-
تعداد ارسال ها
10663 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط sam arch
-
هاروکی موراکامی، داستاننویس مشهور ژاپنی است که طی سالهای اخیر با کتابهایش سروصدای زیادی در بازار بینالمللی برپا کرده است. موراکامی 66 ساله را با «کافکا در کرانه» به یاد میآورند و رمانهای «جنگل نروژی» و «سوکورو تازاکی بیرنگ و سالهای زیارتش» هم از محبوبترین کتابهایش محسوب میشود. یادداشتی را که موراکامی برای «تلگراف» نوشته میخوانید: اکثر مردم ژاپن مدرسه را تمام میکنند، کار پیدا کرده و بعد از مدتی ازدواج میکنند. با این که من هم در اصل قصد داشتم چنین الگویی را در پیش بگیرم، یا حداقل تصور میکردم باید اینطور باشد، اول ازدواج کردم، بعد شروع به کار کردم و در آخر موفق شدم به نحوی فارغالتحصیل شوم. به زبانی دیگر، ترتیبی که من دنبال کردم کاملا برعکس آنچه بود که عادی تلقی میشد. چون از کار کردن برای یک کمپانی متنفر بودم، تصمیم گرفتم کسب و کار خودم را راه بیاندازم، جایی که مردم بتوانند در آن به موسیقی جاز گوش دهند و قهوه و اسنک بخورند. ایدهای ساده، اما خوشبینانه بود. فکر میکردم داشتن چنین شغلی به من اجازه میدهد با خیال راحت از صبح تا شب به موسیقی مورد علاقهام گوش دهم. مشکل اینجا بود که ما در حالی ازدواج کردیم که هنوز دانشگاه را تمام نکرده بودیم. بنابراین پولی نداشتیم. در نتیجه سه سال اول من و همسرم مثل بردهها کار کردیم، انواع کارها را انجام دادیم تا در حد توانمان پسانداز کنیم. بعد از آن، دوره افتادم و پول اضافی دوستان و فامیل را قرض گرفتم. بعد هم پولی را که به سختی جمع کرده بودیم گذاشتیم تا کافیشاپ کوچکی را در کوکوبونجی راه بیاندازیم. پاتوقی دانشجویی در حومه غربی توکیو. سال 1974 بود. آن زمان نسبت به الان، مغازهدار شدن خیلی آسانتر بود. جوانهایی مثل ما که به هر قیمتی میخواستند از زندگی برای کمپانیها دربروند، این طرف و آن طرف مغازهای کوچک راه میانداختند. کافه، رستوران، خرازی فروشی، کتابفروشی یا هر چه به ذهنتان برسد. بیشتر مغازههای نزدیک ما توسط همنسلهای خودمان خریداری و اداره میشد. کوکوبونجی تبدیل به یک پاتوق چندفرهنگی قدرتمند شد و بسیاری از افرادی که به آنجا میآمدند، دانشجویانی بودند که از جنبشهای دانشجویی عقب کشیده بودند. دورهای بود که میتوانستی در سرتاسر جهان، شکاف درون سیستمها را ببینی. پیانوی قدیمیام از خانه پدری آوردم و آخر هفتهها در کافه اجرا میکردم. نوازندگان جوان موسیقی جاز بسیاری در منطقه کوکوبونجی زندگی میکردند که (به نظر من) خوشحال میشدند با دستمزد کمی که به آنها میدادیم، برایمان اجرا کنند. خیلی از آنها بعدها تبدیل به موسیقیدانهای مشهوری شدند. گاهی الان هم در کلابهای جاز توکیو به آنها برمیخورم. گرچه ما کاری که دوست داشتیم انجام میدادیم، اما پس دادن قرضهایمان یک درگیری دائمی بود. به بانک بدهکار بودیم و همینطور به افرادی که از ما حمایت کرده بودند. یکبار که در پرداخت قبوض بانکیمان گیر کرده بودیم، آخر شب با سری افکنده از خیابان رد میشدیم که به مقداری پول برخوردیم. دقیقا همان چیزی بود که لازم داشتیم. نمیدانم این یک همزمانی بود یا نوعی پادرمیانی الهی. از آنجا که روز بعد موعد پرداخت پول بود، این اتفاق واقعا یک شانس لحظه آخری بود. اتفاقات عجیبی مثل این در برهههای متعدد زندگی من رخ داده است. شاید اکثر ژاپنیها در این موقعیت کار درست را انجام میدهند و پول را به پلیس میسپرند. اما با موقعیت سختی که ما داشتیم، نمیتوانستیم براساس چنین حسن رفتاری روزگار بگذرانیم. با همه این احوال خوش میگذشت. اصلا شکی در این نیست. جوان بودم و تازهنفس و میتوانستم آقای قلمرو کوچک خودم باشم و تمام طول روز به موسیقی محبوبم گوش دهم. مجبور نبودم فواصل دور را در قطارهای شلوغ طی کنم، در جلسات حوصلهسربر شرکت کنم و مجیز رئیسی را بگویم که از او متنفرم. در عوض فرصت داشتم با انواع و اقسام آدمهای جالب آشنا شوم. بنابراین 20 تا 30 سالگیام از صبح تا شب به پرداخت بدهیها و کار فیزیکی سخت مثل ساندویچ و کوکتل درست کردن و میزبانی مشتریان دهانپر گذشت. بعد از چند سال، صاحب ملک ما تصمیم گرفت ساختمان کوکوبونجی را نوسازی کند، بنابراین ما به مکانی جدیدتر و جادارتر نزدیک مرکز توکیو، در سندگایا نقل مکان کردیم. جای جدیدمان فضای کافی برای یک پیانوی گرند را در اختیارمان گذاشت اما در نتیجه میزان بدهیهایمان هم افزایش پیدا کرد. در نتیجه کارها آسانتر نشد. وقتی به عقب برمیگردم، همه آنچه بیاد میآورم سخت کار کردنمان است. فکر میکنم مردم تقریبا در این سن به استراحت و خوشگذرانی مشغول هستند اما ما هیچ وقتی برای لذت بردن از «روزهای بیخیالی دوران جوانی» نداشتیم. خیلی کند پیش میرفتیم. اگر وقت آزادی هم گیر میآوردم، به مطالعه میپرداختم. در کنار موسیقی، کتابها خوشی بزرگ زندگی من بودند. مهم نبود چقدر مشغول، دلسرد یا خسته بودم، هیچکس نمیتوانست این لذتها را از من بگیرد. همانطور که به 30 سالگی نزدیک میشدم، بار جاز سنداگایای ما بالاخره داشت نشانههایی از ثبات وضعیت را نشان میداد. درست است که نمیتوانستیم تکیه دهیم و استراحت کنیم -هنوز قرض داشتیم و فروشمان کم و زیاد میشد - اما حداقل کارها داشت در یک مسیر درست قرار میگرفت. یک بعدازظهر آفتابی در سال 1978 بود که به یک مسابقه بیسبال در استادیوم جینگو رفتم. خیلی از محل سکونت و کارم دور نبود. اولین مسابقه لیگ مرکزی بین «یاکولت سوالوز» و «هیروشیما کارپ» بود که ساعت یک شروع میشد. من آن روزها از هواداران سوالوزها بودم، بنابراین پیاده رفتم تا بازی را ببینم... بازی حساس شد و اطرافیانم یکی در میان شروع به تشویق تیمشان کردند. در این لحظه، بدون هیچ پیشزمینهای، این فکر به ذهنم خطور کرد. فکر میکنم میتوانم یک رمان بنویسم. هنوز هم میتوانم دقیقا همان حس را بیاد بیاورم. احساس کردم چیزی از آسمان فرود آمد و من به راحتی آن را در دستانم گرفتم. اصلا نمیدانستم چرا فرصت در مشت گرفتن آن باید نصیب من شود. آن موقع نمیدانستم الان هم نمیدانم. دلیلش هر چه که بود، اتفاق افتاده بود. مثل یک انقلاب بود. یا شاید تجلی نزدیکترین کلمه باشد. همه آنچه میتوانم بگویم این است که زندگیم از آن لحظه به طرز جدی و دائمی تغییر کرد. بعد از بازی سوار قطار سینجوکو شدم، یک برگ کاغذ و یک رواننویس بیرون آوردم. آن زمان هنوز کامپیوترها نیامده بودند و این به معنای آن بود که باید همه چیز را دستی مینوشتیم. حس نوشتن خیلی تازگی داشت. یادم میآید چقدر خوشحال بودم. مدتها از آخرین باری که نوک رواننویس را روی کاغذ گذاشته بودم، میگذشت. از آن به بعد هر شب وقتی دیروقت به خانه برمیگشتم، پشت میز آشپزخانه مینشستم و مینوشتم، همان چند ساعت پیش از سپیدهدم عملا تنها زمان خالی من بود. در شش ماه آینده «صدای باد را بشنو» را نوشتم. اولین نسخه را درست با پایان یافتن فصل بازیهای بیسبال تمام کردم... «صدای باد را بشنو» کار کوتاهی است، بیشتر یک داستان بلند است تا رمان. با این حال زمان و انرژی زیادی از من گرفت. البته بخشی از آن به محدودیت زمانی بود که داشتم. اما مشکل اصلی این بود که نمیدانستم چگونه باید رمان بنویسم. راستش، گرچه همهجور کتابی میخواندم، نگاه جدی به ادبیات داستانی معاصر ژاپن نداشتم. رمانهای قرن نوزدهمی