shahdokht.parsa 50877 ارسال شده در 18 دی، 2014 امروز پائیز با تمام قوا اومد به شهرمون ..باد به شدت میوزه با قطره های بارون .. یهویی هوا سرد شد .. شیراز پائیزت مبارک 9
B nam o neshan 12214 ارسال شده در 18 دی، 2014 چقدر اینجا عوض شده سلام به همه اونایی که منو میشناسن( البته اگه یادشون نرفته باشه!) 11
آریودخت 43941 ارسال شده در 18 دی، 2014 هر کدوممون توی دنیای واقعی زندگی سرشار از فراز و نشیب ، شوخی و ناخوشی ، گرفتاری کار و زندگی و ... داریم که واسمون دغدغه هست خواهش میکنم ، لطفا توی دنیای مجازی ، توی این سرزمین در عین کوچکی بزرگ غصه هامونو واسه خودمو نگه داریم و به اینجا منتقل نکنیم واقعا بعضی تو دنیای واقعی اینقد گرفتاری و غصه دارن که نمیخوان اینجا بشه قوز بالا قوز سعی کنیم با لبخند بیایم که این لبخند و انرژی مثبت به دیگران منتقل شه شاید واسه لحظه ای بتونیم دوستی رو شاد کنیم حداقل اگه نمیتونیم لبخند بر لب باریم سکوت کنیم تا باعث رنجش و درد دیگران نشیم این هم به نوعی رعایت حق دیگرانه 8
nasim184 12256 ارسال شده در 18 دی، 2014 چقد داغانه اینجا....بخندید . . . . خدایا منو ببخش ولی من دل یه همکلاسیرو که دوس داشت بام همگروه شه شکستم:icon_pf (34):اخه بابا اخلاقامون به هم نمیخوره بچه جان....ترم پیش با همگروهیام دعوای روحی داشتم...این ترم میشد فیزیکی:vahidrk:.اخه من کارم برام مهمه و اون خونسرد خب من تلف میشدم...ناراحت شدم ولی معقولانه که فک کردم بهترین راه بود...خودم مهم ترم:hapydancsmil:.جالبیش اینه وقتی وارد کلاس میشم جوری نگام میکنه که انگار دشمنش دیدهمنم سلام میدم و میخندم و میگذرم...اخرشم برگشت بهم گفت من با شما صحبت کردم ولی شما برام کلاس گذاشتید!استادم اینو شنیده بود کلی خندیدو نگاه من میکرد.منم گفتم شما اشتباه میکنید:icon_razz:عجب هااا آقا کارمو که اریه میدادم هی ایراد گرفت ایراد...ایراد...منم پرو چنان جواب دندونشکنی میدادم که خودش معدب میشست سر جاش. خدایا من نمیخوام بی ادب باشم مگر مجبورم کنن:hapydancsmil:ولی کلاس کلاسه خوبیه پر از رقابت...ولی فک کنم به سختی بگذره در کل خدایا شکرت:hapydancsmil: بیشتر مراقبمون باش 9
nasim184 12256 ارسال شده در 18 دی، 2014 خدایا میدونیم که خالی از تقصیر نیستیم.اما میخوایم از اینکه مارو در هر حال دوست داری تشکر کنیم. حواسم بهت هست . . شاید فردایی نباشد! شاید فردایی باشد !!!امااا...عزیزی نباشد 11
shahdokht.parsa 50877 ارسال شده در 18 دی، 2014 ما بظاهر انسانها خیلی خودخواهیم که فقط حرف هرکسی باید مطابق با میل خودمون باشه .اگه گاهی کسی حرفی میزنه که شاید اینقدر براش سنگین بوده که اومده اینجا نوشته یجورهایی باعث بشه چشم چهارتای دیگه باز بشه تا تجربه نشه برای باقیه . مشکلی دارید نخونید بگذرید به همین راحتی ... میل به زیستن رو بعضیها تو آدم میکشند ممنونم ازشون ایشالا قرین آرامش بمونه زندگیتون . 13
