رفتن به مطلب

sam arch

کاربر انجمن
  • تعداد ارسال ها

    10663
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط sam arch

  1. عطیه جام نظورتون چیه؟ منظورتون رندرهای داخلی از یک بیمارستان هست؟ به سایت اتوود سر بزنین([Hidden Content]) لیست پروزه های بچه ها هست اونجا....تو قسمت عنوان پروژه بخش درمانی بهداشتی رو انتخاب کنین....رندرهای داخلی متنوعی از پرسپکتیوهای داخلی می اد دستتون...(.نتونستین بهم بگین راهنمای تصویری بزارم...) اگه منظورتون عکاسی از داخل یک بیمارستان ساخته شده هست...باز بفرمایین که راهنمای تون کنم...
  2. sam arch

    باز باران بی ترانه!

    تاپیک اورامان عزیز آپ! خودشون نیستن..تاپیکشون رو آپ کنیم با یادشون.... . . . موسیقی نمی بارد از دفترچه نُت ها! چون همه ی نُت ها سفید* هستن! *منظور همون نت های سکوت هست در گام ها
  3. سلام به روی ماه شما دوست خوبم... یک نکته ازتون قبلش بپرسم....اینکه فرمودین ادغام شده برای من یک شکی به وجود اومد... فک می کنم ارشد یک چند سالی هست که ادغام شده....یعنی مرحله ی آزمون(یکی بودن سوالات آزمون سراسری و آزاد..ثبت نام رو عرض نمی کنم) رو عرض میکنم...ثبت نام و انتخاب رشته رو عرض نمی کنم..مرحله ی آزمون.... شاید دارم اشتباه می کنم...ذهنم یاری نمی ده... این موضوع رو دارم از اون جهت مطرح می کنم..قبلا می گفتن سوال های آزمون سراسری سخت تر هست...سوال های آزاد آسون تر... من یادمه اون موقع که ما آزمون های جداگانه می دادیم اینطور بود.... یعنی به مراتب اون سالی که من امتحان ارشد دادم...کلیه ی سوالات سراسری از آزاد سخت تر بودن.... ولی تو آزاد آسونی و سختی مهم نبود... اونجا کسانی که میخواستن و تصمیم قطعی به رفتن به دانشگاه آزاد رو داشتن مهم بود...یعنی خلاصه اش ظرفیت! قربونش برم دانشگاه آزاد هیچ وقت با کم شدن ظرفیت ها رو به رو نمی شه! همیشه در حال افزایش هست... فقط فقط فقط (برای تاکید مجدد) چند سال پیش فک کنم سال 90 بود...ما با تعریف افزایش یکباره ای تحت نام واحد علوم تحقیقات در مرکز استان ها و شهرهای بزرگ در دانشگاه آزاد مواجه شدیم.... یعنی یک شبه ظرفیتها دو برابر تا سه برابر شد در مقطع ارشد آزاد... یعنی ما یک واحد مرکز داشتیم....که همون دانشگاه آزاد مرکزی همون شهر بود...و یک واحد علوم تحقیقات که باز وابسته به همون جا بود..ولی براش کادر درست کردن... مثلا تو بندرعباس...یک دفعه ای همون سال یک ساختمون اجاره کردن....طبقه ی آخرش اداری بود....واحد های مسکونی هم شده بودن کلاس! که این واحد های اقماری علوم تحقیقات که خلق الساعه در آمده بودن...بعد از دو یا سه سال در بیشتر شهرهایی که به وجود اومده بدن با مرکز اصلی دانشگاه آزادشون ادغام شدن....(چون بعضی هاشون نتونستن مجوز بگیرن از وزارت علوم..همون که سرش دعوا بود با دانشگاه ازاد با وزرات علوم که شماها بدون مجوز ما کد رشته اضافه می کنین....که این مسئله تا دکتری هم کش پیدا کرد)... شاید در اولین برداشت شما فک کنین که وای ظرفیت ها افت کرده....ولی در عمل اینجوری نشد...الان مثلا تو شهر ما اون ساختمونی که کراایه کرده بودن برای علوم تحقیقات دیگه وجود نداره....کادر اداری شون هم ادغام شدن و اضافه هاشون تعدیل.... اومدن ساختمان اصلی دانشگاه یعنی همچی برگشت سر جای اولش.... فقط با این تفاوت که ظرفیت در دانشگاه مرکزی رفت بالا.... از شهرهای دیگه شهرستان ها بی خبرم..ولی در شهر بندرعباس این اتفاق افتاد... در رشته ی معماری در دانشگاه آزاد رقابت بر سر دانشگاه های خوب برقرار هست... ولی اگر شهرستانی هستین...دانشگاه ازاد مرکز استان خودتون یا شهر خودتون شما رو خیلی راحت قبول می کنه....حتی اگر مهر ماه قبول نشدین...می تونین تو تکمیل ظرفیت مهر....یا ثبت نام بهمن...یا حتی تکمیل ظرفیت بهمن وارد دانشگاه بشین.... چون دانشگاه ازاد پول شما رو می خواد...و کسی که بخواد پول بده رو از دمه دانشگاه آزاد بر نمی گردونه.... اگر دغدغه دارین که حتما تهران قبول بشین....امکانش هست...ولی سخت تر...مخصوصا برای کسانی که رشته ی لیسانسشون معماری نیست... ولی با توجه به اینکه پایه تون صنایع هست یک مقدار نیاز داره که به صورت فشرده دانش و مهارتتون رو ببرین بالا.... ما دروسی داخل ارشد معماری داریم که نیاز به تحلیل دارن...و تحلیل نیازبه اگاهی در مورد رشته داره...درک عمومی معماری به عنوان بخشی از سوال ها یک مبحث مثه بخش تاریخ معاصر حفظ کردنی نیست......بخشی هست که سوال هاش نیاز به تحلیل داره براساس دانشتون.... تهران مرکزهای متفاوتی داره..تا اونجا که یادمه...آزاد واحد مرکز و واحد شمال و واحد جنوب و البته واحد تحقیقات که تو پونک هست.... اگر اینا رو انتخاب کنین... بعداز مرحله ی امتحان حتی اگر امتحان رو زیاد خوب ندادین باز قضیه ی تکمیل ظرفیت مهر و ثبت نام بهمن و تکمیل ظرفیت بهمن رو مد نظرتون باشه.... ما خیلی ها رو داشتیم حتی از جایی که زندگی می کنم...تو تکمیل ظرفیت بهمن و ثبت نام بهمن تونستن معماری منظر و معماری آزاد مرکز رو بیارن... درصد اصلا معلوم نمی کنه....تراز هم همین طور... می دونی چرا اینو می گم؟ چون مثلا من که با تراز 6000 وارد دانشگاه آزاد مرکز استان خودم شدم... یک نفر دیگه با زدن 4 درس منفی و کف تراز 4400 هم تو تکمیل ظرفیت بهمن وارد دانشگاه شد!... یعنی نخونده اومد کنار من نشسته البته یک ترم عقب تر! یعنی منی که خونده بودم با اون فقط یک نیم ترم فرق داشتم! با این اوصاف اصلا کسی معماری هم نخونده باشه! منفی نزنه و یکم درسهای حفظ کردنی بزنه در بعضی استان ها امکان قبولی ش بالا هست!(البته این باعث نشه فک کنین همه چی راحته....ولی در بعضی شهرها واقعا همچی راحته!...تو شهر ما اینجوری بود..برای همین من همکلاسی داشتم که پایه ی عکاسی داشت! و هیچی و هیچی از معماری نمی دونست! یعنی بلد نبود حتی یک خط بکشه!) کلاس اسکیس هم باید براساس شهری توش قرار دارین دنبالش بگردین... بهتون توصیه میکنم....در این مورد یک سر برین دانشگاه شهرتون و از بچه هایی که اونجا قبول شدن در مورد کلاس اسکیسی که رفتن سوال کنین... اصولا در این موارد در هر شهر یک کلاس های خصوصی هستن که بین بچه ها معروفن...نه اون اموزشگاه های عمومی.... البته این حرف من تجربه ی شخصی من در شهرم هست..این تجربه رو نمی تونم تعمیم بدم همه جا.... یک چیزی رو هم اضافه کنم...من از پکیج سنجش تکمیلی استفاده کردم....(کل منابع رو دو جلد کتاب 800 صفحه ای جمع کرده بودن برام پست کردن و تو امتحان های آزمایشی شون هم شرکت می کردم) موسسه های پارسه تو رشته ی ما خوبه...موسسه مدرسان جنوب هم خوبه...البته کیفیتشون براساس نماینگی های شهرهاشون متفاوت هست... . . . شما باید اول دانشگاه،شهرش و البته رشته ی مورد نظرتون رو مشخص کنین...و براساس اون دنبال راهنمایی باشین...تو دانشگاه آزاد این مهمه...
  4. sam arch

    اصول طراحي اقليمي

    دز ضمیمه فایل pdf با موضوع طراحی اقلیمی در 66 صفحه در اختیار شما قرار گرفته است. آپلود اختصاصی مربوط به انجمن نواندیشان می باشد. مراجع این تحقیق
  5. داستان لیموناد نوشته‌ی ریموند کارور اولین بار با ترجمه‌ی مجید مصطفوی در مجله‌ی هفت - بهمن 1386 سال پنجم شماره‌ی 444- منتشر شده. این داستان یکی از بهترین نمونه‌های مینیمالیسم در ادبیات داستانی جهان به‌شمار می‌آید و جدای آن فضای تلخ و توصیفات بی‌نظیر نویسنده از آن داستانی خلاقانه و پراحساس ساخته است. لیموناد جیم سیرز چند ماه پیش که به خانه‌ام آمد تا دیوارها را برای ساختن قفسه‌ی کتاب اندازه بگیرد، شبیه مردی نبود که تنها فرزندش را در مَد روزخانه‌ی اِلوا از دست داده است. موهایش پرپشت بود، اعتماد به‌نفس داشت، بند انگشت‌هایش را می‌شکست و وقتی که درباره‌ی ردیف قفسه‌ها و پایه‌ها حرف می‌زدیم، و رنگ چوب‌های بلوط را با هم مقایسه می‌کردیم سرشار از انرژی بود. ولی این‌جا، این شهر، شهر کوچکی است، دنیایی کوچک. شش ماه بعد، پس از آنکه قفسه‌های کتاب را ساخت، تحویلم داد و نصب‌ش کرد، پدر جیم، آقای هاوارد سیرز که «به جای پسرش کار می‌کند»، می‌آید تا خانه‌مان را نقاشی کند. او -وقتی بیشتر از آنچه در تعارفات شهرهای کوچک مرسوم است، می‌پرسم «جیم چطوره؟» - می‌گوید پسرش، جیم کوچولو را بهار پارسال در رودخانه از دست داد. «جیم خودش را مقصر می‌داند.» آقای سیرز اضافه می‌کند «اصلاً نمی‌تونه فراموشش کنه» و در حالی که صورت حساب را از توی کلاه‌ش که مارک «شروین ویلیامز» دارد در می‌آورد، اضافه می‌کند «شایدم یکمی عقل‌ش را از دست داده باشه.» وقتی هلیکوپتر با انبرک‌هایش جسد پسر جیم را گرفته بود و از توی رودخانه بیرون می‌کشید، جیم هم مجبور بوده آنجا بایستد و نگاه کند. آقای سیرز می گوید: «می‌تونین اینجوری تصور کنین که مث یه انبرک بزرگ آشپزخونه ازش استفاده کردن. که به یه کابل وصل بوده باشه. ولی خدا هم همیشه شیرین‌ترها رو می‌بره. مگه نه؟ اونم نیات اسرارآمیز خودش رو داره.» می‌خواهم نظر او را بدانم. «شما در این مورد چه فکری می‌کنین؟» می‌گوید: «نمی‌خوام فکر کنم. ما نمی‌تونیم در مورد راه و روش خدا چون و چرا کنیم. در حد ما نیست که بدونیم. من فقط می‌دونم که خدا اونو، اون کوچولو رو برده پیش خودش.» باز هم حرف می‌زند و به من می‌گوید همسر جیم بزرگه او را به سیزده کشور اروپایی برده به امید اینکه کمک‌ش کند تا فراموش کند. ولی فایده‌ای نداشته. نتوانسته فراموش کند. هاوارد می‌گوید: «ماموریت به انجام نرسید.» جیم به بیماری پارکینسن مبتلا شده است. بعد از آن نوبت چیست؟ الان از اروپا برگشته، ولی هنوز خودش را مقصر می‌داند که جیم کوچولو را آن روز صبح فرستاده بود تا ببیند فلاسک لیموناد تو ماشین بوده است یا نه. آن‌ها آن‌روز اصلا لیموناد لازم نداشتند! خدایا، خدایا، این چه فکری بود که به سرش زده بود، جیم‌بزرگه تا حالا صدبار –نه هزار بار- به خودش، و به هر کسی که هربار سر صحبت‌ش می‌نشیند این را می‌گوید. قبل از هر چیز چه می‌شد آن روز لیموناد درست نمی‌کرد! چه فکری به سرش زده بود؟ غیر از آن، چه می‌شد اگر شب قبل از آن نمی‌رفتند فروشگاه سیف‌وی خرید کنند، و آن صندوقچه لیموهای زردرنگ کنار صندوق‌های پرتقال، سیب، انگور و موز چیده نشده بود. اصلا جیم بزرگه می‌خواست کمی پرتقال و سیب بخرد، نه لیمو که لیموناد درست کند، بی‌خیال لیمو، از لیمو بدش می‌آمد –لااقل الان بدش می‌آید- ولی جیم کوچولو، او لیموناد دوست داشت، همیشه دوست داشت. او لیموناد می‌خواست. جیم بزرگه شاید بگوید: «بیاین یه جور دیگه به قضیه نگاه کنیم. اون لیموها از یه جایی می‌آن دیگه، مگه نه؟ شاید مثلا امپریال‌ولی یا یه جای دیگه حول و حوش ساکرامنتو، اون‌جا لیمو می‌کارن، درسته؟» آن‌ها می‌کارند و آبیاری می‌کنند و مراقبت می‌کنند و بعد کارگران مزرعه تو کیسه‌ها می‌ریزند و وزن‌شان می‌کنند و بعد توی جعبه‌ها می‌چینند و با قطار و یا کامیون می‌فرستند به این شهرِ به امانِ خدا رها شده تا آدم جز اینکه بچه‌اش را از دست بدهد کار دیگری از دست‌ش برنیاید! آن جعبه‌ها را بچه‌هایی که چندان هم از خود جیم کوچولو بزرگ‌تر نیستند از کامیون‌ها تخلیه می‌کنند. بعد، این بچه‌ها همه آن میوه‌های زرد رنگی را که بوی لیمو می‌دهند از توی جعبه‌های‌شان در می‌آورند و بیرون می‌ریزند، و بچه‌های دیگری که هنوز هم زنده هستند توی شهر پرسه می‌زنند، سالم و سرحالند، و تا دل‌تان بخواهد بزرگ شده اند. آن‌ها را می‌شویند و ضدعفونی می‌کنند. بعد آن‌ها را می‌برند به فروشگاه و توی آن صندوقچه‌ها زیر تابلوی چشم‌گیری که روی آن نوشته شده «تازگی‌ها لیموناد تازه خورده‌اید؟» می‌چینند. آن‌جور که جیم بزرگه با خودش حلاجی کرده تمام این‌ها از منشا اولیه‌اش ناشی می‌شود، از همان اولین لیمویی که توی زمین کاشته شد. اگر اصلا لیمویی روی زمین وجود نداشت، و اگر اصلا فروشگاه سیف‌وی وجود نداشت، خب، جیم هم هنوز پسرش را داشت، درست است؟ و صد البته، هاوارد سیرز هنوز نوه‌اش را داشت. می‌بینید، خیلی از آدم‌ها در این تراژدی سهیم بوده‌اند. کشاورزان و لیموچین‌ها، راننده‌های کامیون، فروشگاه‌های بزرگ سیف‌وی و... جیم‌بزرگه هم، البته، آمادگی داشت تا خودش را در این مسئولیت سهیم بداند. از همه بیشتر او مقصر بود ولی او همچنان داشت به سقوط‌ش ادامه می‌داد. هاوارد سیرز این را به من گفت. با این حال او باید یک جورهایی خودش را پیدا کند و به زندگی ادامه دهد. درست است، دل همه شکسته. چه می‌شود کرد. همین چند وقت پیش‌ها همسر جیم‌بزرگه وادارش کرد در یک کلاس کنده‌کاری پیکره‌های کوچک چوبی توی همین شهر شرکت کند. حالا او سعی می کند پیکره‌های خرس، جغد، عقاب، مرغ دریایی و از این جور چیزها بتراشد، ولی به عقیده‌ی آقای سیرز نمی‌تواند به اندازه کافی برای هر حیوانی وقت بگذارد تا تمام‌ش کند. هاوارد سیرز می‌گوید مشکل این است که هر وقت جیم بزرگه سرش را از روی دستگاهِ تراش یا چاقوی کنده‌کاری‌اش، برمی‌دارد پسرش را می‌بیند که از میان آب‌ها پایین رودخانه بیرون کشیده می‌شود و بالا می‌آید –یا می‌شود گفت، چرخ‌زنان بالا می‌آید- شروع می‌کند به چرخیدن و چرخیدن دایره‌وار تا به آن بالا برسد، خیلی بالاتر از درخت‌های صنوبر، انبرک‌ها از پشت چنگ‌ش زده‌اند، بعد هلیکوپتر با صدای غر و تق تق پره‌‌هایش به طرف بالای رودخانه می‌چرخد و تاب می‌خورد. حالا جیم کوچولو از روی سر جست‌وجوکنندگان که در کنار رودخانه صف کشیده‌اند رد می‌شود. دست‌هایش از دو طرف بدنش آویزان است و قطرات آب از او می‌چکد. او بار دیگر از روی سر آن‌ها، حالا نزدیک‌تر، رد می‌شود، بعد یک دقیقه پس از آن برمی‌گردد و خیلی به آرامی روی زمین قرار می‌گیرد، درست جلوی پای پدرش. مردی که حالا با دیدن همه آن‌چیزها –پسر مرده‌اش که در چنگ آن گیره‌های فلزی از توی آب بیرون کشیده می‌شود و دایره‌وار می‌چرخد و می‌چرخد و بر فراز ردیف درختان پرواز می‌کند- حالا دیگر هیچ‌چیز نمی‌خواهد جز آنکه فقط بمیرد. ولی مرگ نصیب شیرین‌ترین آدم‌ها می‌شود. او شیرینی را به یاد می‌آورد، زمانی که زندگی شیرین بود، و شیرینی که در آن زندگی نصیب‌ش شده بود. برگردان: مجید مصطفوی
  6. این مطلب خوب و جامع باید یک بار بیاد بالا... یکم مطالب عمومی تر از شاهنامه رو هم بهانه می کنم برای این آپ... شاهنامه منظومه‌ای حماسی در مورد تاریخ اساطیری ایران از آغاز تا پایان دودمان ساسانیان است که ابوالقاسم فردوسی در حدود سال ۴۰۰ یا ۴۰۱ ه.ق نوشته‌است. این اثر اهمیت بسیاری در فرهنگ ایرانیان و فارسی‌زبانان دارد و یکی از بزرگ‌ترین حماسه‌های جهان، مهم‌ترین نامهٔ اندیشهٔ سیاسی ایران‌شهری در دورهٔ اسلامی، شاهکار حماسی زبان فارسی، حماسهٔ ملی ایرانیان و بزرگ‌ترین سند هویت ایشان و حتی قرآن ایرانیان توصیف شده‌است. شاهنامه اثری است منظوم در حدود پنجاه‌هزار بیت در بحر متقارب مثمن محذوف (یا مقصور) (فعولن فعولن فعولن فعل (فعول)). سرایش آن حدود سی‌سال به طول انجامید. فردوسی خود در این باره می‌گوید: بسی رنج بردم درین سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی آخرین ویرایش‌های فردوسی بر این اثر در سال‌های ۴۰۰ و ۴۰۱ هجری قمری انجام شده‌است. موضوع داستان‌های شاهنامه شاهنامه شرح احوال، پیروزیها، شکستها، ناکامیها و دلاوریهای ایرانیان از کهن‌ترین دوران (نخستین پادشاه جهان کیومرث) تا سرنگونی دولت ساسانی به دست تازیان است (در سده هفتم میلادی). کشمکشهای خارجی ایرانیان با هندیان در شرق، تورانیان در شرق و شمال شرقی، رومیان در غرب و شمال غربی و تازیان در جنوب غربی است. علاوه بر سیر خطی تاریخی ماجرا، در شاهنامه داستان‌های مستقل پراکنده‌ای نیز وجود دارند که مستقیماً به سیر تاریخی مربوط نمی‌شوند. از آن جمله: داستان زال و رودابه، رستم و سهراب، بیژن و منیژه، بیژن و گرازان، کرم هفتواد و جز اینها بعضی از این داستان‌ها به طور خاص چون رستم و اسفندیار و یا رستم و سهراب از شاهکارهای مسلم ادبیات جهان به شمار می‌آیند. دودمان‌های پادشاهی در شاهنامه 1-پیشدادیان 2-کیانیان 3-اشکانیان 4-ساسانیان پیشینه داستان‌های شاهنامه باید دانست که بن‌مایه‌های داستان‌های شاهنامه ساختهٔ فردوسی نیست و این داستان‌ها از دیرباز در میان ایرانیان رواج داشته‌اند. مثلاً در کتب پهلوی مانند بندهشن، ایاتکار زریران (که مشابهتهای بسیار با گشتاسب‌نامه دقیقی دارد) و دینکرد تلمیحات و اشارات بسیاری به قهرمانان و پهلوانان شاهنامه وجود دارد. همچنین در اوستا خصوصا در نسک یشت‌ها اشارات فراوانی به بسیاری از شخصیتهای شاهنامه (پیشدادیان و کیانیان) شده‌است. این قضیه در تمام آثار حماسی بزرگ به چشم می‌خورد به این معنا که در آغاز (و شاید برای مدتی مدید) داستان‌های حماسی در میان مردم دهان به دهان و از نسلی به نسلی سینه به سینه می‌گردد تا آنکه شاعر توانا و با ذوق و قریحه‌ای پدیدار شده و اثری بزرگ از روی آنها می‌آفریند. مأخذ اصلی فردوسی در به‌نظم کشیدن داستان‌ها، شاهنامهٔ منثور ابومنصوری بود که چندی پیش از آن توسط یکی از سپهداران ایران‌دوست خراسان از روی آثار و روایات موجود گردآوری شده بود. فردوسی در شاهنامه از پنج راوی شفاهی نیز به نام‌های آزادسرو ، شادان برزین ، ماخ پیر خراسانی ، بهرام و شاهوی یاد کرده که او را در بازگوکردن داستانها یاری رسانده‌اند اما ذبیح‌الله صفا در کتاب «حماسه‌سرایی در ایران» با ذکر دلایلی آورده‌است که به احتمال فراوان راویان یادشده مربوط به روزگاران پیشین بوداند و فردوسی به جهت احترام از آنان سخن به زبان آورده و هیکدام معاصر با حکیم طوس نبوده‌اند. نیز شایان ذکر است که کتاب بسیار عظیمی در اواخر روزگار ساسانی به نام خوتای نامگ (خدای‌نامه) تالیف شده بود که به یک معنا کتاب تاریخ رسمی شاهنشاهی به شمار می‌آمد. روزبه پسر دادوویه با کنیهٔ عربی «عبدالله بن مقفع» یا همان ابن مقفع مترجم کلیله و دمنه آن را به عربی ترجمه کرد. این کتاب یکی از مآخذ تقریباً همهٔ تاریخنگاران سده‌های آغازین اسلامی به شمار می‌آمد. از خوتای نامگ در شاهنامه با نام نامهٔ خسروان یاد شده‌است. «خوتای» برابر پهلوی «خدای» است که به معنی پادشاه به کار می‌رفته‌است. معنی مشابهی برای خدا هنوز هم در نامهایی چون «کدخدا» دیده می‌شود. این نکته دارای اهمیّت است که داستان‌های شاهنامه در آن دوران نه به عنوان اسطوره بلکه به عنوان واقعیّتی تاریخی تلقی می‌شدند. یعنی فردوسی تاریخ ایرانیان و حماسه‌های ملی آنان را به نظم کشید نه اسطوره‌های آنان را. شاهنامه‌های منظوم دیگر فردوسی نخستین کسی نبود که به نظم حماسه‌های ملی اقدام کرد پیش از او دیگرانی نیز دست بدین کار یازیده بودند. از آن میان دقیقی طوسی (همشهری فردوسی) شایستهٔ نامبردن است. وی شاعری خوش‌قریحه بود که نخست به نظم شاهنامهٔ ابومنصوری اقدام کرد ولی هنوز چندی از آغاز کارش نگذشته بود که به دست یکی از بندگانش کشته شد و کار او ناتمام ماند. فردوسی در شاهنامهٔ خود از دقیقی به نیکی نام می‌برد و هزار بیت از سروده‌های او را در کار خود می‌گنجاند (احتمالاً برای قدردانی). هزار بیت دقیقی مربوط به پادشاهی گشتاسب و برآمدن زرتشت است. ذبیح‌الله صفا به این هزار بیت لقب گشتاسپ‌نامه داد که خوشبختانه امروز جاافتاده و مقبول است. شخص دیگری که پیش از آن دو به نظم حماسه‌های ملی پرداخته بود شاعری بود با نام مسعودی مروزی. متاسفانه امروز بیش از چند بیت از شاهنامهٔ او در دست نیست. اما ظاهراً در زمان فردوسی شهرتی بسزا داشته‌است. جالب توجه‌است که شاهنامهٔ او در بحر تقارب نیست بلکه در بحر هزج است (مفاعیلن مفاعیلن فعولن). کتاب‌های نوشته‌شده بر پایهٔ شاهنامه پارسیان و من پارسیان و من: کاخ اژدها پارسیان و من: راز کوه پرنده پارسیان و من رستاخیز فرا می‌رسد داستان‌های شاهنامه هفت خوان رستم (در چهار جلد : تلسم پادشاه, جادوی دیو سپید, در جستجوی آزادی , بر لبه ی تیغ) نبرد هاماوران (در چهار جلد : خشم پادشاه , جادوی سیاه , وسوسه شیطان , دستان آتش) فیلم‌های ساخته‌شده بر پایهٔ شاهنامه در سال ۱۳۱۳ ه‍.خ عبدالحسین سپنتا فیلم فردوسی را ساخت که در جشن هزارهٔ فردوسی به نمایش در آمد. در سال ۱۳۳۶ مهدی رئیس فیروز و شاهرخ رفیع فیلم رستم و سهراب را کارگردانی کردند. در سال ۱۳۳۷ منوچهر زمانی فیلم بیژن و منیژه را کارگردانی نمود. در سال ۱۳۸۴ محمد نوری‌زاد فیلم شاهزادهٔ ایرانی (دربارهٔ داستان رستم و اسفندیار) را ساخت. این فیلم نسخهٔ سینمایی مجموعهٔ چهل سرباز می‌باشد. بوریس کیمیاگرف کارگردان مشهور تاجیکستان شوروی پیشین چهار فیلم بر پایهٔ شاهنامهٔ فردوسی در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ میلادی ساخته است. این فیلم‌ها عبارت اند از:"پرچم کاوهٔ آهنگر" (۱۹۶۱)، "داستان رستم" (۱۹۷۱)، "رستم و سهراب" (۱۹۷۱) و "داستان سیاوش" (۱۹۷۶). همچنین ویشرام بدکار (Vishram Bedekar) کارگردان هندی در سال ۱۹۶۳ فیلم "رستم سهراب" را از روی شاهنامهٔ فردوسی ساخته است.