روسیه و داستانهای کارآگاهی داغ آمریکایی ژانرهای مورد علاقهام بودند. بنابراین نمیدانستم چه نوع رمانهای ژاپنی روی بورس بودند یا اینکه چطور باید داستانی را به زبان ژاپنی بنویسم. تا چند ماه حدسی جلو میرفتم، سبکی که فکر میکردم درست است را پیش میگرفتم و ادامه میدادم. اما در نتیجه میدیدم که اصلا تأثیرگذار نبود. به نظر میرسید ملزومات ظاهری یک رمان را دارد اما انگار خستهکننده بود و کتاب در کل دلسردم میکرد. با خودم میگفتم اگر نویسنده چنین حسی داشته باشد، واکنش خواننده احتمالا خیلی منفیتر از این خواهد بود. با دلسردی فکر میکردم انگار آنچه برای این کار لازم است را در درونم ندارم. در شرایط عادی، کار باید همینجا تمام میشد، باید فرار میکردم. اما الهامی که در سراشیبی سرسبز ورزشگاه جینگو دریافت کرده بودم، هنوز هم به وضوح ذهنم را قلقلک میداد. بنابر آنچه گذشت، طبیعی بود که نمیتوانستم یک رمان خوب بنویسم. اشتباه بزرگی بود اگر تصور میکردم فردی مثل من که تاکنون در عمرش چیزی ننوشته، به یکباره میتواند اثری درخشان خلق کند. داشتم سعی میکردم غیرممکن را ممکن کنم. به خودم گفتم فکر نوشتن چیزی سطحبالا را کنار بگذار. ایدههای دوراندیشانه درباره «رمان» و «ادبیات» را هم فراموش کن. احساسات و افکاری که به سمتت میآیند را با آرامش بهگونهای که دوست داری نظم ببخش. در حالی که حرف زدن راجع به آرام کردن احساسات راحت بود، به انجام رساندن آن چندان هم آسان نبود. برای آدم مبتدی مثل من بهطور ویژهای سخت بود. بهترین شروع، خلاص شدن از شر حجم عظیم دستنوشتهها و رواننویسم بود. تا وقتی اینها جلوی چشمم بودند، هر چه انجام میدادم حس «ادبیات» به من میداد. به جای آنها، دستگاه تایپ قدیمی «اولیوتی»ام را از کمد بیرون آوردم. بعد برای امتحان تصمیم گرفتم شروع رمانم را به زبان انگلیسی بنویسم. چون مایل بودم هر چیزی امتحان کنم، به خودم گفتم چرا این نه؟ نیازی نیست بگویم که توانایی من در انگلیسی خیلی بالا نبود. واژگانم خیلی محدود بود، درست مثل دستور زبان انگلیسیام. فقط میتوانستم جملات کوتاه و ساده بنویسم. و این به معنای آن بود که هر چقدر هم افکار متعدد و پیچیده دور سرم میچرخیدند، نمیتوانستم حتی تلاش کنم آنها را همانگونه که به ذهنم خطور میکنند، به نگارش درآورم. زبان باید ساده میبود. ایدههایم باید به روشی سادهفهم بیان میشد، توصیفاتم از هر نوع چیز اضافی خالی و قالب کارم ساده میشد. همه چیز باید برای جا شدن در قالبی کوچک تنظیم میشد. نتیجه، نوعی نثر خشن و رامنشده بود. با این حال وقتی داشتم تقلا میکردم خودم را با این روش ابراز کنم، آهسته آهسته یک ریتم خاص شکل گرفت. از آنجا که من در ژاپن به دنیا آمده و بزرگ شده بودم، واژگان و الگوی زبان ژاپنی این سیستم را در حد انفجار پر کرد، درست مثل طویلهای مملو از چهارپایان. وقتی میخواستم افکار و احساساتم را در قالب کلمات بریزم، این حیوانات شروع میکردند به جنبوجوش و کل نظام فرو میریخت. نوشتن به زبان خارجی، با تمام محدودیتهایی که با خود دارد، این مانع را از سر راه برمیداشت. علاوه بر این باعث میشد من کشف کنم چگونه افکار و احساساتم را در مجموع محدودی از کلمات و ساختارهای دستوری ابراز کنم و در عین حال با روشی ماهرانه آنها را به طرز تأثیرگذاری با هم ترکیب کنم و ارتباط دهم. خلاصه بگویم، یاد گرفتم نیازی به یک عالم کلمه قلمبه و سلمبه نیست و مجبور نیستم سعی کنم مردم را با عبارات زیبا تحت تأثیر قرار دهم. بعدها فهمیدم «آگوتا کریستوف» هم چند رمان خارقالعاده به سبکی که تأثیری مشابه داشته، نوشته است. کریستوف نویسندهای بلغاری بود که در سال 1956 در جریان انقلاب سرزمین مادریاش به نوشاتل سوئیس فرار کرد. او واقعا مجبور شد فرانسوی یاد بگیرد. اما از طریق نوشتن به آن زبان خارجی بود که موفق شد این سبک جدید و مختص به خودش را به کار بگیرد. ریتم قوی بر پایه جملات کوتاه، واژگانی که هرگز سردرگمکننده نبود و همیشه مستقیم میرفت سر اصل مطلب با توصیفاتی مناسب که از بار احساسی خالی بود، از خصوصیات این سبک بودند. رمانهای او در فضایی پر رمز و راز که حاکی از مسائل مهم پنهان شده زیر سطح بود، غوطهور بودند. یادم میآید وقتی برای اولینبار با کارهایش آشنا شدم، نوعی حس نوستالژیک را تجربه کردم. کاملا تصادفی، اولین رمانش «دفتر بزرگ» در سال 1986 درست هفت سال پس از انتشار «صدای باد را بشنو» به چاپ رسید. بعد از این که تأثیر کنجکاویبرانگیز نوشتن به زبانی خارجی را کشف کردم و در نتیجه ریتم خلاقانه مختص به خودم را به دست آوردم، دستگاه تایپم را دوباره در کمد گذاشتم و کاغذها و رواننویسم را درآوردم. بعد نشستم و فصلی را که به زبان انگلیسی نوشته بودم به ژاپنی ترجمه کردم. البته «پیوند» به جای «ترجمه» فکر میکنم واژه مناسبتری باشد، چون یک ترجمه دقیق و کلمه به کلمه نبود. در این جریان به طور ناگریز یک سبک جدید ژاپنی پدید آمد. سبکی که مال من بود، که خودم کشفش کرده بودم. به خودم گفتم، حالا فهمیدم باید چکار کنم. وقتی مقیاسها از چشمم افتادند، لحظه شفافیت حقیقی برایم رخ داد. بعضی میگویند: «کارهای تو حس ترجمه به آدم میدهد.» معنای دقیق این جمله را متوجه نمیشوم اما به نظرم از طرفی درست است، ولی به طور کلی بخشهایی را مغفول میگذارد. از آنجا که اولین بخش داستان بلندم به معنای دقیق کلمه «ترجمه» شده بود، این نظر کاملا غلط نیست، اما در مورد فرآیند نوشتن چندان درست نیست. آنچه من با نوشتن به زبان انگلیسی و ترجمه آن به ژاپنی به دنبالش بودم، چیزی کمتر از خلق یک سبک بیپیرایه و خنثی که به من آزادی عمل بیشتری بدهد، نبود. دوست نداشتم فرمی آبکی در زبان ژاپنی به وجود بیاورم. میخواستم گونه ابراز زبان ژاپنی که تا حد ممکن از زبان ادبی مصطلح دور است را بسط دهم تا با صدای طبیعی خودم بنویسم. این نیازمند سنجش و قیاس فراوان بود. در آن زمان تا جایی پیش رفته بودم که ژاپنی را بیشتر از یک ابزار کاربردی حساب نمیکردم. بعضی از منتقدانم، این را توهینی تهدیدآمیز برای زبان ملی ما میدانستند. با این حال زبان خیلی سرسخت است، سرسختی که پشتش به یک تاریخ طولانی گرم است. حاکمیت آن در برخوردی خیلی شدید هم به طور جدی آسیب نمیبیند و از بین نمیرود. حق ذاتی همه نویسندههاست که تا آنجا که تصوراتشان قد میدهد، امکانات زبانی را مورد آزمون و خطا قرار دهند. بدون این روح ماجراجو، هیچ چیز جدیدی به دنیا نمیآید. سبک ژاپنی نوشتن من با سبک «تانیزاکی» و «کاواباتا» فرق میکند. این کاملا طبیعی است. از همه اینها گذشته، من یک انسان دیگر هستم، نویسندهای مستقل به نام «هاروکی موراکامی». صبح یکشنبهای آفتابی در بهار بود که دبیر مجله ادبی «گونزو» با من تماس گرفت و گفت که «صدای باد را بشنو» به فهرست نهایی جایزه نویسندگان نوقلم آنها راه یافته است. حدود یک سال از مسابقه نخست لیگ که در استادیوم «جینگو» برگزار شد، میگذشت و من 30 ساله شده بودم. ساعت حدود 11 شب بود اما به خاطر این که شب گذشته تا دیروقت کار کرده بودم، خیلی زود خوابم برده بود. تلوتلوخوران گوشی را برداشتم بدون این که بدانم کی پشت خط است و چه میگوید. راستش را بگویم، آن موقع کاملا فراموش کرده بودم «صدای باد را بشنو» را برای «گونزو» فرستادهام. وقتی دستنوشته را تمام کردم و آن را به دست فرد دیگری