رفتن به مطلب

sam arch

کاربر انجمن
  • تعداد ارسال ها

    10663
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط sam arch

  1. در ساده ترین نگاه و تعریف در مورد پنجره های ساختمان میتوان گفت پنجره ها یکی از بخش های اصلی ساختمان ها هستند که وظیفه تامین روشنایی داخل ساختمان در طول روز، تهویه هوا و دید به بیرون را فراهم می آورند. اما در این تعریف هیچگونه دید مهندسی لحاظ نشده است، حال آنکه جنس و محل قرارگیری پنجره ها نقش مهمی در بهره وری انرژی ساختمان بر عهده دارند. پنجره ها صرفاً وظیفه عبور پرتو آفتاب به داخل ساختمان جهت تامین روشنایی در طول روز را بر عهده نداشته، بلکه همراه این پرتو عبوری، انرژی حرارتی خورشیدی را نیز به داخل ساختمان وارد می نمایند. مضاف بر اینکه در کنار درهای خروجی ، مستعدترین جز در راستای تبادل حرارت محیط داخل و خارج ساختمان هستند. به بیانی دیگر بیشترین تلفات حرارتی از پنجره ها رخ می دهد که در طول تابستان گرما از محیط گرم بیرون به محیط سرد داخل وارد گشته و در زمستان عکس این حالت اتفاق می افتد و گرما از محیط گرم داخل به محیط سرد خارج منتقل می شود که هر دوی آنها نامطلوب است.پس از بحران انرژی سال ۱۹۷۰ کارخانجات سازنده پنجره در کشورهای اروپایی و آمریکا به این اندیشه افتادند که با طراحی نوین و اصولی پنجره و جانمایی صحیحی آنها در ساختمان، گامی موثر در کاهش تلفات حرارتی منتج شده از پنجره ها بردارند. البته زیرکی صاحبان منازل می توانند انجام دهند که ساده ترین آنها استفاده از پنجره دوجداره است که این پنجره ها علاوه بر عایق حرارتی، عایق صوتی خوبی نیز می باشند. بزرگترین طرح استفاده ازاین نوع پنجره ها در ایران به منازل شهرک اکباتان تهران بر می گردد . ضریب انتقال حرارتی هدایتی پنجره ها تحت عنوان عامل U تعریف می شود که در علم انتقال حرارت به عنوان ضریب انتقال حرارت کلی شناخته شده و در فرمول زیر بکار می رود: Q = A * U * (Ti – To) * T Q: انرژی مبادله شده بین محیط داخل و خارج بر حسب ژول A: مساحت سطح انتقال حرارت بر حسب مترمربع U: ضریب کلی انتقال حرارت بر حسب ژول بر مترمربع درجه سانتیگراد Ti: درجه حرارت داخل ساختمان بر حسب درجه سانتیگراد To: درجه حرارت خارج ساختمان بر حسب درجه سانتیگراد T: مدت زمان بر حسب ثانیه هرچه کیفیت عایق بندی و عدم رسانای حرارتی پنجره ها بالاتر باشد، بالطبع آن مقدار U کوچکتر خواهد بود. امروزه به توجه به پنجره های تولیدی، پنجره هایی که میزان ضریب انتقال حرارت کلی آنها در حدود ۴/۰ باشد از استاندارد بهره وری انرژی مناسبی برخوردار هستند. یکی از ترفندهای ساده ای که می توان در راستای ضریب کاهش ضریب انتقال حرارت پنجره ها بکار برد، ایجاد پوشش فلزی بر روی شیشه هاست که این کار توسط کارخانجات سازنده انجام گرفته و چنین شیشه هایی تحت عنوان شیشه رفلکس و یا آیینه ای شناخته می شوند. خاصیت مهم این شیشه ها این است که مقدار قابل توجهی از پرتو خورشید تابیده شده به آن، بازتابیده می شوند که از نظر مهندسی لقب شیشه های کم تابنده (Low – e) برای آنها در نظر گرفته شده است. میزان قدرت تابندگی شیشه ها با واژه ضریب بهره حرارت خورشیدی (SHGC) شناخته می شود که مقدار عددی اعشاری و بین صفر تا یک می باشد در صورتیکه مقدار SHCG برابر ۶/۰ باشد به این معنی است که ۶۰ درصد پرتو خورشیدی تابیده شده به سطح شیشه از آن عبور و به داخل ساختمان وارد می شود و ۴۰ درصد باقیمانده بازتابیده می شود. در منازلی با سیستم های خورشیدی انفعالی به شیشه هایی به SHGC بالا احتیاج است. به بیان دیگر شیشه های پنجره های ساختمان، دارای قابلیت بالایی در عبور پرتو آفتاب به داخل ساختمان داشته باشد. ساختمان هایی که از سیستم گرمایش خورشیدی انفعالی بهره می برند، میزان SHGC شیشه پنجره های خارجی نقش مهمی ایفا می کنند. در این مورد مشاهده گاها از شیشه هایی با SHGC خیلی بالا استفاده می شود که اینکار بدلیل بالا بردن هزینه ها کار صحیحی نمی باشد. جهت انتخاب شیشه پنجره ساختمان خورشیدی انفعالی میتوان از قانون سرانگشتی زیر استفاده کرد: SHGC شیشه پنجره های شرقی و غربی باید از ۴/۰ کمتر باشد. در صورتی که قسمت اعظمی از ساختمان رو به جنوب باشد، در این قسمت باید از پنجره هایی با شیشه های SHGC بالا استفاده نمود. در غیر این صورت دیگر نمیتوان به ساختمان فوق لقب خانه خورشیدی داد. برای پنجره های رو به شمال SHGC شیشه ها نقش مهمی نداشته و در صورت استفاده از SHGC بالا، سرمایه گذاری بی موردی انجام گرفته است. عموم پنجره های مورد استفاده ساختمان ها، دارای U بالا و SHGC پایین هستند. بنابراین تهیه و تدارک دیدن پنجره ای با U پایین و SHGC بالا کاری نسبتاً مشکل بوده و انتخاب پنجره با میزان U و SHGC مناسب به عواملی وابسته هستند که از جمله میتوان به نوع ساختمان، شرایط اقلیمی، فناوری مورد استفاده توسط کارخانجات محلی و … اشاره داشت. با توجه به موارد بیان شده مشاهده می شود انتخاب پنجره های مناسب با در نظر گرفتن صرفه مالی و انرژی کار آسانی نبوده و بهترین راه غلبه بر این مشکل استفاده از دستورالعمل های انتشار یافته توسط مراجع مربوط همچون سازمان بهینه سازی مصرف سوخت می باشد. نویسنده:خشایار شکیبی naghsh-negar.ir
  2. sam arch

    رویات برای سال 96

    و علیکم والسلام و رحمته الله و برکاته... دیگه برداشت با برداشت فرق میکنه دیگه... شما الان به تاریخ عضویت من یک نگاه بندازین... و با توجه به میزان فعالیت و پست های ارسالی من...باید تا این زمان حداقل با نصف جمعیت انجمن رفیق فاب می بودم.. جیک تو جیک می شدم... صمیمی می شدم.. ندار می شدم...:w36: و قص الهذا... ولی انگشت شمار هستن دوستانی که باهاشون درجه ی بالایی از صمیمت رو دارم...و البته این عدم روابط عمومی خوب من رو نشون می ده...یعنی ندارم...روابط عمومی رو م یگم... از اون جهت نگاه کنین...من هم خشک محسوب می شم..هم معذب... در مورد سوال هم... برداشت شما از این سوال اون جوابی بود که فرمودین... برداشت من..از سوال هم اونی بود که نوشتم... من از رویاهای انجمنیم نوشتم... چون حس می کنم..الان انجمن هست که نیاز به انجام فعالیت و رویا پردازی داره....قبل از اینکه بمیره... جواب من نشون از این داره که اولویتم اینجاست... پس رویا پردازی هام برای جایی هست که اولویتم هست...مخصوصا اون قسمت انجام کارهای نیمه کاره ام تو انجمن... سلامت باشین صبا جان... خدا شمارو از انجمن و اخباز انجمن نگیره... تو برگریزان مدیران..خوشحالم شما هستین...و خوب هستین و با کیفیت هستین...