  7. معمار: حسن سلطان‌پور موقعیت: تبریز، ایران تاریخ: 1395 مساحت: 15،000 مترمربع وضعیت: طرح پیشنهادی مسابقه / رتبه اول کارفرما: سازمان قطار شهری تبریز و حومه تیم طراحی: مهدی رسولی، فریبا گودرزی منبع: iranian-architect.ir میدان ساعت به عنوان یک میدان تاریخی و فرهنگی، در شهر تبریز ثبت شده است. با بررسی سرگذشت میدان، خواهیم دید که ساختار و یکپارچگی آن در طول زمان خدشه‌دار شده، به گونه‌ای که در یک دوره زمانی، مجسمه باقرخان از وسط میدان حذف و در دوره‌ای دیگر، ساختمان نسبتا تاریخی دوران پهلوی که در طول زمان، بخشی از هویت میدان را تشکیل داده بوده‌اند، از استخوان‌بندی میدان حذف شده‌اند. تغییر یکباره این نوستالژی‌ها، موجبات بحران هویتی در شهر و ناکارآمدی بافت‌های تاریخی را فراهم خواهد کرد، چرا که میزان ادراک انسان از محیط، بستگی به حافظه تاریخی وی از آن محیط دارد و اگر آن محیط را حذف و یا تقلیل دهیم، این حافظه دچار اختلال می‌شود و احساس بیگانگی را در فضا ایجاد می‌کند. ما می‌خواهیم با بازسازی کلیت یک چیز به جای اجزای آن، در راستای تداعی و حفظ گشتالت و یکپارچگی محیطی، به بازگرداندن حس مکان و احیای خاطرات مشترک جمعی کمک کنیم. برای این امر، بخشی از عناصر کلیدی در هویت‌بخشی میدان را، با در نظرگرفتن شرایط جدید سایت که در زیر به دو مورد آن اشاره شده است، به آن باز می‌گردانیم. آمار نشان می‌دهد که رشد بناهای ساخته‌شده در شهر تبریز، در سال‌های اخیر، از رشد جمعیت آن بیشتر بوده و این امر موجب کاهش فضاهای سبز در شهر معروف به باغشهر تبریز شده است. در نتیجه، ترجیح می‌دهیم حال که بنای موجود در میدان حذف شده است، به جای آن، تا جایی که امکان دارد و البته با حفظ عناصر لازم در حفظ گشتالت محیطی میدان، فضای سبز را جایگزین کمبودهای شهر کنیم. در نتیجه، فضای شهری به درون جداره‌ها رسوخ خواهد کرد و حاشیه میدان را به دو حیاط مرکزی میان ساختمان خواهد دوخت. ساختمان شهرداری در حاشیه سایت، در حال مرمت بوده و قرار است به مرکز رویدادهای اجتماعی، فرهنگی و تالار شهر تغییر کاربری دهد. در حال حاضر، این مجموعه یک حیاط پشت به میدان دارد که در آینده می‌توان از فضای خالی به دست آمده در سایت مترو، به عنوان حیاط دوم مجموعه تالار شهر، ولی رو به خیابان و میدان ساعت بهره برد و از آن به عنوان مکانی برای نمایش‌ها و پرفورمنس‌های خیابانی استفاده کرد. این فضای جدید شهری می‌تواند به رونق مجموعه تالار شهر و شهرداری در آینده کمک کند.
  8. ادامه پست قبل و شب یلدا از نازنین خانوم فاصله گرفتم رفتم سمت همیلا خانوم و برادرش... الان دیگه آروم شده بودن...کار به بگو و بخند داشت پیش می رفت.... متوجه اومدنم به سمتشون نشده بودن... حس کردم امکان این هست که باز بتونم برم بیرون... مهمونی خلوت تر شده بود... ساعت از نیمه های شب گذشته بود... انگاری دیگه هر کی مونده بود از خودی ها بودن...از آدم هایی ناخودی مثه من خبری نبود انگار... تو مسیر بیرون رفتن...یاد بفرما زدن صاحب مجلس برای بازی بیلیارد افتادم... گفتم حداقل برم ببینم چه طوری هست فضا...برای من فرصت دیدن چنین فضاهای معماری تو بندر کم پیش می اد... دیدم بین فضای سالن اصلی با فضای بازی...یک پیش فضا گذاشتن که سرویس ها قرار گرفتن...همون جا که همیلا خانوم اون پسرها رو خفت کرده بود وقتی داشت دنبال من می گشت... یک فضای شیشه ای بود که من می تونستم قبل از ورود به فضای بازی ببینم که چه خبره توش... 5 تا میز بیلیارد با فاصله های مناسب قرار گرفته بودن... وقتی رفتم داخل فضا..متوجه شدم که فضای بدن سازی کنار همون فضای بلیارد با یک در تو یک فضای دیگه در دسترس بود... که کنارش یک استخر و سنای کوچیک هم داشت... من همین جوری داشتم چرخ می خوردم...اینجوری که دارم براتون تعریف میکنم..در واقع همین جوری که داشتم می دیدم دارم براتون هم می نویسم... اصلا متوجه ادم های دور رو برم و اینکه مثلا می پرسن این بابا کیه؟! دنبال چی می گرده نبودم! دوباره که برگشتم سمت میز بیلیاردها متوجه شدم..چند تا در هم یک ضلع دیگه ی فضا هست که وقتی رفتم سمتشون یک دفعه یک دست از پشت سر من رو نگه داشت.... سرم رو برگردوندم دیدم همون صاحب مجلس هست... گفت دیگه اونجاها رو نگرد ..با خنده این رو گفت... گفتم ببخشید..نمی گشتم...داشتم فضاها رو می دیدم...برام جالب بود نقشه ی اینجا.... اینجور فضا رو تو بندر کم می تونم ببینم... البته رو نقشه های زیاد هست..ولی اینکه ساخته شده باشه خیلی تجربه ی کمی هست دیدنش تو فضای مسکنونی خندید گفت...باور کن من هم می خوام بزارم بری...ولی با چک و لقد می ندازنت بیرون ها...خودت مختاری....اونجا وی آی پی هست! گفتم خوب شد گرفتین من رو...من کوپن کتک خوردنم امشب تموم شده بود...به اندازه ی کافی خوردم... گفت اومدی بیلیارد بزنیم یا فقط اومدی بگردی....:gnugghender: گفت راستش به قصد دیدن این فضا اومدم..خیلی وقته چوب بیلیارد رو حتی دست نگرفتم.... گفت بیا حالا....یک دست 15 توپه بزنیم... مطابق با پیش بینی ها...اون زودتر از من گوی هاش رو تموم کرد و توپ سیاه رو هم انداخت... رو کرد بهم گفت...انگاری راست گفتی...خیلی وقته بازی نکردی... گفتم باور نمی کنین که... گفت بیا دور بعدی رو شرطی بزنیم.. گفتم خوب من می بازم به هر حال...فک نمی کنین اینجوری عاقلانه نیست شرط بزارم..گفت آخه با این تبصره که من بهت 3 توپ ارفاق می دم... میز رو چید...با ضربه ی اول توپ ها رو شکوند...و سه تا از توپ ها رو تو منفذها انداخت... گفت حالا چی؟! وسوسه کننده بود... من کلا در این موارد اهل چلنج نیستم...کل شرط بندی که تو عمرم بسته ام سر ناهار بوده یا شام! یا چیزهای کوچیک... گفتم حالا سر چی میخواین شرط ببندین... گفت یکی از شرایط اینه که بعد از اینکه بازی تموم شد هر کی می تونه شرطش رو بگه...:gnugghender: دیگه داشت خیلی مرموز می شد قضیه... کسی دور و برمون نبود... تو ذهنم این بود که اگر می بردم می خواستم بزاره یک بار بچه های پاتوق رو جمع کنم بیارم یک دور اینجا رو ببینن... با همین هدف با اینکه باز با ارفاق احتمال بردم کم بود قبول کردم... بازی که شروع شد سر همون ضرب اول سه توپی که از من جلو بود رو مساوی کرد و تا پنج رفت.... نوبت من که رسید....توپ ها اینقد جاهای بد قرار گرفته بودن که خیلی سخت بود..تازه فهمیدم که اول باید درست میز رو می دیدم... توپ ها رو از اون دسته ای انتخاب کرده بود که دیده بود سخت تر هستن.. قشنگ از 4 تای باقی مونده 3 تاشون کور بودن! یعنی به صورت عادی به هیچ منفذی راه نداشتن... اون یکی که باقی مونده بود هم امکان خیلی زیاد توپ سفید هم باهاش می رفت داخل منفذ.... سرتون رو درد نمی آرم..باختم! با لبخند اومد سمتم... نزدیک شد... پرسیدم حالا شرطتون پی هست...باید چقد پیاده شم؟! گفت نه...باید جواب بدی... گفتم بپرسید.... گفت چه طور قاپ همیلا رو زدی؟!...همیلا سراغ ادم های دو زاری نمی ره...:4chsmu1: می دونستی قبل از تو من باهاش بودم؟...چیزی از من به تو گفته؟! گفته چقد بازیکن خوبی هستم؟! گفته چقد سرعت عملم خوبه؟! گفته چقد کیفیت کارم خوبه؟!(اینارو که می گفت با حالت چندش اوری میخندید) بعد من تازه دوزاریم افتاد...این دوزاری من همیشه کجه! گفتم عزیز دل! در مورد من اشتباه فک می کنی... آخه باید قبل از اینکه دهنت رو وا کنی و حرفی بزنی..یکم مز مزه اش کنی..این رو دیگه هر کی حتی دهنش بوی شیر هم می ده می تونه بفهمه که همیلا خانوم...نوجوونه!..وقتی شدات من رو معرفی می کرد مدرکم رو که گفت..باید دستت اومده باشه چند سالم هست... منِ دراز و دیلاق! دیگه وقت حلوا خوردنمه!...خندیدم گفتم... ما کجا سیر می کنیم...شماها کجا سیر می کنین... از تک و تا نیافتاد...باز با خنده ی چندش اوری گفت... مگه به سنه؟! همه ی میوه ها که تو یک زمان مشخص نمی رسن! همیلا از اوناست که زود رسیده! می بینیش که! در این لحظه می تونستم تصور کنم که لبخند به روی صورتم ماسیده... جای عصبانیت بود و اینکه بزنم تودهن اون پسر با این حرف های چندش اورش... ولی......ری اکش بد من..می تونست به حرف ها و حدیث های زشت اون دامن بزنه... باید فقط دور می شدم...چون اون میون هیچ منطقی واسه پیروزی و اثر گذاری نبود...اونجا قرار نبود حقیقت روشن بشه... اونجا قرار بود عُقده ها وا بشه... نمی خواستم نقش وا کننده ی عقده ها رو بازی کنم... گفتم...یاد گرفتم..هر جا رفتم....حرمت میزبان رو داشته باشم... حرمت نمکی که خوردم تو خونه اش رو داشته باشم..حتی اگه اون نمک فقط یک لیوان آب بوده باشه!(اون شب به هیچی لب نزده بودم! جز یک لیوان آب)... برام این تصورات شما هیچ ارزشی نداره...چون این میون نه من سر پیاز هستم...نه ته پیاز... و البته اگر خودتون پیش همیلا خانوم مطرح کنین فک کنم پاسخ در خور شان تون رو ازشون بگیرین...البته اگه جرات مطرح کردنش رو دارین.. البته این میون اینکه من رو بیارین یک گوشه ای و این جور مغایر با سن تون رفتاری رو نشون بدین مثه بچه ای که ازش یک چیزی رو گرفتن...نشون از اینه که بیشتر از اینکه تو موضع قدرت باشین...تو موضع ضعفین... و من عادت ندارم به بازنده ها لگد بزنم...فقط می تونم ترحم کنم... از کنارش رد شدم و گفتم..خداحافظ خوش گذشت...شب خوش... از پشت سر گفت...بازی رو که شما باختی حتی با ارفاق... برگشتم...گفتم آینه نزدیکتون هست...ببینین صورتتون صورت یک برنده هست؟(کاش می تونستم اون لحظه شکلک محمد عارف خیابانی رو براش بفرستم) برگشتم سمت سالن... دیگه موارد دیگه رو تعریف نمی کنم....خلاصه اش اینکه.. همیلا خانوم دیدن که من اتاق بیلیارد اومدم...و پشت سرم ایشون.... نمی دونم چی بینشون رد و بدل شد که صداشون رفت بالا....بعد اینا شروع کردن به جر و بحث با هم...من دیگه دور می شدم و می رفتم سمت حیاط... چند وقت بعدش دوست محترم...م همیلا خانوم رو کشون کشون کشیدن بیرون...در حالی که داشت همین جوری رو به عقب دری وری بار اون پسر می کرد.... نازنین خانوم هم از پشت سر اضافه شده بود...و در دهن ایشون رو گرفت.... نزدیک من که رسیدن کمی آروم شده بود... رو کرد به من همیلا خانوم..عرضه نداری دیگه! باید می زدی تو گوشش! گفتم زدم! گفت زدی؟! کجا زدی؟! چطوری زدی؟! گفت با دستم نزدم! گفت برور بابا! بدرد خودت می خوره اونجور زدن! گفتم جوری زدم که از لجش اومد با شما جر و بحث کرد دیگه! پس انگار زدم من نسبت به این بلوایی که شما به پا کردی اثرش بیشتر بوده.... گفت برو بابا! چهار تا نر و ماده زدم تو گوشش جلوی اون دختره...حساب کار اومد دستش! این رو می گن سر جاش نشوندن! نازنین خانوم می خندید گفت...سام! کاش واساده بودی...همیلا چهار پایه اورد..گذاشت زیر پاش...به سرعت و برق و باد چهار تا خوابوند تو گوش پسره... خواهر و برادر همراه نازنین خانوم باز خندیدن... می گم دیگران چی کار کردن؟! نازنین خانم گفت...