سپردم، اشتیاقم برای نوشتن فروش نشسته بود. نوشتن آن کتاب حرکتی از سر مبارزهطلبی بود. به راحتی آن را نوشتم، همانطور که به ذهنم رسیده بود. بنابراین فکر این که ممکن است نامزد نهایی شود اصلا به ذهنم خطور نکرده بود. در واقع من تنها نسخه داستان را برایشان فرستاده بودم. اگر آنها انتخابش نکرده بودند، مسلما برای همیشه گموگور میشد. (گونزو دستنوشتههای ردشده را بازنمیگرداند). به احتمال زیاد دیگر هم رمانی نمینوشتم. زندگی عجیب است. دبیر مجله گفت که به غیر از من چهار نامزد دیگر هم هستند. غافلگیر شده بودم اما خیلی هم خوابآلود بودم، بنابراین واقعیت آنچه اتفاق افتاد را دقیقا خاطرم نیست. از تخت بیرون آمدم. صورتم را شستم، لباس پوشیدم و با همسرم به پیادهروی رفتم. درست وقتی داشتیم از روبروی مدرسه ابتدایی محلمان میگذشتیم، متوجه کبوتری شدم که میان بوتهها قایم شده بود. وقتی برش داشتم متوجه شدم بالش شکسته و یک آتل فلزی به پایش بسته شده است. به آرامی در دستم گرفتمش و آن را به نزدیکترین ایستگاه پلیس در اویاما - اوموتساندو بردم. همانطور که خیابانهای هارامبوکو را طی میکردم، گرمای کبوتر زخمی در دستانم نفوذ میکرد. لرزیدنش را حس میکردم. آن یکشنبه، هوا صاف و آفتابی بود و درختان، ساختمانها و پنجره مغازهها به زیبایی زیر آفتاب میدرخشیدند. این لحظهای بود که تکانم داد. داشتم جایزه میگرفتم و تبدیل به رماننویسی میشدم که طعمی از موفقیت را میچشد. تصویری جسورانه بود اما در آن لحظه مطمئن بودم که اتفاق میافتد. کاملا مطمئن بودم. نه به شکل تئوری بلکه مستقیما و از طریق حسم. «پینبال» را سال 1973 در ادامه «صدای باد را بشنو» نوشتم. هنوز کافه جاز را داشتم و این به آن معنا بود که «پینبال» هم آخر شبها پشت میز آشپزخانه به نگارش درآمده است. با ترکیبی از عشق و کمی خجالت این دو کارم را رمانهای «میز آشپزخانهای» مینامم. کمی بعد از تمام کردن «پینبال» در سال 1973 بود که تصمیم گرفتم یک نویسنده تماموقت شوم و بلافاصله کار روی اولین رمان بلندم «تعقیب گوسفند وحشی» را آغاز کردم. فکر میکنم این شروع واقعی شغلم به عنوان یک رماننویس بود. با همه این احوال، این دو کار کوتاه نقش مهمی در دستاورد کلی من داشتهاند. کاملا غیرقابل جایگزین هستند، مثل دوستان قدیمی. این دو حضوری حیاتی و ارزشمند در زندگی آن دوران من داشتند. قلبم را گرم میکردند و برای طی ادامه راه تشویقم میکردند. هنوز هم به وضوح تمام یادم میآید چه حسی داشتم وقتی 30 سال پیش روی چمنهای پشت حفاظ زمین ورزشگاه جینگو نشسته بودم و چیزی به پرواز درآمد و در دستانم قرار گرفت. دقیقا همان حس گرمایی که کبوتر زخمی اواخر همان سال در نزدیکی مدرسه ابتدایی سنداگایا به دستانم منتقل کرد. همیشه وقتی به دلیل نوشتن یک رمان فکر میکنم، به این حسها رجوع میکنم. این خاطرات ملموس به من یاد دادند که به آنچه در درونم دارم، ایمان داشته باشم و درباره فرصتهایی که در اختیارم میگذارند، خیالپردازی کنم. چقدر شگفتانگیز است که آن احساسات هنوز در درونم زنده هستند. منبع:ایسنا
- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
- هاروکی موراکامی
- پین بال
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
دانلود کتاب آموزش فونت نویسی در معماری
sam arch پاسخی برای sam arch ارسال کرد در موضوع : راندو ها و اسکیس ها
سلام دوست خوبم... به روی گزینه ی دانلود کلیک کنید میرید به یک صفحه ای که اونجا لینک دانلود هست... امتحان کردم مشکلی نداشت- 5 پاسخ
-
- فونت نویسی در معماری
- آموزش فونت نویسی در معماری
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
.:. گاه نوشـــــته های نواندیشـــــانی ها .:.
sam arch پاسخی برای - Nahal - ارسال کرد در موضوع : گاه نوشته های نواندیشی ها
شما که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره عزیز جان؟!:bigbed: ما همه مون خدایِ نصحیت هایی هستیم که خودمون بهش نیازمندیم... . . . اون جمله ی اول رو امروز صبح تو آینه به خودم گفتم -
-کمک-درخواست-سئوال-پروژه-ی-درسی-معماری/
sam arch پاسخی برای Anooshe ارسال کرد در موضوع : دفتر مدیریت معماری
از لینک زیر دانلود کنید. فایل اتوکد ها درون فایل زیپ به ترتیب فضا ها قرار گرفته... [h=1]اتوکد سه بعدی داخلی فرهنگسرا/ dwg[/h] -
در ادامه پست ها فایل اتوکد سه بعدی های داخلی فرهنگسرا در اختیار شما قرار گرفته است. توجه! در صورت مشاهده ی پیغام زیر در حین باز شدن فایل بر گزینه ای که در تصویر زیر قرار گرفته کلیک کنید. بر رو گزینه ی continue opening DWG file کلیک کنید(برای عدم تکرار این پیغام قبل از آن تیک alwazs open dwg files را فعال کنید) 1.فضای اداری 2. آمفی تئاتر 3. کتابخانه 4. کلاس 5. کلاس موسیقی 6. گالری
- 1 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- فرهنگسرا dwgو
- دانلود اتوکد سه بعدی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
سه شنبه ها با موری ، میچ آلبوم - همخوانی شماره (9)
sam arch پاسخی برای Just Mechanic ارسال کرد در موضوع : کتابخوانی گروهی
ناصر جان دست رو خوب کتابی گذاشتی... کتابی مربوط به اواخر قرن بیستم... این کتاب شروع سیر یک سری رمان های فلسفی هست که سراسر با بینش مثبت نوشته شده ان... یعنی از اون داستان هایی که به رستگاری می رسن... یک جایی پروسه حرکت به سمت مرگ...باعث کمال می شه>>>> کتاب سه شنبه با موری سال 1997 یا به قولی 99 یک جا در مسیر بهشت و با خالی کردن کوله بار کینه و بخشش به کمال انسانی می رسه و مسیر به سمت بهشت آسان می شه>>>> کتاب پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنیم سال 2003 یک جا پسری خسته از دنیا در حین یک تصادف به جهان دیگه ای میره و باز در طی یک سری آگاهی ها وقتی در آغوش امداد رسان چشمام شرو باز می کنه..یک انسان هست که به کمال خودش رسیده>>>>> کتاب برای یک روز بیشتر سال 2007 یعنی تو یک بازه 10 ساله از 97 تا 2007...مسئله مثبت نگری و کمال و آگاهی بخشی هست...بستر ها فرق میکنن..ولی مفاهیم همه همونن... این سه تا رو نام بردم...از جهت تاریخی ببینم...سه شنبه با موری سال 97 و بعد "پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنیم" سال 2003 و بعدش "برای یک روز بیشتر" سال 2007 هست... سه شنبه با موری رابطه ی یک استاد که در ماه های آخر زندگی ش هست و سخنانش با شاگردش...سراسر با دید مثبت.... و پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنیم که داستان این کتاب مربوط به پیرمردی است که در اثر یک حادثه در روز تولد خود میمیره. در راه بهشت با پنج شخص روبرو میشه که هریک از آنها نقش مهمی در سرنوشت اون داشتن و یا اون تأثیر مهمی بر زندگی اونها گذاشته.باز هم با بینشی مثبتوقتی می فهمه که نیت اون چه بوده و از کینه به دور می شه و این باعث می شه راحت تر به سمت بهشت بره... برای یک روز بیشتر داستان مردی هست که در کار و زندگی ش شکست می خوره...اعتیاد به الکل داره... که دچار افسردگی می شه و دنبال خودکشی هست..و در نتیجه یکی از اون اقدم به خودکشی ها در یک صانحه تصادف می ره به یک جهان دیگه در یک کلبه داستان هایی بر اون می گذره تو یک کلبه ای که مادرش هم هست که وقنتی به دنیا می گرده با یک بینش جدید و مثبت میاد.... راستش من از رمان های فلسفی زیاد خوشم نمی اد...