  3. سلام عزیز تر باورتون نمی شه...اینقد رکود زیاده که من یک تاپیک محفلی با یک موضوع تو یک تالار پیدا می کنم ذوق می کنم.. مثه این تاپیک [h=3]هاوكينگ: سرتان را بالا گرفته و به مهاجرت از اين كهكشان فكر كنيد[/h] که در تالار فیزیک و نجوم سارا خانوم استارت کردن و سجاد عزیز و شما بحثی رو شکل دادین... همین که چند نفر تو یک تاپیک در یک تالار مثه فیزیک و نجوم دور هم جمع بشن یک بحث رو جلو ببرن تو این بی تاپیکی خودش به رزومه ی یک سال اضافه می کنه دیگه.... (این اسامی گشت چند ساعته ی من به صورت مهمان در تالارهای مختلف هست...دیگه یک جاهایی حتی یک تاپیک هم می دیدم که تو بازه ی این سال جا می گرفت...نامی می اوردم..که دامنه ی اسامی بیشتر بشه...) سلامت باشین بزرگوار...سال نو تون مبارک....تنتون سلامت..
  4. روزنامه شرق، شماره 2621، شنبه 12 تیر 1395، صفحه 12
  5. sam arch

    رویات برای سال 96

    غلط املایی هام تو انجمن کمتر بشه.... یاد بگیرم فعل رو اول جمله ننویسم..نهاد رو اخرش!... کوتاه تر بنویسم...آسمون ریسمون نبافم اینقد سر دیگران رو درد بیارم... یکم تَر بشم....هنوز خُشکم....:mornincoffee: یکم راحت باشم..الان معذبم... وقت داشته باشم هزار تا کار ناتمومی که تو انجمن شروع کرده بودم رو ادامه بدم...البته اگر از زیر خاک پیدا کنم اون تاپیک ها رو... رویاهای انجمنی من کوچیکن... ولی برای تحقق شون یک عزم بزرگ می خوام...
  6. دوست ظریفی دارم چند وقت پیش اومده می گه: سام! می دونی کی(چه زمانی) از مهندس بودنم متنفر شدم؟! گفتم کی؟! (قبلش فک کردم می خواد چه جمله ی حکیمانه ای بگه! مثلا بگه از وقتی که مهندس ها مهر و امضاشون رو می فروشن! یا مثلا زمانی که ناظر های نمیرن سر مراحل ساخت ساختمون..تو خاک برداری خونه همسایه ترک بر میداره دیوارهاش..یا سقف می اد رو سرشون!....یا تنی چند از این موارد که مشمول شورای انتظامی مهندسین میشه...) ولی دریغ از این موارد! گفت: از این پیامک های تبلیغاتی که نظام مهندسی می ده! مراسم چهلم پدر فلانی رو 10 بار برام پیام کرده....ولی نمی گه من سهمیه ی بلیط کنسرت بابک جهانبخش دارم..دوستم اومده می گه چرا نیومدی!!! امروز رفتم روابط عمومی شستمشون...پهنشون کردم رو طناب...واسادم خشک شدن..اتو هم کشیدمشون! . . .بله...ما همچین مهندس هایی هستیم(خودمم قاطی شون هستم) پ.ن: پست آخر صفحه قبل رو مشاهده بفرمایین...من نوشتم دیگه اصلا دیده نشد پست شاهدخت عزیز..وجدان درد گرفتم موقع نوشتن)
  7. پیشاپیش عذر می خوام بابت چشم هاتون... یک جمله ی تکراری رو هم زیاد می بینین...این: اون "و" خیلی مهمه... تو غرفه ی مدیرهای بالادستی... یادی باید کنیم از مینا خانوم یوسفی(Mina Yousefi)..هنوز یادمون نرفته که آخرین دوره ی همین تاپیک رو ایشون اجرا کرد در اواخر سال قبل... و البته مسابقه ویژه نوروز همین امسال... تا همین جا هستیم...یادی کنیم از ستاره بانو یوسفی(setare.blue) که چند باری سر زدن به انجمن در این سال... یادمون نمی ره حضورشون (خاطره:یک بار به من گفتن:آقای محترم! این پستت که اندازه ی 1000 صفحه هست اینجا نذار... بزار جای دیگه! اینجا باید اسم بدی بتونیم رای بشمریم! 1000 تا اسم نوشتی هیشکی هم نمی خونه!!!... اینجوری نگفتن من نقل به مضمون کردم...یعنی من آدم نشدم هنوز دارم به این کارم تو این سری از تاپیک ها ادامه می دم..) یادی کنیم از حرکت خوب مدیریت در راه اندازی اپلیکیشن نواندیشان... یادی کنیم از تغییر لوگوی نواندیشان...و بانیانش...(منتقدانش..و در نتیجه اصلاح کنندگان آن براساس نقد منتقدانش) در وجه پاسخگو بودن به کاربران در تالار مدیریت ارشد جا داره یادی کنیم از شبخ بزرگ ناصرالدوله(Just Mechanic)...ایمان عزیز(Imaaan)... یادی کنیم از محمد عزیز برای برگزاری مسابقات اطلاعات عمومی..هر دو دوره(هفتم و هشتم) که امسال برگزار شد...( Mohammad Aref).. و دست آخر بانوی فعال این تالار که سرپا نگه میداره ارتباط بین کاربرها و مدیریت رو ...عطیه عزیز (Tamana73)... مسابقه برگزار می کنه براساس مناسبت ها...کسی که هم زمان حواسشون به تالار تخصصی شون..یعنی معماری هم هست...یعنی زحمت مضاعف... قدرشون رو بدونین...ایشون هم نباشن کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری! تالار برق والا تالار برق رو انگاری امسال برق بهش نرسید(نسبت به زمان های اوجش)...ولی تو همین بی برقی...مجله علمی بیرون می دن در حد کهربا! هر دو شماره ی اخیر دگیر شد با این سال 95 فک کنم...برندی هست این انجمن...تشکر کنیم از مدیر(Mehdi.Aref)...و کاربرانی که مطلب دادن... کلی تشگر کنم از چند نفرشون و البته همزمان دوستانی که بودن و هستن تو انجمن...مثه الگار عزیز(Yamna 1)... فرزانه عزیز(Farzaaneh)... سید بزرگوار(seyed mehdi hoseyni)...مهناز عزیز(Mahnaazz)...مریم عزیز(farivar.maryam)... ایمان عزیز(Imaaan)...عباس عزیز(Abbas.H)...خانم شفیعی...خانم سرایی...و دوستان دیگه ای که در نشر اینترنتی این مجله کمک می کنن می دونم که از ادوار گشدته تا به حال اسم های زیاد دیگه ای هم بودن... من اسمشون رو نیاوردم...چون کم اطلاع هستم ببخشن... تالار مکانیک آقا جان شنیدم ماشین تالار مکانیک یک جا ترمز شده...دیده شده یک سر پیچ و مهره از تو موتورش ریخته بیرون..ولی هنوز ماشین داره می ره..چه جوری هاس؟! بچه ها چه طور موتور تالار رو درست کردن توقف نداره...دست قدیمی ها و جدید ها درد نکنه... این ماشین به خودش مسافرهای زیادی دیده..مسافرهایی که یادگاری های زیادی رو تو این ماشین گذاشتن برای آیندگان...امیدوارم همین جور..حتی اگه با سرعت کم به پیش بره... مریم خانوم(M!Zare)...یک مدتی استعفا داده بودن..دوباره برگشتن به این تالار...جای امیدواری زیادی داره حضورشون... تو صفحه ی اول تالار هم سر بزنین می بینین نیلوفر عزیز(نیلوفر 0)...سعی در پویا نگهداشتن تالار حداقل در صفحه ی اولش داشتن... از سهند عزیز(ENG.SAHAND) یاد کنیم..از دوست خوبمون(levrone) عزیز...ناصرالدوله(Just Mechanic)... علی فاطمی عزیز(Ali.Fatemi4)...یک حرکت هایی هم زدن برای لوگوی تلگرامی مکانیک..نمی دونم چی شد تهش..ما کار هم فرستادیم..خبری ازش نشد... تالار کامپیوتر (آخر بگیم رایانه یا کامپیوتر؟!) یادی کنیم از دوست خوبمون و مدیر سابق همین انجمن(sun-shine) عزیز... تو این تالار باید از زحمات سارا خانوم(سارا-افشار) یادی کنیم امسال...ایمان عزیز(Imaaan)..متلب کلا دستش ایشونه دیگه....