عادت دارن به پریدن این دو تا به هم.... هر جا این دو تا هسن..اخر همین می شه...نگران نباش... گفتم من عادت ندارم.... همیلا خانوم گفت چی حالا گفت بهت؟! گفتم ندونسته بهم می گی چرا نزدم تو گوشش؟! شما که نمی دونی چی گفته؟چطوره توقع داری من بزنم تو گوشش؟! گفت این (یک فحشی داد خطاب بهشون) یک حرف درست و درمون نمی زنه..اگه اسم من رو هم آورده باید می زدی تو گوشش! گفتم من سر پیازم یا ته پیاز...خود پیاز اینجا واساده...بره بزنه(اشاره ام به برادرشون بود) نازنین خانوم خندید... دوستم گفت برو بابا! اگر بخوام به خاطر این بزنم تو گوش مردم که باید همه ی جماعت اینجا رو ردیف کنم یکی یک نر ماده بخوابونم تو گوششون! اینقد این با این اخلاقگندش انگشت نمای خلقه! و نقل محفل هاشون! همیلا خانوم گفت مگه من چی کار کردم؟! دهن مردم وازه! هر چی لایق خودشونه بار دیگران می کنن... گفتم بسه دیگه سر درد گرفتم...چه شب یلدایی شدامشب...من پشت دستم رو داغ بکنم با شماها دیگه جایی بیام... بریم برسونین خونه من رو فردا هزار تا کار دارم... گفت چند لحظه واسا..ما اصلا نرفتیم بالا با بزرگترهای سلام احوال پرسی کنیم..بزار با همیلا بریم برمی گردیم... گفتم برین زودتر... نازنین خانوم گفت...به بابا و مامان منهم بگین پایین منتظرم..بیان بریم... دوستم گفت شما نمی این؟! نازنین خانوم گفت...من اول مجلس رفتم بالا... بچه ها که دور شدن..نازنین خانوم بعد از این پا و اون پا کردن..پرسید..چی گفت بهت سام؟ گفتم چیز خاصی نبود... گفت بگو همون چیز غیر خاص رو... موضوع رو که گفتم... گفت خوب شد کشش ندادی...گذاشته بود مجلس خلوت بشه یک بلوا درست کنه... تو که باهاش هم بازی نشدی...اومد بیرون عقده خالی کنه... گفتم زیاد که بد نشد... گفتن..نه بابا عادت داریم به اینکه این دو تا بهم بپرن... خوب شد چیزی به همیلا نگفتی...اینا رو بشنوه ...نزاشتم ادامه بدن...گفتم می دونم... ولی اصلا حس خوبی نبود که اینا رو شنیدم... حرف ادم های بی چاک و دهن رو نباید اهمیت بهش داد...ولی وقتی این ادم هایبی چاک و دهن تو یک جمعی اثر بزارن..می تونن ذهنیت ادم ها رو مسموم کنن... اصن واسه وجود همین ادم هاست که اینجوری پرخاش گر هست و گوشه گیر... حیفشه به خدا...حیف... اون شب برگشتیم... دمه در خونه از ماشین پیاده شده همیلا خانوم روکرده بهم می گه...دیگه تو رو به من بستن! باید بیایی نقشش رو بازی کنی! گفتم دیگه پشت گوشتون رو دیدین من رو هم تو این مهمونی ها می بینین دختر کوچولو!:babygirl: می دونستم از این واژه متنفره! برو پیرمرد تو لیاقت نداری! صد سال سیاه مثه من گیرت نمی اد بد بخت کج و کوله...رفت و در رو با عصبانیت بست... دوستم هم بیرون اومده بود...گفتم یک چند وقت دور و بر من پیدات نشه...وگرنه گازت میگیرم!.. خندید گفت...گاز گرفتنتم دوست دارم!...رفتن...من ساعت 3 صبح کلید انداختم وارد خونه شدم... صدای موسیقی از طبقه ی جوونا می اومد...خدا فردا رو به خیر کنه...حتما باز خانوم نصرت ابادی شکایت می کنه و آجان میاره... اینم ماجرای پر دردسر من از شب یلدا...ببه خاطر اینکه کم می بینمشون با جزئیات کامل نوشتم که جبران چند وقت آپ نکردنم تاپیک بشه....باز سانسور کردک خیلی جاها رو...دیگه باید حرمت نگه می داشتم...یخیل جاها بود که خنده دار بود..ولی چون شوخی هاشون یک جوری بد بود نتونستم بازگو کنم.... از سردردی که با نوشته ها من نصیبتون هم میشه عذرخواهی می کنم.. فعلا آرامش پیشکش لحظه هاتون
  9. عاشقم به اینکه یک نفر با ماسک های مختلف بیاد باهام حرف بزنه... بیشتر از اینکه این میون چیزی از من نصیبش بشه...من بیشتر با شخصیت های مختلف درونش آشنا می شم... اینکه در آن واحد می تونه هم مرد باشه...هم زن...هم متاهل باشه...هم مطلقه...هم بچه باشه...هم پیر...هم شوخ باشه...هم رسمی... از صحبت با آدم هایی که ماسک به صورت دارن نترسین...اونا تنهان و البته کنجکاو باهاشون بازی کنین...لذت داره...هم بازی های خوبی هستن... . . .
  10. سخن گرداورنده: چنانچه سازه اي تحت شرايط خاص(زلزله يا گود برداري يا ...) آسيب ديده باشد يا اگرقصد تغيير كاربري ساختمان(مسكوني به آموزشي) ، تغيير يا افزايش در ميزان طبقات سازه را داشته باشيم ديگر سازه موجود ايمني و شرايط مطلوب براي تحمل بار هاي وارده را نخواهد داشت و نيازمند مقاوم سازي يا ترميم و تقويت سازه هستيم. اين جزوه آموزشي كه بر پايه تجربه كارگاهي نويسنده در پروژه مقاوم سازي ترمينال شهر ساري بعنوان كارآموز و بهره گيري از اطلاعات ارزشمند استاد گرانقدر درس ترميم سازه هاي اينجانب ، جناب مهندس خدابنده عضو هيئت علمي عمران دانشگاه گيلان ميباشد ،كوشش يست براي آشنا نمودن دانشجويان و بخصوص فارغ التحصيلان محترم براي انجام اقدامات مقدماتي و مقاوم سازي سازه ها و در انتها 2 نمونه پروژه از مراحل ترميم سازه بتني مصلي و پل غازيان درشهرانزلي كه گرد آوري آن بعنوان پروژه درس ترميم سازه ها در ترم بهار 86 بر عهده دانشجويان 1 اين درس بوده براي تكميل نكات آموزشي آورده شده است. لینک دانلود فایل پی دی اف با توضیح و تصویر از لینک زیر
  11. قهوه ی قجری میخواهد دلم..تا بدهم به مهمانی که ناخوانده ست! البته! البته بعید می دانم این رِند بَلا دیده به قول حافظ....دوست کُش شود! . . . ترجمه ی عبارت فوق: من خود آن سیزده ام کز همه عالم به دَرَم... . . . دارم به این نتیجه میرسم که باید بیشتر حرف هام رو با زیرنویس فارسی بدم بیرون از بس که ناجورم!
  12. آثار برگزیده مسابقه طراحی مدرسه شش‌کلاسه روستای ده‌نو جیرفت برگزارکننده: دوسالانه‌ ملی معماری، شهرسازی و طراحی داخلی ایران (فصلنامه هنر معماری) هیات داوران: فرامرز پارسی، عباس ریاحی‌فرد، بیژن شافعی، محمدرضا حائری، سارا کلانتری، فرشاد مهدی‌زاده، شهاب میرزائیان، رضا نجفیان تاریخ اعلام نتایج: 26 شهریور 1395 رتبه هفتم (شایسته تقدیر هیات داوران): امیرعباس ابوطالبی رندرینگ، تحقیق و پژوهش: مهدی ابوطالبی، نکیسا حائری، فاطمه تاجیک
  13. آثار برگزیده مسابقه طراحی مدرسه شش‌کلاسه روستای ده‌نو جیرفت برگزارکننده: دوسالانه‌ ملی معماری، شهرسازی و طراحی داخلی ایران (فصلنامه هنر معماری) هیات داوران: فرامرز پارسی، عباس ریاحی‌فرد، بیژن شافعی، محمدرضا حائری، سارا کلانتری، فرشاد مهدی‌زاده، شهاب میرزائیان، رضا نجفیان تاریخ اعلام نتایج: 26 شهریور 1395 رتبه ششم (شایسته تقدیر هیات داوران): سیدحمید حسینی، آناهیتا صولتی دالکی، یاسمن مطیفی‌فرد
  14. آثار برگزیده مسابقه طراحی مدرسه شش‌کلاسه روستای ده‌نو جیرفت برگزارکننده: دوسالانه‌ ملی معماری، شهرسازی و طراحی داخلی ایران (فصلنامه هنر معماری) هیات داوران: فرامرز پارسی، عباس ریاحی‌فرد، بیژن شافعی، محمدرضا حائری، سارا کلانتری، فرشاد مهدی‌زاده، شهاب میرزائیان، رضا نجفیان تاریخ اعلام نتایج: 26 شهریور 1395 رتبه پنجم (تقدیر ویژه‌ هیات داوران): استودیوی طراحی MIA، وحید جودی
  15. آثار برگزیده مسابقه طراحی مدرسه شش‌کلاسه روستای ده‌نو جیرفت برگزارکننده: دوسالانه‌ ملی معماری، شهرسازی و طراحی داخلی ایران (فصلنامه هنر معماری) هیات داوران: فرامرز پارسی، عباس ریاحی‌فرد، بیژن شافعی، محمدرضا حائری، سارا کلانتری، فرشاد مهدی‌زاده، شهاب میرزائیان، رضا نجفیان تاریخ اعلام نتایج: 26 شهریور 1395 رتبه چهارم (تقدیر ویژه‌ هیات داوران): دفتر معماری هیچ (مجید رئیس میرزائی، محمدحسن فروزانفر، امیرحسین قمی)
  16. آثار برگزیده مسابقه طراحی مدرسه شش‌کلاسه روستای ده‌نو جیرفت برگزارکننده: دوسالانه‌ ملی معماری، شهرسازی و طراحی داخلی ایران (فصلنامه هنر معماری) هیات داوران: فرامرز پارسی، عباس ریاحی‌فرد، بیژن شافعی، محمدرضا حائری، سارا کلانتری، فرشاد مهدی‌زاده، شهاب میرزائیان، رضا نجفیان تاریخ اعلام نتایج: 26 شهریور 1395 رتبه سوم: محمد خاوریان
  17. آثار برگزیده مسابقه طراحی مدرسه شش‌کلاسه روستای ده‌نو جیرفت برگزارکننده: دوسالانه‌ ملی معماری، شهرسازی و طراحی داخلی ایران (فصلنامه هنر معماری) هیات داوران: فرامرز پارسی، عباس ریاحی‌فرد، بیژن شافعی، محمدرضا حائری، سارا کلانتری، فرشاد مهدی‌زاده، شهاب میرزائیان، رضا نجفیان تاریخ اعلام نتایج: 26 شهریور 1395 رتبه دوم: موسی عزیزی
  18. آثار برگزیده مسابقه طراحی مدرسه شش‌کلاسه روستای ده‌نو جیرفت برگزارکننده: دوسالانه‌ ملی معماری، شهرسازی و طراحی داخلی ایران (فصلنامه هنر معماری) هیات داوران: فرامرز پارسی، عباس ریاحی‌فرد، بیژن شافعی، محمدرضا حائری، سارا کلانتری، فرشاد مهدی‌زاده، شهاب میرزائیان، رضا نجفیان تاریخ اعلام نتایج: 26 شهریور 1395 رتبه اول: ایمان یوسفی، امیرحسین رضایی رندرینگ: مصطفی داداش‌پور
  19. ادامه ی پست قبل گفتم باز که من رو دارین می برین اون تو... گفت بیا اذیت نکن... گفتم به خدا شما دارین اذیت می کنین... باز حالت صورتش عوض شد...این بار دیگه من باعثش بودم و مقصر البته... گفت چرا زهر مار می کنی این حالم رو؟! چرا می ماسونی خنده رو روی صورتم سام؟! دِ بیا دیگه...:cryingf: و دستم رو کشید در حالی که باز عین پدری که داره بچه اش رو می کشه ایشون جلو بود و دست من تو دستاش عقب... فک کنین....چند بار دستم رو کشیدم گفتم می آم..این حالت که من رو می کشین خوب نیست.... گفت یک بار دستت رو ول کردم..معلوم نیست یک ساعته سرت کجا گرمه! همه ی دستشویی ها اینجا رو هم گشتم... همین رو که گفت..به چند تا پسر رسیدیم.. همیلا خانوم رو یکی شون خطاب قرار داد... پیداش کردی؟! بابا ! ما جر خوردیم گفتیم اونجا نیست که! همیلا خانوم گفت زیپت رو بکش بالا تو احمد! واقعا زیپش پایین بود... از کنارش که رد شدیم از پشت داد زد با حالت استیصال که مگه تو امون دادی اونجوری که اومدی تو!!! (بعدا من یکسر رفتم اون دستشویی که می گفت...یک فضا داشت برای روشویی و دو تا چشمه سرویس توی اتاق هایی تو همون فضا بود...نمی دونم حالا از داخل اون روشویی ها اینارو ترسونده...یا واقعنی در دستشویی ها رو هم وا کرده!! از همیلا خانوم بعید نیست!) گفتم حالا چرا اینجوری دنبال من کرده بود؟! گفت بیا.... دو باره من رو آورد اون قسمت شلوغ... از چند گروه که با هم داشتن حرف می زدن رد شدیم...گفت بیا...بعداز چند قدم مونده فهمیدم داره من رو کجا می کشونه... نازنین خانوم(اگه یادتون باشه همون همکلاسی گیتار من که خیلی وقت بود ندیده بودمش..تو چندین پست قبل در موردشون و همسرشون امیرحسن گفته بودم) رو از دور دیدم.... یک لحظه محکم ایستادم جوری که از عکس العمل من همیلا خانوم پرت شد سمت من رو به عقب... گفت چیه؟! چته؟! گفتم...من رو الان میخوای ببری سمت نازنین خانوم شیطنت کنی؟! ببین من رو می خوای معذب کنی اشکال نداره...