چون پشتشون غالبا یک ایدولوژی می زنه بیرون... ولی این سری کتاب ها...ایدولوژی بیرون نمیزنه از کتاب... مفاهیم خیلی انسانی هستن...البته یکم اون "پنج نفری که در بهشت ملاقات میکنیم" ایدولوژی زده می شه... نمی دونم ترجمه شده یا نه..ولی یک روز بیشتر که از نظر مفاهیم خیلی موازی هست با سه شنبه با موری ترجمه شده در بازار هست...انگاری بعد از 10 سال سه شنبه با موری رو داری در یک بستر جدید می خونی... در مجموعه کتابی هست که وقتی فک میکنین زندگی دیگه براتون معنی نداره و فک می کنین دیگه ازش لذت نمی برین یک بار بخونینش به این نتیجه می رسین که چرا یک بیمار رو به موت از زندگی می تونه لذت ببره...اونم وقتی ذره ذره و با از دست دادن توانش در هر روز این اتفاق می افته..یعنی با زجر! ولی شما که راست راست دارین راه می رین نمیتونی لذت ببرین! ارجاعتون می دم به این قسمت کتاب:(هیچی ش رو نخونین همین رو بخونین بسه!) وارد اتاق “موری” شدم مثل کسی که بانک را زده باشد پاکت را بلند کردم و نشانش دادم. با صدای بلند گفتم “غذا آوردم” موری سرش را بلند کرد و لبخند زد. با چشمهایم دنبال علائم پیشرفت مرض در او میگشتم. انگشت هایش هنوز اینقدر کار می کرد که با مداد چیزی بنویسد یا لیوانی بلند کند. ولی بازوهایش از حد سینه بالاتر نمی آمدند. هرچه میگذشت کمتر وقتش را در آشپزخانه یا اطاق نشیمن میگذراند. بیشتر در اتاق مطالعه اش بود. آنجا برایش یک صندلی بزرگ با بالش و پتو گذاشته بودند، چندین قطعه ابر که به شکلهای مختلفی بریده شده بود تا حائل پاهای رنجورو ضعیفش باشد. کنارش یک زنگ بود که هر وقت احتیاج داشت سرش جابجا شود یا به دستشویی برود زنگ را تکان میداد و کانی ، تونی، برتا یا امی؛ هر کدامشان که بودند به کمکش می آمدند. بلند کردن زنگ همیشه برایش آسان نبود. وقتی نمی توانست آنرا تکان بدهد کلافه میشد. از او پرسیدم برای خودش احساس تاسف نمی کند؟ گفت: “صبح ها گاهی برای خودم عزاداری می کنم. به بدنم نگاه میکنم همانقدر که میتوانم دستها و انگشتهایم را تکان میدهم و به آنچه که از دست داده ام تاسف می خورم. بعد برای مرگ کند و دردناک خودم عزاداری می کنم ولی بعد تمام می شود.” به همین سادگی؟! ”بله، اگر لازم باشد خب گریه میکنم ولی بعد توجهم را به تمام چیزهای خوبی که هنوز در زندگی ام هست جلب میکنم. کسانی که هنوز بدیدنم می آیند. قصه هایی که خواهم شنید. اگر سه شنبه باشد با تو، آخر ما اهل سه شنبه هستیم.” خنده ام گرفت، اهل سه شنبه؟ “بیشتر از این به خودم اجازه تاسف و ناراحتی نمی دهم. فقط صبح ها چند قطره اشک می ریزم. همین!” به آدم هایی فکر کردم که بیشتر ساعات بیداریشان به تاسف خوردن به حال خودشان می گذرد. چه خوب است انسان برای تاسف روزانه اش حدی بگذارد.چند قطره اشک بریزد و بعد برود دنبال زندگی اش. فیلمی هم به همین نام سال 1999 ساختن...که جایزه ی امی رو برد... شاید بپرسین چرا امی؟ امی که برای تلوزیونی هاست!.. این یک فیلم تلوزیونی بوده... تو این ایران هم دوبله فارسی شده اش هست....ولی بازیگرانش رو به این قیلم نمی شناسن...شاید بیشتر به همون دلیل تلوزیونی بودنش هست... مثلا بگم جک لمون تو فیلم آپارتمان بیلی وایدر (کارگردان معروف) یا حتی ایراما خوشگله همین کارگردان بازی کرده..یا تو هملت 1996 کنت برانا...یا برشها کوتاه که خرس برلین رو گرفت...بشناسین تو این فیلم نشناسین.... یا هانک آزاریا رو با اسمورف های 2 می شناسین...یا ستاره مشهوروودی الن...اینجا باز نشناسینش... در مجموع نویسنده یک زاویه نگاه داره..که تو همه ی نوشته های هست...حتی تو تماس تلفنی از بهشت...اگر اشتباه عنوان نکرده باشم..همون که از بهشت به ساکنان یک روستا تماس گرفته می شه... اگر سه شنبه با موری رو دوست داشتین...کتاب های یک روز بیشتر (که ترجمه شده) و 5 نفری که در بهشت ملاقات می کنیم رو هم بخونین...(اینو نمی دونم ترجمه شده یا نه)...ولی بدونین نقطه ی اوج این کتاب ها همون سه شنبه با موری هست...البته نظر به نظر فرق میکنه پ.ن: خودم رو کشتم زیاد وراجی نکنم..این شد!- 16 پاسخ
-
- 3
-
-
- میچ آلبوم
- کتاب خوانی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تصویر تصویر نوشته (تاپیک درخواست)
sam arch پاسخی برای sam arch ارسال کرد در موضوع : یادداشت های پراکنده
درود ناصر جان... امان از روزگار امروز... همه چی برعکسه.... حاصل شد این: دنیا وارونه است! انگشت نمای خلق ست؛ آنکه در سر اندیشه بزرگـتر دارد! “کتابخانه نواندیشان” . . . خوبه یا یک نوشته دیگه بنویسم؟ . . . اگر خوشتون می آد...خودتون همین تصویر رو تو تاپیک آلبوم(تصویر نوشته (آلبوم تصاویر)) پست کنین...(فقط چون تالار ادبیات یکسری قانون داره...متن رو هم پایین تصویر بزارین همون جور که من گذاشتم که مشکلی با قوانین نداشته باشیم...)- 132 پاسخ
-
- 2
-
-
طراحی اکولوژیک+دانلود کتاب طراحی اکولوژیک(انگلیسی)
sam arch پاسخی برای sam arch ارسال کرد در موضوع : انرژی معماری
کتاب طراحی اکولوژیک سیم وندر راین(SIM VAN DER RYN) و استورات کراون(STUART COWAN) که چاپ اول آن در سال ۱۹۹۶ منتشر شد به عنوان کتاب مرجع طراحی اکولوژیک در نزد طراحان محیط و منظر شناخته می شود و اغلب از اصول مطروحه در این کتاب به عنوان اصول بنیادین طراحی اکولوژیک نامبرده می شود. طراحی اکولوژیکی توسط Sim Van der Ryn و Stuart Cowan بدین صورت تعریف میشود که: هر نوع طراحی که اثرات زیست محیطی مخرب را با اقدام خود با فرایندهای زندگی به حداقل میرساند(van der Rayn & Cowan,2007 ) . پنج اصل طراحی اکولوژیک(Sim Van der Ryn & Stuart Cowan) این پنج اصل در کتاب “طراحی اکولوژیک” نوشته Sim Van der Ryn و Stuart Cowan در سال ۱۹۹۵ آمده است . این اصول عبارتند از : راهکارها از محیط بدست می آیند : طراحی اکولوژیک با شناخت کامل از یک محل خاص شروع میشود. به همین جهت شناخت میباید در مقیاس کوچک و دقیق صورت بگیرد و در برابر مردم و شرایط محلی پاسخگو باشد. در صورتی که نسبت به جزئیات منطقه حساس باشیم میتوانیم بدون آنکه تخریبی بوجود بیاید در آن ساکن شویم. محاسبات اقتصادی اکولوژیک، طرح را تعیین میکند: آثار محیطی طرحهای موجود و پیشنهادی را بررسی کرده و از اطلاعات کمک بگیریم تا طرحی را که از لحاظ اکولوژیکی به صرفهتر است را انتخاب کنیم. طراحی با طبیعت : از طریق کار کردن با فرایندهای زنده همزمان با برآوردن نیازهای خودمان به نیازهای تمامی گونه ها احترام میگذاریم. با بکارگیری فرایند های بازآفرینی به جای تخریب، در حقیقت خود را زنده تر میسازیم. هر فرد یک طراح است: در فرایند طراحی به تمامی نظرات توجه کنیم. هیچ فردی مخاطب صرف و یا طراح صرف نیست. هر فرد یک مخاطب-طراح است. به دانشی که هر شخص با خود میآورد احترام بگذاریم. در حالی که افراد با هم همکاری میکنند تا محیط را سالم سازند در حقیقت به سلامت خودشان کمک میکنند. طبیعت را نمایان سازیم : محیطهای مصنوع به توان و نیاز ما برای یادگیری بی توجه اند.از طریق نمایان ساختن فرایند ها و چرخههای طبیعی میتوان محیط طراحی شده را به زندگی بازگرداند. یک طراحی مناسب به ما کمک میکند تا جایگاه خود را در طبیعت بشناسیم( Edwards,2005 ). این اصول بیانگر وابستگی متقابل طراحی، کارکرد و طبیعت به یکدیگر است. یکی از نکات مهم مربوط به “حس مکان” می شود . درک و شناخت از سایت نقش مهمی در شکل دادن به فرآیند طراحی دارد. زمانی که ما با نکات دقیق و جزئی یک مکان آشنا میشویم راه حل ها خود را نشان می دهند. اهمیت درک شرایط محلی و طراحی ساختارهایی که مکمل فرآیندهای طبیعی باشند . چرخه ها و فرآیندهای طبیعی را از طریق کار با نور خورشید، آب، تغییرات دما و تفاوت فصول در ساختارهای طراحی مان نمایان سازیم. لازم به ذکر است این اصول در طراحیهای موسسه طراحی اکولوژیک(EDI (ecological design institute و Sim Van Der Ryn Architects لحاظ میشود. ماخذ : سایت طراحی محیطی- 1 پاسخ