از صبا عزیز(saba mn) در بخش خبر و ترفندستان... تالار معماری (تالار خودمون) کلا ساخت و ساز تو تالار ما تعطیل شده...کمبود نیروی انسانی داریم... از عطیه عزیز(Tamana73)...و البته آتیه عزیز(آتیه معماری)..تشکر می کنم... از عطیه عزیز برای پاسخگو بودن به کاربرهای معماری وقتی سوال دارن...یا پروزه ای می خوان تشکر ویژه می کنم... از محمد عزیز(Mohammad Aref) بابت آپ کردن تالار وقت هایی که خیلی تو رکود می رفت...تشکر می کنم... آرتاش عزیز(آرتاش)..یک تاپیک خوب شروع کردن..خیلی به درد بخور...امیدوارم ادامه پیدا کنه... ایمان عزیز الگار عزیز و صبا عزیز هم تک و توک به تالار ما سر میزدن و تاپیک هایی رو آپ می کردن..ممنونم ازشون... تالار شهرسازی والا امسال با تشکر از کمک دوستان خوبم..ولی رستم بود و یک دست اسلحه... محمد ادمین(Mohammad Aref) نحیف رو به رستم تشبیه کردن فقط کار خودم هست! تمامی بخش ها آپ می شد در طول سال به کمک ایشون..نزاشت بی روق بشه تالار... البته همونجور که گفتم از زحمات کاربرهای دیگه نمی شه گذشت...مثه نسیم عزیز(nasim184)... مثه کاربر ویژه(niyan.d)....همچنین الگار عزیز(Yamna 1) گرچه لا به لاش اسپم هم بود پری عزیز(pari.v) هم چند بار اینورهای آفتابی شد..کاش بیشتر می شد...مدیر خوب..مدیر خیلی خوب شهرسازی بودن... دیگه اینجا هستیم...یک یادی هم کنیم از فائزه بانو...(اینقد نیومدن من نتونستم پستی ازشون پیدا کنم که نام کاربریشون رو کپی کنم برای یادآوری...دوستان قدیمی با نام اربانیست میشناسنشون... تالار کشاورزی فک کنم سال قبل یکی از بهترین تالارها شناخته شده بودن...نمی دونم شاید همین امسال بود... از وقتی که معصومه عزیز(masi eng) کم پیدا شدن...یکم این تالار رفت تو رکود... یکی از بهترین کاربرهای و مسولین این تالار و انجمن بودن....که نه تنها این تالار ..تالارهای دیگه رو هم آپ میکردن... زحمت هاشون در نیمه ی اول سال در تالار کاملا مشهود هست...باید سپاسگزار ایشون باشیم... محمد ادمین(Mohammad Aref) هم که همه جا زحمت می کشه دیگه... یک تشکری هم داشته باشیم از کاربر محترم(Strelitzia) در این انجمن... یک یادی هم کنیم از حمید عزیز(Hamid Ghobadi)... تالار محیط زیست از خانم مدیر تالار باید قدردانی کنیم امسال...عاطفه خانوم(*atefeh*)... واسه این تالار زحمت کشیدن... از سما عزیز (sama-sh) باید قدردرانی کنیم... از محمد علی عزیز(Mohammad-Ali) که سعی کردن بحث هایی در باب محیط زیست در تالار به وجود بیارن و گفت و گوهایی شکل بگیره... محمد ادمین(Mohammad Aref) هم که همه جا زحمت می کشه دیگه... خوبه یادی هم کنیم تو این تالار از آناهیتا عزیز(An@hita)... تالار صنایع اجمالی باید از زحمات حمید عزیز(Hamid Mehrazin)...و مهدی عزیز(Lean)... محمد ادمین(Mohammad Aref) هم که همه جا زحمت می کشه دیگه... یادی کنیم از خانوم میدر خوب این تالار هستی عزیز(hasti1988)... تالار عمران باید اولا از کاربر تبلیغی تشکر کنیم... از(paramisrockwool) عزیز... ما هر بار اومدیم تالار رو آپ کردیم..ایشون..دوباره اومدن و محصولی رو در قالب تبلیغ تاپیک کردن در تالار... اصلا هم اشکال نداره...همین که تالار آپ بشه...باید قدردان ایشون باشیم..تشکر م یکنم از ایشون... از مدیر و مسول تالار تشکر کنیم(eng.l.s)... و البته محمد ادمین(Mohammad Aref) هم که همه جا زحمت می کشه دیگه... تالار شیمی با تشکر از ایمان عزیز(Imaaan)... و البته محمد ادمین(Mohammad Aref) که همه جا زحمت می کشه دیگه... تالار فن آوری و اطلاعات جا داره تشکری کنیم از سارا خانوم(سارا-افشار)... هم چنین صبا عزیز(saba mn)...در بخش اخبار و تکنولوژی... و البته محمد ادمین(Mohammad Aref) که همه جا زحمت می کشه دیگه... تالار منابع طبیعی باید قدردان زحمات الگار عزیز (Yamna 1)در این تالار باشیم... تا جایی که می تونستن سعی کردن تمامیبخش های متعدد تالار و آپ نگه دارن... و البته محمد ادمین(Mohammad Aref) که همه جا زحمت می کشه دیگه... تالار سایر رشته های مهندسی و البته محمد ادمین(Mohammad Aref) که همه جا زحمت می کشه دیگه... تالار پزشکی در این تالار هم باید از زحمت ها معصومه عزیز(masi eng) تشکر و قدردانی کنیم... و البته محمد ادمین(Mohammad Aref) که همه جا زحمت می کشه دیگه... تالار زیست شناسی و البته محمد ادمین(Mohammad Aref) که همه جا زحمت می کشه دیگه... تالار فیزیک و نجوم جا داره تشکر کنیم از مدیر ارشدمون..سجاد عزیز(S.F)... سارا خانوم(سارا-افشار)...کاربر محترم(levrone)... و البته محمد ادمین(Mohammad Aref) که همه جا زحمت می کشه دیگه... تالار شیمی و البته محمد ادمین(Mohammad Aref) که همه جا زحمت می کشه دیگه... سایر رشته های علوم پایه و البته محمد ادمین(Mohammad Aref) که همه جا زحمت می کشه دیگه... تالار ادبیات در بخش های تخصصی اسن تالار باید از سپیده عزیز(Sepideh.mt)...مدیر تالار برای برگزاری مسابقه 1000 امتیازی تالار ادبیات تشکر کنیم... و البته محمد ادمین(Mohammad Aref) که همه جا زحمت می کشه دیگه... برای برگزاری مسابقه با موضوع نوروز... و البته از صبا عزیز(saba mn) در بخش اخبار... و جمعی زیادی از کاربرهایی که در بخش هایی عمومی تالار رو آپ می کنن همیشه... تالار حقوق جا داره از زحمات مدیر اسبق تالار(S a d e n a) تشکر کنیمو کاربر همیشه فعال سابقشون گندم خانوم... و البته محمد ادمین(Mohammad Aref) که همه جا زحمت می کشه دیگه... تالار روانشناسی از عطیه عزیز(Tamana73) در این بخش..به خاطر مدیریت بخش تاپیک تحلیل شخصیت دوستان تشکر ویژه باید بشه...یک دوره همه پشت سر هم می خواستن تاپیک بزنن..صف طولانی بود... از معصومه عزیز(masi eng) باید قدردانی بشه.. از کاربر محترم(levrone) که رد داده بود..رد دادنش یک تاپیک رو سه صفحه ای برد جلو... از مدیر سابق این تالار هم باید تشکر کرد(Dreamy Girl)... وای دیگه نمی کشم... نمی تونم از زحمات دوتام بگذرم..بزارین دیگه هر چی یادم می اد بنویم بدون اینکه تالار به تالار برم.. از آتلیه عکاسی من یاده مسابقه ی تشخیص هویت می افتم که با مدیریت عطیه ی عزیز(Tamana73) انجام می شد...باید قدردانش باشیم.....و البته دوستانی که با حدس هاشون تاپیک رو اپ می کردن... از برگزار کنندگان مسابقات عکاسی...ساده با سلیقه(hanna0)...هفت سین عید(Mina Yousefi)...بهترین لبخند.( آرتاش)..این اخری چقد چسبید با اون لبخند های زیبای بچه ها... تالار هنر...شاهدخت عزیز...( shahdokht.parsa).....شاهدخت هنرمند..هم تاپیک هنرهایشون رو آپ کردن...و هم تاپیک هایی با کمک دوستان برای معرفی هنرهایی که شاید خیلی هامون نمی شناسیم در قالب یک مسابقه... از تالار کتابخونه یاد حرکت خوب ایلیا عزیز می افتم که ناصر جان(Just Mechanic) ادامه اش داد...حرکت کتاب خوانی و نقد اون ها...ازشون تشکر م یکنم..و همچنین دوستانی که اومدن خوندن کتاب ها رو و نظر دادن.. و همه دوستانی که یادم رفت اسمی ازشون بیارم..ایراد از من هست..بر من ببخشن...از خستگی یادم رفته و تلاششون رو ندیدم... همه تون سلامت باشین... آرامش پیشکش لحظه های همه تون... با اجازه من هم بیام بینتون...پیشکش همه مون...:w36:
  8. همه نستالژی بازن..منم نستالژی بازم! دوستان این جیب شلوارها یادتون هست؟ می شد نصف لوازم یک کیف رو داخلش جا داد! موبایل... شناشنامه... سوئچ در انواع و اقسام مختلف... پول از درشت تا ریزش... یک مشت اجیل.... سی دی.. دفترچه یادداشت... شکلات... لواشک... آدامس.... این ناخونگیر چند کاره ها... و تنی چند از ابزارالات ضروری و غیر ضوروی... باور کنین الان من دستم تو جیبم جا نمی شه چه برسه این موارد!!!! . . . جیب شلوار هم جیب شلوارهای قدیم...می شد باهاش حتی اسباب کشی کرد....
  9. سام هستم مردی که سعی دارد نامرد نباشد ممنون از شما که مسابقه رو برگزار کردین به هر مشقتی که بود... تبریک به دوستانم که دل دادن به این اتفاق جمعی تصویر فرستادن...و البته رای دادن... نسرین جان ملقب به نسیم جان...دیگه عکاس برتر شدن براشون عادی شده... قاب هاشون همیشه ماندگار... تصویر ایلیا عزیز هم به دلم نشست..مخصوصا اون لبخند ها و البته یکدونه صورت غم نهفته درون دل سنگ... و تصویر آخر یک هنر... یک نظم هنری در میان قاب یک میز.... در باب تصویر اول این واژه ها از ذهن من گذشت: پُشتِ درِ نهان خانه ی دل من... باغچه ی کوچکی ست... که در میانه ی آن خاطره ها با هم عشق بازی می کنند... کهنه و رنگ و رو رفته...نشانه ی اصالتی ست...که در دیوارهای نو نَوار شده ی خانه های امروزمان نیست... در باب تصویر دوم: لبخند پنهان...صورت غمناک...ماسک سنگی این روزها من نقش این دو چهره است... چه خوب...که رنگ لبخندش...پُر رنگ تر است... در باب تصویر چهارم: مروارید دوز کردم ستاره ی مهر را بر قرینه ی محبت.... در میانش لوزی ظاهر شد... دست به دست داد این دو ستاره را.... چه خوش هندسه شد این احوال خوشم ام...
  10. نظر سنجی تموم شد...چند خط از زیبایی های تصاویر می نویسم...(به یاد اون مسابقه ی لبخند ها که طومار نوشتم برای هر عکس) به ذوق اومدم... البته الان نمی نویسم...که احیانا تو تصمیم دوستانم تاثیر نزاره... بسی چشم نواز بودن...
  11. سرت رو بالا بگیر مرد! نبینم پشتت خم شده... چشم یک ملت کاربر به دست های توعه.... دستت رو بزار رو زانوهات...کَش مرورگرت رو خالی کن..و دوباره طرح نویی در انداز.... . . . همون جور که برات اون روز فرستادم...دیدی که من مشکل بهم ریختگی فونت نداشتم...(البته نمی دونم بزارم این رو پای خوش شانسی..یا بد شانسی...اگرم برای من بهم ریخته میشد..آبروی من هم حفظ می شد مثه نسیم جان) پیش میاد...حالا ایشالله دفعه ی دیگه بهتر می شه...
  12. مرسی گفتین.... یک دونه 3 اضافه گذاشته بودم... 43 مترمربع بود...الان تصحیحش می کنم...
  13. محمد جان خدا خیرت بده.... یعنی نابودم کردی قشنگ فهمیدم کلا تو اون چیزایی که فک می کنم یکم اطلاعات دارم..هیچی ندارم... بعد تو اون قسمت هایی که اطلاعات اصلا ندارم..علامه ی دهری هستم برای خودم یک نکته ی کوچیک بگم..من مشکلی تو خوانش سوال اون جور که علی جان داشت..نداشتم... ولی الان از گزینه ی ریویو که در اخر کویئز در اختیارم قرار داده شده استفاده کردم...(بعد از جمله شما رد شدید می زاره اون گزینه رو..می تونین برین ببینین که چه سوال هایی رو درست جواب دادین کدوم ها رو غلط) من تازه اونجا فهمیدم اول بعضی از سوال ها چرا برام نامفهموم بود... بعضی سوالا اولین کلمه پرسش نمی افتاد.... یکی از همین سوالا رو من شانسی جواب دادم..درست از آب در اومد(یعنی اصلا سوال رو نفهمیدمکاش بقیه رو نمی فهمیدم همین جوری می زدم) تنها نکته ی مثبت برای من این بود..دفعه قبل 34 سوال بود..شدم 110 امتیاز... ایندفعه 30 تا سوال بود..شدم 120 امتیاز...(اینگونه به خود دلداری میدهند) مرسی محمد جان...از دفعه ی قبل خیلی بهتر شده بود.... حتی اگر زمان بیشتر هم بود..نهایتا من شاید می تونستم یکی یا دو تا دیگه رو درست جواب می دم..مخصوصا اون سوال هایی که هم سوال طولانی بود و هم جواب....مثه اون میدونه... حد آشنایی من به این سوالات همین بود و بیشتر نبود آرامش پیشکش لحظه هاتون
  14. هدف اصلی از بازسازی و طراحی فضای داخلی این منزل مسکونی، ایجاد محلی دلنشین و آرام برای شروع زندگی مشترک طراحان پروژه بود. برای این منظور طراحان (خانم و آقا) هرکدام بطور جداگانه، توقعات خود را از یک خانه آرمانی بررسی و ترسیم کردند. نتیجه با بر هم نهادن الگوهای ذهنی طراحان با امکانات و محدودیت های فضایی و اقتصادی رشد یافت و سعی شد پاسخی خلاقانه به آنها داده شود. ایده ها و طرح ها به چالش کشیده شد، بطوریکه در بستر طرح جای بگیرند و در کنار محدودیت ها، رفته رفته طرح پخته شد و شکل گرفت. با توجه به زمان بسیار محدود ساخت پروژه(حدود 70 روز از تحویل واحدها تا چیدمان نهایی مبلمان)، برنامه زمانبندی فشرده و منظم با در نظر گرفتن زمان و محل کار اکیپ های ساخت مورد نیاز بود. هدف، اتصال دو واحد بالایی ساختمان یعنی طبقات 3و4 بهم و تشکیل یک واحد 86 متر مربعی دوپلکس بود. بطوریکه در طبقه سوم: اتاق خواب، اتاق کار و سرویس حمام و در طبقه چهارم: ناهار خوری و نشیمن، آشپزخانه و سرویس بهداشتی میهمان جای داده شود. محدودیت های اصلی پروژه در درجه نخست کمبود فضا بود، بطوریکه باید از تمام ظرفیت های فضای موجود نهایت استفاده را می کردیم و توجه به ابعاد انسانی در پروسه طراحی بسیار حائز اهمیت بود. بنابراین تصمیم بر آن شد که سیالیت و انعطاف در طراحی فضاها و حتی مبلمان سرلوحه طراحی قرار گیرد، که پویایی از خصایص معماری ایرانی است. بنابراین در مواقع مختلف و با توجه به نیازهای مختلف، فضاهایی بازتر و بزرگتر می شوند و برعکس. برای مثال کانتر آشپزخانه چرخدار طراحی شد، بنابراین زمانهایی که از آشپزخانه بیشتر استفاده می شود، می توان از فضای نشیمن کم کرد و به فضای آشپزخانه اضافه کرد. به علت بر کم زمین و