می خوای اذیت کنی اشکال نداره.... ولی از من استفاده نکن که ایشون موذب کنی... چند بار دفع های قبل این کار رو کردی... گفت چرا قضاوت می کنی؟! من گفتم بریم بهش سلام کنیم... گفتم آخه شما به سلام راضی نمی شین...من الان گفتم...شروع کنین به نیش رو کنایه خیلی راحت ادب رو کنار می زارم...سرم رو می ندازم پایین و می رم! گفت برو! اینجوری تایید می کنی حرف هام رو! گفتم قبلش یک دُرُشت بارت می کنم که جمع بفهمه مشکل تویی! گفت تو؟! الان به من گفت تو؟! پس می تونی من روتو هم خطاب کنی؟! پاشو بیا حالا... دستم رو محکم کشیدم..از دست هاش در اومد... این بار از این کار من هول داده شد جلو...سکندری خورد...تا رسید به نازنین خانوم... برگشت رو به من اخم کرد... چند ثانیه بعدش رسیدم بهشون... با یک خانوم داشتم صحبت می کردن که تا دیدن همیلا خانوم رسید...رفت! نمی دونم به خاطر ایشون بود یا کار داشتن..آخه خیلی یکهویی بود... با نازنین خانوم قبل از اینکه برسم بهشون ارتباط چشمی داشتم و البته یک لبخند رو صورت هر دومون تا اینکه با هم همزمان سلام کردیم... گفتن سلام سام...تو کجا اینجا کجا؟... برگشتم گفتم من رو کشوندن گفتن شب یلدا مهمون ما!...اومدم اینجا به هر چی شبیه بود...غیر شب یلدا... خندیدن گفتن آره...سال های قبل اینجوری نبود.... امسال پسر صاحب خونه اومد جدا کرد جوون ها رو با بزرگتر های فامیل و این ایده رو داد... دیگه تو عمل انجام شده بود... خیلی ها هم الان رفتن دوباره لباس هاشون پوشیدن... چشم بچرخونی فقط صاحب مجلس و دوستان نزدیک با این وعضا...جدی نگیر...پدر جو گیری بسوزه! گفتم همسرتون کجان...گفت امیر حسین نیومد... سفر کاری بود...رفته دبی... همیلا خانوم گفت الان داره تو کاباره شب یلدا رو می گذرونه نگران نباش... نازنین خانوم گفت....پشت سر شوهر من حرف نزن...اون بیچاره اگر بخار داشت که نمی اومد من رو بگیره....بعد جفتشون باهم خندیدن...:ws28: نازنین خانوم کت و دامن پوشیده بودن...دامن تا زانوهاشون بود و پیراهن زیر کت هم تا گردنشون رو پشونده بود... تنها لباسی که به جرات می تونم بگم که رسمی و مجلسی بود که اون شب دیدم همین بود که نازنین خانوم پوشیده بود...یک آرایش ملایم هم داشتن... یک دفعه دیدم صورت همیلا خانوم جمع شد...گفت..باز این نکبت اویزون نرگس شد... من و نازنین خانوم دنبال نگاهش رو که گرفتیم..دیدم برادر محترمش به زور دست یک خانومی رو گرفته...و می خواد باهاش برقصه... یک دفعه ای دیدم که یقه دوستم دست همیلا خانوم هست....من و نازنین خانوم از این سرعت خنده مون گرفت..چند ثانیه نبود که رد نگاه همیلا خانوم رو گرفته بودیم تا ببینم موضوع چیه... هنوز درست سوژه رو ندیده بودیم...همیلا خانوم خودش رو اونجا رسوند ما نفهمیدیم کی از ما جدا شد.... دو نفری کنار هم واساده بودیم... حس کردم باعث می شم که معذب بشن... گفتم با اجازه....من برم تا اینا هم رو نکشتن... گفتن معذب نمی شم...نمی خواد ادب به خرج بدی سام... هنوز زیرک بودن... گفتم همیلا خانوم اذیت میکنه...ممکنه اخر یک حرکتی کنه...حالا من که هیچ...شما اذیت شین..بالاخره بین آشنا ها و فامیل تون هستین... گفتن نگران نباش... راستش کنار من شما باشی...کمتر آدم هایی که خوشم نمی اد ازشون می ان سمتم... گفتم پس من نقش دور کننده رو دارم... خندیدن گفتن آره...زیاد نمی مونم...با بابا و مامان اومدم... اونا زیاد جو اینجور جاها رو دوست ندارن... ولی رودربایستی دار می ان... گفتم اوه اوه بابا هم اومدن...بعد جفتمون خندیدم...ما بابای نازنین خانوم خاطره ها داریم... گفت نگران نباش سام...از اون صلابتش افتاده...الان دیگه دستش نمی رسه...الان دیگه عصا به دست شده... یک نفری نزدیکمون شد...یک خانوم بود...کلا فک نمی کنم لباس خاصی تو تنشون بود...من از شدت خجالت سرم رو انداختم پایین! بعد من چون موقع ایستادن متاسفانه کمی قوز می کنم..بعدش به خاطر لاغر بودن و قد بلندم...سرم رو پایین ببرم خیلی تابلو مشخص می شه! بعد با سر پایین جواب سلام ایشون رو دادم... بعد ایشون گفتن...ببخشید انگار مزاحمتون شدم! نازنین جون معرفی نمی کنی آقا رو؟! نازنین خانوم با لحن جدی گفتن از دوستان مشترک من و همیلا و (اسم برادر همیلا خانوم رو اوردم) هستن... آهان! دوست مشترک! امیرحسین کجاست عزیزم؟! باز با لحنی خشک نازنین خانوم جواب دادن..سفر کاری هست حوا جون! خانومه گفت: وا! نازنین جون! حوا کیه؟! می دونی که من الان اسمم رها ست! آقا شما سرت رو بالا نمی کنی یکم معاشرت کنیم با هم... من تا اون موقع زاویه نگاهم رو بردم بودم سمت جایی که همیلا خانوم و برادرشون هستن...دنبال یک فرصت بودم خداحافظی کنم برم بهشون ملحق شم... با حرف ایشون...روم رو برگردوندم سمتشون..بعد جوری زاویه رو تنظیم کردم که فقط چونه به بالا روببینم! متوجه نازنین خانوم بودم که ریز می خندیدن.... گفت اینهمه بقچه بندیل کردین! نمی دونستین پیژامه پارتیه؟! گفتم والا فکر کردم بیشتر شب یلداست! ما تو شب یلدا یاد گرفتیم هر چی می پوشیم بپوشیم..لباس مادربزرگمون رو نپوشیم! نازنین خانوم ترکید از خنده... انتظار نداشت من با اون حالت سکوت اولیه ام اینجوری حرف بزنم... بعد من اصلا منظور نداشتم... آخه یک لحظه که ایشون رو دیدم.. همون یک نگاه اول...لباس...طرحش...شبیه این لباس هایی هست خانوم های پیر می پوشن.. از این گل های ریز داره با رنگ های قدیمی...همه تون باید تن مادربزرگ هاتون دیده باشین....مخصوصا روستایی هاشون...یک لباس بلند هست... یعنی لباسی که از کم بودن ناحیه ی پوشش (معذرت می خوام بابت این تشریح ریزم) دیگه به لباس رو شبیه نبود شده بود لباس لب استخری!...بعد طرحش شبیه لباس قدیمی مادربزرگ ها بود..این باعث شد که تو برداشت حرفم اینجوری تعبیر بشه این لباس ماله مادربزرگشون هست! من فقط یادم رفت بگم طرحش شبیه اونه...یعنی یک دفعه ای بدون منظور کنایه زدم... بعد به بد بودن حرفم و اینکه اشتباه جمله بندی کردم پی بردم ولی دیگه دیر شده بود.. به تته پته افتادم...گفتم ببخشید منظورم این نبود...می خواستم بگم طرحش...یعنی لباس مادربزرگ ها رو دیدن...یعنی.. دیگه نمی شد جمعش کرد که....گندی زده بودم که فقط می خواستم یکی بیاد من رو با کاردک از روی زمین جمع کنه...:obm: نازنین خانوم تو حالت خنده و شوک از اینکه این حرف رو من زده بودم مونده بود اونم نمی تونست کمک کنه... حالا حوا خانوم یا به عبارتی رها خانوم... فقط با چشم تنگ شده من رو برانداز می کردن... و با صدایی که از عصبانیت می لرزید گفتن...از شما که داعشی فکر می کنین انتظاری نمی شه داشت! ندیدین دیگه! اُمُلین! شما رو چه به پیژامه پارتی! شما باید برین مولودی! فرهنگ چه می دونین چیه! اصلا فرهنگ مدرن چه می دونین چیه! حالا من میون عذرخواهی های متوالیم...یکهو گفتم...البته این لباس تو فرهنگ غرب..یا لب ساحل می پوشن! یا توی(...).... وای! متاسفانه من اشتباه می کنم بعضی اوقات با توضیحات اضافه ام به جای اینکه قضیه رو درست کنم می زنم بزرگترش می کنم...از عیب و ایرادهای بزرگ من هست... چشمای دختر خانوم درشت شد...نازنین خانوم ترکید....دیگه نمی شد قضیه رو جمع کرد.... من رسما گفتم بنده دیگه لال می شم...من رو ببخشید...همن جور که من اختیار لباسم رو دارم شما هم دارین....والا از نارنین خانوم بپرسین...و از همیلا خانوم..باور کنین من اصلا ادمی نیستم که توهین کنم یا کنایه بزنم... بعد یک بار کامل توضیح دادم... بعد ایشون گفت این طرح...طرح یک طراح معروف هست که از طرح و پارچه های سنتی قدیمی برای لباس هاش استفاده می کنه....(راست و دروغش پای خودشون) کلا ایشون میزان زیاد عرق ریختن من(واقعا عرق می ریختم تو اون هوای سرد) متوجه شد که واقعا اشتباه لوپی بود...قضیه کش پیدا نکرد... فقط دیگه من می خواستم زمین دهن باز کنه من برم توش....نازنین خانوم که متوجه حال من شده بود..گفت سام جدی نگیر بابا! دمت گرم! این از همونایی بود که نمی خواستم ریختش رو ببینم! خودم نمی تونستم چیزی بارش کنم...فامیل شوهر بود.... دمت گرم... گفتم نازنین خانوم..حرف خیلی بدی زدم ناخواسته...گفت بابا اینا حرف زدن عادی شون اینقد مستهجن هست و پُر فحش که این اشتباه لپی تو بینشون گمه!...گفتم اخه برخورد اول بود... گفت اصلا نگران نباش...این انگشت نماست تو فامیل...گفت من صلاح نمی دونم از دهن من بشنوی چه کاره ست...فقط وجدانت نگران نباشه...این که شما تو روش بهش گفتی..بدترش رو مردم پشت سرش میگن...چه حقیقت چه دروغ... گفتم من کاری ندارم که ایشون چه طور هست یا نیست...من نباید حرف توهین آمیزی می زدم...شخصیت بدطرف مقابل دلیل نمی شه من با نوع حرف زدنم شخصیت خودم رو ببرم زیر سوال که.... (اینارو تعریف میکنم که بدونین من اشتباه تا دلتون بخواد هم انجام دادم...نقاط منفی زیاد دارم..همین که اشتباه میکنم..گاهی به جای اینه با توضیح اشتباه رو درست کنم...بزرگترش میکنم!) نازنین خانوم بعد از چند دقیقه که کنار هم فقط واساده بودیم پرسیدن باهمیلا چی کار می کنی؟! گفتم جان؟! به خدا کار خاصی نمی کنم! باز خندیدن.... گفتن نه منظورم...باز خندیدن... نه منظورم این نیست...سام چرا اینجوری می شه هر دفعه؟!..... گفتم به خدا من هم نمی دونم....می خواین دیگه حرف نزنیم اصلا...باز هر دومون خندیدم....:ws28: بعد گفتن...چه جوری باهاش تا می کنی؟ هنوز می اد پیشت..یا تو می ری پیشش؟ گفتم آره...البته سخته...الانش رو نبینین بالا و پایین می پره... خودم رو کشتم...تو پاتوق های ما که می اد...اینو نشون نمیده...خیلی دوست دارم این رو پر جنب و جوش رو اونجا ببینم...اینجا هدر می ره...تبدیل نمی شه به اینکه تو روحش بمونه و ببرتش جلو... مثه استامینفون می مونه....گذراست... اگر حس شلوغ پلوغی هاش اونجا ارضا بشه...و عادت کنه....خیلی خوب می شه... نازنین خانوم گفتن...البته اقتضای سنش هست سام... اون که نمی تونه جلوتر از سنش مسولیت بگیره... به این فکر کردی که اول تو بری اونجاهایی که دوست داره....تو هر کار دوست داره انجام بدی...بعد ببریش اون جاهایی که خودت می خوای... یک لحظه به فکر رفتم... نازنین خانوم ادامه داد.... همیلا تو این سن یک پایه می خواد...ما هم تو سنمون دوست داشتیم با ادم های سن بالا بپریم...اصلا هر چقد ما رو پس می زدن بیشتر بهشون جذب میشدیم... گفتم راست می گین...ولی آخه من اگه بخوام برم اونجاهایی که ایشون دوست داره و کارهایی که ایشون می خواد انجام بدم که دیگه ابرو واسم نمی مونه... خندیدن گفتن...بابا زرنگ باش دیگه! اون کاری رو که تلفات کمتری برای تو داره رو انتخاب کن... دوباره چند تا خانوم اومدن سمت نازنین خانوم...و من تو فکر حرف ایشون بودم... من دیگه توان بیشتر نوشتن رو ندارم... دیگه این قسمت رو اعتراف کردم..دستم نمی کشه بقیه اش رو بنویسم... بزارین بقیه اش رو بعدا بنویسم... یکم برم بیشتر خجالت بکشم...فعلا.