-
- مبانی طراحی اکولوژیک
- اکولوژیک
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
طراحی اکولوژیک+دانلود کتاب طراحی اکولوژیک(انگلیسی)
sam arch پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در انرژی معماری
طراحی اکولوژیکشیوه ای از طراحی است که ساخته های دست بشر را در ارتباطی سالم با محیط طبیعی و بیوسفر قرار دهد، به نحوی که کمترین آسیب و خطر را متوجه زیست بوم نمایند. اساس و محوریت نیز بر ویژگیهای بومی و محیطی است. امروزه درک نامناسبی از طراحی اکولوژیک وجود دارد. در واقع موضوع ایجاد محیط مصنوع سالم، مشکلی نیست که بتوان آن را مانند بسیاری از مشکلات با بهره گیری از تکنولوژی های پیشرفته حل نمود. بسیاری از طراحان به غلط اعتقاد دارند که اگر یک ساختمان را به اندازه کافی به ابزارهای مکانیکی جذب انرژی های پاک همچون سلول های خورشیدی و ژنراتور های بادی و دیگر تجهیزات مدرن مجهز سازند به سرعت به طراحی اکولوژیک در طراحی خود دست یافته اند. امروزه بیشتر مجلات معماری نیز چنین دیدگاهی را نمایش می دهند. حال آنکه چنین رویکردی، تفاوتی عمده با طراحی اکولوژیک دارد. حرکت بوم شناسانهبا حرکت مهندسی به سوی طراحی سبز متفاوت است. در رویکرد صرفا مهندسی، اصولاً از همان ابتدا هدف طراحی دستیابی به سود اقتصادی و بهره وری بیشتر اقتصادی از منابع و امکانات است، اما طراحی اکولوژیک که مد نظر ماست با بصیرت و دانش محیطی آغاز می شود و به روند دستیابی به هماهنگی با محیط ادامه میابد. بدین ترتیب شکل، محتوا و عملکرد سیستم های طراحی شده از همان آغاز می بایست به سوی هدف یکپارچگی بی خطر با محیط طبیعی هدایت شود که می توان گامهای اولیه آن را از طریق ساخت محیط مصنوع به گونه ای مشابه طبیعت آغاز نمود”.(Yeang 2006) باید توجه داشت که برقراری رابطه سالم با محیط، در مقام تعریف و تئوری، ساده اما در عمل، رسیدن به آن در تمامی ابعاد بسیار سخت و پیچیده است. اهداف و اصول کلی اشاره گردید که هدف از طراحی اکولوژیک یکپارچگی بی خطر و ملایم با محیط است. در اصل، در طراحی اکولوژیک روند و فعالیت های انسانی با روند الگوهای وسیع تر و تمایلات فیزیکی طبیعت هماهنگ شده اند. فرضیه حیاتی و پیامد غالب در طراحی اکولوژیک یکپارچگی تمامی سیستم های انسان ساخت با فرایند ها و سیستم های طبیعی در بیوسفر است. منظور از بیوسفر کلیه نقاط قابل زندگی بر روی کره زمین است که واجد حیات بوده و یا استعداد وجود حیات را دارا می باشد. این محیط ها عبارتند از هوا (جو) ، خشکی ها و محیط های آبی. اولین وظیفه ما در تلاش برای طراحی اکولوژیک اجتناب از ایجاد زوال در محیط و طراحی برای پایدار کردن آن است. نهایت تلاش در طراحی اکولوژیک باز گرداندن محیط به حالت اولیه (پیش از ایجاد آسیب ها و تخریبهای ناشی از فعالیت های انسانی) می باشد. طراحی اکولوژیک بیش از همه چیز باید بر اساس نظریه اکوسیستم ها شکل گیرد. واژه اکولوژی از دو کلمه یونانی Oikos (به معنی مسکن، خانه، بستر زیست یا محل زندگی) و Logos (به معنی شناخت، علم یا دانش) تشکیل شده است و معنی تحت لفظی آن عبارت است از « بررسی یا مطالعه موجودات زنده در بستر زیست شان». این واژه برای اولین بار توسط یک زیست شناس عالمانی به نام «ارنست هکل» در سال ۱۸۶۹ میلادی به کار برده شد و معادل آن در زبان فارسی عبارت است از بوم شناسی، محیط شناسی یا کَد شناسی. ارنست هکل به طور کلی دانش اکولوژی مجموعه شناخت هایی است که انسان درباره تاثیر محیط بر روی موجودات زنده، تاثیر موجودات زنده بر روی محیط و ارتباطات متقابل بین موجودات زنده به دست میاید. به عبارت دیگر بوم شناسی درباره تاثیر متقابل موجودات زنده با یکدیگر و محیط بحث می کند. چون مطالعه بیوسفر به عنوان کل محیط قابل زیست امری دشوار می باشد، آن را به قطعات کوچک ، همگن و یکنواخت تقسیم میکند که قابل تعریف نیز باشد که به این قطعات کوچکتر اصطلاحاً اکوسیستم گفته میشود. واژه اکوسیستم برای اولین بار در سال ۱۹۳۵ توسط تنسلی پیشنهاد گردید که واژه خلاصه شده ای از اسم و کلمه سیستم اکولوژی می باشد. مفهوم ساده و خلاصه اکوسیستم عبارت است از «مجموعه موجودات زنده و محیط زندگی آنها. واژه اکوسیستم بدین جهت پیشنهاد شد که موجودات زنده بخش جدایی ناپذیر محیط غیر زنده اند و نمی توانند خارج از محیط خاص خود زندگی کند؛ به همین دلیل برای مطالعه روی محیط طبیعی باید الزاما موجودات زنده ای را که در همان محیط زندگی می کنند نیز مورد توجه قرار گیرند. “به عنوان یک رشته علمی ، بوم شناسی واکنشی بود نسبت به تمرکز زیست شناسان و گیاه شناسان بر موجودات به صورت مجزا از هم ، همانگونه که روانشناسی گشتالت واکنشی بود نسبت به تمرکز بر عناصر ادراکی افراد به طور مجزا.”(Yeang 2006) بنابرین محیط طبیعی یا بیوسفررا می توان ترکیبی نا همگن یا موزائیکی از اکوسیستم ها دانست که آنرا به صورت یک کل واحد شکل داده اند. تغییرات و ایجاد زوال در اکوسیستم ها باعث ایجاد تغییرات و زوال در محیط طبیعی خواهد گردید. بنابرین اساس طراحی اکولوژیک بر پایه نظریه اکوسیستم ها و در مسیر احیاء و پایداری آنها و ایجاد رابطه ملایم بین سیستم های انسان ساخت با اکوسیستم های طبیعی می باشد. محدودیت های عملی در دستیابی به طراحی اکولوژیک در عمل برای رسیدن به اهداف طراحی اکولوژیک محدودیت هایی وجود دارد، بنابرین نکته قابل بحث در این زمینه این است که حد ایجاد رضایت از طراحی اکولوژیک کجاست؟ ما در ابتدای طراحی باید مشخص کنیم که سطح پاسخگویی اکولوژیک سیستم طراحی شده یا سطح مورد نظر هماهنگی آن با طبیعت به عنوان یک هدف کجاست. ما باید جنبه های مورد نظر خود برای ایجاد هماهنگی با طبیعت را با شرایط بستر، زمینه و برنامه طراحی را اولویت بندی نماییم. در طراحی اکولوژیک بسیار مهم است که طراح این آگاهی را داشته باشد که در عمل، ارائه یک طرح که به طور کامل در تمام وجوه در راستای اهداف طراحی اکولوژیک باشد، غیر ممکن است. همانطور که اشاره شد طراحی اکولوژیک هنوز در ابتدای مسیر طولانی خود قرار دارد. بنابرین بهترین راه این است که طراح تا حدی که ممکن است بیشترین ملاحظات طراحی اکولوژیک را برای سیستم طراحی شده و بوم شناسی محلی آن به کار بندد. به علاوه طراح می تواند مطمئن گردد که سیستم طراحی شده کمترین اثرات منفی را بر روی طبیعت در طول دوران حیات خود داشته باشد و همچنین بتواند بیشترین منفعت را برای طبیعت به ارمغان آورد. به طور مثال طراح باید زیستگاه های تخریب شده و محیط های بایر و آلوده را بار دیگر احیاء کند، پیوستگی فیزیکی اکوسیستم های موجود را حفظ نماید