار دگـــــــــــــــر پر زدن چلچله ها را 3
*Polaris* 19606 سازنده ارسال شده در 1 آبان، 2011 نفس میکشم که به جای مرده ها خاکم نکنند! اینگونه است حال من حالم را نپرس...! 7
sarevan 9753 ارسال شده در 1 آبان، 2011 مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم... 3
sadafv 6585 ارسال شده در 1 آبان، 2011 باشد. هرچه تو بگویی! فقط کمی زمان می خواهم... هروقت توانستم نفس کشیدن را فراموش کنم ، تو را هم از خاطرم خواهم برد... 3
O-N 10554 ارسال شده در 1 آبان، 2011 مكن اي دوست ز جور اين دلم آواره مكن جان پي پاره بگير و جگرم پاره مكن 6
ermia_rooz 4760 ارسال شده در 1 آبان، 2011 تو همان دستان سرد و یخ زده ای و من همان « های » گرم و لذت بخش... 6
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 2 آبان، 2011 قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض یک طرف خاطره ها! یک طرف پنجره ها! در همه آوازها! حرف آخر زیباست! آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟ حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست 3
beautiful_life 1369 ارسال شده در 3 آبان، 2011 مرا دریابید اگر توان دارید میان آشفته بازار افکارم من آن آرام خاموشم که روی رود تنهایی میگذشتم از آن دشت وحشت میدیدم آن مردم ایستاده و حیران لبم خندان و پیوسته سرودی بود بر زبانم مردم گم گشته در افکار پوچ دنیایی ببینید کودکی زیبا روی رودی کوچک و آرام میرود نرم و پیوسته ندارد جز خیالی آسمانی دریایی مهربانی آه آه از آن مردم گم گشته و خسته حسودان آرزویم نخوت دنیا بر تنشان ریختند سنگ بر کف رودم و اینک کودک تنها میان این دشت وحشت فریاد میزند با اشک مرا دریابید اگر توان دارید میان آشفته بازار افکارم 4
ermia_rooz 4760 ارسال شده در 4 آبان، 2011 بادکنک من ... تاب نفسی را که به آن دادهام ندارد ... ببین چگونه سر به هر کجا میزند که تهی شود از اندوه 3
ermia_rooz 4760 ارسال شده در 4 آبان، 2011 بادکنک من ... تاب نفسی را که به آن دادهام ندارد ... ببین چگونه سر به هر کجا میزند که تهی شود از اندوه 4
sarevan 9753 ارسال شده در 4 آبان، 2011 امشب وجودم خسته است ازسردی دلهای سرد ایا تو هم هستی به یاد در این شبهای سرد؟ 4
ارسالهای توصیه شده