ابعاد کوچک فضا، هر طبقه عملا بصورت (Loft Space) طراحی شده، بطوریکه برای از بین نبردن افق دید و کوچک نکردن فضا از هیچ درب جدا کننده ای (بجز درب سرویس های بهداشتی و درب های ورودی) استفاده نشده و سعی شده است حریم و قلمرو فضاها با تغییر در متریال کف، سقف های کاذب، رنگ دیوارها، نورپردازی های مختلف و حتی تغییر در سبک های معماری صورت گیرد. برای ارتباط عمودی بین طبقات از آنجایی که فضای کافی برای اجرای پله استاندرد وجود نداشت، با تقسیم هر کف پله به دو کف پله، طول شمشیری نصف و در عین حال ارتفاع پله ها به اندازه قبل باقی ماند. از طرف دیگر سعی شد کیفیت معماری ایرانی از طرق مختلف در کار ایجاد شود: · توجه به ورودی و تعریف هشتی برای ایجاد فضای قابل کنترل میان درون و بیرون و متمایز کردن آن با رنگ فیروزه ای. · قوس مازه دار در بدو ورود برای ایجاد مکث و درگاه ورودی. · طاقچه ها که از مولفه های معماری ایرانی است در قسمت های مختلف به اشکال مختلف خودنمایی می کند. در جاهایی بصورت بیرون زده و در بخش هایی برعکس.(با الهام از دیوارهای اتاق موسیقی عمارت عالیقاپو بصورت کلاژ بر روی دیوار نشیمن)از آنجایی که صاحبان خانه هر دو معمار هستند، فضای کار و کتابخانه منزل از اهمیت بالایی برخورار بود. برای طراحی این فضا کتابخانه، نقاشی "ترکیب بندی در قرمز، آبی و زرد" (red, blue and yellow composition in) اثر پیت موندریان مد نظر قرار گرفت و از رنگ عمدتا سفید برای درها و دیوارها استفاده شده تا برای ساکنین ایجاد خستگی نکند و به ایجاد نور بیشتر کمک کند. عناصر دیگر چون کمد و میز بصورت متحرک طراحی شده اند تا فضای لازم برای فعالیت های مختلف در این مکان مهیا شود. دیوار جدا کننده این فضا با اتاق خواب کوتاه در نظر گرفته شده تا نور طبیعی به فضای اتاق کار راه پیدا کند. فضای ایجاد شده در زیرپله مکان مناسبی برای انبار داخلی خانه بود.
  15. پروژه اندیشه در زمینی به مساحت 80 متر مربع واقع در تهران، خیابان اندیشه،خیابان اندیشه هشتم، کوچه ناهید، بنبست زورقچی، پلاک 9- با زیربنای کل 300 مترمربع و زیربنای مفید190 متر مربع در قالب 4 طبقه مسکونی تک واحدی و یک طبقه مشاعات با کاربری پارکینگ در طبقه همکف اجرا شده بود. مساحت هر واحد مسکونی 43 متر مربع که شامل هال و پذیرایی،آشپزخانه، یک توالت و حمام، یک اتاق خواب بود. گروه مهندسی کندو تاریخ شروع پروژه : 15 فروردین 1392- تاریخ خاتمه پروژه : 31 خرداد 1392 سیستم سازه ساختمان : اسکلت فلزی سیستم سرمایش ساختمان : اسپلیت سیستم گرمایش ساختمان : شوفاژ
  16. اولش بگم... قبل از اینکه همیلا خانوم وارد این اتفاق که می خوام براتون تعریف کنم بشه.. یک مقدمه لازمه بگم.. ببخشید اگر زیاد میشه...اسم اون خانم رو هم نمی تونم بیارم..همش خطاب می کنم دوستم..یا خانم خالی..از تکرار این وازه هم عذرمی خوام پیشاپیش) . . . چند وقتی بود یکی از گروه های معماری جوون بندر که بنیان گذار حضور پروفسور مهرداد حدیقی(رئیس دپارتمان معماری دانشگاه پنسیلوانیا) تو بندرعباس و برگزاری همایشی با محوریت کارهای معماریایشون بودن... دنبال برگزاری نمایشگاهی از آثار معماری دانشجوهای معماری دانشگاه آزاد از اولین ورودی تا آخرین ورودی حاضر بودن... چند جوون تو زیر 25 سال چنان تکاپویی تو فضای مسکوت دانشگاهی انداختن که حتی پیرهایی مثه من رو هم به جنب و جوش انداخته... دبیرخونه اش شرکت پدر یکی از بچه ها...با اندک سرمایه ی صندوق شون..و البته دوندگی برای پیدا کردن اسپانسر..آدم رو یاد زمانی می ندازن که ما هم برای به دست اوردن خیلی چیزا باید خیلی دوندگی می کردیم.. که خیلی از بچه های نسل الان(البته نه همه شون) حال دوندگی نداره..و دوست داره به جاش تو فضای مجازی غُر بزنه! انرژی شون..حرکت خود جوششون...و صد البته برگزاری در خارج دانشگاه و به دور از محیطی که سختی های خودش رو داره...من رو مجاب می کنه که این حرکت حتما حرکتی ماندگار می شه... چند وقتی هست که می دوم دنبال کار خوب که ترغیبشون کنم برن و کارهاشون رو تو این نمایشگاه شرکت بدن... حیف بود کار خوب بچه ها با کمبود متریال خوب واسه نمایشگاه هدر بره... چند وقت پیش با اعلام فرخوان کارم رو شروع کردم برای معرفی بچه ها به نمایشگاه... تو یکی از روزها برای دیدن یکی از بچه ها که باهاش تماس گرفته بودم یک جایی بیرون از دانشگاه قرار گذاشتم... این خانم یکی از بهترین معمارهایی بود که می شناختم... متاسفانه سال آخر انصراف داد به دلایل شخصی... الان داشت تو یک کافه رستوران کار میکرد...اینو وقتی فهمیدم که اتفاقی زودتر از محل قرار رفتم که تو همون کافه رستوران یک قهوه و کیکی بخورم که دیدمشون... هیچی نمی گفت از پشت تلفن... فقط یک بار گله کرد...که سام چی شده از ما خبر گرفتی؟! وقتی تو کافه رفتم تا سفارش بدم... دیدم داره از پشت اُپن سفارش یک نفر دیگه رو تحویل می ده... تا دیدمش برگشتم...چند لحظه مکث کردم..حس کردم نمی خواد که من ببینمش...و این قضیه رو بدونم..آروم می خواستم برم بیرون... صدایی آروم گفت...سام بیا...دیگه دیدمت... وقتی برگشتم...با لبخند رفتم طرفش...گفتم سلام...شما اینجایی..ندیده بودمت... لبخند کوچیکی زد..گفت سام اصلا بلد نیستی دروغ بگی ها!! گفتم منم دروغ می گم...اینقد هم علیه سلام نیستم... گفتم پس قهوه و یک تیگه از اون شیرینی لطیفه لطفا... کلی تعارف کرد...و نزاشت حساب کنم..حتی وقتی که پول رو گذاشتم..موقع تحویل سفارش..پول رو برگردوند... گفت خجالتم نده... حس کردم بیشتر اصرار کنم...بیشتر اذیت میشه... نشستم یک مجله ی معماری از کیفم در اوردم و شروع کردم به خوردن و خوندن... تمیز یک ساعت که نشستم..دیدم یک صدایی گفت بریم سام؟! سرم رو بلند کردم...دیدم ایشون لباس ش رو عوض کرده جلوم واساده... گفتم کارتون تموم شد؟! گفت اره..بریم همونجا که قرار بود هم رو ببینیم حرف بزنیم... کیفم رو برداشتم و حرکت کردیم... پیاده تا محلی که قرار داشتیم فاصله ای نبود... دقیقا لب ساحل که پله اب شده تا به اب برسه..رو پله های می شد بشینی... هوای این روزهای بندر جون می ده واسه همین کار... نشستیم..و من باز مطرح کردم موضوع رو.. گفت سام... اعتماد به نفسش رو ندارم...گفتم هر طرح به طرح خودش مقایسه میشه..مثلا طرح 1 ها با هم...طرح 2 یی ها با هم...همن جور تا پایانی...تو هر طرح نفر برگزیده داریم... تازه اصلا جایزه اش مهم نیست...مهم اینه که دوباره بیای و بچه ها رو ببینی...بیای تو این محیط... با شیطنت گفت..