رفتن به مطلب

وصف حالتان با زبان شعر


*Polaris*

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در

تو از این شهر رفته ای

 

و من تمامِ خیابان‌هایش را از رویِ بی‌ حوصلگی

 

متر می‌‌کنم اما

 

هیچ کدامشان

 

قدِ تنهایی‌‌ام نمیشوند! ...

  • Like 6
ارسال شده در

چه در دل من،چه در سر تو

من از تو رسیدم به باور تو

تو بودی و من به گریه نشستم برابر تو،

به خاطره تو،به گریه نشستم بگو چه کنم؟

  • Like 6
  • 2 هفته بعد...
ارسال شده در

اینک برﻭﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺮﻋﻈﻤﺖ ﻭﯾﺮﺍﻧﯽ احﺴﺎﺳﻢ ﺳﻮﮔﻮﺍﺭﺑﺎﺷﻢﻣﻦ ﺩﯾﮕﺮﺗﺮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺳﺮﻭﺩﻓﻘﻂ ﺑﺮﻭﻭلی ﺑﺪﺍﻥﻣﻦ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ ﺷﮑﺴﺘﻢ....

  • Like 4
ارسال شده در

عازم این سفرم...

سفری دور به جایی نزدیک...

سفری از خود من تا خود من...

مدتی ست که تماشاگه من رو به خداست...

امیدم به خداوندی او...

و دلم گرم به این پندار...

گرچه تنهایم و دور...

اما............

باز خدایم در همین نزدیکی ست...

  • Like 3
ارسال شده در

لحظه های سکوتم ؛ پر هیاهو ترین دقایق زندگیم هستند !

مملو از آنچه می خواهم بگویم و نمی گویم . . . !

  • Like 5
ارسال شده در

گل در بر و مِی در کف و معشوق به کام است

سُلطان جهانم به چنین روز غلام است

 

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماهِ رُخ دوست تمام است

 

در مذهب ما باده حلال است؛ ولیکن

بی روی تو، ای سرو گل اندام، حرام است

 

گوشم همه بر قول نِی و نغمه‌ی چنگ است

چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

 

در مجلس ما عطر مَیامیز که ما را

هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است

 

از چاشنی قند مگو هیچ و ز شِکّر

زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است

 

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است

همواره مرا کوی خرابات مُقام است

 

از ننگ چه گویی؟ که مرا نام ز ننگ است!

وز نام چه پرسی؟ که مرا ننگ ز نام است

 

مِی‌خواره و سرگشته و رندیم و نظرباز

وآن کس که چو ما نیست در این شهر کدام است؟

 

با محتسبم عیب مگویید، که او نیز

پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

 

حافظ! منشین بی مِی و معشوق زمانی

کایّام گل و یاسمن و عید صیام است

  • Like 3
  • 2 هفته بعد...
ارسال شده در

حالم بد است مثل زنی وقت زایمان

حتی کمی کبود تر از بغض آسمان

 

در مغز خط خطی من آماس می کند

حس به تو رسیدن و افکار توامان

 

دارد شبیه می شود این ماجرا به فیلم

من نقش اولم تو نویسنده ای جوان

 

هر لحظه فکر می کنم انگار مرده ام

در قسمت هزار و یکم ، آخرین پلان

 

شاید سقوط کرده ام از چشم های تو

- اینجا شروع می شود آهنگی از بنان –

 

شرمنده ام که قصه کمی تلخ می شود

تقصیر من نبود که این زندگی چنان

 

با من ستیز می کند انگار… بگذریم

احساس من گذشته از این حرف ، این زمان

 

حسی شبیه زنده به گوری شبیه مرگ

در بطن عاشقانه ترین قسمت رمان

 

:icon_gol:

  • Like 3
  • 2 هفته بعد...
ارسال شده در

دلم برای حضور و غیاب های مدرسه تنگ شده است........

انگار اون موقع مهم بود که من باشم یا نباشم....

  • Like 2
ارسال شده در

من همان دم كه وضو ساختم از چشمه ي عشق

4تكبير زدم يكسره بر هر چه كه هست

  • Like 3
ارسال شده در

نردبان را می گذارم روی صفحه آسمان

 

می روم بالا.....

 

ماه را خاموش میکنم....

 

آسمان من یک ماه بیشتر نمیخواهد.....

  • Like 4
ارسال شده در

نگاه من

به سقف افتاده ی شب........

کلید ستاره ها کجاست......

میخواهم برای ساعتی چند......

دنیا را خاموش کنم.......

  • Like 4
ارسال شده در

{سرد بودنم} را بگذار به حساب... {گرم بودنت} با دیگران...!

  • Like 4
ارسال شده در

گاهی باید بغضت را بخوری و اشکت را تف کنی

که مبادا دل کسی بلرزد.................

حتی در تنهایی خودت هم حق اشک ریختن نداری

چرا که قرمزی چشماهیت ، دل می شکند ... آری...........

کوه بودن به سنگ بودن نیست....

  • Like 3
ارسال شده در

دوست داشتنت

اندازه ندارد

حجم نمی خواهد

وقتی همه ی وجودم

سرزمین حکمرانی توست ...

دوست داشتنت

اندازه ندارد

حجم نمی خواهد

وقتی همه ی وجودم

سرزمین حکمرانی توست ...

  • Like 5
ارسال شده در

دستت که بلرزد اشتباه می نویسی

پایت که بلرزد اشتباه می روی

دلت که بلرزد

وامصیبتا..........................................

  • Like 5
ارسال شده در

گاهی دلم برای خودم تنگ میشود ...

  • Like 5
ارسال شده در

آن لعبت زیبای من،

خود در دل شیدای من

 

ساز انا‌الحق می‌زند،

آنگاه به دارم می‌كشد...

  • Like 6
ارسال شده در

گاهی دلم میخواهد بگذارم بروم بی هرچه آشنا.........

گوشه ی دوری گمنام......

حوالی جایی بی اسم...

  • Like 3
ارسال شده در

ایستاده....

و...

لبخند زنان!

پایش را

روی گلویم فشار میدهد...

تنهایی!

  • Like 3
ارسال شده در
ایستاده....

و...

لخند زنان!

پایش را

روی گلویم فشار میدهد...

تنهایی!

 

می کوشم غم هایم را غرق کنم اما

 

بی شرف ها یاد گرفته اند شنا کنند

 

حسین پناهی

  • Like 3
×
×
  • اضافه کردن...