خيلي وقتا خيلي حرفارو نميتوني به هيچ كسي بگي
به مادرت بگي جز پريشون كردنش كاري نكردي
همسرت... كه چيزي براش مهم نيست...
نميدونم بار چندمه كه از خدا ميپرسم؟ واسه چي منو به اين دنيا آوردي؟...
ديروز داشتم وسائل قديمي مو ميگشتم
دنبال يه فيلم
اوه...
به چه چيزايي برخوردم
واسه ٩سال پيش...
ياد گريه هاي شبانه روزيم زنده شد
گريه هاي مادرم به خاطر من..
اصلا نميدونم اين زندگي ارزش اين همه غصه رو داره؟...
فقط تونستم خاطرات كهنه رو از بين ببرم واسه هميشه
پاره شون كردم
چند ماهي هست كه احساس در من مرده
حس ميكنم سنگ شدم
تنها كسي كه تو زندگيم ارزش داره مادرمه...
طاقت غصه شو ندارم
نميدونم اتفاقي كه امروز برام افتاد معجزه بود يا چيز ديگه
فقط خدا كنه معجزه باشه
خدايا نذار اينقدر آزار ببينم
نذار...