  20. sam arch

    نقاشی با paint

    سومین تجربه خط خطی های من... پُرتره ی داغونه خودم... پ.ن: در قیاس با خودم تازه بهتر کشیدم...
  21. ادامه ی پست قبل تا فهمید که متوجه ش شدم..گفت بالاخره من رو دیدی پسر جان... گفتم ببخشید...سلام... گفت مهمون بچه هایی؟! گفتم البته بیشتر از این که مهمون باشم...مهمون ناخونده ام...تنها کسانی که می شناسم یک خواهر و برادر هستن.. دستش رو کرد تو جیبش...یک پیپ رو در اورد... گفت کدومشون..فامیلی همیلا خانوم و برادراشون رو گفتم... گفت آها بچه های آقای دکتر و خانوم دکتر فلانی؟! گفتم بله... توتون رو توی پیپ گذاشت و فنک زد... من از مخدرجات متنفر هستم...چه سیگار...چه قلیون...ولی این پیپ بوی توتونش خیلی خوش بو بود..نمی دونستم چیه...سینه ی حساس من رو نمی سوزوند... گفت تو هم از سر و صدا فرار کردی.؟ گفتم آره راستش... بهش که دقت کردم..دیدم چه ادم جا افتاده ی خوش تیپی بود..مخصوصا با اون مدل پیپ گرفتنش که نشون میداد حرفه ای این کار هست...و ادا در نمی اره.... یک کت و شلوار یک دست سفید..پیراهنی که دکمه ی آخر یقه باز بود... موهای کوتاه و جو گندمی...با یک عینکی...اگه بخوام تشبیه کنم..اون عینکی که عباس کیارستمی همیشه به چشم داشت خدابیامرزدش... گفتم تو طبقه ی شما هم سر و صداست... گفت آره..نه به سر و صدای طبقه ی شما.. خندید گفت... سر و صدای قُنپُز در کردن های ادم های تازه به دوران رسیده خیلی بلند تر و گوش خراش تر از صدای اهنگ دی جی های شماست... گفت داشتی چیزی می نوشتی... چی می نوشتی که الان نیم ساعته کنارت نشسته ام متوجه من نشدی! چیه؟! دخل و خرجت باهم نمی خوره؟! بعد جفت مون خندیدیم...:laugh2: گفتم دخل و خرج که نه...نمی دونم چرا یک دفعه ای اینجا پیدام شد...داشتم خودم رو سرزنش می کنم... گفت بخون برام...اول امتناع کردم... ولی بزرگتر بود...باید احترام می کردم.. خوندم براش... اولش وسطش پیپ هم می کشید..ولی از وسط هاش دیگه پیپ هم نمی کشید یک سره گوش داد... بعد گفت..خودت نوشتی؟! گفتم آره...چه طور...دیدین که از همین دفترچه خوندم... گفت کارت چیه؟ بهش گفتم... پرسید یعنی مهندسی؟ گفتم آره اینجوری که مدرکم می گه... گفت یعنی ادبیات نخوندی... گفتم تخصصی نه... پرسید تا حالا کتاب نوشتی؟ گفتم در اون حد نیستم... سکوت کرد و گفت پس اینطور... بعد من پرسیدم می تونم بپرسم شغل شما چیه... گفت می تونی بپرسی ولی من جواب نمی دم...بعد خندید و یک پوک دیگه به پیپش زد... گفت من از پول...پول می سازم... دست کرد تو جیبش و کارتش رو داد بهم... گفت کارت داری بهم بده... دست کردم تو جیبم و کارتم رو بهشون دادم... نگاه کرد و گفت اینچیه؟ خط کش داره یک گوشه اش؟ گفتم اره...کارت مهندسی هست دیگه... ایده ی یکی از دوستانم هست... اینجوری این کارت که یک گوشه اش شماره گذاره شده مثه یک خط کش تو کیفتون باشه... بعد از چند وقت که کیفتون پر شده و خواستین کارت ها رو دور بندازین...کارت من رو حتی اگه به دردتون هم نخوره دور نمی دازین..می گین حداقل یک خطکش کوچولو در قابل یک کارت همیشه دارم... چشماش برق زد..گفت چه دوست خوش فکری داری.... این میون ی دفعه ای صدای همیلا خانوم رو شنیدم.. سام! گفتم در رفتی! اینجا چی کار می کین... تا اون آقا رو دید...صداش رو پایین اورد و رسمی شد..تا حالا اینجوری ندیده بودم همیلا خانوم رو... گفت: سلام عمو...خوبین؟:mpr: مرد گفت: سلام...شنیده ام جون به لب کردی برادرم رو...یک جا اروم بگیر دیگه... اینچیه پوشیدی؟! همیلا خانوم یکم خودش رو جمع کرد... گفت حالا اون پسر الدنگ من یک زِری زد..شماها باید می افتادین دنبالش این کار رو می کردین؟! آخه کدوم بی شعوری تو شب یلدا از این غلطا می کنه... والا اون دوران ما می نشستیم دور کرسی..حافظ می خوندیم...آجیل می خوردیم...حرف می زدیم...می گفتیم و می خندیدم... حالا یکی ذوق داشت یک اوازی می خوند...یک دستی هم می رسوندیم وسط مجلس یک شاباشی هم می اومد وسط... این چه افتضاحیه درست کردین شما امشب؟ همیلا که تا این لحظه آروم واساده بود...گفت عمو! خوب کار پسر خودتون هست...شما اگر می تونستین جلوی اون رو می گرفتین! مرد جواب داد.. من حتی یک درصد فکر نمی کردم! غیر اون پسر الدنگم و اون دختره ی هیچی ندار! کسی برگرده با لباس زیر بیاد مهمونی جلوی ملت!!! دیدم نه انگار الدنگ تر از بچه های من هم پیدا می شن... صدایی از پشت اومد...چند تا مرد به ما نزدیک شدن... همیلا خانوم سریع اومد سمتم..دست من روگرفت گفت بیا بریم... اینقد کشید که موقع جلو اومدن تلو تلو خوردم...یک خاکی بلند شد... اون آقا بلند شد..گفت برو..برو تا از بلند کردنت اینجا طوفان درست نکرده... یک لحظه دستم رو کشیدم...و دست دراز کردم که با اون آقا دست بدم...دستم رو محکم گرفت...دوباره کارتم رو نگاه کرد و گفت جناب مهندس سام (فامیلی م رو هم گفت) فک کنم بازم هم رو می بینیم...این خط کش رو هم دور نمی ندازم...با لبخند از هم خداحافظی کردیم... اون آقا رفت سمت اون چند تا مرد که با دیدن ما چند متر اون ور تر واساده بودن و نزدیک نیامده بودن.... از دور که می رفت سمتشون...صدای گله و شکایت مرد ها می اومد که آقا شما میزبانی!!! کجا رفتی... اون مرد هم بلند می گفت! صدای چشم و هم چشمی زن هاتون اینقد بلند بود گفتم بیام یک پیپ به سلامتی جیب شما دود کنم که همچین معرکه ای رو راه انداخته...بعد صدای خنده ی همه شون اومد...:laugh2: همیلا خانوم که دوباره از اون حالت رسمی ش در اومده بود گفت...چه شانسی آوردی!:gnugghender: گفتم چرا؟! گفت این عموی من از هر کی خوشش بیاد نونش تو روغنه! گفتم چه طور؟! گفت نصف فامیل رو عموم کاری کرده به مال و منال برسن...الان هم همون فامیل اومدن جلوش دارن رژه ی تازه به دوران رسیدگی می دن...اینو گفت و از خنده ریسه رفت... الان بریم تو قسمت بزرگ ترها می بینی...گوش تا گوش زن های فامیل نشستن...از مچ دستشون تا خود شونه اشون النگو بستن!.. گردبنده هاشون هم سنگین تر از قلاده ی سگ! تو گوش هاشون هم یک جفت ماهیتابه بستن...باز ریسه رفت از خنده.... اینا رو که گفت تازه متوجه خودش شدم... نه النگو داشت...نه گردنبند...نه گوشواره...حتی آرایشم نداشت... می خندید یک ردیف دندون های ریز سفید معلوم می شد...جدیدا متوجه چال میون خنده هاش شدم.... امروز دیر رسیدم خونه بیشتر این کشش نوشتن ندارم..ایشالله بعدا می نویسم بقیه اش رو...
  22. سلام به روی ماهتون... راستش اومدم یک حال و هوای امروز ها رو هم بهش بدم..آخر های سال میلادی هست...جشن کریسمس هست برای مسیحی یان... این جا تو تصویر هم یک درخت داشتیم که با فانوس تزئین شده...یک جور شبیه درخت کریسمس... بعد دو تا صندلی هست که کج شدن..انگار پای صندلی ها داره می لنگه...یا پای درخت مرداب شده که صندلی ها دارن توش فرو می رن... من دو جور براتون نوشتم... ببینین چه جوری هست... بدون تعارف اگه خوب نیست بفرمایین... تو نوشته ی اول یک اصلاح عامیانه رو هم اضافه کردم...شنیدین که می گن هوا دو نفره هست(اشاره به هوای ابری) حاصل شد این آخر سالِ مسیح، در قر بانگاه سالی که گذشت.برای درختان کریسمس می گیرند در سالِ نو... صندلی مهمان ها در این جشن، یک پایش می لنگد!!! نمی دانم در این هوایِ ابری که از دونفره بودن گذشته... آنچه می بـینم از رقصِ نور فانوس ها بر درخت... سراب است؟! “فریماه” آسمان گرگ و میشَ ست و میان علفزار ..زمان به انتظار دو نفره بودن آن قدر گذشت... که پایِ درخت من و همزادم...مرداب شد! از پسِ این مُرداب بود که پایِ صندلی هایِ انتظارمان لنگید و فرو رفت در فراموشی... شاید..شاید..نور فانوسِ خاطراتِ خوبِ گذشته.. دست دراز کند به نجات صندلی ها... “فریماه” . . . خوبه یا یک نوشته دیگه بنویسم؟ . . . اگر خوشتون می آد...خودتون همین تصویر رو تو تاپیک آلبوم(تصویر نوشته (آلبوم تصاویر)) پست کنین...(فقط چون تالار ادبیات یکسری قانون داره...متن رو هم پایین تصویر بزارین همون جور که من گذاشتم که مشکلی با قوانین نداشته باشیم...)