نمی شه کار دانشجویی هایی که بعد از انصراف برای بچه های دیگه انجام دادم بیارم... اونا به روز تره... خندیدم..گفتم شما هم افتادی به این راه؟! گفت خوب سام...باید این معماری یک جا به دردم بخوره دیگه... دوستای معمارم که دستم رو نگرفتن...این رو با طعنه بهم گفت... بهانه داشتم...من اصلا بندر نبودم اون دوران...طمانی بود که تهران بودم...البته تهران هم نه... ولی چیزی نگفتم...حس میکنم لایق این سرزنش بودم... این خانم...هم دوره ی من نبود...من آسیستان استاد طرح شون (دستیار استاد) بودم... این بچه ها تو اون ترم کمک کرده بودن..از طرف دانشگاه یک همایش برگزاری کنیم با حضور دکتر قبادیان(بچه ها کتاب اقلیمش رو می شناسن)..البته ما تیم اجرایی بودیم...یعنی دوندگی هاش با ما بود... اینکه راحت با اینکه کوچیک تر از من هست..من رو با نام کوچیکم صدا می کنه..به خاطر نزدیکی اون 7..8 نفری بود که 1 ماه با هم شب و روز رو سر می کردیم...دو تا خانم بودن..بقیه پسر... به جرات فقط رو همین دو تا خانم می تونستم حساب کنم..چون مسولیت پذیر بودن... پسرها که تو اوج عواطف احساسی... یا سرشون تو گوشی بود..یا هر 1 ساعت اجازه می گرفتن برن بیرون..بین کلاس ها طرف مربوطه رو ملاقات کنن...امان از اون روزها... البته همون ها هم غنیمتی بودن...بچه های با معرفتی بودن... هی می پرم از تعریف اتفاق اصلی ببخشید..یادم می اد..برای اینکه بیشتر موضوع براتون شفاف بشه و با شخصیت این خانم آشنا بشین براتون تعریف میکنم... در جوابش که گله می کرد...طعنه می زد..چیزی نمی گفتم... گفتم همه ش حق با شماست... ولی بحث رو عوض نکنین...همون کاری که اون ترم من هم بودم ارائه کنین.. گفت سام فک می کنی اون شیت ها(نقشه های معماری) باقی مونده..تو چهارشنبه سوری همشون خرج سرخی تو از من..زردی من از تو شدن...بعد باهم خندیدم... بعد جدی گفت...یک جایی بود که متاسفانه نم گرفته بود...چیزی ازش باقی نمونده... گفتم دوباره پرینت بگیر... مکث کرد... سریع گفتم..خودتون نمی خواد...فایل فوتوشاپ یا خروجی عکس شیت هات رو برام بفرست...دبیرخونه خودش پرینت میگیره...با چشم هاش گرد شده بهم نگاه کرد..واقعا؟! گفتم اره..بخشی از کارشون آماده سازی برای نمایشگاه هست...کلا همراه کارا سی دی هم تحویل میگیرن از مدارک کار...که اگر شیت ها خوب نبود...و کیفیت نداشت...خودشون دوباره پرینت م یگیرن و رو شاسی می زنن و آماده میکنن... لبخند اومد تو چشماهاش و البته رو لب هاش.. گفت پس برات می فرستم... چه روزی هست نمایشگاه.. گفتم برنامه ریزی کردن..از 1 اسفنده تا 4 اسفند نمایشگاه رو برگزار کنن...روز مهندس اختتامیه مراسم هست... با تردید گفتم..یادم نمی اد...4 اسفند روز مهندس هست...یا 5 اسفند... با حضور داورها و اعلام نتایج تموم میشه... گفت پس بهم خبربده کجاست..گفتم تو فرهنگسرا غدیر برگزار میشه به اختمال زیاد..ولی خبر میدم... از اینجا به بعد همیلا خانوم وارد می شوند!(همه ی اینا رو گفتم تا بدونین قبلش چی شد و این خانم کی بودن...حالا بعدش رو می نویسم) گوشی همراهم زنگ خورد... گوشی رو از جیبم در اوردم..خندیدن گفتن..وای سام هنوز این رو داری؟!! خندیدم گفتم...این روزها همه گوشی کوربی سامسونگ دارن شما چه طور؟!!! حواسم پرت حرف با ایشون شد..بدون اینکه ببینم کیه گوشی رو برداشتم...همزمان هنوز صدای خنده های ایشون ادامه داشت.. گفتم بفرمایید؟! گفت ها! کجایی که صدای هِر و کِرَت با دخترا هواست! فهمیدم همیلا خانومه... سلام به روی ماه شما دختر خوب... گفت این قربون صدقه ها رو برای همون که کنارت نشسته برو... سرت تو کدوم آقل بنده....حتما من باید همش ازت خبر بگیرم!!! یک وقتایی این ادبیاتش به جای اینکه من رو اذیت کنه..من رو تو فکر می بره... که چطور کسی که می تونه شعر هایی با این حجم از واژه های سنگین رو حفظ کنه و بخونه...یا اینکه حتی خودش این طور شعر بگه... اینقد می تونه ادبیاتش متفاوت بشه...گاهی وقتا فکر می کنم..دوقطبی هست... گفت همیلا جان...آروم تر... برگشت جواب داد..اصن به من ربط نداره...کجایی..می خوام بیام ببینمت... گفتم الان با یکی از دوستام...نزاشت حرفم تموم بشه...گفت...پس دوستته؟!! از طرز گفتنش خنده م گرفت... گفت باید هم بخندی...خوش خوشانته دیگه.... سر به زیریت واسه ماست...دلبری ت برای دیگران.... حالا من هی می خندیدم..از این سو تفاهم...و از این شیطنت های همیلا خانوم...دوستی که کنارم نشسته بود...مونده بود که چرا من نمی تونم حرف بزنم... همیلا خانوم گفت ادرس بده... گفتم بزار الان با دوستم از قبل هماهنگ کردم..تموم شد...خودم تماس می گیرم... گفت قطع کنی...شب در خونه اتم.... اینقد فشنگی جواب می داد...ادم خلع سلاح میشد... گوشی رو نگه داشتم..از دوستم عذرخواهی کردم..و گفتم اشکال نداره یکی دیگه به ما ملحق بشه... گفت...نه بابا...من می خواستم رو در رو بدون اینکه تو از اوضاعم با خبر بشی با یکسری بهانه محترمانه بپیچونمت که دیگه خودت همه چی رو دیدی..خودتم به زور کار رو دازی می گیری..یعنی زحمتی هم نداره... گفتم ممنون..گوشی رو که گرفتم...دیدم داره همین جوری واسه خودش حرف میزنه... گفت همیلا خانوم...من فلان جا هستم...بیا... گوشی رو که قطع کردم... رو کردم به ایشون و گفتم...می گم تا نیومده...ما هر چی قراره بگیم..بگیم که ایشون بیاد گرد و خاکی اینجا به هوا میره.. خندید گفت چیه؟! گیرت انداخت...می خواد بیاد گیس من رو بکشه؟!... خندیدم گفتم نه... اونچه فکر می کنین نیست... خواهر یکی از دوستان هست...می شناسیش... خواهر فلانی هست... گفت همون که باباش شرکت فلان داشت؟! گفتم آره...اوه..پس من تولد خواهرش رفتم... گفتم جان! تولدش رفتی...گفت آره بابا..اون موقع فلانی دوستم بود...که رفیق فاب برادر این خانم بود...رفتیم تولدش...جات خالی سام! یعنی اروپا بود..اروپا! اون موقع خیلی بچه بود...:babygirl: الان راهتمایی یا دبیرستانه؟!..به تو چرا زنگ زده؟!!! گفتم...دبیرستان رو تموم می کنه... گفت بچه ی ساکت و آرومی بود...گفتم جان؟! مطمئنی اشتباه نمی کنین؟! آروم؟! همیلا خانوم؟!!! انقد اونجا شلوغ بود..سر درد گرفته بودم برادرش ما رو برد طبقه بالا...بعد رفتیم تو یک اتاق دیدم اتاق یک بچه ست...عکس هارو دیدم فهمیدم عکس خودشه...پر نقاشی بود... برام قرص مسکن که اورد...پرسیدم نقاشی کار شماست..گفت نه کار خواهرم هست...باورم نمی شد کار یک بچه باشه... فک کنم 10 یا 11 سالش بود... همونه؟!..الان داره می اد اینجا؟ گفتم الان با اون موقع هاش کاملا فرق می کنه..هنوز همون جور هنرمنده..ولی دیگه اون اخلاق رو نداره... گفت اون موقع ها اینقد ساکت بود...تو تولدش حس می کردم..مریضه..یا حتی افسرده است... این همه کادو..این همه زرق و برق...فقط عین مجسمه نشسته بود اونجا... وقتی داشت تعریف میکرد... فرصت کردم درست براندازش کنم...آخه داشتیم راه می رفتیم دیگه تو این یک تیکه ساحل... دختری قد بلند و لاغر اندام...دست هاش استخونی شده بود از لاغری...یک صورت رنگ پریده...با موهای فری که هر چند وقت یک بار با دست هاش هُلشون می داد از رو پیشونش کنار... یک مانتو ساده..با ساپورت...و یک شال مشکی...یک دست مشکی...راستی موها و چشم و ابرو هم مشکی...با یک عینک آفتاب رو چشم...که نزار مردم چشم های گود افتاده ش رو ببنین... با یک لبخند که اصلا محو نمی شد از رو صورتش... خیلی خوشحال بودم که آدمی رو پیدا کردم که بتونم همتراز به خودم و از رو به رو باهاش حرف بزنم...آخه این قد بلند باعث می شه همیشه زاویه صورتمرو به پایین باشه موقع حرف زدن... نیم ساعت طول نکشید که صدای زنگ تلفنم بلند شد... خودش بود..گوشی برداشتم..گفت کجایی...سرم رو برگردوندم..دیدم تازه داره از بالای پله ها مشخص میشه...دیگه نیاز نبود بگم..دیدم من رو... آهسته و با سری بالا اومدم سمتم... انگاری تو آرایشگاه بود...چون صروت و موهاش ارایش داشت.... تا حالا اینجوری ندیده بودمش... انگار شب یک جا مهمونی داشته باشه...یا داره از مهمونی می اد..یا هر چی... اومد سمتم...سلام کرد... گفت خانوم رو به من معرفی نمی کنی... معرفیشون کردم..با هم دست دادن... دوستم روبه همیلا خانوم گفتن...من رو یادت نمی اد فک کنم..ولی من میشناسمت.... همیلا خانوم با تعجب گفت..من؟!..از کجا؟! ماجرا رو که تعریف کرد..همیلا خانوم..فیتیله ش رو کشید پایین... گفت آره اون سال ها به زور برام تولد میگرفتن...تولد که چه عرض کنم..مهمونی آشنایی دخترا و پسرا! یادت می اد اونجا بچه دیده باشی؟! دوستم یکم فکر کرد...گفت خیلی گذشته..ولی راست می گی..اونجور که یادم فقط تو رو یادم میاد که کم سن بودی... همیلا خانوم خندید..گفت...آره...تنها بچه ی اونجا من بودم... بعد سریع برگشت...گفت ساممون رو از کجا می شناسی؟ دوستم با شیطنت پرسید...سام مون؟!..رو پسوند "مون" تاکید کرد با لبخند.... فک کنم قبل سام ما بود...الان ما شماست؟!:gnugghender: دیدم دُز شیطنت و شوخی داره می زنه بالا...این دوست من همیشه و همیشه اهل شوخی بود...گاهی دیگه شورش رو در می اورد... گفتم به خدا این وسط من هم هست ها...یک توجهی... برای اینکه این شوخی ها جدی گرفته نشه..با توجه به اینکه اخلاق همیلا خانوم دستم اومده بود...بیشتر معرفی ش کردم به همیلا خانوم... دوستم به گوشی ش نگاه کرد...رو کرد بهم..گفت سام مرخصی م دیگه داره تموم میشه... جام رو که یاد گرفتی...خواهشا به هیچکی از بچه ها نگو...برگشتم گفتم..من رو که می شناسی... گفت میدونم..چاه علی هست!(دوستان این چاه علی یک اصطلاحی بود..دوستام به من نسبت می دن..می گن حضرت علی در زمان هایی می خواسته درد و دل کنه...به کسی نمی گفته...می رفتهو سرش درون یک چاه میکرده و با اون درد و دل می کرده...یک اصلاحه...آیا اینکه این یک روایت معتبر هست..یا نامعتبر...من قضاوتی ندارم..فقط منظورم اون اصطلاح و اون ایهام ادبی ش هست..اون زمان ها من مورد درد و دل خیلی ها بودم) ولی تاکید موکد کردم..با کسی اونجا پیدات نشه...همیلا خانوم با شیطنت گفت..حتی با من؟! باز دستم تو حرف کم نیاورد...گفت بچه ها نفر حساب نمی شن کوچولو!...10 تای تو رو می تونه با خودش بیاره... من سریع نزاشتم همیلا خانوم حرف بزنه...گفتم باشه... دست دراز کرد برای خداحافظی کردن...می دونستم داره جلوی همیلا خانوم شیطنت می کنه.... دست دادم... (این دست دادن من با خانوم ها قبل سوژه ای بود..چون بین بچه های ما عادی بود تو دوره ی دانشگاه... ولی من همش در می رفتم محترمانه..بعد این شده بود سوژه برای اذیت کردن من...با اینکه پر جنب و جوش بودم و شوخ..ولی به خاطر تربیت خانوادگی اصلا به این کار عادت نداشتم..حتی با دخترهای فامیل...البته این روبه خشکه مذهبی نزارین ها...یعنی اصلا رسم نبود بین ماها...ممکن بود بدون روسری جلوی من باشن دخترهای فامیل..ولی اینکه رسم باشه دست بدیم نبود....) گفت اینم برای نمک بعدش ب بود...در حالی که عینک رو اورده بود پایین و چشم تو چشم بهم نگاه میکرد اینو گفت و یک چشمک زد و رفت... می دونستم همه ی اینا از شیطنته..خوشحال بودم..هنوز اون روحیه رو حفظ کردن... اصرار دارم که برسونمشون..ولی گفت جام رو یاد می گیره این همیلا..بعد می اد تلافی میکنه...خندید و رفت... همیلا خانوم اومد سمتم.. یکم براندازم کرد..گفت بیا بریم... گفتم کجا همیلا خانوم؟! گفت مُردم یک بار بهت بگم بریم..تو باهام بیای بدون ادا و اطوار... بریم دیگه...با استیصال این رو گفت که که باور کنین من خلع سلاح شدم..اگر قرار بود بریم خودمون رو از بالای کوه بندازیم هم باهاش میرفتم... فقط گفتم بااین ریخت و قیافه و با این ریش رو صورت و این موهای چرب و این لباس های کار من رو مهمونی که نمی خوای ببری انشالله! بعد می کن این جنگلی رو از کجا اوردی...با صدای کش داری گفت بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا... بقیه اش رو بزارین یک روز دیگه تعریف کنم...ترکیدم دیگه از بس نوشتم
  17. نمی دونم از چه زمانی فحش دادن به هم..خنده دار شده تو محیط های دوستانه؟! زمان جوونی ما به ازای هر فحشی که طرف می داد..یک چک یا لقدی می خورد...دوست و دشمن فرقی نداشت! الان می شینن کل خاندان هم رو به فحش می کشن و با هم می خندن!چه گوینده چه شنونده! تفریحا کم شده دیگه؟! یا کلا بی عار شدن؟! . . . کم کم دارم از بالا رفتن سن ام می ترسم
  18. دوستانم... این لذت من نیاز به آب داره!...آب فراوان! ترجیحا یک استخر! و حتما در تنهایی انجام بشه! این طناب پلاستیکی با گلوله های پلاستکی که مثه تسبیح بهم وصلن رو دیدین که تو استخرهای شنا خط های شناگر ها رو از هم جدا میکنن؟! برین تو آب...خودتون رو برسونین به یکی از اینا...بعد سعی کنین دراز بکشین روی اونها.. انگار که بخواهین روی یک طناب تعادلتون رو حفظ کنین..این بار خوابیده! گاهی وقتی با تکون دادن دستتون در دو طرف طناب سعی کنین اینور و اونور نیافتین... بعد که به یک تعادل نسبی رسیدین... چشم هاتون رو ببندین و از بی وزنی رو آب لذت ببرین... . . . احساس بی وزنی روی آب شد لذت کوچیک من..