و سلسله مراتب اکولوژیک را تسهیل نماید. طراحی اکولوژیک همچنین در هر منطقه می بایست به صورت خاص آن ناحیه عنوان گردد و حد نهایی دستیابی به اهداف مورد نظر در آن به : نوع پروژه، وضعیت محلی، عوامل تکنولوژیکی و شرایط فیزیکی عملکردی بستگی خواهد داشت. بوم شناسی برعکس مهندسی بیشتر بر پایه درک قرار دارد؛ درک از اکوسیستم ها، موجودات زنده سازنده آن و ارتباط آنها در قالب محیط زیست شان. در این رابطه، می بایست اثرات محیطهای انسان ساخت بر محیط طبیعی و پیامد های مخرب آنها همانند از دست رفتن تنوع زیستی، از دست رفتن حاصلخیزی در اکوسیستم ها و همچنین از دست دادن ظرفیت انجام فرایند های مورد نیاز را به دقت مورد مطالعه و سنجش قرار داد. نویسنده: مریم یوسفی منابع Yeang, keneeth. Ecodesign. london: wiley-Academy, 2006. ماتلاک, جان. مقدمه ای بر طراحی منظر. با ترجمه معونت آموزش و پژوهش سازمان پارکها و فضای سبز تهران. تهران: سازمان پارکها و فضای سبز تهران, ۱۳۷۹٫ مک هارگ, ایان. طراحی با طبیعت. با ترجمه عبدالحسین وهاب زاده. مشهد: انتشارات جهاد دانشگاهی مشهد, ۱۳۸۶٫- 1 پاسخ
-
- مبانی طراحی اکولوژیک
- اکولوژیک
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
معرفی مرکز تماس (Public Safety Answering Center)
sam arch پاسخی برای sam arch ارسال کرد در موضوع : معماری جهان
- 2 پاسخ
-
- public safety answering center
- مرکز مدیریت بحران
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
دانلود دانلود نقشه اتوکد خانه های تاریخی اردبیل (dwg)
sam arch پاسخی برای sam arch ارسال کرد در موضوع : نقشه های معماری
[h=3]قسمت دوم اتوکد ابنیه تاریخی اردبیل (بناهای عمومی و شهری)[/h]- 1 پاسخ
-
- خانه منافزاده
- خانه میرفتاحی
- (و 14 مورد دیگر)
-
-کمک-درخواست-سئوال-پروژه-ی-درسی-معماری/
sam arch پاسخی برای Anooshe ارسال کرد در موضوع : دفتر مدیریت معماری
خروجی اتوکد این تصاویر می تونه کمکتون کنه؟ من میتونم خروجی اتوکد این تصاویر رو هم بهتون بدم... -
راهنمايي در خصوص قبولي ارشد معماري آزاد
sam arch پاسخی برای Rahil-b ارسال کرد در موضوع : مباحث کاردانی، کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترا
یک مشکلی که ممکنه براتون پیش بیاد اینکه...بعضی از مطالب در امتداد هم هستن....اگر مثلا از اول نخونین شاید بخشی که 1 بهمن دارین رو نتونین متوجه بشین... پیشنهاد کلی من 1.زبان رو اگر وقت کردین..فقط در حد مرور کلمات بخونین...اون قسمت که پیشناهد کلمات عمومی و تخصصی کرده و معنی داده... شاید تونستین...یک یا دو سوال در حد معنی رو جواب بدین...(اگرم نه که سفید تحویل بدین و منفی نزنین) 2.از دروس فن و ساختمان که ضریب 3 داره....شناخت و مواد و مصالح که عموما از کتاب سام فروتنی میآد(تو منابع مدرسان هست) رو تورق کنین...و بقیه اش رو مثه تنظیم شرایط و ایستایی و تاسیسات و عناصر جزئیات رو بزارین کنار.... 3.دروس تاریخی و مبانی نظری معاصر...ضریب 2 داره...با یک خروار خواندنی...خوبیش اینه که می تونین بخشی بخونینش...یعنی مثه دروس فنی همشون بهم متصل نیستن...ولی اگه نرسیدن این امتحان بخونین برای کل حتما مد نظرتون باشه..چون خوندنی هست(حفظ کردنی) 4. درک عمومی معماری ضریب 3 داره..حتما عمیق و کامل بخونین...خوبی این درس این هست که با فضای معماری آشنا می شین...مخصوصا با مباحث اولیه... 5.درک عمومی منظر رو بزارین کنار...ضریبش 1 هست..و خرواری از خوندنی ها که ارزش نداره... پیشنهادم برای این امتحان پیش رو... حداقل مرور معنی کلمات برای جواب دادن به کی یا دو تا سوال در رزبان تخصصی حداقل مرور بخش شناخت مواد از دروس فنی(دروس فنی شامل درسهایی هست که در بالا گفتم..فقط شما قسمت شناخت موادش رو بخونین برای این امتحان) حداقل مرور بخشی از تاریخ معماری و مبانی نظری (اون قسمتی که برای این امتحان مشخص شده و حس میکنین که میفهمینش...اگه حس کردین سخته واسه این امتحان بزارین کنار..ولی بعدا حتما باید برای امتحان های بعدی بخونین) مرور کامل درک عمومی معماری (بخش خواسته شده در این امتحان) در اخر نگران نباشین...شناخت حداقلی از مطالب پیدا کنین قبول می شین....به نتایج آزمون هم نگاه نکنین... شما باید حداقل از آزمون سوم به بعد پیشرفت رو درون خودتون ببینین...- 22 پاسخ
-
- 3
-
-
ثبت نام مسابقه اطلاعات عمومی (دور هشتم)
sam arch پاسخی برای Mohammad Aref ارسال کرد در موضوع : مسابقات عمومی انجمن نواندیشان
آقا جان ...یادته با دوره قبلی آبرو برامون نزاشتی؟! روت می شه باز ما رو دعوت کردی...هنوز سوت خمپاره های هفت ثانیه ای تو گوشم هست.... 110 هم شد امتیاز؟! بیام کمتر از دوره ی قبل بگیرم چی؟! شما حوابگویی؟!! . . . بنویس اسم من رو محمد جان تو لیست...من دفعه ی قبل گفتم که دوره های بعدش شرکت می کنم.. در حد سیاه لشگر که به درد میخورم... تقلب: این سوال ها رو می فرستم:(هم سوال نکات انحرافی داره و هم جواب های 4 گزینه ای) 1. علم بهتر است یا ثروت؟ الف.ثروتب.علمج.دلار د.طلا 2.اول مرغ بوده یا تخم مرغ؟ الف.مرغ ب.تخم مرغ ج.خروس د.از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟/ به کجا میروم آخر ننمایی وطنم به قول محمد جان- 75 پاسخ
-
- 9
-
-
-کمک-درخواست-سئوال-پروژه-ی-درسی-معماری/
sam arch پاسخی برای Anooshe ارسال کرد در موضوع : دفتر مدیریت معماری
من همون اول عرض کردم خدمتتون... شما به درخواستتون یک نگاه کنین گفتین سه بُعدی می خوام... من اولا بهتون توضیح دادم که نمی شه همینجوری از هر جا سه بعدی گرفت و چسبوند به شیت...چون خوب سه بعدی ها به طرح نمی خوره... ولی چون درخواست کرده بودین..من با توجه به تجربه...اون سه بعدی های متوسط رو به ضعبف رو قرار دادم..که اگر بر فرض استفاده کردین..حداقل استاد حس کنه اینا همشون از یک جنس هستن و زیاد پیشرفته هم نیستن.... من تو جواب هم شفاف عرض کردم..حق انتخاب رو به خودتون دادم... این تصاویر خروجی رندر از نرم افزار اسکچاپ هست... نرم افزار خوبی برای کسانی هست ترم های اولیه معماری رو می گذرونن... . . . اگر جور دیگه می تونم کمک کنم...مطرح کنین. آرامش پیشکش لحظه هاتون -
-کمک-درخواست-سئوال-پروژه-ی-درسی-معماری/
sam arch پاسخی برای Anooshe ارسال کرد در موضوع : دفتر مدیریت معماری
سلام به روی ماه شما..فرق که میکنه...بالاخره هر اتفاقی که تو پلان طراحی کردین تو سه بعدی های داخلی تاثیر می زاره... مثلا شما شاید یک فضای اداری 20 متر مربع طراحی کردین...سه بعدی هایی که دوستان براتون قرار بدن اینجا قفضای 40 متر مربع...خوب ممکنه استادتون بگه این با پلانتون نمی خونه... این تصاویر که براتون قرار میدم حداقل مربوط به تمرین های من برای حدود 8 سال قبل می شه... ولی حداقل همشون در یک حد و اندازه ان...یعنی اینجوری نیست که مشخص بشه...هر کدوم مربوط به یک پروژه جداگانه هستن..متریال هاشون شبیه همه... نور دهی هاشون شبیه همه....مقیاسشون شبیه همه به جز آمفی تئاتر البته.... رندرهای متوسطی هستن...چون اون زمان آماتور بودم... اگر به دردتون خورد استفاده کنین... فضای مطالعه و کتابخانه سمعی بصری کلاس کلاس موسیقی کلاس کارگاهی اتاق مدیریت نمایشگاه عکس آمفی تئاتر -
.:. گاه نوشـــــته های نواندیشـــــانی ها .:.