Moment 15228 ارسال شده در 19 دی، 2014 دیشب با دوستم در مورد جهنم بحث میکردیم...عجاااااایب نتیجه گرفتیم که بدترین جای جهنم دم درشه یعنی قبل از اینکه بری داخل بگن مثلا به دلیل استقبال شدید و شور و شعف و نشاط اجتماعی و حرکات خودجوش یه چند ساعتی باس این پشت در جهنم تو صف وایسید همیشه بچه که بودم از آمپول می ترسیدم (اگه راستشو بخواید الان هم هیچ فرقی نکرده)مخصوصا اون موقعی که یه نفر قبل تو رفته و تو منتظری صدای نَکَرَش بلند بشه به جان خودم بدترین موقع کتک خوردن هم قبل کتک خوردنه که میدونی باید کتک رو بخوری 11
گـنـجـشـک 24371 ارسال شده در 19 دی، 2014 بچه ها بیاید برای هم دیگه دعا کنیم که خدا کمکون کنه ... خیلی کمکمون کنه. تو رو خدا برای منم دعا کنید توی این چن روز 10
Lean 56968 ارسال شده در 20 دی، 2014 وقعا چقدر آدم باید پست و حقیر و بدبخت باشه که با رفتنش این همه آدم خوشحال بشن 5
Lean 56968 ارسال شده در 20 دی، 2014 امروز کلیدامو گم کردم مجبور شدم کلیدساز بیارم درو باز کنه واسه سی ثانیه بیست تومن ازم گرفت و این سوال همیشگی که درس خوندم که چه غلطی بکنم ، اگه پسری داشته باشم که نخواد درس بخونه اولین مشوقش خودمم 7
Ala Agrin 14476 ارسال شده در 20 دی، 2014 گاهی اینقدر حرف تو دلته که هنگام نوشتن به چند نقطه بسنده میکنی... 9
sarevan 9753 ارسال شده در 20 دی، 2014 فکر به این موضوع که الان دیگه وقتشه یانه...دلهره ی عجیبی رو به دلم میاره... هرچی توبگی..بخوای(: 8
Lean 56968 ارسال شده در 20 دی، 2014 کاش میشد یک دستگاهی بود که ادم میتونست با اون یک کپی از خودش بسازه بعد خودش رو بکشه و کپیش به جاش زندگی کنه و این کار رو بارها تکرار کنه 10
Tamana73 28835 ارسال شده در 20 دی، 2014 حرفایی هست که با سکوت باید به طرف بزنی... بهترین روش شده برام... اینجور بودنمو دوس دارم.. گاهی باید دربرابر همه کس سکوت کنی... 11
Lean 56968 ارسال شده در 21 دی، 2014 باز هم مراسم تودیع و تابلوهای فیروزه کاری شده چند میلیونی و چند سکه ناقابل از بیت الحال 5
Saba Heidari 14145 ارسال شده در 21 دی، 2014 چقدر لذت میبرم از تعریف داستانمون 100 بارم تعریف کنم خسته نمیشم تام جزییات اون روزا رو یادمه چقدر دوست دارم من 6
Tamana73 28835 ارسال شده در 21 دی، 2014 خواب مونم 11 بود بیدارشدم...12کلاس شروع میشد...از خستگی گریه میکردم... حاضر شدم و رفتم...اتوبان بودم که گوشیم زنگ زد جواب دادم... با کلی استرس ولی...که ایست دادن... دیرم شده بود با قیافه زارم پیدا شدم که فقط بزاره برم...کلاهش نمیزاشت صورتشو ببینم... یه سرباز...رسیدم بهش سرشو بلند نکرد باز صداش زدم سرباز داشتم میلرزیدم دفعه اولم بود تو اتوبان حرف میزدم... شناختیم همو...تنم از لرز بی حس شد...همون حس...همون غم...همون لحظه که بارها خوردم کرد... خودش بود... ننوشت...فقط یه کلمه گفت برو "جیجو"....جوابش اشک شد... رفتم با همون حالی که...با سرعتی که دیگه مطمئن شدم نگهم نمیدارن... نرفتم دانشگاه...کناره اتوبان تو اون بارون زار زدم... باز شکستم... کاش مینوشت...کاش اون نبود...کاش سرش داد میزدم تا مینوشت... کاش منم جریمه این 4سال میدادم دستش.... بی حساب نمیشدیم...حسابش سنگین تر از این حرفاست... امروزم تموم شد...حالا شکر میکنم که مامانم اون لحظه زنگ زد... 6
Tamana73 28835 ارسال شده در 21 دی، 2014 هیچکدومتون نمیتونید تصور اون غمی که دارم و همتون حتی تو این دنیای مجازی فهمیدید درک کنید... 7
ارسال های توصیه شده