  23. ادامه ی پست قبلی همیلا خانوم تو این میون از پشت سر اومد...مانتوش رو در آورده بود..فقط با یک پیراهین و شلوارک واساده بود جلوم! می گفت یخ کردم.بیریم تو! برادرش گفت..بابا تو رختکن بود..گفت نمی خوام...اون دفعه مانتوم رو برداشت اون مَهَک بیشعور...من دیگه لباسام رو اینجا نمی زارم تو رختکن... بعد تند دویید سمت پله هایی که رو به پایین می رفت... به دوستم گفتم چرا پایین رفتن؟ گفت پایین می ریم دیگه... پایین هم سالن بازی هست و هم یک سالن بزرگ...جشن جوون ها اونجاست...بزرگتر ها تو ویلا... از پله ها که داشتم می اومد پایین سر و صدا زیادشد... دمه در همیلا خانوم داشت با چند نفر رو بوسی می کرد...دو تاشون پسر بودن... گفت اینا رو می بینین...اون دو تا قبلا دوست پسرش بودن... گفتم الان چی؟ گفت الان برگشتن به نقش قبلی شون...یعنی پسر عمو آقای دکتر و پسر دوست اقای دکتر.... گفتم شما با دوست های قبلی تون رو بوسی هم می کنین؟! گفت برو بابا اُمُل!!! گفتم..اون یکی چی...گفت کی؟.. گفتم با یکی دیگه رو بغل کرد... گفت این احوال پرسی عادیه.... طرف دوست پسر دخترخاله مه...بچه ی باحالیه..بعد یهو صداش رو بلند کرد..گفت کامران کَیف حالوک اخوی؟! یک لحظه احساس کردم رها شدم عین یک بچه یتیم... چند تا دخترو پسر اومدن سمتم...سلام کردن و دستشون رو اوردن طرفم...تو خجالتی باهاشون دست دادم...با ابنکه نمی شناختمشون..یکی شون گفت..شما همونی هست که اون مهمونی هم اومده بودی... گفتم نمی دونم کدوم مهمونی رو می گین..ولی یک بار دیگه با این خواهر و برادر تو یک جمع شرکت کرده بودم... بعد ریز خندیدن و گفتن...آره از طرز حرف زدنتون معلوم شد خودتونین... بعد تو گوش هم حرف زدن و رفتن بیرون...در حالی که می خندید... رفتم جلو تر دیدم..همیلا خانوم اومد سمتم..دستم رو گرفت..گفت بیا اینجا ببینم...دستم رو گرفت از بین راهرور برد به سمت سالن... این میون به هر کی می رسد سلام می کرد..چند بارم واساد و روبوسی کرد..در حالی که دست من تو دستش بود... چند بارهم که پرسیدن بابا پسر مردم رو چرا ول نمی کنی..گفت امشب گروگان منه این..می دزدنش....یا در می ره.... وارد سالن شدم دیدم میز و صندلی چیدن شلوغه....یک بار یک گوشه ی سالن بود که سلف سرویس باز بود..و یک متصدی نوشیدنی ها... واسه هر کی با هر مرامی اونجا نوشیدنی پیدا می شد! با چند نفر دیگه سر سری سلام و احوال پرسی کرد...صدای آهنگ می اومد... گفت بیا باید برقصیم... گفتم جان؟! گفت بیا ببینم..من رو کشید...گفتم...به خدا من بلد نیستم...باعث خنده می شم... زشته دختر..ول کن من رو... گفت تو فقط وایسا...من می رقصم..فقط ازم جدا نشو... آهنگ که شروع شد...ملت ریختن وسط...من اون وسط عین یک دکل واساده بودم...دختر و پسر بالا و پایین می پریدن!و حرکات موزون و غیر موزون انجام می دادن...تو اوج اهنگ هم جیغ می کشیدن.... همیلا خانوم هم دور من همین جوری به انجام حرکات مختلف مشغول بود..چند بار دوستاش اومدن گفتن...مگه فیلم هندی که دور درخت داری می رقصی؟!! اشاره شون به من بود که واساده بود بی حرکت دست به سینه.... چند بار بهم غر زد..ببین باید به خاطر تو حرف بخورم... چند آهنگ که تموم شد..دیدم یک دختر و پسر به من نزدیک شدن..همیلا خانوم رفته بود سمت جایی که نوشیدنی می گرفتن... قیافه ی پسره رو دیدم..فهمیدم همون بود که دوستم نشون داده بود...دوست پسر سابق همیلا خانوم..به احتمال زیاد اون خانوم هم دوست جدیدشون بودن... آقا اومد جلو و با احترام بهم سلام کرد...خانوم هم همینطور... گفتن شما دوست همیلا هستین؟ گفتم..دوست که چه عرض کنم..من دوست برادرشون هستم...یک دفعه عین عجل معلق از پشتم ظاهر شد همیلا خانوم... گفت ها؟! اومدین فوضولی؟! پسره خودش رو جمع کرد...گفت اومدم باهاشون آشناباشیم..بالاخره میزبان هستیم... گفت برو خودت رو سیاه کن سیا! چه طوری تو عروسک؟! این رو رو به اون خانومه گفت.... گفت معرفی میکنم...سام هست...دوست من... برگشتم سمتش.. نزاشت حرف بزنم...ادامه داد امشب دوست نداشت بیاد... شروع کرد به تعریف ازجاهایی که مشغول هستم و اینکه من تو این جور مراسم به خاطر معذوریت های شغلی شرکت نمی کنم و از این حرفا که مثلا می خواست بگه که من فقط به خاطر اون اومدم...الکی الکی می خواست من رو ادم مهمی جلوه بده...من این میون فقط با چشم های گرد واساده بودم! در مورد کارام و معذوریت هام دروغ نمی گفت ولی دیگه روغن داغش رو زیادی کرده بود... بعد اون خانومه گفت...انگاری دیگه ول کردی بچه مچه ها رو... زدی تو کار...نزاشت حرف اون خانوم تموم بشه تموم شه... گفت آره دیگه بچه ترین بچه ام رو دادم به تو! می بینم که نره خر تر شده! کنار تو شدین عین قیل و فنجون.... دیدم مسلسلی داره می زنه همیلا خانوم... دستش رو گرفتم گفتم..همیلا جان...فک کنم برادرت اونجا داره صدامون می کنه.... بعد دست دراز کردم سمت پسره گفتم...خوشبخت شدم...ممنون از پذیرایی تون....بازم صحبت می کنیم... بعد همیلا خانوم رو کشیدم سمت دیگه ای... پسره هم با من هماهنگ بود...گفت خواهش میکنم..حتما... راستی اتاق بیلیارد اون طرف...دوست داشتین من اونجا هستم...بیایین یک دست بزنیم...اونم دست اون خانوم رو که داشت دندون قروچه میکرد رو گرفت برد سمت دیگه... برگشت رو کردم به همیلا خانوم..همین جوری که بی هدف داشتیم می رفتیم سمت بار....گفتم خوب ماموریت من انجام شد؟! می تونم مرخص شم... گفت برو بابا! هنوز مونده..کجا داریم می ریم؟! گفتم نمی دونم...گفت خوب اومدی..چه می خوری...رفتیم سمت بار..متصدی بار (این بار که می گم..در حد یک اوپن آشپزخونه با یخچال هایی نوشیدنی بود...اون سلف سرویس هم چند تا میز بود که روش انواع شیرینی و دسر بود...) همیلا خانوم برگشت به پسر پشت بار گفت...بهزاد این برادر دیلاقت خسیس بازی در اورده...چرا اینجا خالیه... گفت چشات دربیاد همیلا...اون پشت تو انبار هم هست...برو مستقیم بردار...من اینجا سرم شلوغه... دست من روگرفت باز کشید...گفتم همیلا خانوم.خودم می ام...اینقد دستم رو نگیر دختر جان.... گفت حرف نزن...اینبار انگشت های دستش رو رو میون انگشت هام قفل کرد..و کشید.... در انبار پست بار رو باز کرد... وای! تا سقف پر بود از جعبه های نوشیدنی! مجاز و غیر مجاز.... پرید رو جعبه ها...با لبخند گفت وقتی می گم یخچالت خونه ات خالیه به خاطره اینه!...کدوم میخوای؟! دراز کشید رو جعبه ها...پیراهنش رفت بالا...رفتم سمتش...پیراهن رو کشید پایین... گفت ولش کن...ول نکنی..درش می ارم ها! سریع دستم رو کشیدم..از این کار من حسابی خندید.... گفتم اگه کاری نداریم بریم... گفت بشین اینجا چند دقیقه... بعد باهم می ریم... گفتم بده..دو تایی اینجاییم...حرف در میارن... گفت می خوام حرف در بیارن... برگشتم که از در برم بیرون...دیدم بهزاد عزیز فال گوش واساده لای در! گفتم بفرما! به تته پته افتاد گفت گفتم مزاحمتون نشم! نوشابه تموم شد اومدم ور دارم... یک جعبه برداشت....جعبه آب معدنی بود!!!! اومدم بیرون از پشت همیلا هی می گفت واسا....داشت دنبال دمپایش می گشت... دوستم رو تو اون شلوغی دیدم...میون یک جمعی از دختر خانوما بود... همیلا خانوم رسید کنارم..مسیر نگاه رو دنبال کرد..شروع کرد به خندیدن... گفت عمری هست تو کف نرگس هست...بهش محل سگ هم نمی ده... لباس نصف کمتر آدم های اونجا همون پیژامه و پیراهن های خواب بود...همون راه راه ها...بعضی از پسرها زیر پیراهنی حلقه ای پوشیده بودن...قریب به نصف بیشتر هم لباس مجلسی پوشیده بودن...معلوم بود بیشترشون این ایده رو دوست نداشتن... یعنی دیگه خیلی اوپن مایندهاشون...از تو پسرها..شلوارک پوشیده بودن...اونم گل گلی!! (نمی دونم چه طور روشون می شد) با زیرپیراهنی حلقه ای... خانوم ها شلوارک با تاپ... رفتم سمت دوستم..گفتم باز با اون باشم بهتره.... همیلا خانوم هم دنبال من می اومد... به دوستم رسیدم...من رو به اون خانوما معرفی کرد... از پشت سرم...یک خانوم که موهاش خیس بود و حوله رو دوشش بود هم اومد....دوستم بلند گفت..به نسترن خانوم... صحت اب استخر!!!... گفت برو بابا کوفتم کردین...من سرم رو انداختم پایین...دوستم خندید..گفت ببین داره از خجالت آب می شه...نسترن خانوم که من رو دید...صورتش قرمزبود...یک لبخند زد...لحنش عوض شد..گفت شما بودی؟ یک دختر با قد متوسط سرخ و سفید و تو پور...با موهای فر...و البته چشماش عسلی بود...نمی دونم لنز بود یا نه! گفتم...شرمنده...ببخشید...باور کنین من ندیدم کسی هست...گفت می دونم..ما شما رو دیدیم...جیغ زدیم که متوجه شین و نیایین... گفتم باز شرمنده... رو کرد به همیلا گفت..کجا پیدا کردی این خجالتی رو...همیلا خانوم دستش رو دور بازهام گره کرد گفت...برو مال خودمه...هیچی نشده صورتت سرخ شده... نسترن خانوم گفت برو بابا...تو می دونی آب گرم بهم بخوره کل تنم سرخ می شه...حوله رو برداشت...دوستم جلوش رو گرفت..گفت برندار این سام الان به سرفه می افته... بعد جمع شروع کردن به خندیدن... دوستم رو کشید یک سمت وقتی همیلا خانوم گرم صحبت با اون خانوما... گفتم بزار من برم... گفت ماشین داری مگه؟! بدبخت باید تا اخرش بمونی!!! تو این باغ و بولاغا تنهایی هم نمی تونی بری.... گفتم سرم درد گرفته...گفت برو بیرون..فقط نری باز سمت استخر... پیشنهاد بدی نبود... از در که بیرون رفتم...رفتم یک گوشه ی حیاط...یک آلاچیق بود..نشستم رو صندلی سنگیش...یخ بود..ولی باز از اونجا بهتر بود... تا حالا تو عمرم تو چنین جاهایی نرفته بودم... جشن هایی که شبیه پارتی بوده...رفته بودم...ندید بدید نبودم...پارتی های دانشجویی...ولی اینجوری نبود دیگه... زیادی دیگه راحت بودن..البته بیشترشون فامیل بودن باهم...یا دوستان خانوادگی چند ساله اونجوری که دوستم می گفت... دست کردم تو جیبم...یک دفترچه همیشه تو جیب من پیدا می شه... یک مداد کوچیک از تو کیفم جیبی م برداشتم و شروع کردم به نوشتن... نمی دونم چه مدت داشتم می نوشتم..کلا تو نوشتن حواسم به زمان نیست...پروسه ی نوشتن تموم می شه سرم رو از برگه که بر می دارم تازه میفهمم چقد گذشته... سرم رو که بلند کردم دیدم یک آقا جلوم نشسته...یک آقای چهل و چندساله... بزارین بقیه اش رو بعدا تعریف کنم...
