رفتن به مطلب

وصف حالتان با زبان شعر


*Polaris*

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در

من شبیه یوسفم راه سقوطم چاه نیست ******چون بیندازی مرا در چاه بالا می بری

  • Like 2
ارسال شده در

ﭼــﻪ ﺑــﺪ ﺣـﺎﻟﯿــﻪ ! 

ﻭﻗﺘــﮯ ﻧﺘـﻮﻧــﮯ ﺑـﻪ ﮐﺴــﮯ ﺑﻔﻬﻤـﻮﻧــــﮯ 

ﭼـﻪ ﺣـﺎﻟــــﮯ ﺩﺍﺭ ﮮ

  • Like 3
ارسال شده در

از این سفر همه پایان آن خوشا که تویی ....

  • Like 3
ارسال شده در

اگه برگردی پیشم برات پروانه میشم....

....

.....

  • Like 4
ارسال شده در

تا ب حال هیچ شعری انقدر ب وصف حالم نزدیک نشده بود...

 

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

 

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است

طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

 

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

کو به تایید نظر حل معما می‌کرد

 

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست

و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

 

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم

گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد

 

بی دلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد

 

این همه شعبده خویش که می‌کرد این جا

سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد

 

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند

جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

 

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد

  • Like 5
ارسال شده در

خدايا !
ايوب را به زمین بياور...!
ميخواهم از صبر برايش بگويم.....

  • Like 2
ارسال شده در

چرا اینقدر غمگینم؟

هان؟!

  • Like 2
ارسال شده در

به تلوتلوخوردن هایم نخند ،،، اول وآخرمستی هایم پراز درد است....!

  • Like 3
ارسال شده در

من گنــگ خواب ديده و عـالم تمام کـر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش

 

...

  • Like 3
ارسال شده در

تا کي غم آن خورم که دارم يا نه

وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه

پرکن قدح باده که معلومم نيست

کاين دم که فرو برم برآرم يا نه

  • Like 2
ارسال شده در

جيب هايم را مرور ميكنم

كيفم را زير و رو ميكنم

تمام خودم را ميگردم

تا باور كنم

فقيرتر از آنم

كه بهاى شكستن دلت را

بپردازم !‎ ‎

  • Like 2
ارسال شده در

رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم

365 حسرت را همچنان می کشم به دنبالم

قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم

دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم

یک نفر از غبار می آید مژده تازه تو تکراریست

یک نفر از غبار آمد و زد زخمهای همیشه بر بالم

باز در جمع تازه اضداد حال و روزی نگفتنی دارم

هم نمی دانم از چه می خندم هم نمی دانم از چه می نالم

راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشاییست

به غریبی قسم نمیدانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم

دوستانی عمیق آمده اند چهره هایی که غرقشان شده ام

میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم

چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمی خوانم

شاید از بس صدایشان زده ام دوست دارند دوستان لالم ....

  • Like 1
ارسال شده در

غیرت دارم

روی خاطراتمان!

برای هر کسی تعریفشان نمیکنم...

تو فقط مرد باش

و

انکارشان نکن...

  • Like 2
ارسال شده در

سر به شانه های تو هم نشد مهم نیست!

سر به فلک میگذارد این تنهایی...

  • Like 2
ارسال شده در

دستم ب سمت تلفن می رود! و بازمی ګرد همچون کودکی ک ب او ګفتند:"شیرینی رو میز مال میهمانهاست."

  • Like 3
ارسال شده در

تنهایی تموم وجودمه منو تنها بزارین **********این تموم بود و نبودمه منو تنها بزارین

  • Like 3
ارسال شده در

این چه عشقی است که در دل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می گیریزی زمن و در طلبت

بازهم کوشش باطل دارم

  • Like 2
ارسال شده در

بازهم دیدمش... نه اینکه بغض کنم، نه! فقط از دور؛ هزار سال پیر شدم

  • Like 3
ارسال شده در

باید که جمله "جان" شوی...:ws37:

  • Like 2
ارسال شده در

ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﺎ ﺩﺭ ﻣﻦ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ ﺣﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.!!!

  • Like 2
×
×
  • اضافه کردن...