sam arch پاسخی برای - Nahal - ارسال کرد در موضوع : گاه نوشته های نواندیشی ها
حکایت "حالی به حال" بودن و "دَم دَمی" بودن... حکایت اون ادمه که تو یک روز : صبحش با آهنگ "خال تور"ی که یکجا می شنوه هم خوانی میکنه و به جُنبش می آد!...می گه مرگ بر روشن فکری! همون ظهرش می ره یک جا....سمفونی شماره 9 بتهوون رو گوش می ده و میگه مرگ بر مردم خال تور پسند! غروبش پیش رُفقا رو بیتِ(bit) زِد بازی رَپ می کنه...می گه مرگ بر زاخارا! (منظور زاخار عامه پسند و زاخار روشن فکر!) شبش هدفون رو می زاره تو گوش و سلکشن داریوش گوش می ده و باهاش زمزمه میکنه: آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم من از عالم و آدم گله دارم آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم من از دست خدا هم گله دارم گله دارم . . . بله در آخر از همه عالم گله داره... پ.ن:لذت بردن از همه ی اینا با هم اصلا اشکال نداره...دیگه مرگ باد و مُرده باد آخر هر کدومشون چی می گه؟! -
دانلود ترسیم نقشه های اجرایی معماری
sam arch پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در ضوابط و مطالعات معماری
فهرست مطالب فایل پی دی اف در تصویر فوق ذکر شده است. فایل مفیدی برای ترسیم مهندسی پلان ها و مدارک معماری هست،با تصاویر واضح و نمونه هایی ترسیم شده. لینک اختصاصی انجمن نواندیشان برای دانلود ترسیمات نقشه های اجرایی طبقات بر لینک زیر کلیک کنید. ترسيم پلان ها ي اجرايي طبقات-
- 3
-
-
- نکات ترسيم پلان هاي اجرايي
- آموزش ترسیم پلان های اجرایی
- (و 4 مورد دیگر)
-
پیشنهاد برای نما یک بدنه ی شهری
sam arch پاسخی برای sam arch ارسال کرد در موضوع : سوالات، مشکلات، پیشنهادات و انتقادات
این دیگه رواق نداره....فقط یک جاهایی برجستگی دارهدر کنار اون نماهای رو به رو که تو پست قبل هست می تونه منظور رو برسونه به استادتون- 2 پاسخ
-
- 3
-
-
- نما یک بدنه ی شهری
- نما شهری
-
(و 5 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
خبر 10 مجموعه شعر برتر سال 2016 به انتخاب مجله «نیویورک تایمز»
sam arch پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در اخبار ادبی
از میان کتاب هایی با مضمون مجموعه اشعار که در سال 2016 منتشر شده است بنابر نظر منتقدان ادبی و مخاطبان ادبیات منظوم 10 اثر را می توان به عنوان شاخص شعر زبان انگلیسی معرفی کرد که عبارتند از: The Pillow Book نوشته «سوزان بوفام» این کتاب در اصل توسط یک خانم ژاپنی به نام «شای شانگون» و حدود قرن یازدهم به نگارش درآمد. مجموعه منتخبی از مشاهدات ناقص، و نظرات فلسفی وی بود. اما خانم «بوفام» به این نوشته های نامنظم روح بخشید و تصاویر بسیار جذابی از مادرشدن، پیری، روابء و لذات مختلف به خواننده ارائه می دهد. Bestiary نوشته «دونیکا کلی» کتاب اول «دونیکا کلی» مجموعه شعری است که از حیوانات به عنوان نماد بهره می گیرد تا احساس خود را به دیگران منتقل کند. وی در بخشی از مجموعه شعر خود می نویسد: «هر روز صبح بیدار می شوم/ و از بیداری خود شرمسارم.» وی از توانایی شعر استفاده می کند تا احساسات انسان را محدود و درک کند. The After Party نوشته «جانا پیریکریل» اولین مجموعه شعر نویسنده ارائه درستی از ارزش و ساختار شعر است. در این مجموعه خبری از تفکرات غم انگیز معمول نیست و خواننده از آن فاصله می گیرد. Work & Days نوشته «تس تیلور» «تیلور» یک سال از زندگی خود را در یک مزرعه مشغول به کار بود و مجموعه شعر او نیز از افسانه «هسیود» و مزرعه ای که در اشعار او آمد الهام گرفته شده است. مجموعه شعری که نامی همانند کتاب اشعار «تیلور» دارد. در این کتاب ارتباط نزدیکی بین شعر و طبیعت اطراف شاعر وجود دارد. Blue Laws نوشته «کوین یانگ» این کتاب دهمین مجموعه شعر «یانگ» و موفقیت بزرگی برای وی محسوب می شود. نویسنده تاکنون عناوین و افتخارات زیادی در دنیای شعر کسب کرده است. شاعر قدرت خود را در مجموعه شعر خود حفظ کرده است و این نمایش قدرت او را یکی از تأثیرگزارترین شعرای دوره معاصر می کند. این مجموعه حماسه ای در قالب شعر است. So Much Synth نوشته «برندا شاقنسی» کتاب چهارم این نویسنده نگاهی به دوره نوجوانی وی در دهه 1980 می اندازد. وی دیدگاه های خود درباره تغییرات اجتماعی و بلوغ خود را در قالب شعر به خوانندگان ارائه می کند. در بخشی دیگر از کتاب اشعاری آورده شده است که نقش نویسنده در حال حاضر به عنوان یک مادر، همسر، و یک بزرگسال بامسئولیت را به خواننده نشان می دهد. All The Poems of Stevie Smith با ویرایش «ویل می» عجیب است که نام «استیو اسمیت» در این مجموعه به میان آمده است که چهل سال پیش دار فانی را وداع گفت. مرور اشعار شاعری که مانند «ویلیام بلیک» شاعر قرن هجدهم انگلیس شعر می سرود خالی از لطف نیست. کتابی که باید در قفسه کتاب هر آمریکایی پیدا شود تا یاد بگیرد چگونه در مقابل تزویر و ریا مقاومت کند. Blackacre نوشته «مونیکا یون» مجموعه شعر سوم نویسنده درباره عدم توانایی وی برای بچه دار شدن است و او تلاش می کند احساس مادری را توصیف کند که نمی تواند صاحب فرزند شود. Soalarium نوشته «جوردن زاندی» کتاب اول این نویسنده بسیار خوب است و شاعر توانسته است با جادوی کلمات هوش خود را به خواننده اثبات کند. منبع: تبیان-
- 10 مجموعه شعر برتر سال 2016
- مجله نیویورک تایمز
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ترجمه نوعی ترافیک و یا قاچاق واژگان است که در آن متن ترجمهشده با زمان، مکان، مرزها، و فرهنگهای دیگر برخورد میکند. البته «ترافیک» معنای دیگری نیز در زبان انگلیسی دارد و آن «خرید و فروش کالا» است. معنی دوم را نیز میتوان به عمل ترجمه نسبت داد. مترجمین کلمهها، صداها، و تصاویر را خرید و فروش میکنند. وقتی درباره خرید و فروش کالا بحث کنیم موضوع موانع کار نیز به میان میآید. مثلا درباره کالا وسایل حمل و نقل ممکن است مشکلآفرین باشند. در رابطه با ترجمه نیز باید گفت با وجود اینکه موجب گسترش دیدگاه و دایره فکری انسان میشود اما مانع ارتباط آزاد بین مردم دو زبان خواهد بود. مترجمین برای انتقال درست مفاهیم باید زبان مبدأ را به زبان مقصد تغییر دهند و در محل افتراق زبانی زبان مقصد برای آنان در اولویت قرار دارد و همین موضوع مانع اصلی انتقال فرهنگ کشور مبدأ است. به عنوان نمونه آثار «یویکو میشیما» و «یاسوناری کاباتا» در دهه 50 و 60 میلادی به زبان انگلیسی ترجمه شد و در تلاش بود تصویری زیبا و تمیز را جایگزین تصاویر ژاپن جنگزده کند. تصویری که ثابت میکرد ژاپن دیگر در مقابل آمریکا نیست و نقش مهمی را به عنوان متحد آمریکا در جنگ سرد ایفا میکند. اما تصاویر جدید از این دو نویسنده در ایالات متحده با تصویری که مردم ژاپن از آنها و نقششان در جامعه داشتند متفاوت بود. در سالهای اخیر نیز «هاراکی موراکامی» به عنوان نماینده ژاپنی جدید به دنیا معرفی شده است. ژاپن در اواخر دهه 80 میلادی از یک تولیدکننده و صادرکننده محصولات صنعتی و تکنولوژی تبدیل به تولیدکننده و صادرکننده سرمایه فرهنگی شد. این کشور موفق شد برتری خود را در تولید سرمایه اثبات کند و البته رقیب بزرگی برای آمریکا محسوب شود. اینجا بود که «هاراکی موراکامی» به تمام دنیا معرفی شد. آمریکاییها در پی آن بودند که بگویند داستانهای رئالیستی و جادویی وی شکلی دیگر از فرهنگ خنثی و مهربان ژاپنیها است. به عبارت دیگر آثار «موراکامی» جدا از ارزش فرهنگی که دارند نماینده تفکر خاصی از فرهنگ عامه است. البته و بیتردید «موراکامی» برای بسیاری از مردم دنیا و حتی انگلیسیزبانان شناختهشده است. فرهنگ و ادب تحت تأثیر بازار جهانی و ملاحظلات اقتصادی و سیاسی قرار دارد. «ترجمه» دیگر فقط کار مترجم نیست و تحت تأثیر عناصر مختلفی قرار دارد. چیزی که ما آن را «زبان ترجمه» میخوانیم. مترجم، ناشر، ویراستار، و بازاریاب نیز در این روند تأثیرگزار هستند. موفقیت جهانی «موراکامی» موجب شد ما منظور از «زبان ترجمه» را بهتر درک کنیم. شهرت جهانی وی تأثیر به سزایی در چگونگی ترجمه آثار او در دنیا داشت. به عنوان مثال خود او برای کتاب «به آواز باد گوش بسپار» مقدمهای به زبان انگلیسی نوشت و سپس آن را به ژاپنی ترجمه کرد. نقش او به عنوان مترجم آثار انگلیسی به زبان ژاپنی نیز در این میان از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است. تسلط وی به زبان انگلیسی و کار ترجمه موجب شد ترجمه آثار او با دقت بیشتری انجام شود. «موراکامی» چنان نقش خود را در مجلات و در زمینه نقد و ترجمه در طول 25 سال گذشته پررنگ کرد که این نگرانی وجود دارد که استعداد ادبی وی در میانه این همه فعالیت گم شود. در هر صورت «موراکامی» یک اتفاق در دنیای ادبیات است که حتی ترجمه آثار وی به زبان انگلیسی از مرز ملاحظات سیاسی خارج میشود.