  24. چند وقتی هست...با اینکه همیلا خانوم رو می دیدم اینجا رو آپ نکردم...چون حرف ها گفتنی نبود...یعنی اگر می خواستم سانسور کنم باید فقط پرانتز می زاشتم و نقطه! شب های یلدا همیشه برنامه ی من سر جاش هست...یا مهمون دارم...یا مهمون هستم... برادر همیلا خانوم از چند روز پیش بهم زنگ زده بود و قول گرفته بود که جایی دیگه نرم و شب یلدا رو با اونا باشم... چند بار که ازش پرسیدم که برنامه بیرون هست یا خونه گفت تو به این کارا کاری نداشته باش... عصر بود که رسیدم خونه روز سه شنبه...از دمه میوه فروشی که داشتم رد می شدم...میوه فروش اشاره می کرد که سام هندوانه اش خوبه ببر...اشاره کردم مهمونم... تو پارکینگ طرف پله ها که داشتم می رفتم... صدای جر و بحث می اومد...دمه آسانسور خانم نصرت ابادی واساده بود...:brodkavelarg: یک عده دختر و پسر هم جمع بودن...جیغ و فریاد می زد که من بمیرم نمی زارم شماها برین بالا!:brodkavelarg: راه پله هم بسته بود...چون شوهر خانوم نصرت ابادی پله رو بسته بود که دختر و پسرها از پله ها نرن بالا... بساطی بود... دیدم یکی از همسایه هامون که مجرد هست...صورتش عین لبو قرمز شده... می گه چرا زور می گین؟!! به خودتون شک دارین؟!! به خدا مردم هم دختر جوون دارن تو خونه اشون! این ادا و اطوارهای شما رو در نمیارن!! خودتون رو جمع کنین بابا! حمله کرد سمت خانوم نصرت آبادی زدش کنار...با شونه اش هلش داد...چند از جوون ها رو فرستاد تو آسانسور... شوهر خانم نصرت ابادی رفت سمت پسر..یکسری از پله کشیدن بالا... من رفتم سمت آقای نصرت آبادی...که نزنه که دعوا شه... داد می زد ول کن سام..ول کن ببینم این بچه قرطی گ...خورده زنم رو هول داده... داستانی شده بود... بگذریم...بگذریم...بعد از یک ساعتی با وساطت مدیر ساختمون قائله ختم به خیر شد... در خونه رو باز کردم رفتم داخل....دراز کشیدم...دیدم پیراهنم پاره شد...پیراهن رو که در آوردم دیدم صدای زنگ در اومد... هول هولی دوباره پیراهن پاره شده رو پوشیدم..گفتم شاید دوباره افتادن به جون هم... دکمه ها رو نبسته بودم...در رو وا کردم... همیلا خانوم پشت در بود.. بدون سلام..گفتم این بار دیگه کی در رو برات باز کرد دختر... برگشت گفت ببند اون دکمه هارو!!! سلامت کو؟!..برو کنار بینم..گفتم کوجا؟ اومد داخل یکراست رفت سراغ یخچال..در رو وا کرد..گفت باز که این خالیه؟! تو اصن چی می خوری؟! آبمیوه رو برداشت و درش رو وا کرد..سر کشید! گفتم دختر خوب..آخه سر می کشن؟! اگه من قبلش سر کشیده بودم چی؟! گفت مشکلی نیست...یک تجربه ی غیر مستقیم (...) نصیب من می شه....(بی حیاست دیگه دختره ورپریده...برای همین نمی تونم ماجراهاش رو تعریف کنم) می دونستم یک چیزی می گه که نمی شه جوابش رو داد...گفتم..خوب دیگه تهش رو در بیار...چون من نمی خوام این تجربه ی غیر مستقیم رو داشته باشم... گفت خیلی دلت بخواد...تو عرضه ی غیر مستقیمش هم نداری وگرنه(اشاره به یک اتفاقی شد نگفتم..اینجا سانسور) پاکت آبمیوه و گذاشت رو اپن آشپزخونه... گفت برو سر و صورتت رو صاف کن...اون کت تک مخمل ابی ت رو بپوش با اون پیراهن سفیده که دکمه طلایی داشت...همون که اون شب تو اون مهمونی پوشیده بودی..(این مهمونی رو براتون تعریف نکردم)... عطر هم بزن بریم...ماشین اوردم.. گفتم شما باز بدون گواهینامه ماشین رو برداشتین؟ گفت خوب تو برون.. گفتم کجا؟ گفت بریم پیژامه پارتی...بلند خندید...(به دوستانی که نمی دونین...پژامه پارتی یک پارتی مدل غربی هست که کسانی که توش شرکت می کنن با لباس راحتی می ان!..بعضی ها با لباس خواب می آن..بعضی های دگه خیلی حیلی راحت می ان!!..بعضی اوقات دیگه خیلی بد میشه این نوع مهمونی ها) گفتم این چه جوی پیژامه پارتی هست که من باید با کت و شلوار بیام؟! گفت تو حق نداری لباس راحت بپوشی توش...بیا فقط اونجا ببین!...گفتم مگه سیرکه؟! با این هیکل نافرمت لباس راحتی بپوشی راهت نیمدن!! برنامه شب یلدایی که برادر محترم گفتن..این بود؟! پیژامه پارتی؟!..گفت بیا بابا فقط اسمش ناجوره...فامیل و دوست آشنا ها هستن...ما پایینیم...پرمردا و پیرزنامون بالا!(منظورش پدر و مادرها بودن) اومدم پشت سرم و هلم داد گفت بدو..بدو...من رو برد سمت حموم... برگشتم دستش رو گرفتم..گفتم همیلا جان..من این جور جاها راحت نیستم... یادت نیست اون مهمونی چی شد.... گفت اینجا ادم هاش با اونجا فرق می کنن... گفتم دختر جان...من بیام بعد بهم خوش نگذره...شما راضی میشی؟ گفت من بهم خوش می گذره...همین کافیه... گفتم نه دیگه...حوصله ی دردسر ندارم.... برگشت گفت...پس می خوای برم...بعد اونجا(گفتن نداره....یعنی خیلی بد...)...ولی تو بیای این اتفاق نمی افته... گفتم برادر محترم هست...نمی زاره اون چیزایی که گفتین زبونم لال اتفاق بیافته... گفت بمیر بابا!!! اون خودش تو(....ببخشید گفتن نداره)..نمی فهمی ها!!! پیژامه پارتیه!!!! گفتم من شب یلدا اینجوری ندیدم... بزار بریم یک جایی که من می شناسم..با بچه ها... گفت آها!!! بریم مثه اون دفعه..چهار تا بچه مثبت که یکی تار می زنه یکی عربده می زنه(منظورش آواز هست)... همه مثبت مثبت کنار هم نشستن... خندیدن هاشون هم اتوکشیده ست(اشاره به یک مهمونی که من ایشون رو بردم...تعریف نکردم براتون..چون آبرویی از من برد که گفتن نداشت...داستان هایی داشتیم تو این مدت که من تعریف نکردم) گفتم نمی آم... گفت نیای مثه اون شب باید من رو از تو (ببخشید گفتن نداره) در بیاری ها... مثه اون دفعه که اون دوست الدنگت(برادرشون رو می گفتن) تو اتاق کناری با پریز برق داشت دل و قلوه می گرفت!(برداشت آزاد!) گفتم چرا وقتی خودت و بردار محترم دلتون به حالی خودتون نمی سوزه..من دلم بسوزه...؟! یک لحظه مکث کرد... بعد چشماش رو گرد کرد..گفت نمی آی سام؟! صدای زنگ در اومد... رفتم سمت در چشمی رو نگاه کردم دیدم برادر همیلا خانوم هست... در رو وا کردم... پرید تو بغلم گفت..به سلام استاد!! رو کرد به سمت همیلا خانوم گفت...تو هم اینجایی که وَرپریده! چی می پوشی امشب؟! همیلا خانوم گفت می خوای جلوی تو در بیارم ببینی؟! گفت نه جان من...جلوی سام کشف حجاب نکن..این بچه ندیده از این چیزا بعد بلند زد زیر خنده... گرفتم آوردمش یک گوشه...گفتم..بابا برنامه شب یلدا بود...این پیژامه پارتی از کجا در اومد... گفت بیا...بیا چشمات وا می شه...می دونی من چند وقت واسه امشب لحظه شماری میکردم.. بدبخت...تو کف خیلی ها بودم..امشب می بینم واقعیه! یا(....)...(ببخشید واقعا از بازگو کردن این حرف ها) گفتم نمی آم پسر جان...دستش رو بگیر با هم برین... گفت بیا تو رو خدا... برگشتم گفتم..لامصب مگه تو نبودی گفتی ول نکنم کلاس هارو..که بیاد بیرون از لاکش...حالا داری می بری یک جایی تا برگرده به اون اتفاقت گذشته... گفت تو رو می گم بیا واسه چی؟! گفت برادر نامحترم! تو می خوای هم خر رو داشتی هم خرما رو! شعور داشته باش...جلوی خودت رو بگیر...دستش رو بگیر ببر یک جای خوب... گفت بابا خونوادگیه..اسمش ناجوره فقط...غریبه نیستن که...هر چی گفته ترسونده... امشب دوست پسر قدیمی ش با یک دختره متولی این جشنن...محیط هم فامیلی و هم دوست اشنان... بابا اصن شب یلدامون همینجوریه!..اسمش رو گذاشتن پیژامه پارتی! همون جشن معمولیه! گفتم تو محیط فامیلی از این کارها می خواین انجام بدین؟!! خانواده می دونن؟! گفت برو بابا!! مگه چی کار می خواین بکنیم!! یکم می رقصیم..یکم با پیژامه وشلوارک هم رو می بینیم...نهایتش هر کی هم با طرف خودشه دیگه!! شاید بعضی ها هم طرفشون رو همون جا پیدا کردن... گفتم بیا بریم یک جا دیگه.. گفت چی؟! مثه اون شب تار زنی شماها!!! نه ممنون! خشک و خالی! یک نفر هم زد زیر آواز! انگاری اومده بودیم مولودی!! بیا سام...تو بیا..من می دونم تو باشی می چسبه به تو...می خواد فقط تو رو ببره نشون اون پسره بده... گفتم خوب لامصب! دیگه خوش تراش تر از من پیدا نکرد ببره نشون پسره بده؟! گفت تو بیا...تو در مقابل اون نقش طاووس خوش خرامان رو داری در مقابل زرافه! جالبه بین دوستام..من رو زرافه صدا می کنن! ببنین اون دیگه چی بود.. گفت می خوای ببینینش... گوشیش رو در اورد... یک صفحه ای رو باز کرد..شبیه یک پروفایل بود... تصویر رو نشونم داد...من به زندگی امیدوار شدم! گفت دیدی؟! گفتم..خوب بابا همیلا خانوم آدم که فراوونه... گفت دور و برش بچه زیاده...می خواد تو رو ببره نشون بده...بگه چه کار هستی..و از این حرفا.... خواستم باز حرف بزنم.. گفت بیا...به خدا نصف ادم های اونجا فامیلن با هم... اصلا طبقه ی بالاش پدر و مادر و بزرگتر های اینا جشن دارن... گفتم اخه پیژامه پارتی!!!...گفت بابا چرا می ترسی! این هر چی بهت گفت اغراق کرده... بابا ضایع بازی نیست...اونجوری که فکر می کنی نیست....این قرطی بازی های اون پسره و دختره است...می خوان خاص باشن ارواح عمه اشون! بعد گفتم..اگه اینجوری هست..چرا منه غریبه رو با خودتون می بری؟ گفت بیا تو اون جشن قبلیه که بودی...هیشکی بر نگشت بگه اینو چرا اوردی... چند تا از بچه ها ازم پرسیدن..این طرف کرو لاله!!! اینقد تو حرف نزدی!!! کبریت بی خطر که ترس نداره...بیا بابا... بگذریم...بالاخره راه افتادم باهاشون رفتم... از شهر بیرون رفتیم... اطراف شهر بودیم...رفتیم تو یک منطقه ای که منطقه ی کشاورزی بود.... جدیدا اونجاها خیلی ویلاسازی می شه.... درخت های محلی پرتقال و نارنگی هم زیاد داره....بندری ها می دونن کجا رو دارم می گم... رسیدیم به یک خونه ای که اطرافش خونه ای نبود..باغ بود... در حیاط که باز شد...حیاط بزرگی بود..خونه تو عمق بود... یک جورایی امارت بود...یک ویلای بزرگ... چند تا ساختمون بهم وصل شده بودن... گوشه ی حیاط پر بود از ماشین... از پلاک دُبی! گرفته تا بدون پلاک! یا پلاک موقت...من ماشین باز نیستم..فقط می دونم تو خیابون این ماشین ها رو کم می شه دید...حداقل بعضی هاشون رو من اصن تو خیابون ها بندر ندیده بودم... مشخصه ماشین های بدون مجوز هستن...از اینا که از اسکله خارج می کنن...می آرن تو شهر می گردن..باز برمی گردونن...تا بتونن مجوزش رو بگیرن..حالا چه جوری می گیرن خدا میدونه! کنار خونه یک استخر بود که با سازه پارچه ای پوشیده شده بود...من رفتم جلو که سازه رو ببینم..یکدفعه ای صدای جیغ اومد...:banel_smiley_52: دوستم اومد طرفم گفت..بیا اینور بابا سام!... خواهرا تو استخرن... بعد داد زد...کدوم یکی تونین...نسترن تویی؟! یک صدایی دخترونه اومد...گفت این کیه داشت می اومد تو بغلمون؟!! گفت بابا نترس همون که تو اون مهمونی اومده بود... گفت اون موقع چشماش گل قالی رو دید می زد...الان بدون سلام داشت می اومد تو بغلمون که... گفت بابا اصن شما رو ندیده..نمی بینین داره بالا رو نگاه می کنه... تو کف سازه پارچه ای هست... من تو مکالمه ی بین این دو تا پشت به استخر رو به دوست بود و سرم پایین بود...اصن ندیده بودم اونا رو... دوستم اومد دستم رو گرفت..بلند گفت...بابا جوری جیغ زدین..این بنده خدا از ترس یخ زده دستاش... سام بیا اینور...راه اینوریه... گفتم تو این هوای سرد تو استخر چی کار می کنن؟!..به خدا اصن ندیدمشون..اصن نمی دونم این صدا از کجا اومد... گفت اونا تو رو می دیدن چون پشت اون دیواره بودن..تو نمی دیدشون...این جیغ هشدار بود..نترس...دزدگیر بود... گفت سیستم گرمایشی داره...الان ابش گرمه گرمه...شب نوبت ما پسراست...فعلا سانس دختراست.. البته اینا زود اومدن...نه که هیکل درست حسابی ندارن..زودتر اومدن که دخترای دیگه دست نگیرن براشون...بعد بلند زد زیر خنده...
×
×
  • اضافه کردن...