  19. سلام به روی ماه فریماه عزیز... حتما دوست نداشتن دوستانم...یا بازخورد خوبی نگرفتن... بالاخره باید فبول کرد...نقطه ضعف های در این ایده ی من و نحوه اجراش بود و هست... اعتقاد دارم...اگر یک ایده خوب باشه و البته فقط هم تو مرحله ی ایده نمونه...و خوب تنیجه داشته باشه...مشتری خودش رو خواهد داشت... و البته اگر نتیجه معیوب باشه..به مرور با شناخت بایگانی میشه.... و البته صاحب ایده باید قبول کنه... البته اگه بدبینانه اش این وسط کسی براش "زده" باشه که دیگه هیچ کاری نمی شه کرد... خوشحالم شما هنوز اینجا رو یادتون هست... تصویر زیبایی هست..کاش یکم بزرگتر بود... بدون توضیح نوشته رو قرار می دم براتون: پهنای مسیر گذر از تاریکی به روشنایی... به عرض شانه ی دو نفر است.. نَه یکی پس..نَه یکی پیش... لطف این مسیر: شانه به شانه بودن با هم است... “فریماه” . . . خوبه یا یک نوشته دیگه بنویسم؟ . . . اگر خوشتون می آد...خودتون همین تصویر رو تو تاپیک آلبوم(تصویر نوشته (آلبوم تصاویر)) پست کنین...(فقط چون تالار ادبیات یکسری قانون داره...متن رو هم پایین تصویر بزارین همون جور که من گذاشتم که مشکلی با قوانین نداشته باشیم...)
  20. ببخشید من امتحان کردم...مشکلی نداست... نمی دونم چه طور می تونم کمکتون کنم... شاید مشکل از ورژنش هست که رو سیستم شما جواب نمیده... تو گوگل این نرم افزار رو باز سرچ کنین...ورژن جدید شده یا کرک شده اش شاید برای سیستم شما بهتر جواب بده
  21. وقتی دوست داشتنی نیستیم...به زور نمی شه که دوستمون داشته باشن! باید قبول کنیم... با مظلوم نمایی هم نمی تونیم توجه جلب کنیم...چون ادم ها دیگه باهوش شدن... باید مثه یک غروب تو افق محو بشیم...خیلی شیک،خیلی جنتلمن! حداقل این پایان تلخ..بهتر از یک تلخی بی پایانه( دیالوگی از فیلم "درباره الی") . . . سواد دو زاری می دونین یعنی چی؟! اون سوادی که طرف بهش بنازه می گن سواد دوزاری! چون سواد دوزاری عمیق نیست و سطحیه... برای اینکه مشخص بشه باید خود شخص دادش بزنه! وگرنه هیچکی نمی فهمه! پ.ن:دو پاراگراف بهم هیچ ربطی نداشتن...امان از وقتی که هیچی برای گفتن نداری...امان از وقتی که دو تا دوتا برای گفتن داری
  22. sam arch

    شیوه معماری شیروان

    کاخ شیروان شاه ، بزرگترین اثر تاریخی معماری شیروان- آبشرون آذربایجان، واقع در درون شهر باکو است. این مجموعه شامل ساختمان اصلی قصر، چنبره دفن، مسجد شاه با یک مناره، مقبره سید یحیی باکویی ،پورتالی درضلع شرقی ، دروازه مراد، مخزن آب و بقایای حمام خانه می‌باشد. این قصر بر روی اسکناس ده هزار مناتی آذربایجان به تصویر کشیده شده است. ساختمان اصلی مجتمع در سال 1411 توسط شیروان شاه شیخ ابراهیم اول شروع به ساخت شد. این ساختمان دو طبقه دارای 50 ابعاد مختلف است و با سه راه پله باریک و پیچ در پیچ به هم متصل می‌شوند. پس از فتح باکو توسط صفوی در سال 1501، در طی چند قرن این "قصر" متروکه باقی ماند و بخش‌های زیادی از آن تخریب گردید. مجتمع کاخ شیروان شاه، در سال 1964 به عنوان موزه مرکزی معرفی گردید و از آن زمان تا کنون، مرمت و بازسازی آن در حال انجام است. آثار معماری اسلامی در سراسر این کاخ مشهود است و بیانگر دقت و ظرافت بکار رفته شده در آن می‌باشد.
  23. یادم می اد در دوران شباب! از تفریحات سالممون میس کال انداختن به گوشی رفقا بود... در صدم ثانیه میس کال می نداختیم پشت سرهم..به گونه ای که طرف حتی فرصت اینکه بتونه تلافی کنه هم نداشت! در مونده که می شد...به گوشی خونه زنگ می زد می گفت: تسلیم ناهار فردا پای من! رکورد 70 میس کال در دقیقه رو داشتیم! امروز به یک نفر که خیلی وقت بود دنبالش می گشتم...و تلفنش رو از یکی از بچه ها پیدا کرده بودم...شروع کردم همون میس کال زدن... بعد از ثبت 70 تا میس کال...بهم پیام داد نوشت: سام!خودتی نه؟! تویی دراز بی قواره؟! فقط یک دیوانه می شناسم اینطوری میس کال بندازه...بزار حرف بزنیم لامذهب!!! تمیز یک ساعت حرف زدیم...من این سر ایران..و رفیقم..اون سر ایران بود... . . . میس کال انداختنِ شیطنت آمیز...شد لذت کوچک امروز من... پ.ن: همچین موجودات سر خوش و بیخودی بودیم ما بعععله
  24. درود... برای دیدن آموزش باید دانلود بفرمایید. مواردی که این جا مطرح می شه کپی رایت خود انجمن نواندیشان هست و دوستانی که این مطالب و آموزش های را هر چند امکان داره تکراری باشه ولی با توجه به اینکه توسط انجمن انجام شده در جاهایی دیگه نشر می دن حتما از جهت اخلاقی ذکر منبع نواندیشان رو مراعات بفرمایند. آرامش پیشکش لحظه هاتون. تعداد صفحه: 8 صفحه نوع فایل: pdf از ضمیمه همین آموزش رو دانلود بفرمایید. تغییر مقیاس پیشرفته.pdf
×
×
  • اضافه کردن...