- 6 پاسخ
-
- هاروکی موراکامی
- پین بال
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پیشنهاد برای نما یک بدنه ی شهری
sam arch پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در سوالات، مشکلات، پیشنهادات و انتقادات
یکی از دوستانمون یک بدنه ی شهری رو دارن طراحی می کنن... مشکلی که بود این بود که تصاویر زیادی داشتم..گفتم در قالب یک تاپیک مطرح کنم که همین سوال و جواب های من رو ایون باشه...تا اگربعدا کس دیگه ای هم مشکل داشت اگر به دردش خورد استفاده کنه... من پیشنهادم این هست که ما یک بدنه مثه راسته بازار طراحی کنیم... به ورودی مسجد رسیدم این راسته تغییر فرم بده..و وقتی از مسجد گذشت..دوباره به فرم راسته بازار برگرده... اینجوری نقطه ی اوج و شاخص ما گشودگی نما برای رفتن به سمت مسجد میشه.. چیزی که تو معماری ایرانی هم نمونه اش بوده. شاید شما اجازه نداشته باشین...طراحی تون رو تا پیاده رو بیارین..ولی حداقل پیشنهاد به استادتون بدین... شاید این ایده ی شما باعث بشه به شما این اجازه رو بدن... اگرم اجازه ندادن...شما همین فرم رو به صورت دو بعدی انجام بدین...یعنی من فرم رو حجم دار کردم...شما نهایتا با یک پیشامدگی در نما در حد 30 تا 50 سانت این خطوط رو دربیارین... 1.عنصر اولیه این پیاده رو جلو مغازه ها بود..که خاکستری کردم تو تصویر... 2. پتناسیل ایجاد یک راستاه مسقف به طوری که دهانه هاش هم اندازه دهانه ی مغازه ها باشن...که دید به مغازه ها کور نشه...یا پشت ستون ها نیافتن و البته پنجره ی طبقه ی فوقانی نصف اون دهانه ی مغازه ها...تا ما بتونیم ریتم رو و تکرار و بیشتر داشته باشیم....ریتم زمانی بیشتر دیده میشه که تکرار بیشتر باشه...پس ما با نصف کردن مدول...ریتم رو بیشتر می کنیم... کلا در نمونه ای ایرانی...ما این نمونه رو زیاد م یبینیم... 3.دیتیل پنجره ها طبقه ی بالا هم میتونه به یک پترن مربعی شکل طرح بگیره در نقطه ی فوقانی... 4. اگر اجازه نداشته باشیم که رواق رو در طبقه ی بالا داشته باشیم..یعنی استادتون با پایینی مشکل نداشت..گفت ولی بالا نباشه....پیشنهاد من یک سایه بون هست... 5. اگر اجاز دادن..خوب میشه که ما رواق رو در طبقه ی بالا هم داشته باشیم با این تفاوت که نصف پایین پیش امدگی داره...و البته توش حرکت اتفاق نمی افته...حرکت فقط تو پایینی هست... 6.درنهایت ما با وجود مسجد در وسط کار..برسیم به یک گشودرگی که می تونیم خط آسمون رو با اون تطبیق بدیم..و بعد از اون دوباره فرم رواق های مستطیلی ادامه پیدا کنه... یعنی فرم خالص و اولیه ی نمامون می شه این اون مواردی رو که گفتین داره یکپارچه سازی(خطوط قابل تغییر_متریال) زیباسازی(ترکیب خطوط با رنگ ها_رعایت یکی از اصول تقارن،توازن ،تعادل) اصلاح زیرساخت ها ما یک فرم کلی داریم که یک کل واحد رو داره.... تقارن آینه ای نداره...ولی تقارن بخشی داره.... و اصلاح کاملی صورت گرفته... حالا من درست تو مرکز قرار ندادم..شما می تونین جوری قرار بدین که دقیق اون قسمت قوس وسطی بیافته جلوی وردی مسجد دقیقا در مرکز و تقارن با اون اگر بتونین طبقه ی دوم رو اون ور هم داشته باشین....می توینن تقارن آینه ای هم داشته باشین....و گرنه م یتونین جاهایی که ساختمونای دیگه دو طبقه شدن بیارین....بقیه اش رو نه... بدون لیبل نواندیشان تصاویر رو قرار دادم..که بتونین سیو کنین اگر خواستین ایده رو به استاد پیشنهاد بدین...همین جوری...اگر قبول کردن..روش کار کنین- 2 پاسخ
-
- 3
-
-
- نما یک بدنه ی شهری
- نما شهری
-
(و 5 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
سه شنبه ها با موری ، میچ آلبوم - همخوانی شماره (9)
sam arch پاسخی برای Just Mechanic ارسال کرد در موضوع : کتابخوانی گروهی
تجربه ی زندگی یک نفر دیگه گیرتون میاد... شاید هیچ وقت فرصت این رو پیدا نکنیم که بفهیم دیگران چه طور زندگی می کنن و چه طور با مشکلاتشون برخورد میکنن... مگه می تونیم با چند نفر ارتباط داشته باشیم؟ شاید هیچ وقت نفهمیم ALS چی؟! شاید هیچ وقت نفهمیم وقتی یکی مثه اون رو دیدم باید چه نوع رفتاری نشون بدیم... گنج خوبی هست: تجربه... . . . پ.ن: در جواب به خودم: برو بابا سام! فکر نان باش که خربزه آب است- 16 پاسخ
-
- 10
-
-
- میچ آلبوم
- کتاب خوانی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
بصیرت اجتماعی زنده یاد هراتی، شاعری متعهد است که این تعهد را در بیشتر شعرهایش میتوان دید. او آگاهی و بصیرت اجتماعی را در شعرهایش به مخاطبانش میآموزد، توطئه دشمنان را یادآوری میکند و به خواننده هشدار میدهد. سلمان در عین حال از لحظههای خلوت شاعرانه به هیچ وجه نمیگذرد و آن را به همه این هیاهوها و جنجالها ترجیح میدهد و چنین زیبا میسراید: دیگران را بگذار! دل به آفتاب بسپار نگاه کن چگونه هر بامداد صبور و سربلند از شانههای خاکستری صبح بالا میآید دیگران را بگذار! دیروز اگر سوخت ای دوست غم برگ و بار من و تو امروز میآید از باغ بوی بهار من و تو دیروز درغربت باغ من بودم و یک چمن داغ امروز خورشید در دشت آیینه دار من و تو[TABLE] [TR] [TD] [/TD] [TD=align: right][/TD] [TD] [/TD] [/TR] [TR] [TD] [/TD] [TD=align: right][/TD] [TD] [/TD] [/TR] [TR] [TD] [/TD] [TD=align: right][/TD] [TD] [/TD] [/TR] [TR] [TD] [/TD] [TD=align: right][/TD] [TD][/TD] [/TR] [/TABLE] نگاه معنوی پیوند مسائل اجتماعی با دنیای انتزاعی، نقطه عطفی در شعر متعهد بعد از انقلاب است. نگاه معنوی به موضوعات اجتماعی، در شعر سلمان هراتی به اوج خود میرسد. این نوع نگاه، شعر سلمان را سرشار از امید و بشارت کردهاست. او در شعرهایش به مردم آیندهای درخشان را نوید میدهد. این بشارت و امید از سرچشمه باوری است که سلمان به انقلاب اسلامی دارد. از این رو چنین میسراید: شعر اعتراض و هشدار پس از گذشت چند سال از پیروزی انقلاب اسلامی، رفته رفته ناکامیها و نامرادیها که معلول عواملی چون از یاد رفتن برخی از ارزشها بود، نمایان شد. شعر اعتراض سلمان، زورگویان و زراندوزانی را مورد خطاب قرار میدهد که بدون توجه به مفاهیم و ارزشهای انقلاب، در پی منافع خویش هستند. چرا سهم عبداللّه جریب جریب زحمت است و حسرت و سهم ناصرخان هکتار محصول است و استراحت؟... ما در مقابل آمریکا ایستادهایم اما چرا هنوز کیومرث خان خرش میرود عبدالله با داس هر شب چند خوک سر مزرعه میکشد اما وقتی ارباب میآید، مجبور است تعظیم کند چرا عبدالله مجبور است به این خوک تعظیم کند؟... غرب ستیزی زنده یاد سلمان هراتی، شاعر سادگیها، زیباییها و طبیعت است. اساسا نگاه سلمان به دنیای امروز، نگاهی است آمیخته با نکوهش مدرنیته و غرب گرایی و ستایش انسانیتی که در بیشتر موارد، بر پایه باورهای دینی استوار است. از این رو میسراید: وقتی یک جرعه آب صلواتی عطش را می خشکاند دیگر به من چه که کوکا، خوشمزه تر از پپسی است و به تحقیر میگوید: اگرچه هوای جهان توفانی است سازمان هواشناسی همیشه گزارش معتدل به دنیا میدهد و خواب خوشی ر برای شنوندگان آرزو میکند توجه به روستا زنده یاد سلمان هراتی، فرزند روستاست و فقر و رنج را با تمام وجود حس و با آن زندگی کردهاست. از این رو، بهتر از هر کس میتواند چهره درد و رنجی را که بر روستاییان فقیر این مرز و بوم رفته، ترسیم کند. بر این اساس است که هرگاه به شرح چنین چهرهای میپردازد، شعرش سراسر بغض و اندوه میشود و حتی دیگر آن نوید و بشارتی که در دیگر شعرهای اجتماعی وی میبینیم به چشم نمیآید. بالش من سنگین بود از اشکهای من با گوشه زمخت لحافم اشکهایم را میستردم بر دامن مادرم اگر گندم میپاشیدم سبز میشد...
-
خانه مرحوم مروج در اردبیل
- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
- نمونه معماری
- نمونه برای شیت بندی
-
(و 7 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
